اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
فروشنده
.: شنبه 13 تیر ماه سال 1388 :.

صُب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش میاد
می رم و فوری درُ وا می کنم

داد می زنم:
- آی نسیم سحری!
 یه دل پاره دارم
      چن می خری؟

عمران صلاحی


اعتراف می کنم که در نوشته قبلی (نیارمندیها) زیادی شیطنت کردم، از باز خورد کامنتها و اس ام اس فهمیدم که هنوزم هستند کسانی دادشون از کارهای به آسمون بره. ولی آن گونه نوشتن رو به دو دلیل اساسی بیشتر دوست دارم یکی اینکه راحت می تونم چند لایه بنویسم تا هم حرف خودم رو زده باشم و هم اینکه از جواب دادن در برم. اصولا یکی از کسانی هستم که اصلا اهل پاسخگویی نیستم. اما این شعر عمران را بی نهایت دوست دارم. تو این مدت شعرهای عمران صلاحی رو کشف کردم و خوب هم دارم باهاشون زندگی میکنم. هوس کردم بعد از سالها سری به شعر نو بزنم کاری که تا قبل از سال 82 انجام میدادم و مدتهای مدیدیست که ازش دور افتادم. شعرهای عمران یه طنز خاصی داره که خوب ذهن رو قلقلک میده انتظار نداشته باشید که از شعر عمران قهقهه بزنید بلکه از خواندنش لذت بسیار برده و انبساط خاطر خواهید داشت کاری که تو شعر کمتر شاعری دیدم. قیصر و عمران رو بینهایت دوست دارم شاید به این دلیل که با خواندن شعرشان حس خوبی بهم میده و همین برای دوست داشتن یه شاعر کافیست.
امروز حکایت منم همین شعر است. خیلی وقته دارم به این فکر میکنم چرا ما آدما عاشق و دلبسته اشیا نو هستیم. دوست داریم اول هر چیزی مال خودمون باشه از مد گرفته تا عشق و قلب هر کس. به این اندیشه میکنم ارزش یه دل شکسته شاید بیشتر از یه قلبی است که برای اولین بار میخواد مال تو باشه، یه دل شکسته قدر تورو بیشتر میدونه واسه اینکه یه بار خودش شکسته و مسلما دوست نداره قلب تو هم مثل اون بشکنه چون دوست داره و تحمل اینکه تو همون دردی رو تحمل کنی که اون کرده رو نداره. این روزها خوب دارم واسه خودم فلسفه میبافم اما تنها مشکل این فلسفه بافی اینه که آدمی مثل من داره از تجربیاتش میگه که کمی تا زیادی با بقیه تفاوت داره و راه و روشش راه خیلیا نیست. یه دوستی دارم که همیشه میگه: اکبر سرنوشت تو با بقیه یه فرق اساسی داره و اونم اینه تو با تقدیر سر جنگ داری و باهاش لج میکنی و مثل بقیه به سرنوشت گردن نمی نهی.
نمیدونم شاید حق با اینه ولی واقعا به این تجربه ای که از مراودت با آدمها بدست آوردم خیلی ایمان آوردم باید به غایت هر فردی بهش ارزش گذاشت نباید به خوک به اندازه یه اسب ارزش قائل شد یا یه اسب رو به اندازه یه خوک بی ارزش کرد. (این مثال رو از خودم در کردم به قول یکی مرده شور مثال زدنم رو ببره  خب بهتر از این تو این وقت شب به ذهنم نرسید)
من مشکلی که داشتم این بود که تو گذشته درگیر بودم اما الان می بینم که بعضیا خیلی راحت گذشته شون رو از یاد می برن و به زندگی جدیدشون طوری می بالن که انگار مادرزاد همین جوری به دنیا اومدن، پس دلیلی نداره غصه آدمهای گذشته ام رو بخورم که الان دارن چیکار میکنن. اما با این همه هیچگاه گذشته خودم رو فراموش نمیکنم و مطمئنم که اگه گذشته هام در آینده برام تکرار بشه بدجوری تلافی گذشته رو سرشون در میارم.(عجب جمله حکیمانه از خودم در کردم، خب چیکار کنم کسانی ازم تعریف می کنند که بی نام و نشون هستند بهتره که خودم واسه خودم نوشابه وا کنم که تو این روزهای گرم یه کوکای تگری خوب حال میده)
باور کنید فقط امروز همین یه تیکه شعر رو بنویسم و تحت موضوع «شعر و ترانه» پست کنم اما نمیدونم چی شد که «همین جوری» از آب در اومد.

نیازمندیها
.: پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388 :.

ده روزی بود که تو خونه کامپیوتر نداشتم و بیشتر مواقع تو کافی نت بودم اما از امروز که کامپیوتر آپ گریت شده ام رو آوردم و با سرعت خیلی خوبش دارم حال میکنم. نوشته پائینی رو چند روز پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم و از اونجایی در حال حاضر بنده در حرفی در باب مسائل روز بنویسم یا باید به شونصد نفر جواب پس بدم و یا آخرش باید حذف بشه ترجیحا نمیشه حرفی در مورد این مسائل زد و از آنجایی که این روزها دهانت رو می بویند که مبادا .... اه بابا بی خیال شید. به قول گفتنی «ما خودمون آخر مصیبتیم روضه خون نداریم». البته امیدوارم متن پائینی به کسی بر نخوره در صورتی که خورد خب جا خالی بدین تا نخوره مگه بیکارین که همین جوری بیاد و بخوره بهتون. راستی این روزها از دیدن فیلمهای بسیار زیبایی لذت فراوان بردم بخصوص که کرکره رسانه میلی رو هم کشیدم پائین. چون با هر بار دیدنش مجبور میشدم با یه ژلوفن سر دردم رو تسکین بدهم. گفتم که نمیخوام در این مورد حرفی بزنم ولی نمیدونم چرا دیدن رای های تا نخورده حالم رو بهم میزنه. فقط همین.

 

همین جوری عادت به نوشتن ندارم، از دیدن و خواندن خسته نمی شوم شاید باورت شود که در این دو هفته به اندازه دو سال کتاب خواندم، روزی چهار کتاب برای من شاید خیلی زیاد بود اما این روزها می خوانم و لذت می برم.

از دیدن دوستان متاهلم لذت می برم اما هیچگاه نمی توانم خودم را در جایگاه آنها قرار دهم واقعا خیلی سخت است که ازدواج کنی و در قید و بند باشی، بخصوص برای آدمی مثل من که تحمل هیچ قید و بندی را ندارد و مثل یه اسب وحشی رام نشدنی هستم و لجام گسیخته. روزی که به خانه برگشتم واحدم تمیز و مرتب بود اما الان مثل بازار شام شلوغ و درهم ریخته است. شاید به زودی از اینجا هم نقل مکان کنم اما مطمئنم که هیچگاه نظم را دوست نداشتم و بهش پایبند نبودم، تو این دو هفته دو روز نشده که یک ساعت خاص از خواب بیدار بشوم. اعتراف میکنم که تو این مدت لذت خوابیدن و بیدار شدن در تمامی ساعات شبانه روز را امتحان کردم و بسیار نیز مشعوف شدم.

این روزها به عشق فکر میکنم و فلسفه وجودیش، یک زمانی می گفتم که عشق با خودش انرژی می آورد با خودش هنر و شعر و شور و ترانه و خلاقیت می آورد، خوب یادم است که به دوستان می گفتم عاشق باید جسور و با جسارت باشد، عشق جسارت می آورد نه ترس و زبونی. این روزها به این سخنان گهربار خودم فکر میکنم که باعث شدم خیلیها را با این حرفهایم از راه به در کردم و سر خودم هنوز بی کلاه مانده است. واقعیتش این است که ما ایرانی ها برای باغ دیگران خوب بیل می زنیم اما نوبت خودمان که می رسد حس و حال و وقتش را نداریم. کاری که این روزها می کنم سرکار شدن ملت است به آسانی هم میشود این کار را کرد به بعضی ها زیادی رو میدهم و به خیلیها کم محل هستم خب دیگر تنهایی است و کامپیوتر هم نیست باید یک جورایی زندگی را سر کرد یک عمری ملتی ما را سرکار گذاشتند و «نه» و «نمیشه» و «نمیتونم» شنیدیم حالا کمی هم از خودمان خرج کنیم.

انگاری حساب بانکیم خالی می شود پول فیش موبایل را هم خرج کردم به فکر کار هستم اما ...

روزی یک ساعت ورزش می کنم فارغ از هر غمی که دارم یک ساعت می خندم یک ساعت داد می زنم و آخر سر خسته و وامانده رو تختم دراز می کشم.

این روزها دنبال دوستان قدیمی هستم چه دختر و چه پسر، تو گوگل اسم همه را جستجو می کنم اما نشانی از کسی نمی یابم اما با دیدن اسم خودم وحشت می کنم راستی چقدر راحت می شود مرا پیدا کرد ولی نمیدانم چرا خودم گم شدم !!!

این روزها به سلامتی کامپیوتر ندارم قرار است به روز شود و پرسرعت، تا راحت باهاش کار کنم این روزها دلم میخواهد ترانه بنویسم اما برای کی و چی؟! نه عاشقم که از عشق بنویسم و نه حرفی برای این روزهای تلخ میهنم میتوانم منتشر کنم پس بگذار تو سینه ام محبوس شوند.

اعتراف میکنم که آرزو دارم این روزها دوست دختری داشتم کاش کسی را داشتم که م یتوانست با من به سینما بیاید و در خیابان بگردیم (اما عمرا با زن جماعت به دشت و دمن بروم صحرا و کوه فقط برای تنهایی مرد است و بس) آره فقط یک دوست دختر یک ساعته میخواستم که فقط یک ساعت برایم اراجیف ببافد تا بعدا به ریش نداشته اش بخندم و کیفور شوم، دوست دختر بیشتر از یک ساعت شود ضرر دارد حداقل به مذاج من یکی سازگار نیست آخه من بیشتر از یک ساعت قابل تحمل نیستم، خب تو این زمانه هیچکس برای یک ساعت رفیق کسی نمیشود پس بیخودی آرزوی چرند نکنم.

حس کار کردن دارم اما با سابقه ای که برای خودم ساختم (اصلا هم به هیچ عنوان پشیمان نیستم) انگار برای پادویی سر از یک جایی از جزایر گومور در بیاورم از سر صدقه دولت مهرورز و عدالت پرور قرار نیست ما برای کار استخدام شویم، محض اطلاع بگویم که پرونده هایم در واحد های کاریابی در عرض این مدت گم شده است !!! به جهنم که گم شده است بالاخره آن قدری دارم که شب گرسنه نخوابم.

آگهی ویژه: برای سر کردن روزگارم برای یک ساعت به یک دختر خانم زیبا و خوشگل و دیوانه مثل خودم و قد بلند مثل درخت چنار و آشنا به اینترنت و با قدرت بالای شر و ور گفتن نیازمندم اگر کسی داوطلب است می تواند دلخوش باشد که یک پسری یک روزی بهش نیاز داشت اما نتوانست پیدایش کند.


پی نوشت:

گفتم که اینجا دیکتاتور هستم از ظهر که این مطلب رو اینجا گذاشتم تا الان یعنی ساعت سه بعد از ظهر نزدیک ده تا کامنت را با بی رحمی تمام پاک کردم. گفتم که بحث سیاسی اینجا قدغن.

در ضمن دوستانی که پیشنهاد تیمارستان و مشاور و روانپزشک و این مسائل رو دادند بهتر است یاد آوری کنم که «دنیا رو دیوونه ها می سازن و عاقلا نگهش میدارن» ما در حال ساخت و ساز هستیم شما دو دستی بهش بچسبین که یه وقت به زور ازتون نگیرن .


انگار دکتر شریعتی راست می گوید
.: یکشنبه 7 تیر ماه سال 1388 :.

ین روزها یک توفیق اجباری پیدا کردم و به مطالعه می پردازم و باز هم مثل هشت سال پیش سراغ دکتر رفتم و سلمان پاک و ابوذر و اسلام شناسی و خودسازی انقلابی و علی و حسین وارث آدم را دوباره می خوانم این اسلامیات دکتر را باید هزار بار خواند من اهل بت سازی نیستم اما انگار صحبتهایی که دکتر چهل سال پیش کرده دارد به وقوع می پیوندد. خیلی ها این روزها سادند که امثال من نمی نویسیم ولی من به هر طریقی شده حرف میزنم حتی اگر جان کلامم از زبان معلم شهیدم دکتر شریعتی بیان شده باشد.

خیلی دلم میخواست این روزها از مسائل دیگری حرف بزنم اما چه کنم که به این سکوت ناگزیر پایبندم کردند با اینکه خیلی ها توصیه کردند تا چند وقت اینجا را از دسترس خارج کنم اما هیچگاه «کوری را به خاطر آرامش تحمل نخواهم کرد».

 

دکتر شریعتی 

حکومت مذهبی


حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است ، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند.

یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند ، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم ؛ بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پیروان مذاهب دیگر ، حتی حق حیات نیز قائل نیست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می کند

 

دکتر شریعتی - مجموعه آثار۲۲


 

ای آزادی!


تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشواراست، بی‌تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی روح، بی‌دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!… ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی و چه می‌کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟…

از کتاب خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰


از تو آموختم
.: شنبه 30 خرداد ماه سال 1388 :.

سلام

سلام استاد

سلام معلم

سلام شمع من

سلام دادا علی

نمیدونم به کدامین کس باید سلام کنم امروز جمعه بود و سالروز رفتنت، همش به این فکر میکردم چرا و چگونه؟ چرا با من چنین معامله ای کردی؟ من که هشت سال پیش یکی بودم مثل بقیه، داشتم واسه کنکور میخوندم دروغ چرا پشت کنکوری بودم و تموم آرزوهام تو دانشگاه بود اما تو نذاشتی تو چشمامو باز کردی نشون دادی که جایی بزرگتر از دانشگاه است که میتونی یاد بگیری و بیاموزی.

من به تو مدیونم منی که یاد گرفتم صریح باشم و هیچوقت مصلحت طلب نباشم. یاد گرفتم همیشه حقیقت رو بگویم حتی اگه به ضررم باشه واسه همینه که این روزها تنها هستم واسه همینه که خودت میگفتی کسی که به این جا برسه تو آسمون تنهائیش پادشاهی میکنه و چقدر شادم که این روزها همون احساس تورو دارم، یادته تو کویر همین ها رو گفته بودی و من تازه رسیدم.

دکتر نمیدونی این روزها چی میکشم تو که نیستی ببینی وضعمون چطوریه؟ دکتر خیلیا این روزها زیاد سیگار میکشن تا نشون بدن داغونن حتی اونایی که بعد از سالها دوباره سیگار به لب شدن تا آروم بشن، تو چی؟ بازم سیگار میکشی؟ بابا این چه حرفیه مگه میشه تنها باشی و بخونی و ببینی و این همه داغ رو ببینی و آروم باشی. نکنه هنوز هم موتزارت گوش میدی یا دل به صدای داریوش دادی که میخونه «دوباره میسازمت وطن» این روزها نمیدونم چه حالی داری ولی حال من خرابه. سیگاری نیستم اهل قدم زدن نیستم . محبوس مصلحت شدم، می بینی دکتر چیزی که ازش همیشه فرار می کردم الان گریبانگیرم شده. از سیاست فراری شدم من و تو آدم سیاست نیستیم، آدمهای صریح و صادق به درد این کثافت کاریها نمیخورن. راستی خبر از خواهر و برادرهای دانشجومون داری؟ خبر از جوونهایی که پرپر شدن داری؟ آره مطمئنا آگاهی.

دکتر زندگی سخت شده، قرار بود تو این نامه باهات درددل کنم و بابت همه اون چیزهایی که بهم یاد دادی تشکر کنم اما نمیدونم چرا به اینجا رسیدم، این آرامینی که دارم گوش میدم بدجوری به این طرف پرتم کرد(خانم سارا نجفی باز هم از بابت آرامین متشکرم). دکتر همیشه میگفتی که وقتی در راهی پا گذاشتی نباید به اطراف نگاه کنی که حواست پرت میشه باید به صراط مستقیم بری تا به هدفت برسی.الان هم دارم به وصیتت عمل میکنم سعی میکنم از راهی که میرم منحرف نشم.

دکتر ممنونم که باعث شدی برم بودا رو بخونم زرتشت رو بخونم یهود رو بخونم مسیح رو بخونم اسلام رو بخونم راستی چه خوب شد که آدرس خونه گلی فاطمه رو بهم دادی آخه هر جور که فکر میکنم هر جا که می رفتم گمشده ام رو نمی تونستم پیدا کنم. همون خونه بود که جسارت رو یادم داد، پسرش حسین یادم داد که تو دنیا آزاده باشم و غیر از آزادگی به چیزی فکر نکنم و خودم رو اسیر هیچ کس و هیچ چیزی نکنم. از زینبش یاد گرفتم که در برابر ظلم سکوت نکنم و هر چقدر هم ظالم ظالمتر بود فریادم بلندتر باشد هر چند که به قیمت جان و مالم باشد. راستی تو اون خونه یکی به نام علی بود هم اسم تو بود سکوتش هم از فریاد خیلیها بلند تر بود او بود که هیچ کس صدایش رو نشنید و نفهمیدند که چه میگوید راستی چرا تو این دور و زمونه که همه مدعی علی بودن  هستن چراغ بیت المال روشن مانده است؟

نمیدونم چی میگم نمیدونم چی شده؟ حالم خوب نیست. خیلی حرفها ته دلم مونده و کسی نیست که بهش بگم. تموم موبایلها از دسترس خارج شدن. ولی نباید به کسی چیزی بگم خودت یادم دادی که مرد نباید ناله کنه مرد باید مرد بمونه.

نه عزیز، نه ناله میکنم نه درددل میکنم و نه از خودم دفاع میکنم همه اینها کار افراد ضعیف است و من از تو یاد گرفتم قوی باشم. از تو یاد گرفتم که به ایمانم متوسل بشم و اونو دو دستی بچسبم که قوی ترین مامن و پناهگاه برای دلتنگی ها و دل خستگی هاست.

دکتر دیگه حرفی ندارم چرا داشتم اما بذار برای روزگاری که حالم خوب باشه این روزها وقتی کسی ازم میپرسه :«خوبی؟» خنده ام میگیره. دکتر جان حالم اصلا خوب نیست.

دکتر میدونی من به کسانی که خیلی دوسشون دارم و نمیخوام که از پیشم برن هیچ وقت نمیگم خداحافظی نمیکنم واسه همین هم دلم نمیاد ازت خداحافظی کنم پس به امید دیدار.

شاگرد کوچیک و همیشه ناراضیت

اکبر یارمحمدی

بیست و نه خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت


پی نوشت:

از همه دوستانی که تو این چند روزه پیگیر احوالم بودن ممنونم بهرحال هنوز هستم و زنده ام و معلوم نیست که فردا چه اتفاقی بیفتد. اگر دیدین که چند مدتی نیستم زیاد نگران نشوید احتمالا ... بی خیال اتفاق خاصی نمیفته. یه بار به یکی گفتم که نمیدونم چپ و راست نیستم اما اینو خوب میدونم که کله ام بدجوری بوی قورمه سبزی میده و به این بو هم تعصب دارم. مواظب خودتون باشید.


ای شمع
.: پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388 :.


دو سه شب است که این شعر دکتر شریعتی رو زمزمه میکنیم بد جوری حال و احوال این روزهای من به این شعر می خورد.

 

 

شمع

تا سحــر ای شمــــع بر بالین من

امشـــب از بهـــر خدا بیدار باش

سایه­ی غم ناگهــان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام امیدم به خـــون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریــای مست زندگی

کشتی امید مــن بر گل نشست

 

آه! ای یــــاران به فـــریادم رسید

ورنه مرگ امشــب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم  ز راه

چون به دام مــرگ افتـــادم رسد

 

گریه و فریاد بس کـن شمـــع من

بر دل ریشم نمـــک دیــگر مپاش

قصه­ی بی تــــــابی دل پیش من

بیش ازین دیگر مگو خاموش باش

 

جز تو ای مــونس شب های تار

در جهان دیگر مرا یــاری نماند

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امــــید دیـداری نماند

 

همدم من،  مونس من،  شمــع من

جز تواَم در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشتزای مرگ

وای بر من ، وای بر من ، یار کو؟

 

اندرین زندان، من امشب، شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشـــکنند

مــــلتم زنـــــجیرهای بــندگی

«دکتر علی شریعتی»


باختیم و تموم شد
.: پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388 :.


نمیدونم چرا امروز از دیدن بازی ایران و کره عصبانی بودم، دروغ چرا کامل هم ندیدم.پیگیر بازی عربستان و کره شمالی هم نبودم اما آخر رو دیدم نمیدونم چرا از دیدن شادی تیم ملی کره شمالی خوشحال شدم شاید به این دلیل دیدن شادی ملتی که بعد از چهل و سه سال بهانه ای برای خوشحالی پیدا کردند لذت بخش بود به همان لذت بخشی شادی هشت آذر 76 ما مردم ایران.

باختیم و تموم شد و مقصرش هم کسی نیست جز آقای علی آبادی، علی آبادی بود که طعم تلخ تعلیق رو به فوتبال ایران چشاند علی آبادی بود که علی دائی اسطوره ایرانی ها رو شکوند(با همه علاقه ای که به شهریار داشتم و دارم به این باور هستم که سرمربیگری تیم ملی برای علی دائی خیلی زود بود) ایشون بودند که باعث شدند تیم ملی این نتایج رو بگیرند.

خب اگه قرار بود قطبی رو صندلی تیم ملی بشینه چرا از اول ننشست؟ چرا فوتبال رو سیاسی می کنید؟

همین الان تو بالاترین دیدم که خیلیها مچبند های سبز بچه ها رو سیاسی کردند.(گیرم که این بچه ها برای همدردی با موج سبزی که به راه انداختیم این مچبندها رو بستند حالا چرا تو بوق و کرنا میکنید؟ مگه اینا حق ندارن در مورد مسائل کشورشون نظر بدن چرا جو رو خراب میکنید ) با اینکه این روزها جو جو سیاسی است اما تورو خدا دیگه فوتبال رو آلوده نکنید. البته شما هم مقصر نیستید وقتی که رئیس جمهور مملکت برای بهره برداری های تبلیغاتی تو روز بازی با عربستان به استادیوم میره و فرداش هم با اون فضاحت دستور اخراج علی دائی رو صادر میکنه نباید از ملت انتظار داشته باشم که فوتبال رو سیاسی نکنند.

اما یه سخنی هم با آقای تاج دارم کسی که به تنهایی در به گند کشیدن فوتبال ایران سهم بسزائی داشتند، آقای محترم هر کس تو این کشور آزاده که نظرش رو در مورد مسائل کشورش بگه لازم نیست شما بیائید و رفتار ملی پوشان رو توجیه کنید، هر کسی که دو تا نیمه بازی رو دیده بود کاملا می فهمید که چرا فقط تعداد خاصی مچبند هایی به اون تابلویی رو بسته بودند و چرا نیمه دوم دستور اومده بود که باز کنند.

حالم از این بوی گند سیاسی کاری بهم میخوره هر جا که میری انگ میزنن طرفدار فلانی هستی یا بهمانی. بابا باختیم و تموم شد.

هم اخلاق رو باختیم هم زندگی رو هم فوتبال لعنتی رو باختیم. مگه چیزی مونده که توش نبازیم. هیچ نگاه کردین که واسه به دست آوردن پول و شهرت و قدرت از هیچ دروغی رویگردان نیستیم.

این روزها همه سرشون گرم دعواهایی شدیم که میدونیم عاملش چیه، اما به این فکر کردین که ما قبلش باختیم.

من نمیدونم این روزها کسی میتونه ادعای پیروزی کنه؟ نمیدونم تو چی بردیم که داد و بیداد میکنیم؟ به این فکر کنید که باختیم.

نمیدونم کی جوابگوی این باختها است؟


حسین زمان بازداشت شد و دوباره آزاد گردید
.: سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388 :.


ساعت هفت یکی از دوستان بهم ایمیل زد که آقای مهندس حسین زمان هنرمند موسیقی کشورمان را در دانشگاه کیش دستگیر کردند و حتی وبلاگشان را نیز مسدود کردند از این خبر مطمئن نبودم و به هیچ کدام از دوستان هنرمند دیگر هم دسترسی نداشتم تا اینکه طی تماسی که با پسرش ایشان داشتم مطلع شدم که بعد از ظهر امروز نیروهای اطلاعاتی ایشان را در دانشگاه کیش دستگیر کردند و به مکان نامعلومی انتقال دادند.

گفتنی است که من خودم تا ساعت چهار بعد از ظهر با ایشان در ارتباط بودم و تلفنی صحبت میکردم و ایشان اظهار میداشتند که ممکن است به سراغشان هم بیایند. اصلا باور نمیشود که به این زودی به سراغ ایشان رفتند.

نمیدانم مگر جرم ایشان چی بود؟ ایشان یک هنرمند روشنفکر در جامعه هنری ما بودند که نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی کشورش بی تفاوت نبود، امیدوارم که ایشان هر چی سریعتر آزاد گردند.


پی نوشت:

الان ساعت سی دقیقه بامداد روز چهار شنبه 27 خرداد 88 با ابوذر پسر آقای زمان تلفنی در ازتباط بودم که گفت یه ربع پیش آقای زمان آزاد شدند. هنوز نتوانستم با خود ایشان تماس بگیرم و وبلاگشان هنوز بالا نمیاید. حتما در اولین فرصت امروز با ایشان صحبت خواهم کرد و خوشحالم که ایشان صحیح و سالم دوباره در جامعه هنری حضوری فعال و روشنگرانه خواهند داشت.



ای سبز
.: سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388 :.


این شعر تقدیم به مرد و زنی که سبز گونه ایستاده اند و ما نیز پشت سرشان هستیم:


ای سبز


از خویشتن به در شو، ای سبز، ای جوانه

بشکاف پیله ات را، ای شعر، ای ترانه


روح کویری ما، لب تشنه است و خسته

دریاب جوی ما را، ای آب، ای روانه


با داغی شقایق، با سرخی شکوفه

یکباره آتشم زن، ای شوق، ای زبانه


آن روشن نهان را، دیدن نمی توانم

کاری برای من کن، ای عشق، ای بهانه


در من بتاب و گل کن، من و چلچراغت

با اصل خود یکی شو، ای دوست، ای یگانه


از قلب من گذر کن، در جان من سفر کن

ای سرخ بی نهایت، ای سبز بی کرانه


عمران صلاحی


میرحسین تا آخر باهاتیم
.: دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388 :.

من امروز تو راهپیمائی نبودم و چقدر حسرت می خورم که چرا نبودم. وقتی این صحنه ها رو دیدم به همه دوستانی که میگن مگه تقلبی شده؟ میگم آره این جمعیت میلیونی کجا و جمعیتی که با اطلاعیه های شبانه روزی صدا و سیمای ضرغامی تو میدون ولی عصر جمع شده اند کجا؟ میدون ولی عصر خوش رو جر بده بیشتر از هفتاد هشتاد هزار نفر جا نداره اما این جمعیت یعنی اینکه ما حقمون رو میخواهیم. 

 

این خبر رو ایلنا  و قلم  مخابره کرده است. 

راه پیمایی آرام حامیان میرحسین موسوی ساعتی پیش از میدان انقلاب به سمت میدان آزادی برگزار شد .
به گزارش خبرنگار ایلنا ، در این راهپیمایی شعارهایی در حمایت از میرحسین موسوی سر داده شد .
میرحسین موسوی هم که در این راهپیمایی آرام و اعتراض آمیز حضور یافته بود در حالی که با یک بلندگوی دستی با شرکت کنندگان در راه پیمایی سخن می گفت از حامیان خود خواست تا آرامش خود را حفظ کنند و اعتراضات خود را فقط از طریق مجاری قانونی پیگیری کنند . 

 

مهندس میرحسین موسوی در راهپیمانی میلیونی مردم تهران در اعتراض به تقلب آشکار در رای آنها، با احترام به مردم و حامیانش تاکید کرد که آماده پرداختن هرگونه هزینه برای تحقق آرمان های ملت ایران است.

به گزارش خبرنگار قلم نیوز، میرحسین موسوی در اجتماع میلیونی مردم تهران و راهپیمایی آنها از مقابل دانشگاه تهران تا میدان آزادی در اعتراض به نحوه شمارش آرا اظهار کرد: سلام بر شما ملت عزیز، سلام بر شما هموطنان. آمده ام تا ادای احترام به این همه ایستادگی و آگاهی بکنم. گروههای سیاسی متعددی درخواست مجوز کرده بودند تا یک راهپیمایی در اعتراض به تقلبات وسیع در انتخابات صورت گیرد. چون اجازه داده نشد و بنده شنیدم ممکن است مردم حضور پیدا کنند، آمدم تا همه را ضمن دعوت برای دفاع از حق خود به آرامش دعوت بکنم . آمده ام ، تا بهاری سبز «استقامت کنم» تا «نماد سبز»  را به «یغما» نبرند .

وی بیان کرد: شما مردم بت شکن هستید ، شیشه شکن نیستید . آن کسانی دیروز اتوبوسها و موتورها را آتش زدند که دیشب به خوابگاههای دانشجویی حمله کردند و وحشیانه ضمن شکستن دست و سر و پا ، عده ای را از پنجره ها بیرون ریختند و عده زیادی را دستگیر کردند .

موسوی تاکید کرد که بنده قویاً خواهان آزادی بی درنگ همه این عزیزان هستم و از نیروهای دولتی می خواهم،دست از خشونت علیه مردم و فرزندان آنها بردارند .

وی ادمه داد: مردم ما با شعارهای الله اکبر و زیر سایه پرچم سبز اهل بیت (ع) به صورت مسالمت آمیز احقاق حق خود را می خواهند و احساس می کنند به شعور آنها بی احترامی شده است . من نامه ای به شورای نگهبان نوشته ام و موارد تخلف را شرح داده ام، گر چه امیدوار به شورای نگهبان نیستم. تعداد زیادی از اعضای شورای نگهبان در طول انتخابات بی طرفی خود را نگه نداشتند و از کاندیدای دولتی حمایت کردند .

موسوی بیان کرد: من از شما ملت عزیز، زنان و مردان، دانشجویان، روحانیون، هنرمندان، بازاریان، کارگران و کارمندان وهمه اقشار تشکر می کنم، به ویژه از اقلیت های عزیز.

وی افزود: ما باید با الله اکبر هایمان و از طریق راههای قانونی به دنبال حق پایمال شدة مردم خود باشیم  و بتوانیم جلوی این پدیده، این دروغ آخرین، یعنی  این تقلب و شعبده بازی حیرت آور بایستیم.

موسوی اظهار کرد: راه حل بنده، ابطال این انتخابات مخدوش است و این کمترین هزینه را برای ملت ما خواهد داشت وگرنه از اعتماد ملت به دولت و نظام هیچ چیزی باقی نخواهد ماند. البته من به همه عزیرانی که به تشخیص خود، سایر کاندیداها را انتخاب کرده اند،احترام گذاشته و سر تعظیم فرود می‌آورم و اعتراضم به عدم مراعات امانتداری و تخلف فاحش دست اندرکاران انتخابات است.

وی ادامه داد: مردم ما بر سر این حق خود ایستاده اند و من هم آماده ام همه گونه هزینه ای را برای تحقق آرمان های شما ملت عزیز بپردازم .

 

090615150636_5.jpg

 

090615150642_7.jpg

 

090615150639_6.jpg

 

 

  


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.
Clicky Web Analytics