درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
«رویای خواب» تقدیم به معلم شهیدم دکتر علی شریعتی
.: 1385/03/26 :.

چند روز آینده به مسافرت میرم، در واقع دارم به دامان طبیعت میرم و پنج روزی از محیط شهر و اینترنت و هیاهو دور خواهم بود با خودم یه مقدار کاغذ و یه خودکار میبرم تا برای خودم بنویسم. نشستم حساب کردم که دیدم تو این موقع که اینترنت نیستم و وبلاگ هم بیکار هست یه نوشته ای بنویسم به همین خاطر به مناسبت این ایام میخواستم یه مطلب بلند بالا بنویسم که دست نگه داشتم و فقط به کسی فکر کردم که منو بیدار کرد و اونم کسی نبود جز معلم شهیدم دکتر علی شریعتی(29 خرداد 56 روز شهادت دکتر در لندن).

تو روزگار ما فقط اون بود که میتونست منو از خواب غفلت بیدار کنه و چه زیبا  و آشنا صدایی داشت. اولین بار حجش رو خوندم بعد مقاله کویر رو خوندم تا رسیدم به درسهای اسلام شناسی اش و در ایام رمضان 80 از یه ترم دیر رفتن به دانشگاه بهره لازم رو بردم و تازه فهمیدم کجای کارم. بی مقدمه رفتم سراغ مسیحیت و یهودیت و زرتشت و بودا. حتی چند تا از کتابهای اهل سنت رو نیز خوندم ولی آخرش به جایی رسیدم که راز خوشبختی من از در خونه گلی فاطمه زهرا میگذره. با اینکه ظاهرم به این حرفا نمیخوره و همیشه هم خوشحالم که هیچکس تا کنون نتونسته از ظاهرم به باطنم برسه و چه خوشبختی بزرگی هست که خدا نصیبم کرده و چقدر شکرگزارش هستم.

واسه امروز یکی از شعرهای خود دکتر رو به همراه ترانه ای که چند ماه پیش نوشتم رو به همراه نوشته ای کوتاه تقدیم به دکتر شریعتی رو براتون مینویسم.

این شعر «بسوزم» دکتر رو خیلی دوس دارم چون دقیقا شرح حال پریشانی من هست. دوستانی که دوس دارند از اشعار دکتر و یا نثرهای شعر گونه اش لذت ببرند می تونند کتاب «دفترهای سبز» رو که اختصاص به این نوشته های دکتر داره رو تهیه کنند.

 

بسوزم

 

چه امید بندم در ابن زندگانی

که در ناامیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

 

بنالم زمحنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

بود کاندرین جمع ناآشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی؟

شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

 

ندانم در آن چشم عابدفریبش

کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد؟

ندانم که از بخت بد، آخر کار

لبان که از ان لبان کام گیرد؟

 

«دکتر علی شریعتی»

 

 

 

اما ترانه ای که خودم نوشتم. همیشه سر کلاسهایی که خوشم نمیومد می نشستم ترانه می نوشتم کلاس اقتصاد هم از اون کلاسهای مزخرف بود کنارم دو تا دختر نشسته بودند و هی داشتن به دست نوشته هام نگاه میکردند و پچ پچ میکردند اما من تو حال خودم بودم 15 آذر 84 اونم عصر ساعت 5 که دل آدم با دمدمای غروب حالی به حالی میشه منم داشتم واسه خودم مینوشتم و در عین حال حواسم بود تا میزان سود و بهره و سود خالص و ... این قضایا باعث بهم خوردن تمرکزم نشه و آخرش هم که نوشتم اومدم بیرون و کلی به خودم و دیوونگیام خندیدم.

میدونید از بس تو این چند سال خودم رو درگیر عشق و عذاب کرده بودم که اصلا یادم رفته که آگاهی و بینش خودم رو از یاد برده بودم و امشب باز پنجشنبه شب دوباره با گوش دادن به دکتر هوای اون ایام به سرم زده.

 

رویای خواب

 

تو زمهریر شب غربت به گرمای دستات رسیدم

تو لرزش واژه رو لبام صـــــــــدای گرمتُ شنیدم

ببین،رویایی نیست تو خـواب من که تُ ازش گذر کنی

تو مرگ یاس و ترانه‌هام،  میخوای به خوابم سفر کنی؟

مرگ من بگو تُ از کدوم خوابی، که به رویا می رسی؟

تُ، کــــدوم حقیقتی، که تو رویا برای من همه کسی؟

 

رویــــــای خوابت واسه من شـــده مث یه کویر سکوت

شمع سوزانم کو، هم گریه ام تو بغض این همه هبوط؟

 

ستاره شدی ستـــاره، تو شام غربت هر آدینه

توتم کِلک اعجازت واسه مـــــن قبله گاه یقینه

صدای من گرفته تو شمع سوزی نگاه عاشقت

بــــــذار بازم پـــــــــر بزنم تو آسمونگاه دقایقت

آواز من بی حـــــضور گرم تو پر از سکوت مرگه

تو آسمون غم گرفته بی تو قسمت من تگرگه

 

رویــــــای خوابت واسه من شـــده مث یه کویر سکوت

شمع سوزانم کو، هم گریه ام تو بغض این همه هبوط؟

 

«اکبر یارمحمدی»

 

اما نوشته ای که تقدیم به دکتر شریعتی کردم و پای این ترانه نوشتم و امضا کردم :

« می دانم که توتم من قلمم هست و قلمم توتم من هست. ای شمع من تو بسوزان که سوختن رو نیک میدانی و من آتیش گرفتن را از تو یاد گرفتم غم خود را نه به کس که به خود نیز نگویم گر چه هنوز دل غمینی دارم که محتاج توست.

تو گفتی در کویر نمان و من نیز نماندم و گذشتم از کویر اما هنوز عریانم هنوز شرمگینم هنوز در پی دلی هستم که مرا بپوشاند مرا لباسی دهد مرا عشق دهد اما گویی هر آینه که گشته ام یافت می نشود پس چرا می گردم که گردش من آرام جان جستجوگر من می باشد.

ای شمع من مرا بسوزان دل را بسوزان عشق را بسوزان مرا نور کن مرا آتش کن مرا بر معبد زرتشت بیاویز مرا در زندان زئوس مشعل عشق کن تا برآرم از تو، از عشق، از بودن با تو، من هر آئینه در تو می نگرم من به آئینه خائنم که مرا دروغ می دهد و مرا، عشق مرا، دل مرا زیبا نشان می دهد و دروغ میگوید؛ آئینه دروغ نگو که من می دانم دروغی.»

 

سرمایه های یک دل حرفهایی هست که برای نگفتن دارد 

 

خب یه اخلاقی که این روزا خوب پیدا کردم به حرف این و اون نمیمونم و اصلا عین خیالم نیست که کجا هستم. این روزا دارم تموم کتابهای صادق هدایت رو میخونم تو زنده به گورش یه جمله جالب داره :«چه می شود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من بود» وقتی به این جمله رسیدم کلی خندیدم و میگم ای بابا چی فکر میکردیم و چی شد؟ واقعا هم که این روزا سرنوشت از من پرزورتر هست.

 

راستی من زیاد کاری به کامنتها و نظراتی که بعضیا میذارن ندارم چون تصمیم دارم به هیچ عنوان هیچ نظری پاک نکنم مگر آنکه خیلی زشت و وقیحانه باشه حتی اگه توهینی هم به من بشه ایرادی نداره. یکی دو تا از دوستان صمیمی ام بهم میگن چرا گذاشتی که بیان بهت توهین کنند و تو هم چیزی نگی.

من یه اردیبهشتی هستم ظرفیتم بالاست اما خدا اون روز رو نیاره که عصبانی بشم که دیگه واویلا میشه من تو این چهار سال فقط دو بار عصبانی شدم یکی مهرماه 81 و دیگری اواخر فروردین 84 به همین خاطر به ندرت کنترل اعصابم رو از دست میدم.

ولی اگه از دست بدم دیگه دادم و به هبچ وجه هم قابل کنترل نمیشم.

 

تو نوشته ای بعدی که قول میدم حتما شب شهادت فاطمه زهرا باشه یه مطلب توپ و باحال واسه بی بی عشقم بنویسم با یه ترانه که کلی عشق و حال در اون موج میزنه. پس قرار بعدیمون شب شهادت فاطمه زهرا.

 

در پناه حق همگی آبی و عاشق و سرفراز باشید/اکبر یارمحمدی


هم بغض « به یاد چهار سال گذشته»
.: 1385/03/15 :.

این روزا به هر بهونه ای غرق ترانه و اشک میشم. دلم برای کلاس و دانشگاه تنگ شده واسه تموم کلاسهایی که دودره کردم. واسه اون لحظاتی که سر کلاسهای دینامیک، مکانیک سیالات، آمار،  مقاومت مصالح، طراحی اجزا موتور، معارف اسلامی، مساحی و نقشه برداری  می نشستم و ترانه می نوشتم.

دلم برای همه رفقا تنگ شده با اینکه دیگه این روزا تنها تر از همیشه شدم تنهای تنها دریغ از رفیقی که حالمو بپرسه.

دلم برای  تموم اون لحظاتی که عاشق شدم تنگ شده نمیدونم تو این چهار سال برای اولین بار هست فرجه ندارم.

دلم برای شب امتحان تنگ شده، از بس که درس نمیخوندیم واسه شب امتحان تموم کتابهارو کتک میزدیم تا شاید یه چیزی تو ذهنمون بمونه.

دلم برای تقلب کردنها تنگ شده.

و این ترانه «هم بغض» تقدیم همه کسانی که تو این چهار سال، خوب و بد مرا تحمل کردند:

 

هم بغض

 

چی بگم از اون لحظه ها و دقایق

از گنــــاه دلایی که شدن عاشق

از اون همه خاطره که رفته بر باد

روزگاری کــــه دیگه مارو نمیخواد

 

چه روزگـــاری داشتیم تــــو عــــالم یه رنگی

برای هــــــم مـــــــی مـــردیم از ته دلدادگی

چه حالی داشتیم تو روزای عشق و سادگی

دلامـــــون هم جـائی نداشتند واسه دورنگی

 

یکیمون شده عاشــــق غزل فروش

اون یکی هم آواره و خونه به دوش

یکی دیگه رفته ســــــراغ تقدیرش

یکی هــــــم آزگــــــار دل اسیرش

 

چه حالی داشتیـم تو روزای عشق و ترانه

چه ساده هم بغض هم میشدیم عاشقانه

دلامـــــون قد می کشیـــدن تا اوج آسمون

دل به جدایی دادیم تو فصل عشق و بارون

 

«اکبر یارمحمدی»


موخره:

فکر نمیکردم اسم بردن از کسانی که خاطراتی نیک باهاشون داشتم اینگونه باعث سوتفاهم بشه به همین خاطر و به حرمت تمامی این لحظه ها اسم همه رو پاک کردم تا کسی بهم انگ پسرخاله شدن رو نزنه.

خدا خودش خوب میدونه این روزا دارم با تنهایی میجنگم با خاطراتم زندگی میکنم و اشک میریزم با این حال ایرادی نداره بذارید همین جا بمونه ته اعماق دلم تموم حسی رو که به همه کسانی که تو این چهار سال، خوب و بد منو تحمل کردند. مزاحمتها و زیادی وراجی کردنام رو طاقت داشتند ببخشید که هیچ وقت نتونستم تو این چهار سال حس واقعیم رو به همه شماها بگم.

دیدید که بی خودی پسرخاله شدم باید همه رو به چشم غریبه دید تا خلافش ثابت شه. باید به همه بی اعتماد شد تا خلافش ثابت شه، باید همه رو به چشم دشمن دید تا برعکسش ثابت شه.

آره ایراد از من هست که زیادی صمیمی میشم و ایراد بزرگتر اینه که اگه کسی ازم دو قدم دور بشه من ده قدم دور میشم.

ببخشید که پسرخاله شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت یازده و نیم سه شنبه شانزده خرداد هشتاد و پنج


در پناه حق همگی آبی و عاشق و سرفراز باشید/اکبر یارمحمدی


ترانه بانو «برای مادر دوست داشتنیم»
.: 1385/03/11 :.

تلخ است این سخن که به لب دارم

مـــــــادر بـــلای جــان تو من بودم

امــــا تو ای دریـــغ، گمـــــان بردی

فرزنــــد مهــــــربان تــو من بــودم

«دکتر علی شریعتی»

 

هر بار چیزی و کسی بهانه ای برای آمدنم میشود و روزهایی که شادم بهانه هاش این شادانه هستند. بهونه امروزم تویی ای روشنترین آئینه ام تویی که تنها بعد خدا تورو می پرستم.

از امروز بهار دیگه ای از بهار پربار مادرم شروع میشود و من چقدر دلگیرم که چرا نتوانستم هدیه ای برات تدارک ببینم. این روزا بد عادت شدم و دارم به همه ترانه هدیه میدهم و تو هم بی نصیب نموندی.

میدونم تو گذرت به این ورا نمی افته اما برای تو می نویسم.

تو یه روز بهاری تو صبحگاه شش اردیبهشت 61 زیر باران گلوله مرا با چشم دنیا آشنا کردی و از آن لحظه تا حال با من بودی.

چه روزایی که برای پناه بردن از تگرگ گلوله و‌ آتش در روستایی دل انگیز برای من و اصغر خاطره ساختی و رفیق کودکیامون شدی.

نمیدونم چرا دلم برای اون خونه تو جمال آباد تنگ میشه به اون چشمه دلم یه ذره میشه اما میدونم باز تو در کنارمی.

بزرگتر شدیم و نامهربانتر شیطنت کردیم و شلوغیامون سر به آسمون میزدن و تو برای رام کردن ما چقدر بیتاب بودی.

یادته روزای اول دبستان به جای «ر» می گفتم «ی» و چقدر سعی میکردی بهم یاد بدی و آخرش هم موفق شدم درست تلفظ کنم.

بزرگتر شدیم بزرگتر و بزرگتر!!!!

شدم یه پشت کنکوری برای اون لحظه ها تکیه گاهم شدی بهونه گیریامو نادیده میگرفتی بیقراریامو تحمل میکردی تا این 20شهریور 80 بیشتر از من خوشحال شدی و برای اولین بار اشک شوق رو تو چشات دیدم.

گذشت تا اینکه باز محرمم شدی مرهم دل زخمیم شدی التیام بخش غرورش شکسته ام شدی یادت میاد؟ 25 مهر 81 رو اشک تو چشام بود و من مونده بودم و یه بغض شکسته و غروری پرپر و دلی عاشق و باز تو بودی دلداریم دادی گفتی عاشق به غیر حرف دلش به حرف هیشکی گوش نمیده و تو هم نده از عشق تو و بابا گفتی، گفتی یه گوشت رو در و اون یکی رو دروازه کن.

باز دلتنگ میشدم تو بودی کنارم برای آروم شدنم حاضر بودی که منو به اون برسونی گفتی بریم خواستگاری گفتم نمیشه و باز تو گفتی هر طور که تو بخواهی و چقدر از این آزادی لذت می بردم اما من نامهربون بودم.

29 اسفند 81 بهم عیدی دادی بزرگترین عیدی دنیا رو دادی یه گیتار یه همدم تازه برای التیام دل زخمیم.

وای چقدر دوستت دارم مامان

این روزا بازم تو مرهمی برای تموم دلتنگیام میگی تا کی میخوای عاشق بمونی تا کی خودت رو عذاب میدی.

میگی: اکبر تو ساده ای برای آینده ات دلواپسم. اما من باز بهونه میارم تا رنگ رخم عوض میشه میگی چته کی بهت حرفی زده غصه نخور.

مادر دوست دارم

مامان جون تولدت مبارک. غیر ترانه دارایی ندارم که از جون و دل برات هدیه بیارم این ترانه برای تو «ترانه بانو»ی شعرم برای تموم مهربونیات :

 

ترانه بانو


یه ترانه دارم میخوام واسه تو بخونم

از عاشقی فقط قصه تورو می دونم

 

همیشه و همه جا یادت تو خاطرمه

نگاهــــت گــرمیِ این دل مسافرمه

 

اون همزبونیات هیش وقت نمیره از یادم

آرامش دلــــمی،  وقتــــی پــــره فریادم

 

مادر، ترانه بانوی آهنگ صدامی

تو غزلام تو تنها صـدای آشنامی

 

همه  ترانه‌هام  فدای مهربونیت

تنها یارمی  با نگــــاه آسمونیت

 

ترانه بانــــــوی عاشقـــــم فقــــط تـــو هستی

عزیزم دوست دارم به هرچی عشق و مستی

 

خوندن از عشـــــق تو آرزوی این دلمه

هرچی که از اون خوبیات بگم بازم کمه

 

مادرجون دوست دارم قد تموم دنیا

این ترانه هم تقـــدیم تو با مهر و وفا

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این همه نوشتم که بگم شروع بهار تازه ات مبارک عزیز دلم.

بازم میگم مامان جونم دوست دارم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی

 


نهایت عشق «برای ایران عزیزم»
.: 1385/03/02 :.

نمیدونم چی شده اما این روزا به هر بهونه ای غرق ترانه میشم. این روزا حالم بدجوری گرفته شدم دوس ندارم اخبار رو گوش کنم دوس ندارم به خیابون پا بذارم.

میخوام یه اعتراف یکنم و اونم این بود که امروز تو خیابون بغض گلومو گرفته بود با چیزایی که میدیدم و می شنیدم من بچه ارومیه هستم و اصالتا آذری هستم اما بنا به دلایلی دارم شعر فارسی می نویسم و از این کار لذت هم میبرم با اینحال تابحال دریغ از یه خط اگه تونسته باشم ترکی یا آذری بنویسم شهریار رو دوست دارم و همیشه حیدر بابایا سلام رو میخونم و لذت می برم و هر از چند گاهی که دلم بگیره می زنم زیر آواز «کوچه لر سو سبی شم .....» اما این یکی دو هفته بد جوری دلم گرفته دلم برای وطنم گرفته برای ایران گرفته چه فرقی داره همه ایرانی هستیم کرد و ترکمن و بلوچ و عرب و فارس  آذری و ترک همه ایرانی هستیم.

همین چند دقیقه پیش با دوست خوبم توکا نیستانی حرف می زدم و اونم مثل من ناراحت بود و چقدر دلم برای مانای عزیز میسوزه چون خوب میدونم که منظوری نداشته و یه عده آدم فرصت طلب دارن سو استفاده می کنند تا  از این  آب گل‌ آلود ماهی بگیرند. امیدوارم سریعتر این مسائل حل و تموم بشه و مانای عزیز هم زودتر آزاد بشه.

من مخالف اینم که بخواد ایرانی از هم جدا بشه با اینکه کاریکاتور مانا توهین آمیز نمیدونم و وقتی مسئله ای به طور رسمی با عذر خواهی روزنامه و مسئولان تموم شده باید افراد سودجوی اجنبی پرست هم به سزای اعمالشون برسن و برای من تصور ایرانی بدون آذربایجان یعنی مرگ.

و این ترانه هم برای همه ایران فقط برای ایران که «نهایت عشق» است:

 

نهایت عشق

 

بر دروازه قلبــــم نام تــــورو نـــوشتم

همه تار و پودمو از عشق تو سرشتم

 

اسم تو حک شده تو کتاب سرنوشتم

که از بیگانه و بیگانه پرســت گذشتم

 

برای بـــــودن من، تویــــــی نهـــــایت عشق

تکیه گاهی واسه این شکسته قامت عشق

 

ختم این کلامی، گوهر ناب عاشقی

با ترانـــــه هات، آرام هـــــر شقایقی

 

تورو ای مرز همیشه پرگهر دوست می دارمت

ای کشور مهر و ایمان و آذر دوست می دارمت

 

باز میشم همرنگ سبز پرچمت مثل جنگلای شمالت

همیشه سفیدم مثل اون دل پاک و پر احــساس و خیالت

 

ببین سرخی گونه هام شرمنده از این همه ایرون کشونه

دلــــم می گیره از این زمیـــن و زمون که باهات نامهربونه

 

میخوانم از دلیر دلیرستان، از مرد بیدار کردستان

میمانم در برت ای گیلان، ای آذرخش آذرآبادگان

 

می سرایم از بلوچ و لر و ترکمـــــن از دل پاک سیستان

می بارم چو باران بر هرمز و بوشهر و بر عرب خوزستان

 

تورو ای مرز همیشه پرگهر دوست می دارمت

ای کشور مهر و ایمان و آذر دوست می دارمت

 

«اکبر یارمحمدی»

 

 

خواهشمندم دوستان ترانه سرا ایراد وزنی نگیرن که خودم بنا به دلایلی از سه وزن متفاوت استفاده کردم در ضمن وقت نکردم ویرایش کنم و بیشتر بهش بپردازم.

با این حال در سالگرد دوم خرداد و به قول مردی با عبای شکلاتی « ایران برای همه ایرانیها» هست و بس.

در پناه حق آبی و عاشق و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.