۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲! ۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
قصه گوی تنهایی
.: 1385/05/31 :.

نزدیک بیست روزی میشه که آپ نکردم و اصلا هم بهونه ای نمیارم چون هیچ دلیل قانع کننده ای برای این تاخیرم ندارم جز اینکه خستگی کار باعث شده که کمتر وقت کنم که حتی به اینترنت بیام چه برسه به اینکه نوشته ای برای «زخمه» بنویسم. این روزا همه دارن خداحافظی می کنن از آقا محمود در این محیط سایبر بگیر تا نزدیکترین دوستانم که همگی رفتن دیروز با یکی از بچه های دانشگاه صحبت می کردم که دیدم تو این دو سه ماه این دوستم چهارمین نفری هست که باهاش حرف زدم و بدجوری با تنهایی خو گرفتم، قبلترها هم تنها بودم اما وقتی دانشگاه بودم فراموش می کردم اما الان حتی تو محیط کارم هم بدجوری احساس تنهایی می کنم از یه طرف رضایت دارم که دیگه کسی بهم حرفی نمی زنه و از طرف دیگه کسی رو هم ندارم که باهاش حرفی بزنم، یه زمانی ترانه و گیتاری بود که حرفامو باهاش می زدم اما تو این تابستون بیشتر از سه تا ترانه هم ننوشتم و هر چی که می نویسم زود پاره اش می کنم، دیشب اتاقمو  که تمیز می کردم از بس کاغذ پاره از زیر تختخوابم بیرون کشیدم که نشستم و به این حال و احوالم خندیدم دیگه حتی نمیشه تو خلوتت گریه کرد.

دیروز بعد از مدتها رفته بودم سینما، اونم چه فیلمی «چند می گیری گریه کنی؟» خیلی حال داد به خصوص دیدن دوباره و چند باره منوچهر نوذری که از زمان آقای دست و دلباز و ملون «صبح جمعه با شما» دوسش داشتم از اول فیلم تا آخرش گریه کردم و وقتی که تو یه دیالوگی به ابوالفضل پورعرب گفت : چرا گریه می کنی؟ و اونم گفت : پس چیکار کنم؟ برگشت جواب داد: خب بخند، اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. خیلی وقته که عادت کردم هر جا که میرم تنها برم همیشه تنها به سینما رفتن رو دوست داشتم و حسرت داشتم که میشه تنها به سینما برم و دوست و آشنایی در کنارم نباشه و چند وقته که به آرزوم رسیدم.

سه تا مشخصه جالبم همیشه واسه دیگرون جلب نظر کرده یکی ساعتم که همیشه برخلاف بقیه که به دست راستم می بندم دوم دستبندی که دعای «نادعلی» روش نوشته شده و دیگری حلقه ای که به دست چپم هست. اما این حلقه که بیش از چهار سال تو دستم هست یه حکمتی داره که خیلی جالبه. ترم اول که همه بچه ها شروع کرده بودن و به دخترا پیشنهاد دوستی و یا ابراز عشق و علاقه می کردند من حرصم می گرفت که چرا اینا اینطوری هستن، همیشه تو دبیرستان اینطوری بودم که اگه کسی بهم علاقه داره میاد خودش بهم میگه و الا چه دلیلی داره که خودمو کوچیک کنم و به یه دختر پیشنهاد دوستی بدم و اصولا از نظر من دوست دختر و این جور جفنگیات یه نوع قرتی بازی بود به همین خاطر هیچ وقت به هیچ دختری (به جز یه مورد) پیشنهاد دوستی ندادم به همین خاطر از تابستان 81 که برام تابستان شیرینی بود تصمیم گرفتم برای همیشه دور این جور مسائل خط بکشم به همین خاطر یه حلقه تو دستم کردم که دیگه کسی دور و برم نگرده و گذشته از اون تو روابطم با دیگرون راحت بودم و می دیدم که چطور حتی تو تاکسی و اتوبوس هم با یه دید دیگری بهم نگاه می کردند به نوعی واسه خودم یه تعهدی ایجاد کردم و یه حصار امنی واسه خودم درست کردم چند وقت پیش می خواستم از دست این حلقه راحت بشم اما فقط دو سه روزی تحمل دوریش رو داشتم بد جوری به این تنهایی و این حلقه که سند تنهائیم هست عادت کردم بد رقم عادت کردم.

نزدیک دو سال پیش یه دوست و مهمتر و نزدیک از یه دوست یه خواهر خوب پیدا کردم ، دختری که تو این دو سال با اینکه از من خیلی دور بود و هیچ وقت نتونستم ببینمش خیلی کمکم کرد اونقدر که برام مثل خواهرم نزدیک بود و همیشه دلواپس و دل نگرون من بود و اول شهریور سالروز تولدش هست و خیلی خوشحالم که می تونم از اینجا تولدش رو بهش تبریک بگم سال قبل واسه تولدش ترانه هدیه دادم آخه من ترانه هامو واسه خودم نگه داشتم و هر کسی رو لایق اینکه ترانه هدیه اش بدم رو نمیدونم به همین خاطر امسال هم یه ترانه رو که از سال قبلی به مراتب بهتر و با احساستر هست رو تقدیمش می کنم و این طوری می خوام سورپرایزش کنم اما قبل از نوشتنش باید دو تا نکته رو بگم.

امیدوارم همیشه تو زندگیش سرفراز و عاشق و آبی باشه، اما اینم ترانه ای که بدون هیچ توضیح اضافه ای تقدیم به روی ماهش می کنم:

قصه گوی تنهایی

منو با چشات از حـادثه بگیر

با خودت ببـر تا آخر این کویر

تو ســـــاحل نگات تنهاترینم

نذار بمیرم تو سکوتی دلگیر

تورو می بینم تـــــو غبار جـــــاده

با خواب نرگس دل میدم به سفر

منو کــــه زخمـــی ترین شقایقم

با یه تــــرانه از شهــــر غـــم ببر

بگو از راز نگفته‌ی چشمات

از ستــــاره بارون آسمونت

بگو از  تــرانـه‌ی نخونده ات

از اون حرمـت دل مهربونت

عزیــزم، خستگیــامو رهـــا کـن

غصه هـامو با نگات آتیــش بـزن

آرزوهامـــو به دســـت بــاد بــده

تنهایی مو بگیر از این خسته تن

فقط تو ذهـــنم یه خاطــره نشو

یه عکسی توی قاب قلبم نباش

به حرمت لحظه های دلــــتنگی

رویایی توی خواب  شبـم نباش

اگه باز دورم اگه بی صبورم

تو با نگاهت ترانه سازم باش

اگه بی تو هنوز دل تنگترینم

عطر مهربونی رو تنم بپاش

به من از خواب عشق قصه‌ای بگو

بگو از شهرزاد هـــــــزار و یک شب

بگو ای قصه گـــوی تنهــــاییــــــام

از قسمهای جاری شده بر لب

«اکبر یارمحمدی»

  

اگه اینبار زیادی طولانی شد بدونید که هیچ بهونه ای ندارم جز اینکه بد جوری دلتنگ بودم و دوست داشتم فقط بنویسم اما قول می دم که از این به بعد کوتاه تر اما زود به زود تر بنویسم.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی

 


یه فرشته «برای تولد بابای خوب و نازنینم»
.: 1385/05/09 :.

سنگین تره که اسم این جا رو به قول یکی از بچه ها بذارم «دخمه» تا «زخمه». از بس که هر وقت غم و غصه دارم میام سراغ این غم خونه. یه ماهی میشه که اینورا زیاد پیدام نیست رنگ و روی قالب رو هم از ماهها قبل آماده داشتم که چند وقت پیش عوضش کردم اما حس و حال آپلود کردنش رو نداشتم. با اینکه از قرار دادن آهنگ تو وبلاگ زیاد حال نمی کنم اما این روزا این ترانه «امید» رو زیاد گوش میدم و با «دلخوشی» اساسی حال می کنم. دو سه هفته ای بود که درگیر تسویه حساب با دانشگاه بودم و از تاریخ 28 تیرماه 85 به طور رسمی به خیل عظیم مهندسین بیکار این مملکت اضافه شدم البته این بیکاری اساسا موقتی بود آخه الان تا رفتن به سربازی یعنی تا سه ماه دیگه به طور موقت تو شرکت دائیم مشغول به کار شدم البته جایی که الان کار می کنم یه کارگاه تریلری سازی هست با کلی جوشکاری و برش و سوراخ کاری آهن آلات، که اساسا چنان خسته ام میکنه که به غیر از خواب خوش نمیتونم به چیز دیگه ای «دلخوش» کنم.

کار کردن در اونجا یه خوبی جالبی برام داشته و اونم شکستن منیتی بود که تو وجودم لونه کرده بود و این همیشه همراهم بود چند وقت پیش پرینت ایمیلی رو میخوندم که فروردین 84 به یکی از آشنایانم نوشته بودم و به یه نکته جالبی بر خوردم و اشاره به رفتاری داشتم که از اول دانشگاه همراهم بود و الانم که دانشگاه تموم شده تا حدودی باز همراهم بود :« خاطرات ترم اول جلوی چشامه اولین بار تو کانتینر دیدمت و کلی متلک بارت کردم هنوز تو غوغای دبیرستان بودم و همون غرور همیشگی که چرا باید من عاشق دخترا باشم و همیشه از اینکه میدیدم خرد میشین حال میکردم از مردای زن ذلیل بدم میومد الان که میبینم همه اون کسانی که سر کلاس زبان بر اثر کنف کردن استاد بهم لقب زن ذلیل دادن الان چطوری از دوس دختراشون حساب میبرن اما من نه تنها عوض نشدم بلکه بدتر شدم کاری کردم که هیچ وقت هیچ دیوونه ای نمیکرد غرور دختری رو شکستم که به خاطرش همه رو پاش قربونی کردم و بالاخره آخر سر برای ارضای غرور شکسته ام اونو هم شکستم».

آره من اینگونه بودم، بعضی از دوستانم میگم که تو این وبلاگ زیادی غمگینم و سیاه می نویسم  در حالی باید بگم ذات حقیقی ام اینگونه هست لااقل دوس دارم تو این محیط خود واقعیم باشم بدون نقاب و ماسک، بدون اون خنده ها و شوخی هایی که باعث میشه دل شکسته و غمگینم رو پشتش پنهون کنم به همین خاطر غم خاصی حتی تو ترانه هام خونه کرده و ازشون جدا نیست اما دو سه ماهی میشه حتی یه ترانه ننوشتم با اینکه آقای افشین سرفراز عزیز برام مشق تعیین کرده بنویسم و تمرین کنم اما حس و حال نوشتن رو ندارم شاید یه روز تصمیم بگیرم برای همیشه اینجا رو هم تعطیلش کنم ولی در حال حاضر تا رفتن به سربازی میام و یه چیزایی می نویسم و در میرم. دیگه حتی شعر و ترانه هم برام جدی نیست حال و حوصله اش رو ندارم. با اون کسانی که دوستشون دارم نمیتونم حرف بزنم بیست روزی میشه تلفنم قطع شده البته خودم پول قبضش رو ندادم تا عادت زنگ زدن به این و اون و حال و احوال پرسی از سر مبارکم بیفته و خوشبختانه دوستان نیز از بس بهم محبت دارن یادشون میره بهم زنگ بزنن و خوشحالم که اینقدر با محبت تشریف دارن و منو با محبتاشون شرمنده می کنن.

بعد از مدتها می خواستم یه ترانه  عاشقانه اینجا بنویسم اما نشد آخه فردا روز تولد بابام هست و چون دو ماه پیش واسه تولد مامانم یه ترانه نوشته بودم به تلافی اون یه ترانه برای بابای عزیز و دوست داشتنیم که خیلی خاطرش رو میخوام نوشتم این ترانه رو سال 82 نوشته بودم یعنی جزو اولین کارام بود که به صورت ترانه می نوشتم تازه یه هفته ده روز دیگه هم روز پدر هست دیدم که بهتر این ترانه رو اینجا بنویسم و تقدیمش میکنم یه پدر خوب و نازنینم که خوشحالم که این روزا به یه نوعی باعث خوشحالیش شدم و ممنونشم که همیشه در کنارم بوده و پشت و پناه بوده و هست یادمه دوازده سال پیش که به خاطر بیماری من بدجوری از کار و زندگی افتاده بود و واسه دوا و درمون من به هر دری میزد و چقدر دل نگرونم بود. ترانه «یه فرشته» با جسارت و فروتنی تقدیم به تو ای موندنی ترین ترانه‌ی زندگیم :

 

یه فرشته

وقتی صدای پات میاد دلم برات می لرزه

بدون تو دنیــــــــا برام پشیزی  نمی ارزه

وای اگه نباشی عــــــمرُ زندگیم تباه میشه

غم وغصه به سقف خونه ام سرپناه میشه

باباجونم تو برام هستی مث یه فرشته

با حضور سبزت دیـــگه دنیا برام بهشته

با همه نداری بهم یــــاد دادی سخاوتُ

تو دور کردی از دلم کینه ها و حسادتُ

هنوزم یادمه که روزای سخت بیماری

تو بالا سرم بــــــودی با تموم بیقراری

تو برام همونی، بهاری که خزون نمیشه

آرزو دارم کنارم بــــمونی تــــــا همیشه

باباجون خوب می دونم که رنــــــج زمونُ دیدی

کاش به شقیقه ات نمی نشست برف سپیدی

بابای خوبم می خوام بگم یک کلام

به مولا علی دوست دارم والسلام

«اکبر یارمحمدی»

 

به قول افشین سرفراز :« همیشه زود می روم / ولی چه دیر می شوم / به آئینه نگاه کن / چگونه پیر می شوم»

حالا حکایت منم این ترانه شده همیشه تا نرسیدن رسیدم و هر چه تلاش کردم کمتر موفق بودم میخواستم بمونم و بجنگم اما نه می جنگم و نه می مونم بذار زندگی با همین روال ادامه پیدا کنه.

شاید تا مدتها نتونم که دوباره بیام و مطلب تازه ای بنویسم درگیر کار شدم و گفتم که از بس که خسته میشم حالی برای کارای دیگه نمی مونه و از این که کمتر تونستم به دوستان وبلاگ نویس سر بزنم معذرت میخوام قول میدم که اگه فرصت کردم بازم به همگی سر بزنم و اگه نتونستم به کسی بگم که آپ کردم چون فرصت کمی دارم و باید زود به کارای عقب افتاده ام برسم.

  

این پست من هم انگار زیادی اپیزود دار شد بابا بی خیال شید اگه زیاد طولانی شد ببخشید نمیدونم چرا این روزا حس میکنم که باید خیلی کارا باید انجام بدم اما فرصت انجام دادنشون رو ندارم بهرحال بابا بی خیال !!!!!!!!!!!

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.