دیگه دیر آپ کردن و طولانی نوشتن من مثل سریالهای تلویزیون یه داستان تکراری شده و خودمم خوب میدونم. گفتم که اگه اینو نگم میگن لال از دنیا رفت.
امروز هم به قول یه دوست قدیمی به صورت طبقه طبقه می نویسم
. خوب دیگه چیکارش میشه کرد.
من همیشه اینطوری هستم تو روزهایی که حال نوشتن دارم حوصله شو ندارم تو روزی هم که حوصله شو دارم حالش رو ندارم و تو روزی هم که هرو دو تاشو داشته باشم به اینترنت دسترسی ندارم.
خیلی دوس داشتم که مطلب یا شعری برای ولادت امام حسین و ابوالفضل عباس و امام زمان داشته باشم اما دیدم که اینروزا تموم وبلاگها و سایتها در این مورد نوشتن به همین خاطر امروز رو به خودم اختصاص دادم اما برای اینکه از قافله عقب نمونم این یه تیکه رو برای امام زمان داشته باشید:آهای تـک سوار عاشق تو بگو که کجایی
چـــــرا بین زمین و آســمون مونده جدایی
بگو تو کــــدوم ترانه یا شعـــر عاشــــــقانه
که پنهون شده اون چشات به رسم این زمانه
بذار دستات سقفی بشن به خونه بی کسی
با حضــــــــــور گرمت رها بشیم از دلواپسی
اینا تیکه هایی از یه شعر نسبتا خطرناک بود که من قسمتهای کم خطرش رو انتخاب کردم بهرحال من اونقدر اعتماد به نفس دارم که با نام واقعی و عکس و مشخصات خودم تو این محیط سایبر پر از نقاب و ماسک می چرخم و حرف می زنم و اظهار وجود می کنم.
اما یه صدایی همیشه این ابیات رو جاری می کرد که این روزا ساکت تر از همیشه هست و هیچ صدایی ازش بر نمیاد و جا داره ازش یه یادی کنم و اونم حسین زمان هست که هفت هشت سال پیش زمزمه می کرد:
یه شب میایی از سفر
باغ پر برگ و بر میشه
ستاره های شیشه ای
میشکنه و سحر میشه
مزرعه شرقیمونُ
هجومی از ملخ زده
شعله خورشیدی بزن
تو قلبایی که یخ زده
میلاد منجی عالم فنا و بقا رو به همگان پیشاپیش تبریک و تهنیت می گم.
اما برسیم به قسمت اصلی ماجرا و اونم ترانه امروزمون هست که کلی به خودم حال دادم، این ترانه رو دو سال پیش نصف و نیمه نوشته بودم تا اینکه سه شنبه شب تکمیلش کردم و اونجور که میخواستم تموم شد.
«راضی» رو جور دیگهای دوس دارم و اونم اینه که ساده و روون مثل خودم هست و مثل بقیه ترانه ها گیج نمیزنه و با یه بار خوندن ورد زبون میشه اگه روزی بخوام ترانهای بخونم حتما «راضی» جزو اولین ها خواهد بود.
راضی
تو راضی به مرگم بودی
بیا و منو خوب ببین
ببین که از پا افتاده ام
بیا سر خاکم بشین
دیدی زندگی منه
که چه آسون به سر رسید
ببین که مرگ بر بالینم
ساده و بی خبر رسید
گفته بودم که با دنیا
قول و قراری ندارم
از دست بی رحم اجل
راه فراری ندارم
تو راضی به مرگم بودی
دیگه منو نگاه نکن
با اون همه کنایه
روزگارمو سیاه نکن
برو دیگه نمیخوامت
بذار به دردم بمیرم
این کنج تاریک، بَسَمه
می خوام که آروم بگیرم
خودتم که خوب میدونی
واسه گریه خیلی دیره
اون دلت بی رحمت واسه
عشق من خیلی حقیره
من که راضی و خشنودم
از دست تو رها شدم
شاد و سرمست از اینم که
باز تنهای تنها شدم
«اکبر یارمحمدی»
خب اگه این بار هم طولانی و چند طبقه شد خب که شد که شد چیکار کنم
شوخی کردم جدی نگیرید.
در پناه حق آبی و عاشق و سرفراز باشید/ یا علی



