نزدیک بیست روزی میشه که آپ نکردم و اصلا هم بهونه ای نمیارم چون هیچ دلیل قانع کننده ای برای این تاخیرم ندارم جز اینکه خستگی کار باعث شده که کمتر وقت کنم که حتی به اینترنت بیام چه برسه به اینکه نوشته ای برای «زخمه» بنویسم. این روزا همه دارن خداحافظی می کنن از آقا محمود در این محیط سایبر بگیر تا نزدیکترین دوستانم که همگی رفتن دیروز با یکی از بچه های دانشگاه صحبت می کردم که دیدم تو این دو سه ماه این دوستم چهارمین نفری هست که باهاش حرف زدم و بدجوری با تنهایی خو گرفتم، قبلترها هم تنها بودم اما وقتی دانشگاه بودم فراموش می کردم اما الان حتی تو محیط کارم هم بدجوری احساس تنهایی می کنم از یه طرف رضایت دارم که دیگه کسی بهم حرفی نمی زنه و از طرف دیگه کسی رو هم ندارم که باهاش حرفی بزنم، یه زمانی ترانه و گیتاری بود که حرفامو باهاش می زدم اما تو این تابستون بیشتر از سه تا ترانه هم ننوشتم و هر چی که می نویسم زود پاره اش می کنم، دیشب اتاقمو که تمیز می کردم از بس کاغذ پاره از زیر تختخوابم بیرون کشیدم که نشستم و به این حال و احوالم خندیدم دیگه حتی نمیشه تو خلوتت گریه کرد.
دیروز بعد از مدتها رفته بودم سینما، اونم چه فیلمی «چند می گیری گریه کنی؟» خیلی حال داد به خصوص دیدن دوباره و چند باره منوچهر نوذری که از زمان آقای دست و دلباز و ملون «صبح جمعه با شما» دوسش داشتم از اول فیلم تا آخرش گریه کردم و وقتی که تو یه دیالوگی به ابوالفضل پورعرب گفت : چرا گریه می کنی؟ و اونم گفت : پس چیکار کنم؟ برگشت جواب داد: خب بخند، اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. خیلی وقته که عادت کردم هر جا که میرم تنها برم همیشه تنها به سینما رفتن رو دوست داشتم و حسرت داشتم که میشه تنها به سینما برم و دوست و آشنایی در کنارم نباشه و چند وقته که به آرزوم رسیدم.
سه تا مشخصه جالبم همیشه واسه دیگرون جلب نظر کرده یکی ساعتم که همیشه برخلاف بقیه که به دست راستم می بندم دوم دستبندی که دعای «نادعلی» روش نوشته شده و دیگری حلقه ای که به دست چپم هست. اما این حلقه که بیش از چهار سال تو دستم هست یه حکمتی داره که خیلی جالبه. ترم اول که همه بچه ها شروع کرده بودن و به دخترا پیشنهاد دوستی و یا ابراز عشق و علاقه می کردند من حرصم می گرفت که چرا اینا اینطوری هستن، همیشه تو دبیرستان اینطوری بودم که اگه کسی بهم علاقه داره میاد خودش بهم میگه و الا چه دلیلی داره که خودمو کوچیک کنم و به یه دختر پیشنهاد دوستی بدم و اصولا از نظر من دوست دختر و این جور جفنگیات یه نوع قرتی بازی بود به همین خاطر هیچ وقت به هیچ دختری (به جز یه مورد) پیشنهاد دوستی ندادم به همین خاطر از تابستان 81 که برام تابستان شیرینی بود تصمیم گرفتم برای همیشه دور این جور مسائل خط بکشم به همین خاطر یه حلقه تو دستم کردم که دیگه کسی دور و برم نگرده و گذشته از اون تو روابطم با دیگرون راحت بودم و می دیدم که چطور حتی تو تاکسی و اتوبوس هم با یه دید دیگری بهم نگاه می کردند به نوعی واسه خودم یه تعهدی ایجاد کردم و یه حصار امنی واسه خودم درست کردم چند وقت پیش می خواستم از دست این حلقه راحت بشم اما فقط دو سه روزی تحمل دوریش رو داشتم بد جوری به این تنهایی و این حلقه که سند تنهائیم هست عادت کردم بد رقم عادت کردم.
نزدیک دو سال پیش یه دوست و مهمتر و نزدیک از یه دوست یه خواهر خوب پیدا کردم ، دختری که تو این دو سال با اینکه از من خیلی دور بود و هیچ وقت نتونستم ببینمش خیلی کمکم کرد اونقدر که برام مثل خواهرم نزدیک بود و همیشه دلواپس و دل نگرون من بود و اول شهریور سالروز تولدش هست و خیلی خوشحالم که می تونم از اینجا تولدش رو بهش تبریک بگم سال قبل واسه تولدش ترانه هدیه دادم آخه من ترانه هامو واسه خودم نگه داشتم و هر کسی رو لایق اینکه ترانه هدیه اش بدم رو نمیدونم به همین خاطر امسال هم یه ترانه رو که از سال قبلی به مراتب بهتر و با احساستر هست رو تقدیمش می کنم و این طوری می خوام سورپرایزش کنم اما قبل از نوشتنش باید دو تا نکته رو بگم.
امیدوارم همیشه تو زندگیش سرفراز و عاشق و آبی باشه، اما اینم ترانه ای که بدون هیچ توضیح اضافه ای تقدیم به روی ماهش می کنم:
قصه گوی تنهایی
منو با چشات از حـادثه بگیر
با خودت ببـر تا آخر این کویر
تو ســـــاحل نگات تنهاترینم
نذار بمیرم تو سکوتی دلگیر
تورو می بینم تـــــو غبار جـــــاده
با خواب نرگس دل میدم به سفر
منو کــــه زخمـــی ترین شقایقم
با یه تــــرانه از شهــــر غـــم ببر
بگو از راز نگفتهی چشمات
از ستــــاره بارون آسمونت
بگو از تــرانـهی نخونده ات
از اون حرمـت دل مهربونت
عزیــزم، خستگیــامو رهـــا کـن
غصه هـامو با نگات آتیــش بـزن
آرزوهامـــو به دســـت بــاد بــده
تنهایی مو بگیر از این خسته تن
فقط تو ذهـــنم یه خاطــره نشو
یه عکسی توی قاب قلبم نباش
به حرمت لحظه های دلــــتنگی
رویایی توی خواب شبـم نباش
اگه باز دورم اگه بی صبورم
تو با نگاهت ترانه سازم باش
اگه بی تو هنوز دل تنگترینم
عطر مهربونی رو تنم بپاش
به من از خواب عشق قصهای بگو
بگو از شهرزاد هـــــــزار و یک شب
بگو ای قصه گـــوی تنهــــاییــــــام
از قسمهای جاری شده بر لب
«اکبر یارمحمدی»
اگه اینبار زیادی طولانی شد بدونید که هیچ بهونه ای ندارم جز اینکه بد جوری دلتنگ بودم و دوست داشتم فقط بنویسم اما قول می دم که از این به بعد کوتاه تر اما زود به زود تر بنویسم.
در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی



