۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲! ۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
لحظه دیدار نزدیک است
.: 1386/03/25 :.

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ . . .

های نپریشی صفای زلفکم را دست . . .

و آبرویم را نریزی دل . . .

لحظه دیدار نزدیک است

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

«مهدی اخوان ثالث»

 

بیست و هستم شهادت فاطمه زهراست و بیست و نهم شهادت دکتر شریعتی و سی و یکم شهادت دکتر چمران، قصد داشتم دوشنبه آپ کنم اما این جمعه شب دلم بدجوری گرفته بود دوباره صدای دکتر رو که شنیدم (شبکه چهار سیما پخش می کرد) بد جوری حالی به حالی شدم وقتی که با حرارت می گفت:

«خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است»خسته ام خسته از این کویر این کویر کور و پیر

بدجوری بغض کرده بودم. من فاطمه زهرا رو برای اولین بار با «فاطمه فاطمه است» درست تر شناختم فاطمه ای که دنیایی از ایثار و شهامت و ایستادگی و جرات بود اما من تا اون رو زفقط فاطمه ای رو می شناختم که برای مرگ پدر گریه می کرد و با یه ضربه بچه ای را در شکم داشت کشته بودند ولی با دکتر شریعتی اونو جور دیگری شناختم و چقدر خوشحالم که با دکتر آشنا شدم و چقدر غمناکم که چرا دیر و در هیجده سالگی باید اونو می شناختم و منی که به مطالعه عادت داشتم چرا اونو زودتر کشف نکردم با اینحال من دکتر شریعتی یه چیزی فراتر از یک استاد دوست دارم و بهش ارادت دارم برای امروز هم یه تیکه از سخنان شهید دکتر چمران رو که مردی از تبارستان کویر بود رو براتون نقل می کنم (به حالای برادرش نگاه نکنید، خودش دنیایی دیگر داشت):

 

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

 و چه غریبانه رفت!!!!!

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

             

 

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

 

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....

 

 

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

 

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

 

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

 

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

«شهید دکتر مصطفی چمران»

 

اما خودم؛ همیشه سر بعضی از کلاسها ویرم می گرفت که ترانه بنویسم اون اوایل که ترانه می نوشتم و از هر جا یه چیزی می نوشتم یه روز صبح سر کلاس «آقای جباری»که حال و حوصله کسی رو نداشتم داشتم «هبوط در کویر» رو ورق می زدم و بعضی جاهای خاصش رو می خوندم و یهو یه ترانه با این مضمون به سراغم آمد شاید دلیلش این بود که در آذر ماه 82 داشتم این چیزها رو می نوشتم :

 

آذر

من تو رو کجا دیـــدم ای مسافر کویر

تو بودی رهایم کردی از این شب دلگیر

 

ای آذرخش عاشق اومدی از آسمون

شبای دلتنگیمو کــردی ستاره بارون

 

این تو هستی و حضور دلتنگیای من

تو بیا و بغض تــرانه‌هامو تو بشکن

 

مهتاب کویر تویی ای مسافر عاشق

پر پروازمی تو طلـوع صبح صادق

 

شـــب زده‌ای رها از دامن ننگ وظلمت

رهام کردی از تاریکی بی مزد و بی منت

 

باز یـاد تو ، ترانه ساز دلتنگیامه

عشقـت تنها بهونه‌ی دلدادگیامه

 

در بــــاور تو رنـــگ رهــایی و آزادی

خاکستر تاریکی رو بــــه دست باد دادی

 

دلت مث شــمع می سوزه و پروانه ساخته

شعله هاش آتیش به جون دیو شب انداخته

 

پـــرواز  تو بــــــرای مـا باوری نداره

بازم طنین صـدات نغمـــه ســـاز بهاره

 

«اکبر یارمحمدی»

 

چه راحت و سبکپر پریدی. 

واسه همین این ترانه رو خیلی دوس دارم اما از اونجایی که خیلی وقت بود از این پستهای طولانی ننوشته بودم برای این که این مطول ختم به خیر بشه و تکمیل بشه یه ترانه هم در رثای بی بی دو عالم نوشتم که برای من گونه ای دیگر است و به طریق دیگری دوستش می دارم و خیلی آرزومند دیدارش هستم کاش ....

می خواستم آرزو کنم که بتونم به سر خاکش برم اما بغض نمیذاره ادامه بدم :

 

داغ زمین

ای ستاره همدمم باش

تو نگاه عاشق من

ماه من چرا بی کسی

تو بغض دقایق من؟

 

نبض گریه تو نگامه

چی بگم ز داغ زمین

هم ترانه با آسمونه

تو این شب ستاره چین

 

خوش به حال اون شب تار

تکیه گاه عاشقاته

خوش به حال اون چِشِ زار

گریه زاره اون نگاته

 

چی بگم ز خود شکستن

ای آرامش ترانه

کی به مهتاب می رسه این

انتظار دلبرانه

 

چی بگم ز هجرت تُ

تو سکوت این زمونه

گفتنش برام محاله

به این حال عاشقونه

 

خوش به حال اون ستاره

ز یادت جدا نمیشه

خوش به حال اون مهتاب که

محرمته واسه همیشه

 

همون تک ستاره ای که

شاهد اون باغِبون بود

همون مهتاب که از غمت

واسه همه تورو سرود

 

خوش به حال اون شب تار

با تو سفره‌ی الماسه

خوش به حال اون دل زار

بی تو غرق التماسه

 

آهای ماه من با توام

که با اشکام همسفری

آهای ستاره با توام

که از دلم با خبری

 

منو ببر به اونجا که

دلم برایش دلتنگه

همون جا که زمزمه هاش

برای من خوش آهنگه

 

«اکبر یارمحمدی»

 

نمی دونم کسی تاب داره تا آخر این پست رو بخونه یا نه؟ میدونم اینروزا خیلیا درگیر عشق و عاشقی و من بمیرم و تو بمیری و الهی فدا شم و من عاشقتم هستند. خیلی وقت بود که یادم رفته بود که عاشقم اما حالا می فهمم که واقعا عاشقم و اونم چه عشقی....

پس عشق چیه؟ عشق همینه اگه به این برسی به همه چی میرسی و من به یقین میدونم و اطمینان دارم که به اون چیزی در دلم هست حتما خواهم رسید چون میدونم که دلم رو از زمینیا کندم و عاشق آسمونیا شدم و آسمونیا هر چی رو که بخوام بهم میدن حتما اونی رو که دوست میدارم رو بهم خواهند داد و از خدا می خوام که عاشقتر از اینم کنه و لطفی در حقم کنه که عاشق موندن رو در وجودم قرار بده مهم اینه که عاشق بمونم و می دونم که این لطف رو در حقم میکنه.

 

پیشاپیش فرارسیدن ایام شهادت  فاطمه زهرا و دکتر شریعتی و دکتر چمران رو به همگی تسلیت می گم.

 

امیدوارم که همگی در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


خون لاله ها
.: 1386/03/23 :.

امروز بعد از ظهر وقتی خبر رو شنیدم خیلی بغض کردم یعنی واقعا چه ارزشی داره واقعا به چه معناست اصلا نمی فهمم چه سنی چه شیعه چه هر دین و مذهبی مگه بی حرمتی به گذشته شون رو تحمل می کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاجزم که حرفی بزنم  فقط همین.

 

گنبد کم بود که گلدسته ها هم به گنبدشون پیوستند شاید تاب دوری نداشتند؟؟؟؟ 

 

تا بیست و هشت خرداد با یه پست اساسی میام اما برای اینکه در جریان تحولاتم هم باشم دوس دارم این شعر بسیار زیبای زنده یاد خسرو گلسرخی رو اینجا میارم بازم میگم برای سه شهادت و سه مناسبت که بدجوری دل وابسته این سه تن و سه عزیز هستم واسه روز بیست و هشتم خرداد میام و با دستانی پر خواهم آمد:

 

خون لاله ها

 گل های وحشی جنگل

اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند

 جنگل

کجاست جای قطره های خون شهیدان ؟

 ایا

 امسال خواهد شکفت این لاله های خون ؟

 ایا پرندگان مهاجر

امسال

 با بالهای خونین

 آن سوی سرزمین گرفتاران

 آواز می دهند ... ؟

ایا کنون

نام شهیدان شرقی ما را

 آن سوی مرزها

 تکرار می کنند ؟

 امسال

 جای پایشان

 بارانی از ستاره خواهد ریخت ؟

 امسال

 سال دست های جوان است

بر ماشه های مسلسل

 امسال

سال شکفتن عدالت مردم

 امسال

 سال مرگ دشمنان و هرزه درایان

امسال

 دست های تازه تری شلیک می کنند

 جنگل

 پیراهن محافظ در ستیز خلق

 باران بی امان شمالی

اگر بشوید خون

خون مبارزان

 این لاله های شکفته

در رنج و اشک ها

 در برگ های سبز تو هر سال

 زنده است

 آوازهای خونین

 امسال زمزمه ی ماست

اما

در چشم ما

 نه ترس و نه گریه

خشم بزرگ خلق

در هر نگاه سکت ما

شعله می کشد

 

زنده یاد خسرو گلسرخی

 

همیشه عاشق  و  آبی و سرفراز باشید/ یا علی


من منم
.: 1386/03/22 :.

آخرین ترانه ام رو که از سر جنون و نا امیدی نوشتم و حرفای دلم رو ترانه کردم ببینید:

من منم

به آئینه عادتم نیست

بی تو رفتن قسمتم نیست

 ای پاکترین ترانه ها

بی تو ماندن فرصتم نیست

می شناسمت به یک جواب

مثل نمازی پر ثواب

می سازمت در یک غزل

معصوم تر از گل و گلاب

تو همانی که من منم

می شناسمت که نشکنم

بی آنکه بدانی کیم

که ندانی خسته تنم

تورا مثل یک ترانه

می سرایمت خط به خط

حقیقت بودنم باش

در این زمانه غلط

آخرین تاب و تبم باش

بوسه ای پاک به لبم باش

به گم شدن روشنی

فاتح بغض شبم باش

تو نباشی من نه منم

بودنت سهم بودنم

تا تو باشی ترانه‌ام

زخمه به سازم می زنم

«اکبر یارمحمدی»

امیدورام که همیشه و همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


حکایت یه عکس
.: 1386/03/18 :.

امروز داشتم کامیپیوترم رو پاکسازی می کردم که چشمم به این عکس خورد سه سال پیش تو تابستان 83 این عکس رو جواد منتظری در ساحل دریاچه ارومیه گرفت که به ترتیب از سمت راست عبارتند از  پیمان هوشمندزاده (متاسفانه هیچ خبری ازش ندارم)، یه ناشناس، گل محمد خداوردیزاده (خدائیش آدم با حال و جالبی بود و من خیلی باهاش حال می کردم و بازم اینکه اینروزا ازش خبری ندارم)، توکا نیستانی( وای چی بگم که خیلی دلم براش تنگ شده خوبه که الان وبلاگ می نویسه و هر از گاهی یه تماس تلفنی باهاش دارم)، آروین( اوایل زیاد باهم در ارتباط بودیم الان نمیدونم کجاست)‌، امیر مهدی ژوله (دو سال پیش آخرین بار دیدمش اما از وقتی که نویسنده مهران مدیری شده دیگه خیلی بی وفا شده و کم پیداست)، سیما حق شناس ( همسر بزرگهمر حسین پور)، بزرگمهر حسین پور( باهاش هنوز در ارتباطم و هر از گاهی یه تماسی بینمون هستش البته تا چند وقت پیش وبلاگ هم می نوشت اما به دلیل مشغله کاری وبلاگش رو پاک کرد)،‌ آخری هم خودم هستم.

این حالات رو به پیشنهاد جواد منتظری (که الان در همشهری جوان عکاسی میکنه) گرفتیم. اونجایی که عکس گرفتیم شهرک ساحلی چی چست ارومیه هستش که محل برگزاری جشنواره ایران ما بود و اونجا اولش برام بد شروع شد و با دوستی با این عزیزان به خوشی تموم شد.

 

خیلی با حالید!!!!!!

 


«فرناز» یه ترانه در اوج جنون
.: 1386/03/17 :.

«مردم یکی از زیباترین چیزهایی را که در این عالم هست نمی شناسند، می شناسند اما زیبائی اش رو در نمی یابند، این هم همچون هزاران زیبایی دیگری است که هست و ناشناس مانده است. ...

یکی از زیباترین چیزهای این عالم که نه تنها زیبایی آن را تشخیص نمی دهند بلکه آن را یک بلا، مرگ، خطر، شومی، مصیبت تلقی می کنند و یکی از مایه زاینده «نصیحتهای مشفقانه» است «سرعت» است....

تمام هستی تبدیل شده بود به نوسان میان دو شماره، دو تا عددkm  130 – 140 ، راست گفته است فیثاقورث حکیم که دنیا را از «عدد» ساخته اند، من آن را حس کردم ...»

دکتر علی شریعتی

خب تعجب کردید که چرا از دکتر چنین نقل قولی رو آوردم واسه اینکه منم عاشق سرعت هسم و دوسش دارم دیشب بعد از اینکه از یه ضیافت قلیان و باغ توت داشتیم برمی گشتیم و یه کم شوماخر بازی با بچه ها در آوردم از راه بازگشت به خونه گفتم حد نهایت این ماشین چقدره با اینکه بیشتر از 130 تا نمی رفت اما همین هم خیلی حال داد. نمی دونم چرا هیچ ترسی از این حد نهایت ندارم هر قدر میخوام کمتر رانندگی کنم تا شاید از سرم بیفته نمی تونم.

یه بار وسط همین عشق بازی بود که داشتم ترانه می گفتم و چقدر حال می داد یه بار تیکه هایی از اون ترانه رو اینجا آوردم و حالا می خوام کل اون ترانه رو بیارم ترانه ای که بی نهایت دوستش می دارم و واقعا جزو کارهایی هست که در حالت عادی از من بر نمیاد و نمی تونم چنین چیزی رو بیافرینم.

فرناز

چشمانت  قبله گاهم شد

دستانت  جا نمازم شد

تقدس گیسوانت

همه راز و نیازم شد

مرا هجرتی دوباره

از فرناز تا ترانه ناز

مرا میلادی تازه تر

از بت پرستی تا نماز

آرامش ساحل در تو

یا عصیان دریا در من

به کدامین سوی دارد

سر جنگ با این خسته تن

تورا چشم در انتظارم

ای پریزاد قصه ها

تو را در غزل می جویم

با حدیث مرغ تنها

آبی چشمان تو را

به یک دنیا نمی فروشم

گناه بوسه بر دستت

مانده همیشه بر دوشم

تو نگو که دوستت د ارم

جرمی که بخشش ندارد

تگرگی غیر از غریبی

بر سر من نمی بارد

«اکبر یارمحمدی»

حال و حوصله چرند شنیدن رو ندارم این ترانه برای یه دختری به اسم «فرناز» نیست بلکه یه بار گفتم که منظورم از فرناز همون معنی اصلی آن یعنی شاهزاده پر ناز و افاده است و «ترانه ناز» هم حد نهایت یه معشوق هستش یعنی الهام یه شعر و ترانه، سمبل نقاشی و یه مجمسه همون چیزی که خیلی وقتها هنر میاره چیزی که تو بین هنرمندان امروز کم هستش همون «آنی» هستش که تو شعر خیلیا رخ نمیده و همون چیزی هستش که شعر و ترانه رو به اوج میرسونه.

اینجا دارم زیاده روی می کنم  حرفهایی رو می زنم که فقط تجربه شخصی خودم هستش به این و اون نمی تازم فقط با خودم هستم.

دفعه بعد قصد دارم یه حالگیری اساسی از دوران دانشگاه بکنم مطمئن باشید یه سال بعد هم همین دوران سربازی رو بد جوری حالشون رو می گیرم. من خودم دیکتاتورم و نافرمانبردار واسه همین تحمل فرمانپذیری و آقا بالاسر(تحت هیچ نام و عنوان و طریقی) رو ندارم و خیلی کم پیش میاد که یه چیزی راضی باشم همیشه ناراضیم و نق می زنم و غر غر میکنم. راستی کسی هستش که تحمل این موود غیر قابل تحمل رو داشته باشه من که خودم نمی تونم خودم رو تحمل کنم چه برسه به دیگران.

 

این دکلمه شهیار قنبری را بینهایت دوس دارم و واسه همین هست که تو وبلاگ گذاشتم و واقعا ارزشی بیش از این دارد که یک بار شنیده شود. واقعا طراوت خاصی درش هست و از این غرور لعنتی یاد گرفتم که به هر قیمتی تن به شنیدن «دوستت دارم» رو ندم و برای شنیدنش خودم را به آب و آتش نزنم و اگر کسی دوستم داشته اونقدر صادق بودم که رک و راست بهم گفته اما این ترانه رو برای این واسه شنیدن گذاشتم که گفتن «دوستت دارم عزیزم» شق القمر نیست و راحت میشه بر زبان جاریش کرد.

به امید اینکه همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


مرا به خاطر بسپار
.: 1386/03/15 :.

هر از گاهی که دلتنگ میشم این ترانه رو خیلی زمزمه میکنم روزگاری که با صدای امید شنیدمش خیال می کردم امکان نداره به کسی در این مورد چیزی بگم. اما در آبان امسال با به دست آوردن اصل این ترانه از اردلان سرفراز بزرگوار دیدم که فقط حرف دلم هستش و چقدر این ترانه را دوس می دارم.

نوشته قبلی باعث سوتفاهم با یکی شد که از همین جا ازش معذرت میخوام و امیدوارم که دیگه آنگونه ننویسم که در ذاتم نیست قبول دارم که تا حدودی شیطان صفت هستم و شیطنتی خاص در رفتار و کلامم هست اما در نوشته قبلی زیاده روی کردم و این ترانه رو تقدیم به آن عزیزم میکنم که دیگه از دستم دلخور نباشه:

 

" مرا به خاطر بسپار "

 

در آستانه ی سفر٬ در ایستگاه بدرقه

آن سوی بغض پنجره ٬ پشت نگاه بدرقه

 

وقتی که قاب می شوم پشت دریچه ی;قطار

گریه نکن٬ نگاه کن٬ مرا به خاطر بسپار

 

خوب مرا نگاه کن ٬ تو ای تمام دیدنم

خوبم اگر یا که بدم ٬ دروغ نیستم منم

 

اگر که دلسوخته ای با تو غریبه نیستم

که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

 

مرا به خاطر بسپار ٬ با همه ی سادگی ام

صراحت دست و دلم ٬ شکوه افتادگی ام

 

مرا به خاطر بسپار ٬ لحظه به لحظه خط به خط

درستی مرا ببین ٬ در این زمانه ی;غلط

 

مرگ حریف عشق نیست ٬ مرا نمی برد سفر

همیشه از تو زنده ام ٬ به یاد من باشی اگر

 

به یاد من باشی اگر ٬ تو را چراغ می شوم

از تو جوانه می زنم ٬ همیشه باغ می شوم

 

به ساز کهنه ی زمین ٬ زخمه که می زند بهار

در همه ی ترانه ها ٬ ترانه های بی قرار

 

سر همان کوچه ی سبز ٬ زیر درخت انتظار

من ایستاده ام هنوز ٬ مرا به خاطر بسپار

 

از تو نمی شوم جدا ٬ سفر نمی برد مرا

به حکم این ترانه ها ٬ مرگ ندارد عشق ما

 

اگر که عاشقی و یار ٬ مرا به خاطر بسپار

مرا که پشت پا زدم ٬ به راه و رسم روزگار

 

مرا به خاطر بسپار ٬ با همه ی سادگی ام

که از تو می ماند و بس ٬ قصه ی دلدادگی ام

 

در همه جای هر زمان ٬ در همه جای این زمین

همیشه و هنوز را ٬ من ایستاده ام ببین

 

جاده ای از آینه ها ٬ به این مسافر بسپار

خاک در خانه ی دوست ٬ به چشم زائر بسپار

 

اردلان سرفراز / فرانکفورت هزار و سیصد و هفتاد و هفت

 

بهرحال این ترانه را دوس داشتنی ترین ترانه زندگیم میدونم ترانه ای که از عشق زمینی به یه یه عشق آسمانی میرسه و صمیمیتی خاص درش وجود داره.

این ترانه رو به کسی تقدیم کردم و میکنم که این روزا بهونه زندگیم هستش و بی نهایت دوستش میدارم که عاشقی برای اون واژه ای کوچک هست و لیاقتش دوس داشتنی وصف ناپذیر هست.

 

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی


این ۱۳ تای دوست داشتنی
.: 1386/03/06 :.

تصمیم گرفتم کمی از خودخواهیم کم کنم و به یه خودکشی اساسی دست بزنم و کمی از صفتهای زشتم رو به دم تیغ بسپارم ولی الان چون وقتش رو ندارم می خوام به سبک توکاجان تاثرگذارترین مسائل زندگیم رو یکی یکی بشمرم البته این یه بازی هستش ولی مطمئنم که بازی شیرینی هستش:

هادی یارمحمدی: ابوی محترمم که بیشتر تاثیرم رو در زندگی از اون گرفتم و سعی کردم بیشتر کارهایی که اون می کنه رو تکرار نکنم واسه همین به شدت و با سرعت بالا رانندگی می کنم به شدت ولخرجم و عاشق خرید کردن، اما از خصوصیات جالبش یکی صبرش و دیگری حاضر جوابیش و اون یکی هم امید داشتن رو خوب ازش کش رفتم

حاج حسین یارمحمدی:‌ وای نگو بابابزرگم محترمم که اصلا خدا بیامرز هر چی دارم ازش دارم. یه دندگی و کله شقی و لجبازی و غرورم همش مال اونه هیچ کاریش هم نمیشه کرد ارث بابا بزرگمه و نمیتونم ازش دل بکنم.

حسین زمان: یه زمونی فقط صداش رو می شنیدم تو روزایی غم و تنهایی تنها صدایی بود که مهمون محفل تنهاییم بود و باهاش حال می کردم اما از سه سال پیش به عنوان یکی از بهترین دوستام بیشترین تاثیر رو رفتار و اخلاقم گذاشته و یادم داده که نباید حسادت کرد و انسانتر از اینی که هستیم باشیم و یه آزادی و به انسانیت همدیگه احترام بذاریم.

دکتر علی شریعتی و فاطم فاطمه هست:  به جرات میگم که تا قبل از 79 هیچی ازش نمیدونستم اما با خوندنش و شنیدن صداش اکبر یه آدم دیگه ای شد. انگار تازه به دنیا اومدم تازه فهمیدم که انسان یعنی چه؟ به همین خاطر مدیونش هستم و بعد از اون هبوط در کویر در کناز قرآن و نهج البلاغه ام سه محور زندگیم رو تشکیل دادن که هنوز هم بهش پایبندم و خوشحالم که سنی محمدی و شیعه علوی هستم بسیار بسیار خرسندم.

دکتر سید کاظم شهیدی: استاد خوبم تو دانشگاه مزخرف ارومیه و مزخرف از اون دانشکده کشاورزی، که معنی واقعی زندگی رو در خوش بینی جالب و جهان بینی خاص دکتر به زندگی رو فهمیدم. حیف که شاگرد ناخلفی بودم و به نصیحتش برای ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد ماشینهای کشاورزی گوش ندادم و الا آخر سال بعد استاد دانشگاه می شدم (همون بهتر که نشدم حال و حوصله سر و کله زدن با چند تا دختر و پسر بچه دبیرستانی رو ندارم، خب دیگه الان دانشگاه یعنی یه دبیرستان مختلط)

 

توکا نیستانی و بزرگمهر حسین پور و امیر مهدی ژوله: تاثیر این سه نفر بر روی من کمتر ز تاثیر افتادن سیب بر روی نیوتن زیاد نباشه هم کم نیست. سه سال پیش دوستیمون شروع شد و یه شب تازه فهمیدم معنی زندگی و فلسفه یعنی چه؟ از حاضر جوابی هر سه تاشون بسیار لذت می برم و تیکه هایی که هر از گاهی توکا جان در موردم به کار می بره هم کلی لذت می برم.

شرلوک هولمز با بارونیش: خیلی این شخصیت رو دوس دارم و همیشه دوس داشتم که مثل اون باشم مغرور و از خودراضی و باهوش که خوشبختانه یا بدبختانه خدا هر سه تاشو بهم داده. از سه سال پیش هم پاییز که میشه مثل اون تیپ میزنم با یه بارونی بلند و شیک که غرورم رو پشت چهره ام پنهون میکنم و کلی هم حال میکنم

ترانه تکیه گاه: سرت رو بذار رو شونه هام  خوابت بگیره/ بذار تا آروم دل بی تابت بگیره / ....  اصلا حرفش رو نزنید که با انی ترانه اصلا زنده ام و باهاش حال می کنم، البته بنا به روایتی این ترانه رمانتیک ترین ترانه ایرانی هستش.

گیتار sanchez : به یه نوعی باهاش ازدواج کردم اولین گیتار زندگیم هستش که حاضر نیستم از دستش بدم همدم تنهاییام رفیق روز دلتنگیم هستش.

موبایل: مزخرف ترین تکنولوژی روز، مخل آرامش، دشمن انسان، از روزی که پاش به زندگیم باز شده یه روز خوش ندیدم یه چیزی به این مزخرفی واقعا نوبره اما با اینحال مجبورم که ازش استفاده کنم.

وبلاگ ::زخمه::‌ : بهترین تکنولوژی و چیزی که نمیشه ازش ساده گذشت. آئینه تمام نمای خودم به رنگ آبی که همش آرامش از وجودش میباره.

تیغ ژیلت: این روزا فقط روزشماری می کنم تا یا مرخصی بگیرم یا اینکه زودتر این دوران تموم بشه تا دوباره هر روز باهاش آشتی کنم . بهترین چیزی که میتونه زیبایی رو هدیه کنه.

رنگ آبی: رنگ عشق، رنگ خدا، رنگ ترانه و رنگ آرامش، زندگی یعنی آبی ترین لحظه هایی که ایمان به آن یعنی عشق.( چی گفتم ؟؟؟ خودمم نفهمیدم چی شد.)

ترانه: باهاش زندگی میکنم درددل می کنم تو لحظه هایی تنهایی به آغوش می کشم همیشه همراهم هست غر نمیزنه به حرف من هستش دوسش دارم ( چقدر بی ظرفیت هستید منظورم دختر نبود که بلکه همینی هستش که روش ملودی میذارن و یه خواننده اجرا میکنه)

عشق:‌ یکی را دوست میدارم ولی او نمیداند. پس دیگر نخواهد دانست.

جمال آباد: جایی که حس میکنم دوباره متولد شده ام زادگاهم که هر وقت اونجا میرم حس میکنم که آخر دنیاست و زیباترین جایی که تو دنیا وجود نداره با اون چشمه هاش با اون باغهای سر سبزش و قبرستونی که دوس دارم یه روز خودم رو اونجا خاک کنن.

 

13 : اینم عدد مورد علاقه من هستش که به شدت دوسش دارم و روم تاثیری که گذاشته اینه که هیچ وقت نحسیش رو حس نکردم واسه همین هم هست که اینجا شونزده تا شده ولی من بازم نوشتم 13 تای دوست داشتنی خب چیکار کنم که تاثیرگذاران بیشتر از 13 تا شده.

اینا تاثیرگذاران زندگیم تا حالا بوده  شاید بعضیاشون یادم رفته عیبی نداره اما دفعه بعد به یه خود زنی اساسی رو خواهم آورد و شخصیت خودم رو ( البته اگه حالش رو داشته باشم؛ میدونم که نخواهم داشت)‌به چالش خواهم کشید و از دوستانم خواهش میکنم هر چی میخوان در موردم بگن که بگن تا دفعه بعد از حرفهای اونا بیشتر استفاده کنم.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.