Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
من اهلی نمیشم
.: 1386/02/30 :.

دیشب که نتایج ارشد رو دادن و فهمیدم که دیگه قبول نمیشم یه حس بدی بهم دست داد ولی خیلی زود با دلگرمی های یه نازنین فراموش کردم. یادم رفت که من زور نزده بودم و تلاشم رو نکرده بودم. باید بیشتر از اینا تلاش میکردم و سعی میکنم که امسال تا حد نهایت تلاش کنم تا قبول شم. فهمیدم که نقاط ضعفم کجا بود با اینکه تغییر رشته داده بودم اما با اینحال توقع بیشتری داشتم و انتظار داشتم نتیجه بهتری می گرفتم ولی خب نشد.

گفتم یه نفر؛ آره قدر اونو خوب رو تو آموزشی بیشتر فهمیدم تو روزی که دندون درد عذابم میداد باهاش حرف زدم و گفتم که چی شده با اینکه همیشه نمیتونستم باهاش حرف بزنم بعد یه هفته که زنگ زدم اولین چیزی که ازم پرسید گفتم دندونت چطوره؟ برای اولین بار حس کردم برای کسی غیر از خونواده ام مهم هستم. اصلا نمیدونستم که چرا تا حالا بیشتر قدرش رو ندونستم و حالا هم باز اون بوده و هست که دلگرمی زندگیم شده.

یه دوستی ازم گله میکرد میگفت حق نداشتم در مورد اون دختر اینگونه حرف می زدم شاید مجبور بوده که به تو نه بگه. من هیچ جوابی ندادم واسه اینکه اونقدر مهم نبود و نیست که بخوام در موردش فکر کنم ولی باید بگم دیگه قرار نیست اشتباه کنم من احساس و غرورم رو از سر راه ورنداشتم که هر کی خواست یه تلنگری بهش بزنه و در بره. اصلا به من چه که اون نتونست با من باشه اگه میخواست می تونست. تازه موقع غم و غصه ام نبوده موقع تنهاییم نبوده والا وقتی صاحب کار و ماشین و خونه بشم همه خاطرخواهم میشن مهم حالا بود نه اینکه به حساب دو دو تا چهار تا چون الان چیزی ندارم پس «نه». نه، من آدمش نیستم، من اهلش نیستم، اصلا من اهلی و رام این واقعیت تلخ نیستم، من با احساسم زنده ام ثروت من ترانه هام و مکنتم غرورم هستش همینه که هستم.

 

خب دیگه یاد گرفتم زیاد گله نکنم و بتونم با مشکلاتم سر کنم راستی یه سیزده ماه دیگه هم از سربازی خلاص میشم و می تونم عادی تر و فوق العاده تر از پیش به زندگی نه چندان آرومم ادامه بدم( آخه این روزا دستم بسته است نمیتونم زیاد کاری بکنم و هر حرفی رو بزنم) و از زندگی لذت ببرم که محتاج این لذت زندگی هستم. کمی رقص، کمی کوکا، کمی شکلات، یه دنیا گیتار، یه کهکشان ترانه، ته سوزنی محبت، ذره ای دیوانگی و یه آسمون عشق، اینا چیزایی هستن که از این دنیا می خوام که همش همراه «تــــــــو» باشه.

 

به امید اینکه در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


تمسخر کودکانه
.: 1386/02/25 :.

اینم به تلافی اینکه دارم دنیا رو مسخره میکنم. از این اخلاقم حال می کنم. زندگی یعنی این جوری معصومانه شکلک درآوردن.

به این دنیا می خندم

به نامردیش، به خودش و به آدماش

کاری ندارم چی میشه

مهم اینه

که باشم و بخندم بهش

آهای دنیا

دارم بهت می خندم

آخه لایقش هستی

زندگی یعنی این شکلک کودکانه !!!!!!!!!!!


«منو ببخش»
.: 1386/02/24 :.

خدا بگم چیکار کنه اون کسی رو که از صدای من تعریف کرد و نذاشت تا این زندگیم من به آرومی سر بشه. اوایل که هر کس توکلاس می زد زیر آواز به تمسخرش می گرفتم. تا اینکه یه روز ترانه «تکیه گاه» امید رو زیر لبم زمزمه می کردم یکی از بچه ها گفت بلند بخونش نمیدونم کی بود ولی فکر کنم تابستان 81 بود و ترم تابستانی ورداشته بودم. بعد از اون که گیتار گرفتم و یه روز در غیاب استاد که داشتم با گیتار ور می رفتم و باهاش بازی بازی می کردم و یکی دو تا آهنگ رو همین جوری عشقی می زدم و قاطی کرده بودم تو هم و می زدمشون و زیر لبم یکی از غزلهای حافظ رو زمزمه می کردم که استاد گیتارم برگشت گفت گیتار زدنت که تعریفی نداره لااقل به اون صدات برس و تمرین کن برو کلاس آواز و سلفژ اما از اونجایی که بنده زیادی تنبل تشریف داشته ام هنوز این کار رو نکردم. خواهرم صدام رو می شنوه می گه خیلی خوبه. بچه هایی که آشنا هستند تا می فهمن که فلان آهنگ رو خوندم کلی ذوق می کنند و تشویقم می کنن اما نمی چرا خودم زیاد رغبتی به این کار ندارم سر جمع سه چهار تا از ترانه هامو با استفاده از یه کامپیوتر ضبط کردم و هر از گاهی که گوش می دم هم می خندم و هم اشکم در میاد. به خصوص ترانه ای که یه سال پیش ضبطش کردم و اونم «منو ببخش عزیزم» بود. شاید به این دلیل هیچوقت نخوام خوندن به صورت رسمی رو جدی بگیرم. مثل همون سال پنجم ابتدایی که تک خوان گروه سرود بودم و با پارتی بازی یکی دیگه تک خوان شدم و منم به کل از گروه اومدم بیرون، همیشه این خودخواهی و زیاده خواهیم که میگم « یا همه یا هیچ» کار دستم داده و اجازه نداده که زیاد جلوتر برم اما از این اخلاقم راضی هستم و نمی تونم ازش دس وردارم. بابابزرگم صدای بسیار دلنشینی داشت و ترانه های قدیمی و فولکلور ترکی رو خیلی قشنگ می خوند امروز بعد از مدتها یه کاستی که نزدیک به بیست و سه سال پیش ضبط شده بود رو پیدا کردم و صداشو شنیدم خیلی جالب بود بخصوص اینکه من اون موقع دو ساله بودم و تو نوار هی بابا بابا می کردم.

 

به صدای داریوش خیلی علاقه دارم به خصوص ترانه هایی که از اردلان سرفراز خونده رو خیلی دوس دارم چشم من، ای عشق، هم صدا و شقایق واقعا یه چیز دیگه هستند واسه همین تصمیم گرفتم تا یه مدتی این ترانه «ای عشق» که شاعرش اردلان سرفراز هستش رو اینجا تو وبلاگ بذارم تا همه استفاده کنند.

 

اما واسه امروز یه ترانه انتخاب کردم که توش شیطنت خاصی داره دو سال پیش «منو ببخش عزیزم» رو نوشتم که خیلی از بچه ها خوششون اومده بود به تلافی اون یه «منو ببخش» دیگه نوشتم که صد و هشتاد درجه باهاش فرق داره. خدا نکنه که آدم یکی رو بد بشناسه که خیلی بد میشه. من خیال می کردم اون دوسم داره و واسه همین چراغ سبز نشون میده نگو که دوس داشت سربسر غرورم بذاره و اذیتم کنه با اینکه بعد از چهار سال دوس داشتن هیچ وقت ازش دلگیر نشدم اما دیگه نمیخوام ببینمش با اینکه همیشه براش آرزوی موفقیت و خوشبختی داشتم اما اگه یه روز دلشکسته یا شکست خورده به پیشم بیاد کمکش نخواهم کرد. یه کم بیرحمی خوبه تلافی روزای بی ترانه رو در میارم و دیگه هیچوقت عاشقش نخواهم شد.

 

منو ببخش

 

منو ببخش تورو بد شناختم

غرورمو به زیر پات انداختم

می دونم بخشیدن کار تو نیست

کاشکی با خوب و بدت نمی ساختم

 

نمیگم که با تو دلباخته ترم

ببین دارم از تو هم می گذرم

ببخش قسمت تو یکی نشدم

اسمت رو پاک می کنم از دفترم

 

منو ببخش که تورو نشکستم

دروغه که تا آخر باهات هستم

ببخش، نبودنم برات مهم نیست

خب، با یکی دیگه عهدمو بستم

 

ببخش که دلم برات نمی سوزه

عزیز، خودت گفتی برو از پیشم

ببخش که حرفتُ زود باور کردم

نازنین، دیگه عاشقت نمیشم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

در حال حاضر شاید یکی رو دوس داشته باشم اما دیگه عاشق کسی نمیشم بلکه به معنای واقعی دوس داشتن رسیدم و دوس ندارم با عشق تملک کسی رو به دستم بگیرم و صاحبش بشم. آره یکی رو دوس دارم یکی رو که خیلی وقته که حسرت داشتنش رو می کشم اما حیف که این قدرت رو ندارم تا کسی رو عاشق خودم کنم تا صاحب قلبم بشه و منو به تملک خودش دربیاره. شاید عاشق کردن کار من نیست و من فقط باید دوس داشته باشم تا شاید کسی دوسم داشته باشه ولی واقعا نیازمندش هستم به قول شاملوی بزرگ:

 

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من میخواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

 

نمیدونم چی بگم. من در عین بدجنسی یه احساسی دارم که می تونه بدترین لحظات رو برام شیرین کنه و یا می تونه شیرین ترین لحظه هامو به تلخی بکشونه. یه جمع متضادی از اضداد تو وجودم ریشه کرده که کمتر کسی می تونه چنین آدمی رو تحمل کنه.

امیدوارم که در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


مرگ خورشید
.: 1386/02/21 :.

نمیگم که غمگینم که اتفاقا شب پیش تو عروسی بودم و جای همگی خالی. با اینکه از سروصدای سنتی سایزر و اکوهای الکی و جیغ زدنهای بیخودی این خواننده های ارکستری و عروسی سرم داشت می ترکید اما ته دلم خوب بودم. با اینکه اصغر نبود و جاش خالی بود ولی خودمم احساس تنهایی شدیدی نمیکردم شاید به این خاطر که پیش بابا بودم و راحت بودیم و در مورد عروسی خودم بحث می کردیم و چقدر خوشحالم که با بابا اینقدر در مورد این مسایل توافق داشتیم و اونم خوشحال بود که من مثل بقیه فکر نمیکنم و عروسی رو فقط جایی برای شادی میخوام و نه چیز دیگه. اما همین مسئله و همین که دوستان بابام بعد از شنیدن حرفای من به تحسین بابام پرداخته بودند که عجب پسر عاقل و روشنفکری داری (نمردیم و یک بهمون روشنفکر گفت آخه خیلی عقده اینو داشتم که کسی اینجوری ازم تعریف کنه).

از این بعد تصمیم گرفتم زیاد بنویسم چه تو اینجا و چه تو یادداشتهای روزانه ام. اما مسئله ای که باعث شد پست امروز رو بنویسم مسئله پدر بود دیدن اشکای بابا  و عمو و پسر عموم امید(ده سال پیش تو یه حادثه ای عمو نعمتم که بابای امید بود رو از دست دادیم و اون روز غمگین ترینم روز زندگیم بود و یه غمبار بود شنیدن مرگ بابابزرگ که دلبستگی من و اصغر بود و چقدر گریه کردیم در نبود این دو) بود وقتی که مجری برنامه داشت از پدر می گفت و می گفت به افتخار پدراتون دست بزنید من در کنار بابام خوشحال بودم که پیشم هست و محکمتر دست می زدم اما غافل از اینکه بابام و عموم و امید دلی برای دست زدن نداشتند و گوشه چشمشون تر شده بود و نمیذاشتن ببینند. پدر برای من همیشه حکم خورشید خونه رو داره و هیچ وقت نمیتونم روزی رو متصور بشم که خورشید خونه ما غروب کنه.

این ترانه رو تقدیم به همه کسانی می کنم که پدرشون رفته اما بوی مردونگی و آزادگیش هنوز عطر خونه شون شده:

 

مرگ خورشید

 

دم غروب بی کسی

دل آفتاب می گیره

تو خلوت تنهائیاش

رو تن کویر می میره

 

به هوای این ترانه

می باره باز بارون اشک

تو عزای خورشید عشق

جون میگیره تردید و شک

 

شب، مرثیه خون عزاست

مهتاب چشمام سیه پوشه

ابر ترانه هم غمگینه

چراغ دلم خاموشه

 

کیه که مرگ خورشیدُ

باور کنه به سادگی

کجاست اون غزل خون عشق

اون دلخون آزادگی

 

«اکبر یارمحمدی»

 

به امید اینکه در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی


حسرت پرواز
.: 1386/02/18 :.

به نظر من بهترین نعمت خدا فقط خواب هست وای نگید که خیلی تنبلم باور کنید یه ماه بی خوابی رو امروز با اینکه خیلی کار داشتم و مرخصی گرفته بودم تا به کارام برسم تلافی کردم. امروز همش سه چهار ساعت بیدار بودم که اونم به خوردن و لم دادن جلوی تلویزیون گذشت. خدا رو شکر که کارگرانی که قرار بود تو خونمون کار بکنند امروز نیومدند. دیشب هم کلی بهم خوش گذشت با اینکه اولش کمی ضدحال خوردم اما دیدن و شنیدن حرفایی یکی دو نفر بدجوری شادم کرد.

مهمتر از اون از این ته ریش لعنتی خلاص شدم و شش تیغ صورتم رو صاف و صوف کردم موهام رو هم کوتاه کردم و تا کمی قیافه ام شبیه آدما بشه.( یکی از شرایط سخت سربازی برای من همین نزدن ریش هست) من از سبیل و ریش متنفرم و همیشه هم خودم و هم مامانم و هم بقیه دوس دارن صورتم تر و تمیز باشه.


اما تو سه چهار ساعتی که بیدار بودم یه نیم ساعتی خودم رو با یه مشغولیت جدید مشغول بودم. پنجره اتاق من میخوره به انباری حیاط خلوت، روس سقف اون که درست مجاور پنجره اتاقم هست یه کارتن گذاشتم(به درد نخور هست جایی نداشتم بذارم از تنبلی شوتش کردم اونجا) امروز دیدم که سه تا بچه گربه هستش. وای از دیدنشون اینقدر خوشحال شدم که حدی نداشت یه تلاش عجیبی می کردن تا به بالای دیوار که مادرشون نشسته بود برسن دو تا گربه سیاه تونستن برن بالا اما یکی که سفید مثل برف بود(وای اینقدر خوشگل بود که دوس داشتم می گرفتمش و بغلش میکردم) نمیتونست بره بالا رفتم یه چوبی گذاشتم و رفت اون بالا. الان که حوالی ساعت نه هست می بینم که بازم اومدن گربه سفید بدجوری نگام میکنه. تو این اتفاق خیلی چیزها نهفته هست شاید مادرشون از دستم دلگیر باشه که تو تربیت بچه هاش دخالت کردم و بهشون تقلب رسوندم. معنی واقعی زندگی همینی هست که مادر این بچه ها بهشون یاد میده و اونم اینه که رو پای خودشون بایستادن. کاری که دو تا بچه هاش کردن اما سومی عاجز بود. سعی کنید تو کار طبیعت دخالت نکنید. ولی دلم برای گربه سفید سوخت درست مثل اینکه یه دختر خوشگل رو ببیند که نیمتونه کاری انجام بده و ازتون کمک میخواد ولی شما نه از روی انسان دوستی که به صرف خوشگلی و مخ زنی اون بیچاره بهش کمک می کنید.(عجب درس فلسفی بزرگی دادم)
راستی دیروز که رفته بودیم کوه پیمایی دو سه تا صحنه جال دیدم  و من یکی از سخنانم گوهربارم رو در جمع بچه ها رو کردم و اونم تشریح فلسفه حیات و پیدایش انسان و در کل کل هستی بود که خیلی از فلاسفه در اون عاجز بودن و حتی حلقه گمشده داروین هم نتونسته بود حلش کنه و اونم این بود: «پیدایش کل حیات بشری و کل هستی بر مبنای حرکت رفت و برگشتی بنا شده هست» حال می کنید که چه سخن گهرباری گفتم فقط بادتون نره که یه اردیبهشتی دیوانه می تونه چنین سخنی رو از خودش در کنه. (عمرا موقع خوندن این جمله به  معنیش پی ببرید بعضی بچه ها امروز صب به معنیش رسیدن و بهم اس ام اس زدن و تشکر کردن)

این شعر استاد هوشنگ ابتهاج هم فوق العاده هست اصولا غزلهای سایه یه چیزی داره که به سوی خودشون جذبشون می کنه و آدم رو کیفور میکنه این غزل رو خیلی دوس دارم:

 

حسرت پرواز

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم

خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم

بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم

سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار

تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم

به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

شکوه های شب هجران تو آغاز کنم

با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم

بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید

که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم

سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

 

هوشنگ ابتهاج


شاید یه روز اسم تموم کسانی که رو تو این هفت هشت سال تو زندگی من نقشی داشتند بنویسم( البته به شرطی که دیگه تو این شهر نباشم و هیچ کس هیچ نشونه ای ازم نداشته باشه).

 

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


این روزا شادم
.: 1386/02/15 :.

این روزا شادم نمیدونم چرا شاید به این دلیل که دنیا بر وفق مرادم هست شاید به این خاطر که تعداد ترانه هام به عدد 100 رسیده هست یا شاید به این خاطر که راحت شدم و کمتر اعصابم رو خورد میکنم و به غیر از خودم به چیز دیگری فکر نمیکنم. یه دوست و‌ آشنایی و یا به عبارتی یه فامیل بدجوری داره کمکم میکنه که تو کار ترانه موفق باشم داره واسه تعدادی از ترانه هام مجوز می گیره. خدا رو چه دیدین اگه کسی پیدا شد که صداش رو پسندیدم و با عقایدم جور باشه اینارو واگذار کنم و یا شاید خودم بخوام دست بکار بشم اما اینکار رو با ترانه های خودم نمیکنم دوس دارم اگه میخونم از اردلان و افشین سرفراز و ایرج جنتی عطایی و یا محمد صالح علا و یا شاهکار بینش پژوه بخونم و در کنار اینا از ترانه های خودم هم یه چیزی اضافه کنم.

تا اطلاع ثانوی قصد ندارم ترانه ای منتشر کنم بذار ببینم تکلیف اینا چی میشه. از اینکه بعد خوندن چند تا از ترانه هام که از اینجا کش رفته شده کمی به توصیه دوستان اهل فن باید مواظب باشم.

خیلی دوس دارم آخرین سروده ام رو اینجا بذارم ترانه ای که اینجور شروع میشه:

چشمانت  قبله گاهم شد

دستانت  جا نمازم شد

تقدس گیسوانت

همه راز و نیازم شد

مرا هجرتی دوباره

از فرناز تا ترانه ناز

مرا میلادی تازه تر

از بت پرستی تا نماز

آرامش ساحل در تو

یا عصیان دریا در من

به کدامین سوی دارد

سر جنگ با این خسته تن

اما نگهش داشتم تا سر موعد منتشرش کنم. با این ترانه یاد یه خاطره از سه سال پیش افتادم.

من تو یه نشریه دانشجویی کار میکردم و همین طوری شعر و طنز و به قول دوستان ملت رو به راه راست نصیحت !!!!! می کردم. یه بار ویرم گرفت و شیطنتم گل کرد و چهارتا ترانه به اسم چهار تا دختر نوشتم؛ فرناز، نرمک، شقایق و مهراوه. یه ولوله ای تو دانشگاه راه افتاد که بیا و ببین البته هیچ کدوم به معنای دختر استفاده نشده بودند؛ فرناز یعنی شاهزاده با ناز و ادا، شقایق همون گل معروف و زندونی، نرمکی عنی آهسته و مهراوه هم به معنی دختر آفتاب از اساطیر هند استفاده کردم اما از ساده لوحی خیلیا خیلی سو استفاده کردم و فهمیدم که لیاقت من بالاتر از این حرفاست و خیلی از رفقای مدعای روشنفکر خودم رو شناختم و دورشون خط کشیدم فهمیمدم که دخترای دانشگاهمون شعورشون در حد گوسفند هستش. همونایی که بعدا خودشون رو به هزار و سیصد و شصت و خورده ای سکه طلا فروختن اما من خودم رو به چیزی غیر از ترانه نفروختم و نخواهم فروخت.

از اون چهار تا ترانه فقط شقایق رو به دلایل سیاسی نگهش داشتم، مهراوه رو دوباره نوشتم و نرمک رو هیچگاه نگه نداشتم و نخواهم داشت و نمی نویسمش. اما فرناز رو دوباره نوشتم و باز پاک کردم چون یادآور خاطره یه دختر بدعنق و حسود و دو بهم زن بود اما از دو سال پیش یه فرناز دیگه برام پیدا شد و هیچوقت به خاطر حرمت پاک اون دختر جرات نداشتم که بنویسم اما این روزا دوباره جسارت به خرج دادم و ترانه ای رو نوشتم که برای  نشون دادن  از عشق به کجا می رسی از فرناز به ترانه ناز رسیدم برای من یه دختر نهایتش وقتی هست که به ترانه ناز برسه و برام قابل احترام هست ترانه ناز از نظر من یعنی قدرت ترانه یعنی الگوی ترانه یعنی سمبل یه شعر سمبل یه نقاشی نقش اول یه داستان همه اینها ترانه ناز هستش و فقط تعداد کمی از دخترای این دوره زمونه به ترانه ناز می رسن.( کپی رایت ترانه ناز مال خودم هست بدون اجازه من کسی حق استفاده نداره.:دی).

امیدوارم همه دخترای ما از فرناز به ترانه ناز برسن و پسرای ما هم از بت پرستی به نماز برسن.

به امید اینکه همیشه در پناه حق عاشق و‌ آبی و سرفراز باشید./یا علی


«باران»
.: 1386/02/12 :.

تا حالا معجزه باران رو دیدید؟ من که خیلی خوشم میاد بارون که میاد روح آدم تازه میشه. همیشه این شعر سهراب رو وقتی که بارون میاد زیر لبم زمزمه میکنم: (اول شعر سهراب رو می نویسم بعدش حرف می زنم)

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکرا را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

«سهراب سپهری»

با اینکه همیشه زیر باران به تنهایی قدم زدم و همیشه آرزوی این شعر رو داشتم که با یکی مثل خودم زمزمه اش کنم ولی همیشه تنهاتر شدم و حسرت به دلم مونده. نم نم باران رو دوس دارم تازگی رو به یاد آدم میاره.

میخواستم در ادامه شهر سهراب یه چیزی هم خودم اضافه کنم : (با اجازه تون)

زیر باران باید غسل کرد.

تن را شست

نماز رو به گل سرخ خواند

واژه را روی کاغذ خیس

با آئینه آب کوچه

با زمزمه گنجشکها

ترانه کرد.

با آب باران وضو گرفت

خانه را

دل را

صورت را

آغشته کرد

به زلالی باران

زیر باران باید سلام کرد

وقت رفتن نگو خدانگهدار

بگو عزیزم

باز هم

سلام

سلام بر تو

سلام بر آئینه

سلام بر عشق

سلام بر باران

«اکبر یارمحمدی»

خیلی وقت بود که تجربه شعر سپید رو نداشتم (نزدیک چهار سال) اما حضور باران و به یاد بارانی ترین لحظه های زندگی پر شدم از این شعر. با اینکه شعر سپید رو خیلی دوس دارم و عاشق سهراب و شاملو هستم با اینحال تو این مدت از بس درگیر وزن و قافیه و ترانه شدم که خودم رو فراموش کردم با اینحال زبان شعر رو زیباترین زبان و موسیقی رو دلنشین ترین می دونم.

واسه همین امروز هم باز یه ترانه دارم یه ترانه ای که بدجوری دوسش دارم تو ترانه قبلی زخمی خودم و گذشته رو ترانه کرده بودم اما اینبار آرزوهای خودم رو ترانه کردم و دوس دارم تمام حوادث این ترانه برام اتفاق بیفته:

باران

به زیر باران می روم

به خود خدا می رسم

به تشویش بوسه عشق

با تو به کجا می رسم

با تو ماندنی ترینم

ای سوگند ترانه ها

بارانی ترین عاشقم

ای مرغک تک و تنها

ببخش  اگر ساده رفتم

که رفتن تقدیر من بود

هر جا که تنهاتر بودم

ترانه اسیر من  بود

ای ترانه ناز دلم

با من بارانی ترین باش

به چشمان منتظرم

آرزوی آخرین باش

تمثیل یک اسطوره باش

ای فسون ترین افسانه

باران آسمانم باش

ای سکوت آشیانه

به زیر باران می روم

در کوچه های بی کسی

به خود خدا می رسم

تو بغض بی همنفسی

«اکبر یارمحمدی»

همین جوری: بابت اتفاق های هفته گذشته متاسفم ولی از یه بابت خوشحالم که نمیتونم زخمه رو پاک کنم. به قول یه دوستی یه روزی خودم زخمه رو ساختم ولی حالا این متعلق به خودم نیست بلکه باید دیگرون و کسانی که میان اینجا اجازه بدن باشم و یا نباشم و چقدر از این اتفاق خرسندم که خودم هستم و منو بابت همین جا هم شده حداقل اینجا قبولم کردید و میخواهید باشم. اون دوست نازنین هم دلخوریش از من رفع شد و امیدوارم که هیچ وقت هیچ عزیزی رو از خودم نرنجونم(چه وعده های سرخرمنی میدم من، محاله که با این نیش زبون و دیوونه بازی های من کسی از دستم دلگیرنشه.) با اینحال از اینکه زخمه سه ساله شد خوشحالم البته تولد غیر رسمی زخمه با نام ترانه های سوخته از آذرماه 82 بود ولی از اردیبهشت به نام زخمه تغییرش دادم و اون نوشته های قبلی رو هم پاک کردم تا با خاطره جدیدی متولد بشه.

راستی این ترانه «دریا»ی حسین زمان رو خیلی خیلی دوس دارم باور کنید به شنیدنش می ارزه.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


برای زخمه عزیزم
.: 1386/02/10 :.

اصلا فکرش رو هم نمیکردم بعد از یه هفته سخت امروز اینجوری تموم بشه. شبش یه خواب خوب دیده بودم صبح هم تو اداره همینجوری شاد و شنگول بودم و نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته همش منتظر ساعت دو بودم که برسم به خونه و وارد جی میل بشم و ببینم خبری شده یا نه؟ تا اینکه نازنینم با یه ایمیل جواب تموم دلهره های خودم و دوستان دیگرم رو داده بود و نوشته بود که برو زخمه رو درست کن. خب اینم از زخمه.

با خودم یه قراری گذاشتم من حق ندارم اینجا رو حداقل از خودم دریغ کنم. اینجا رو هم از دست بدم دیگه جایی برای فریاد زدنم نمیمونه و باید خفه بشم راستی یادم رفت بگم که من واسه زخمه جشن تولد نگرفتم و اونم مصادف با تولدم بود که از بس حواسم پرت بود یادم رفت.

زخمه من سه ساله شد. عزیزم تولدت مبارک.

زخمه

زخمی تر از همیشه، خسته‌ی بودن خویشم

با دلی سرد و نا امید در دل آتیشم

 

تو بیا، بر ساز تنهائیام زخمه بزن

بیا و تکیه گاهی باش بر من خسته تن

 

به تردید با تو بودن بیت آخرم باش

به هجرت چشمام تو تنها همسفرم باش

 

شک نکن به احساسم، بی تو یه ناشناسم

بازم به دریای چشمات غرق التماسم

 

زخم دل با مرهم دستات شفا می گیره

هوای بی تو بودن رو بوسه‌هات می میره

 

زخمه های سازم به آهنگت جون می گیرن

به رقص گیسوات رگای من خون می گیرن

 

نازنینم، به ساز جدایی زخمه نزن

زخمه سازتم اگه تو باشی کنار من

 

اکبر یارمحمدی


::زخمی:: برای روز میلادم
.: 1386/02/06 :.

دیروز بد جوری تو ذوقم خورده و وحشتناک عصبانی بودم اما امروز که جشن تولدم هست تلافی کردم کلا تا صب تو اداره بودم و بعد از ظهر خوابیدم بعدش ساناز سورپرایزم کرد بعد هم مامانم که از خجالتم دراومد و یه کادوی خوب بهم داد(یه تراول پنجاهی، که وحشتناک بهش نیاز داشتم و میتونم مشکل فیش تلفنم رو حل کنم(ساعت 11 شب شش اردیبهشت 86)


چقدر این ترانه احمد کایا رو دوس دارم الان همین رو گوش میدم واسه اینکه شما رو هم شریک تنهایی ها و زخم خودم کنم متن و ترجمه اش رو اینجا میارم:

 

 

می روم    Giderim

 

احمد کایا   Ahmet Kaya

 

 

 

دیگر نمی‌توانم با تو باشم                                     Artık seninle duramam

امشب بیرون خواهم رفت                                    Bu akşam çıkar giderim

حسابم به روز قیامت                                         Hesabım kalsın mahşere

دست می‌کشم و می‌روم                                           Elimi yıkar giderim

 

تو به زحمت نخواهی افتاد                               Sen zahmet etme yerinden

در درونت هیچ هیاهویی به پا نمی‌کنم                Gürültü yapmam derinden

از روی انگشتانت                                             Parmaklarımın üzerinden

مثل آب روان خواهم شد                                          Su gibi akar giderim

 

می‌توانی برای خودت خوش باشی                           Artık sürersin bir sefa

نه جسمم مانده و نه آزاری از من                          Ne cismim kaldı ne cefa

این بار دیگر شکایت نمی‌کنم                                Şikayet etmem bu defa

دندان می‌کشم و می‌روم                                         Dişimi sıkar giderim

 

گمان می‌کنی تلخی‌ها به پایان می‌رسند؟               Bozar mı sandın acılar

در مصیبت رهایت  می‌کنم و می‌روم                          Belaya atlar giderim

مثل گلوله، مثل گلوله‌ی تفنگ ماوزر                     Kurşun gibi mavzer gibi

مثل کوه منفجر می‌شوم و می‌روم                        Dağ gibi patlar giderim

 

شده همه چیزم را از دست بدهم                        Kaybetsem bile herşeyi

این عشق را قطع کرده و می‌روم                           Bu aşkı yırtar giderim

رفتنم به آهستگی نخواهد بود                               Sinsice olmaz gidişim

به در ضربه میزنم و می‌روم                                   Kapıyı çarpar giderim

 

ترانه‌ای که برای تو نوشته بودم                             Sana yazdığım şarkıyı

در سازم می‌نوازم و می‌روم                              Sazımdan söker giderim

می‌دانی که گریه نمی‌کنم                                Ben ağlayamam bilirsin

چهره‌ام را تهی می‌کنم و می‌روم                         Yüzümü döker giderim

 

از سگ‌هایم، از پرنده‌ام                                 Köpeklerimden kuşumdan

از فرزندم می‌گذرم و می‌روم                           Yavrumdan cayar giderim

هر چه که از تو گرفته‌ام                                  Senden aldığım ne varsa

سر جایش گذاشته و می‌روم                                Yerine koyar giderim

 

خودم را برای تو لوس نمی‌کنم                         Ezdirmem sana kendimi

خودم را ویران کرده و می‌روم                            Gövdemi yakar giderim

نفرینت نمی‌کنم نگران نباش                           Beeddua etmem üzülme

سرم را محکم بسته و می‌روم                             Kafama sıkar giderim

 


یه سال دیگه تموم شد یه سالی که نمیدونم چه جوری گذشت تو زندگی شخصی به معنای واقعی کلمه شکست خوردم، خب بی تعارف بگم باید اعتراف کنم که شکست خوردم برخوردم خوب نبود و قدر کسانی رو که کنارم بودن و ندونستم و زود رفتن، تو احساسم شکست خوردم خواستم دوباره تکرارش کنم دیدم که ازم برنمیاد دیگه تاب و تحمل شکست رو ندارم به همین خاطر دیگه بی خیال احساس و عاشقی شدم. اعتراف میکنم که سنگدل شدم مثل دوران دبیرستان شدم دیگه به هر کسی رو نمیدم به راحتی آب خوردن «نه»،«نمیشه»،«نمیتونم» میگم و می گذرم. به تخم چپ سگهای ولگرد دهمون هم نیست که کسی بهم پیشنهاد دوستی بده اینقدر «نه» شنیدم که دوس دارم از زمین و زمان تلافی کنم. آره غرورم رو دوس دارم مگه غرور آدم باید چند بار بشکنه همون یه بار هم شکست واسه هفت جد و آبادم بسه. اونم اگه یه روز احساسی به من نداشته و نگفته خب به جهنم که نگفته، چرا نباید عصبانی بشم؟!!! دوس دارم و به راحتی آب خوردن هم داد میزنم و به هیچ جام هم حساب نمیکنم. اصلا دوس دارم حالگیری کنم حتی حال خودم رو بگیرم. 

 آره واسه امروز زیادی دق و دلی داشتم به اندازه بیست و پنج سال عقده داشتم و باید حرف میزدم و خوشحالم که هنوز نامردمان این «زخمه» نازنین رو از من دریغ نکردند و مجالی دادند تا در اقلیم پادشاهی خودم حکمرانی کنم و در آسمان چشمان روشنم پرواز کنم.

 

امیدوارم همیشه در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/یا علی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.