میدونم که نوشته قبلیم خیلی بدبینانه بود ولی باید می نوشتم باید میگفتم که چی شده و خوشحالم که خیلی از دوستان عزیزم کمک کردند با اینکه از نظر روحی زیاد احوالم فرقی نکرده ولی با اینحال به هیچ عنوان نمیتونم از اینجا دل بکنم یعنی هر کاری میکنم که ننویسم نمیتونم به دلیل اینکه «زخمه» رو دوس دارم آخه خودم هستش همون جوری که هستم هستش.
اما واسه امروز به دلیل اینکه تو ایام عید و سال تحویل شیفت هستم یه مرور همین جوری و به سبک خودم به دوازده ماه گذشته دارم و سیزده برداشت (من عاشق عدد سیزده هستم) از سال 85 رو که سال سگ بود(من خودم متولد سال سگ هستم) رو اینجا میارم.
فروردین: رنگ دوستی بود و بوی تازگی و شور و شوق دو تا دوست که قرار زندگی آینده رو باهم گذاشتند هر دو تاشون از دوستای خوبم بودن و هنوز خاطره 22 فرودین از یادم نمیره. اما برای من تقدیر، سرنوشت و عذاب.
یکیمون شده عاشق غزل فروش
اون یکی هم آواره و خونه به دوش
یکی دیگه رفته سراغ تقدیرش
یکی هم آزگار دل اسیرش
اردی بهشت: دوست داشتنی ترین ماه سال برام همین اردی بهشت هست ماهی هست که به دنیا اومدم و خیلی دوسش دارم. درگیر و التهاب رفتن رو داشتم اما نمیشد و آخرش هم نشد. آشنایی با افشین سرفراز عزیز و راهنمائی های بی دریغش اردی بهشت رو برام امیدوارتر کرد.
به کی بگم از غربت ترانه هام
از غم خاطرات رفته بر باد
از کجا بخونم که تک و تنهام
از اونی که منو دست تقدیر داد
خرداد: روزایی که فقط ترانه می نوشتم و میخوندم و تنهائیامو سر میکردم. دیدن روز و روزگاری که خیلی منتظرش بودم، دیدمش و کاش نمی دیدمش. تلخی خاطره رو لبام جاری شد و دل کندن از کسانی که دلبستگی داشتم و نداشتم و چه دیر فرنازگونه از کاخ آرزوهام رفت.
نازنینم بیا و بر
تقدیر خط باطل کشیم
بیا که من و تو باهم
هم قبیله و همکیشیم
تیر: چه ماه مزخرفی راحت شدم از دست دانشگاه و یه عده استاد عقده ای که باعث شدند تا شش ماه فارغ التحصیلی و تسویه حسابم به عقب بیفته اما راضی بودم که تموم شد. بالاخره تموم شد و چقدر دکتر سید کاظم شهیدی را دوست می دارم که در حقم بزرگوارانه و پدرمنشانه کمک رساند و یاریگرم شد.
تموم شد روزگار تو
نشونی از تو نمونده
خاطرات مونده از تو
منو تا کجا کشونده
مرداد: بازم مثل 84 وارد یه جایی شدم برای کار کردن و چقدر برام جالب بود. حس پاک و یه دلی و شوخی و خنده و تمامی جذابیت های یک تراکتور.(خنده داره که تراکتور رو دوس داشتم و حالا دیگه نیستش)
اگر چه باز از تو دورم
به یاد تو ترانه سازم
زخمی ترین ترانه ام
بی تو ای یار عشق بازم
شهریور: یه دوست، یه جدایی واسه همیشه. «منو ببخش عزیزم» «راضی» باش که دیگه قرار نیست «هم آشیون» با تو نمیشم.
منو ببخش از اینکه گفتم دوست دارم
منو ببخش که گفتم فقط تویی یارم
منی که برات می مُردم از ته وجود
منو ببخش که چشات قلبمو ازم ربود
منو ببخش عزیزم
مهر: بازم حضور کویر و بازم عشق و بازم علی و بازم رمضون. صاحبدلان و چهره باران و دینا (خیلی این نقش باران رو دوس داشتم) خوندن از دل تنهایی که فقط پیش دلش زمزمه میکرد که از عاشقی نترس. حرمت حرم رو نگه دار.
تو طواف عشقت کم نمیارم
نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم
اگه روز عشقم عید قربونه
سرمُ زیر تیغ تو می ذارم
آبان: شروع قصه از اینجا بود و آغازی دوباره برای یه تلاش و حضور بودن در کنار با تو. میشد عاشق شد اما نشدم تا تکفیر ترانه نباشم. توبه غزل کردم و گفتم دیگه عاشقی برام محاله. کویر و شبای جمعه و یزد، چقدر میتونستم دلتنگ اونجا باشم و گروهان 13 رو به یاد بیاورم اما نه دلتنگ میشم و نه به یادش میارم.
شکستن بت عشق
پایان یک انتظار
پائیز این ترانه
سرآغاز یک بهار
آذر: دیدن یه باره مامان بعد از یه ماه و اصغر و ساناز و بابا که خیلی دلتنگشون بودم اونقدر که یادم رفت کجا هستم طعم ترانه باز زیر لبام بود و چه عاشقانه می پرستمشون. روزایی که یادم رفت میشه عاشق نشد و من نشدم.
زخمی ترین شقایم
گل بغض یه هق هقم
از تموم این رفتنها
من عاشق ترین عاشقم
دی: یعنی شروع دوباره دوستی ولی نمیدونم چرا به اینا هم نمیتونم زیاد دلخوش باشم شاید دلخوشی هم یادم رفته. یعنی میشه دوست داشت؟
غریبه چشمای تو بود
دیگه منو عاشق ندید
کبوتر نگات ساده
از بوم دلم پر کشید
با یه بوسه رو پیشونیم
نوشتی که مسافرم
چه بی ریا بهم گفتی :
دیگه نمون منتظرم
بهمن: دلهره دیدن یا شنیدن اسمش آزارم میداد تا اینکه تموم شد 14 بهمن 61 روزی بود که کاش نمیومد که اگه نبود امروز منم نبودم و خودم بودم نه اکبر عاشق. وقتی رفت فهمیدم که ولنتاین من این روزا نیست بلکه همین بود.
خیلی دوسِت داشتم تو ندونستی
گفتم کنارم باش تو نتونستی
آوازمو شنیدی و نشناختی
غرورمو به زیر پات انداختی
اسفند: نمیدونم در موردش چی بگم. گند زدن به کنکور، سرخوش از دیدار آشنا، سرخورده از قدیم، افسرده از دنیا.
نای موندن ندارم
تو بغض غریب شهر
خسته ترین فریادم
برای ختم این قهر
سال 85 (برداشت 13): بیست و چهار سالگی من کمتر به شادی گذشت به غمی گذشت که این روزا باهاش میخندم و باهاش دمخور هستم. اما به قول سهراب: زندگی هست، سیب هست، آسمان هست ...
با این همه وحشتناک به 86 امید دارم به شمع زندگیم پایبندم که ناله نکنم و از غم نگویم به بیماری روحیم غلبه کنم و برای زندگی و تحصیل دوباره تلاش کنم. سربازی هم تموم میشه زندگی هم روال عادیش رو طی میکنیم و این ما انسانها هستیم که میریم پس چه خوبه که خوب بریم.
در آخر، سال جدید رو امیدوارم همه با نیکی و سرفرازی و خوشبختی آغاز کنید. سال تحویل هم یادتون نره که از خدا بخوائین گرمی سرخی عشق و سلامتی روح و روان رو از سیب، شادابی، خرمی رو از سبزه، رو به معنویات و آسمان رو از سیر، خرد و عقل رو از سنجد، قدرت و مبارزه با ضعف رو از سمنو، پذیرش تقدیر و بالا و پائین روزگار رو از سرکه و در نهایت تحمل و صبر و دریا دلی رو از سماق رو نصیب ما کنه.
سال نو بر همگی دوستان مبارک باد
در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی



