هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
غزل خداحافظی برای دو ماه
.: یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385 :.

سلام

خوبین؟ به همگی دوستان یه تبریک جانانه قبل از رسیدن عید فطر رو نثار می کنم (وای چقدر پاچه خوارانه وَشُد‌) خب دلیلش چیه که من دو روز مونده به عید دارم تبریک میگم(البته طبق شواهد و قرائن موجود روز سه شنبه عید فطر هست) اگه دو دقیقه و دو سه سطر صبر کنید متوجه خواهید شد.

الان روز یکشنبه هست و من دارم خودم رو آماده می کنم تا به خدمت مقدس سربازی(چقدر رسمی شد!!!!) اعزام بشم، اونم کجا؟ یزد. تازه خود یزد هم نیست میگن وسط بر و بیابون رسیده به یزد تو پانزده کیلومتریش قرار داره یعنی قراره از دوشنبه اول آبان که جیم میشم و میرم به اونجا تا دو ماه یعنی تا شب چله از دیدن و شنفتن و رویت و ایمیل زدن اینجانب اکبر یارمحمدی راحت خواهید شد البته می دونم کسی که منو گم کرده از اونی که منو پیدا می کنه بیشتر احساس شعف و خوشحالی می کنه. راستیش دوس داشتم که از همه دوستانم که تو این چهار سال تحملم کردن یک به یک تشکر کنم دیدم نمیشه چون تعدادشون اونقدر کمه که دیدم بهتره ایمیل بزنم ( از اون جایی هم که الان تنبلیم گل کرده اینم بی خیال شدم) تازه جمع کردنشون هم کار راحتی نبود به همین خاطر این پست رو تبدیل به یه نامه کردم البته دو سه تا هم ترانه توش می نویسم تا یه عده نگن که این بی وفاست( راستش من تو بی وفائی و رفیق نیمه راه بودن ضرب المثل هستم).

دلم میخواد یه تشکر جانانه از دو دوست کنم یکی امیر محمدزاده هست( اونم مثل من میر سربازی اما به جای یزد از مرزن آباد سر در آورده) و دیگری حسام پاکمهر ( این یکی هم دی ماه به خدمت سربازی تشریف فرما می شوند) که خیلی تو این مدت اذیتشون کردم و در کنار این دو تا بهتره یادی از سجاد آقایی و آرش عطاری کنم تا حالشون رو بگیرم و اسمشون رو بیارم تا دو ماه دیگه که اومدم شرمنده من بشن.

تا یادم نرفته یه حالی هم از هادی مرتاض ( که الان تو کیش مشغول تحصیل هستش) و حامد خلوصی ( در حال حاضر مشغول سپری کردن سربازی تو پادگان قوشچی هستش) بگیرم تا بفهمن که همیشه به یادشون هستم.

از یه دوست خوب هر چی بگم کمه و اونم اینه که اول استادم شد و بعدا یه دوست دلسوز و مهربون و اگه من به حرفاش بیشتر از اینا گوش میدادم الان به جای سربازی می رفتم کارشناسی ارشد می خوندم و اصولا چون من آدمی هستم که کمتر حرف شنوی از کسی دارم پس حرفای این عزیز رو  پشت گوش مبارک انداختم تا حالی به حولی ببرم آره حرف زدن از دکتر شهیدی برام سخته اما ایشون رو جانانه دوس دارم و دلم میخواد برای حال گیری بیشتر یه یادی از دکتر عارف مردانی و دکتر امیر جلائی کنم فقط همین.

دلم می خواست اسم دخترا رو میاوردم اما از اونجایی که این روزا جنبه هم کوپنی شده بی خیال شدم اما چون بنده هیچ دم و نصیبی از بلایی به نام دوست دختر نبردم و خدا هنوزم که هنوزه این عذابُ، رو سرم نازل نکرده منم به رسم قدردانی فقط از دوست و همکلاسی سابقم که هر از گاهی به یادم بوده و برام آفی و ایمیلی می زنه و تو قحطی رفقا احوالمو میپرسه تشکر کنم و اونم کسی نیست جز عسل خانوم (لطفا اصرار نکنید که بیش از اینا نمی تونم آمار بدم بهرحال اینجا ایران هست و رگ غیرت خیلیا زود متورم میشه، البته آقا و خانوم نداره ها گفته باشم) که واقعا ازش ممنونم که تو این مدت به یادم بوده است.

یه سال پیش یه ترانه برای یکی نوشتم اما متاسفانه با اون موضوع طی یه سال سه تا ترانه مشابه به بازار اومد و موضوعش این بود «منو ببخش»، که منم همون موقع تو وبلاگ گذاشتم اما بعدا بنا به دلایلی پاکش کردم و این روزا که شهر دلم خالی از عشق هست اینو دوباره مینویسم با این تفاوت که این ترانه از کینه و انتقام خالی هست و فقط یه سوتفاهمی بین من و اون بود و حالا بعد از چهار سال تموم شد تازه معنی عشق رو فهمیدم و تازه فهمیدم که تو این چهار سال فقط یه احساس داشتم احساسی که برام مقدس بود و زیبا ولی عشق نبود آخه عشق دو طرفه هست و هر دو روح و هر دو انسان رو به طرف خودش جذب می کنه نه اون چیزی که من بهش دلخوش بودم، تو آخرین تماسم ازش بابت احساسم نسبت بهش عذرخواهی کردم و گفتم : «منو ببخش». میدونم که اینورا هیچ وقت سر نزده و نمیزنه ولی خوشحالم که هیچ وقت دست و دلم به کینه و نفرت اون آلوده نشد و هرجا که باشه براش آرزوی خوشبختی دارم و خرسندم که دیگه از احساس و عشق من دچار عذاب وجدان نیست .

تو این مدت به خصوص یکی دو سال اخیر با کسانی آشنا شدم که از مصاحبت و دوستی باهاشون بیشترین نفع و منفعت رو بردم (البته کسانی که حساب دنیا رو دارن با منفعت مادی عوضی نگیرند بلکه از لحاظ معرفت من بیشترین سود رو بردم) دوستانی مثل توکا نیستانی، بزرگمهر حسین پور، امیر مهدی ژوله و ... اما از دو نفر خیلی بیشتر از معمول یاد گرفتم یکی مهندس حسین زمان هست که از اول دوستی مون تا به حال خیلی مزاحمش شدم و حرف زدم اما هر بار با هر صحبتی که باهاش داشتم نکته و حرف جدیدی یاد گرفتم و دیگری جناب افشین سرفراز بودند که واقعا خیلی به من لطف داشتند و در خیلی زمینه ها راهنمایی و کمکم کردند.

 

دوس دارم یه یادی از برادر خوبم اصغر بکنم هفته پیش تولدش بود اما به دلیل شهادت اما علی یعنی روز بیست و سوم مهر نتونستم بهش تبریک بگم و از همین جا بهش تبریک میگم و دوس دارم که همیشه تو زندگیش موفق باشه و نمیدونین چقدر سخته که آدم برادری نداشته باشه، اصغر غیر از برادر بودن برام همیشه یه دوست و محرم راز برام بوده و چقدر تو این مدت دلم براش تنگ خواهد شد.

چقدر دلم برای ته تغاری بابا عزیز دردونه خونه یعنی سانازم تنگ خواهد شد خیلی دوسش دارم و میدونم که این روزا خودش رو می کشه درس می خونه تا مثل داداش اکبر و داداش اصغرش از دانشگاه قبول بشه از حالا واسه دو سال دیگه برنامه ریخته و خیلی دوس دارم  که موفق بشه خیلی دوسش دارم.

اما آخر نامه هست و حرفی نمونده جز اینکه از «تاج سرم» یعنی بابا و مامان یادی کنم بابا این روزا که بازنشسته شده خیلی بیشتر می بینمش و تازه داشتم بهش عادت می کردم که باید برم، همیشه و تو این مدتی که یادم هست ( بابام هفت سال پیش از تولد من معلم بود و تدریس می کرد) همیشه صبح رفته و شب میومد خیلی به داشتن این بابا افتخار می کنم کسی که لیسانس مدیریت خونده و عمری رو با صداقت خدمت کرده و همیشه نون حلال تو خونه مون آورده و خیلی خیلی دوسش دارم و تا به امروز از هیچ چیزی برامون کم نذاشته اما مادرم به قول بچه ها من نصف بیشتر پولی رو که همراه خودم می برم فقط خرج حرف زدن با مامانم خواهد شد اصلا دوس دارم بهم بگن بچه ننه هستم خب چیکارش کنم خیلی دوسش دارم عزیز دلم هست سنگ صبورم هست و همیشه با حرفاش بهم آرامش میده.

بهرحال اگه تو این مدت نتونستم به کسی سر بزنم منو ببخشید و ببخشید که نتونستم از آپ کردن «زخمه» کسی رو خبردار کنم. بهرحال باید برم.

راستی دلم برای گیتارم، برای کامپیوتر، برای کتابام، برای تموم نوارهام و برای تموم موسیقی هایی که گوش میدادم تنگ میشه، دلم برای اتاقم برای مشت و لگد زدن به تختم وحشتناک تنگ میشه ولی بهرحال باید رفت و چاره ای هم نیست.

بهرحال تو این مدت صدای منو از پادگان خاتم یزد خواهید شنید راستی چرا تو پادگانها اینترنت نیست آخه دلم برای «زخمه» و شما دوستان تنگ میشه.

در پناه حق عاشق و‌ آبی و سرفراز باشید / یا علی / اکبر یارمحمدی


«مولا جان» برای غم دل روزهای آخر
.: شنبه 22 مهر ماه سال 1385 :.

یه هفته دیگه برای آموزش خدمت سربازی به یزد میرم، حس این رو نداشتم که تو وبلاگ چیزی بنویسم. یه زمانی تعداد کامنتها و شمارنده بازدیدکندگان برام خیلی مهم بود اما این روزا هیچ حسی به این دو تا عدد ندارم. انگار عادت کردم که یه کاری رو انجام بدم و بعدا پشیمون بشم و یکی از اون کارا هم نوشتن ترانه چله عشق بود به همین خاطر هم این ترانه رو اصلا دوس ندارم مثل یه بچه ناخلف می مونه که نباید متولد میشد نمیدونم شاید باید دوسش داشته باشم چون دیوونگی زد به سرم و اونو نوشتم ولی باور کنید تو این بیست و چهار سال هیچوقت به کسی کینه‌ای نداشتم و نمیخوام هم داشته باشم آخه ناسلامتی مولای من علی هست مولایی که حتی نسبت به قاتلش کینه‌ای نداشت و من چرا باید داشته باشم به همین خاطر از مولا علی معذرت میخوام که شیعه خوبی براش نبودم و نباید حتی یه لحظه نیز کینه راهی به قلبم پیدا می کرد نباید عشقم رو و حتی احساسم رو به تمسخر می گرفتم میخواستم «چله عشق» رو پاک کنم اما نگهش داشتم تا از این به بعد یادم نره کی هستم و چه ادعایی دارم.

این روزا روزای عجیبی برام هستن یه جورایی شهر و آدماش برام غریبه شدن یه جورایی وحشتناک احساس تنهایی می کنم اما یه چیزایی بوده که بدجوری غریبی‌مو بیشتر می کنه و اونم قرآن و نهج البلاغه هستند و اینکه دیوونگی زده به سرم و برای غم مولا و واسه دلتنگی خودم این روزا فقط گیتار میزنم نمیدونم چرا حس می کنم اینروزا خدا زیادی بهم نزدیکه و زیادی بهم لطف داره پنج شنبه دم غروب با بچه ها از گردش و خیابون گردی بر می گشتیم که گفتیم یه سر به بند بزنیم (بند یه تفرجگاهی هست که بیرون از شهر ارومیه قرار داره) رفتیم تا خود سد شهرچایی موقع برگشتن ویرم گرفت که با یکی از بچه ها کورس بذارم تو یه پیچ یهو دیدم که کناره خاکی جاده ماشین رو به طرف خودش کشید و تا ته دره رفتن فقط نیم متر فاصله داشتیم بچه ها همشون ترسیده بودن و من راننده که دیوونگی گل کرده بود و تو شب ضربت خوردن مولا داشتم قاه قاه می خندیدم و یادم اومد که خدا خیلی دوسم داره اونقدر که از مردن ذره ای نترسیدم خوشحالم که تو زندگی به اینجا رسیدم. به این همه مولا مولا کردن و خدا خدا کردنم نگاه نکنید من تو مسلمونی زیاد تو قید و بند نماز و عبادت نیستم اما واسه روزه و ماه رمضون خیلی حساسم ولی همیشه میگم دو رکعت نماز از سر نیاز و خلوص به یه عمر نماز و عبادت از سر ناچاری می ارزه همیشه خدا رو به یاد دارم و این مهمتر از هر چیز دیگه ای هست. نگین که چرا تو این شعر از گیتار و این جور چیزا نوشتم واسه اینکه من با اینا به خدا نزدیکترم نه با مهر و تسبیح.

 

مولا جان

 

شب، شب گریه و ماتم

دل سوخته و وامانده ام

در عشق مولایم علی

از این دنیا جا مانده ام

 

ای رویای بی قراری

می سوزم از غمت هر روز

ای پناه دلتنگی هام

در سوزت مونده ام هنوز

 

یا مولا برس  به دادم

که از نفس افتاده ام

یا مولا دستم را بگیر

که در قفس افتاده ام

 

مولا بگو چاهت کجاست

بگو تا باز آرام گیرم

بی همزبانم و بی یار

تا از نفست کام گیرم

 

در سر کویت بر دارم

هر شب به عشقت بیدارم

در آسمان حرمت

مثل زخمه‌ی گیتارم

 

می نوازم و می گریم

باز می چرخم و می رقصم

تو ضرباهنگ دف و عود

می خوانم و نمی ترسم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این روزا بد جوری با تعدادی از نیایشهای معلم شهیدم دکتر شریعتی حال می کنم و دوس دارم. امروز اونارو بیارم یه ترانه ای تو ذهنم بود که از جمله «علی تنهاست» از دکتر شریعتی الهام گرفته بودم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دیدم که «مولاجان» متولد شد و اون ترانه در پس ذهن آشفته ام گم شد چون شاید الان وقت تولدش نبود و خیلی دوس داشتم که با تنهایی علی ترانه ای می نوشتم ولی هر چی زور زدم حتی نتونستم یه کلمه بنویسم ولی مولا جان رو در کمتر از ده دقیقه همین طور یه ریز نوشتم و اصلا ویرایشش هم نکردم و نمیدونم چقدر از لحاظ وزن و قایفه درست هست ولی اینو خوب می دونم که این احساس این روزای من هست و این احساس رو خیلی دوس دارم.

 

خدایا؛ عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.

خدایا؛ شهرت، منی را که:«می خواهم باشم»، قربانی منی که:«میخواهند باشم» نکند.

خدایا؛ به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا؛ «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز، «چگونه مردن» را خود خواهم آموخت.

خدایا؛ خودخواهی را چنان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا؛ مرا در ایمان «اطاعت مطلق» بخش تا در جهان «عصیان مطلق» باشم.

خدایا؛ مرا از این فاجعه پلید «مصلحت پرستی» که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار تا؛ «به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم»

خدایا؛ خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.

خدایا؛ بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای.

خدایا؛ در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئین تن کن.

 

بهرحال اگه امروز غمین بودم ببخشید که حالی غیر از این ندارم.

 در ضمن ایام شهادت مولا رو به همگی دوستان تسلیت میگم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی/ اکبر یارمحمدی 


«حرم» برای تنهایی و خلوت خودم
.: سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385 :.

این روزا حس میکنم که بدجوری باید بیشتر تلاش کنم ولی اینکار رو نمی کنم به دلیل همون مسئله قدیمی حس و حال هست.

یه توضیح ضروری در مورد توقیف «ماه عسل» باید بدم و اونم اینه که حس کردم زیادی خودخواهانه برخورد کردم و نباید به این زودی دستمو رو می کردم به همین خاطر تا اطلاع ثانوی اون به محاق توقیف میفته تا بفهمم یه من ماست دقیقا چند کیلو کره میده. پس ببخشید که این گونه شد.

اما ماه رمضون شروع شد و دیگه شمارش معکوس برای بنده شروع شده تا با تراشیدن این موهای نازنین که کلی زحمت کشیدم و بلندشون کردم، به خدمت مقدس سربازی اعزام بشم.(چقدر رسمی شد !!!!!!)

بله اینجانب قراره اول آبان به این مقوله مهم گمارده شوم تا کمی آدم بشم مگه نشنیدین که میگن خر میائین و آدم میرین اصطلاحا کارخانه آدم سازی هست (خواهشا فکرهای زیر شکمی نکنید که کلاهمون بدجوری تو هم میره، گفته باشم).

راستی ماه رمضون خوش میگذره یا نه واسه من که بد نشده تلافی دو ماه بیخوابی رو به طرز فوق العاده وحشتناکی دارم از بدن مبارک به در می کنم (حال می‌کنید ادبیات رو)

دیروز کاست «انتظار» امید رو گرفتم با اینکه زیاد فوق العاده نیست ولی دو تا ترانه «انتظار» و «بت» واقعا شنیدنی هستند به خصوص انتظار که واقعا فوق العاده هست. راستش جالب هست من بین اومدن کاستهای پیروزی و انتظار امید و همچنین کاستهای مشق عشق و قصه نگفته حسین زمان، عاشق شدم. قصه عاشقیم شروع شد و چه راحت هم تموم شد اون موقع دو تا ترانه تو محشری امید و غزل عشق حسین زمان رو خیلی دوس داشتم و این روزا قاعدتا باید با ترانه های حامد هاکان و محسن یگانه حال کنم اما چه کنم که نمی تونم بلکه تو این چند ساعت فقط امید گوش دادم امیدوار بودم که کاست آقای زمان هم بیرون بیاد که نیومد احتمالا تو دوران آموزش سربازی اونم بیرون میاد و اونجا با غم غربت و دوری از مامان جون (عجب پسر بچه ننه‌ای هستم !!!!!) و پدرجون و خانواده باهاش حال خواهم کرد.(بازم فکرهای بد بد نکنید)

دیشب یه ترانه شش و هشت رو حوضی تر و تمیز که کار صادق نوجوکی بود رو می شنیدم و بدجوری تو عالم خودم بودم و با اینکه نباید زیاد نوشابه بخورم، اما این روزا چون بهش معتاد شدم بخصوص نوشابه کوکاکولا، بعد از خوردن یه کوکاکولای خانواده داشتم به یه ترانه فکر می کردم و به همین خاطر گفتم بنویسمش.

 

اصلا هم یه ترانه عاشقانه معمولی نیست (آخه من ترانه های عاشقانه مو سر کلاس و تو دانشگاه می نوشتم و این روزا حس اون ترانه هارو ندارم) بلکه یه چیزی فراتر از عشق هست.

من زیاد اهل عرفان نیستم ولی با این حال این روزا دمخورم قرآن و نهج البلاغه و هبوط در کویر دکتر شریعتی شده به چیزهای جالبی رسیدم.

یه چیزایی که اصلا گفتنی نیست بلکه هر کس باید خودش تجربه کنه نماز و روزه از نظر من فقط یه بهونه هست یه بهونه برای جدا شدن از دنیا والا در همه حال میشه با خدا حرف زد. دیگه مث بزرگترها نصیحت نکنم بهتر زیادی حرف نزنم.

من این روزا دارم برای خودم گیتار می زنم و شاید کسی نفهمه که چرا دارم اینگونه گیتار می زنم آهنگهایی که می زنم با هیچ یک از قواعد موسیقی سازگار نیست ولی این مهم نیست به دلیل اینکه دلم اینو می خواد و باهاش حال میکنه حس میکنم از وقتی که به تکنیک تو ترانه پرداختم از حس و حال ترانه کم شده دیگه اون احساس قبلی تو ترانه هام نیست یه چیزی کم دارم یه چیزی رو گم کردم به نظرم احساس و عشقم تو گیر و دار وزن و قافیه کشته شده و من قاتلش هستم.

با این حال امیدوارم که با «حرم» حال کنید، حرمی که برام حریم ایجاد کرده دوس ندارم از اتاقم پا بذارم بیرون چون حس میکنم حرم پیش خودم هست یعنی بهش رسیدم که خدا تو وجودم هست از اینکه اهل خطا نیستم از اینکه می بینم زیاد تو گیر و دار دنیا نیستم و فقط و فقط خودم هستم و این روزا خود خودم هستم.

یه اکبر با یه دنیا بی کسی و تنهایی که همیشه باهام بوده و این روزا بیشتر نمود پیدا کرده پس من این هستم دیگه نقابی ندارم دیگه اون لبخند الکی رو لبام نقش نمی بنده با اینکه روز به روز به غرورم افزوده میشه اما من همین اکبر مغرور رو به اون اکبر عاشق دلشکسته ترجیح میدم:

 

حرم

 

تو عید عاشقـــی تنهای تنهام

جاریه رود اشـــک رو گونه هام

تو هنوز کجـــایی ای خالق من

که دستاتُ بذاری توی دستام

 

جز فکر تو نیست فکری توی سرم

کــــه انگار با یــــــــادت دیوونه ترم

منو با نگات از ایــــن غــــروب بــگیر

عزیــز،  مـنو  ببر تا خــــــود حـــرم

 

منی که گناه عشق مونده رو دوشم

با قلب سنـــــــگیم تـــرانه فـــروشم

تــــو می دونی دریـــــای التمـــاسم

بــا این همــه رخت غرور می پوشم

 

تو طواف عشقـــــت کــــم نمیارم

نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم

اگه روز عشقـــــــــــم عید قربونه

ســـرمُ زیر تیــــغ تـــــــو می ذارم

 

تو حَرَمِت، سع‍یِ وفا می کنم

دارائیمو  وقف صفـــا می کنم

تا تویی ایـن کلام هـمیشگیم

صــــداتُ آواز دنیـــــا می کنم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/یا علی/ اکبر یارمحمدی

 


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.