لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ . . .
های نپریشی صفای زلفکم را دست . . .
و آبرویم را نریزی دل . . .
لحظه دیدار نزدیک است
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
«مهدی اخوان ثالث»
بیست و هستم شهادت فاطمه زهراست و بیست و نهم شهادت دکتر شریعتی و سی و یکم شهادت دکتر چمران، قصد داشتم دوشنبه آپ کنم اما این جمعه شب دلم بدجوری گرفته بود دوباره صدای دکتر رو که شنیدم (شبکه چهار سیما پخش می کرد) بد جوری حالی به حالی شدم وقتی که با حرارت می گفت:
«خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است»
بدجوری بغض کرده بودم. من فاطمه زهرا رو برای اولین بار با «فاطمه فاطمه است» درست تر شناختم فاطمه ای که دنیایی از ایثار و شهامت و ایستادگی و جرات بود اما من تا اون رو زفقط فاطمه ای رو می شناختم که برای مرگ پدر گریه می کرد و با یه ضربه بچه ای را در شکم داشت کشته بودند ولی با دکتر شریعتی اونو جور دیگری شناختم و چقدر خوشحالم که با دکتر آشنا شدم و چقدر غمناکم که چرا دیر و در هیجده سالگی باید اونو می شناختم و منی که به مطالعه عادت داشتم چرا اونو زودتر کشف نکردم با اینحال من دکتر شریعتی یه چیزی فراتر از یک استاد دوست دارم و بهش ارادت دارم برای امروز هم یه تیکه از سخنان شهید دکتر چمران رو که مردی از تبارستان کویر بود رو براتون نقل می کنم (به حالای برادرش نگاه نکنید، خودش دنیایی دیگر داشت):
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...
«شهید دکتر مصطفی چمران»
اما خودم؛ همیشه سر بعضی از کلاسها ویرم می گرفت که ترانه بنویسم اون اوایل که ترانه می نوشتم و از هر جا یه چیزی می نوشتم یه روز صبح سر کلاس «آقای جباری»که حال و حوصله کسی رو نداشتم داشتم «هبوط در کویر» رو ورق می زدم و بعضی جاهای خاصش رو می خوندم و یهو یه ترانه با این مضمون به سراغم آمد شاید دلیلش این بود که در آذر ماه 82 داشتم این چیزها رو می نوشتم :
آذر
من تو رو کجا دیـــدم ای مسافر کویر
تو بودی رهایم کردی از این شب دلگیر
ای آذرخش عاشق اومدی از آسمون
شبای دلتنگیمو کــردی ستاره بارون
این تو هستی و حضور دلتنگیای من
تو بیا و بغض تــرانههامو تو بشکن
مهتاب کویر تویی ای مسافر عاشق
پر پروازمی تو طلـوع صبح صادق
شـــب زدهای رها از دامن ننگ وظلمت
رهام کردی از تاریکی بی مزد و بی منت
باز یـاد تو ، ترانه ساز دلتنگیامه
عشقـت تنها بهونهی دلدادگیامه
در بــــاور تو رنـــگ رهــایی و آزادی
خاکستر تاریکی رو بــــه دست باد دادی
دلت مث شــمع می سوزه و پروانه ساخته
شعله هاش آتیش به جون دیو شب انداخته
پـــرواز تو بــــــرای مـا باوری نداره
بازم طنین صـدات نغمـــه ســـاز بهاره
«اکبر یارمحمدی»
واسه همین این ترانه رو خیلی دوس دارم اما از اونجایی که خیلی وقت بود از این پستهای طولانی ننوشته بودم برای این که این مطول ختم به خیر بشه و تکمیل بشه یه ترانه هم در رثای بی بی دو عالم نوشتم که برای من گونه ای دیگر است و به طریق دیگری دوستش می دارم و خیلی آرزومند دیدارش هستم کاش ....
می خواستم آرزو کنم که بتونم به سر خاکش برم اما بغض نمیذاره ادامه بدم :
داغ زمین
ای ستاره همدمم باش
تو نگاه عاشق من
ماه من چرا بی کسی
تو بغض دقایق من؟
نبض گریه تو نگامه
چی بگم ز داغ زمین
هم ترانه با آسمونه
تو این شب ستاره چین
خوش به حال اون شب تار
تکیه گاه عاشقاته
خوش به حال اون چِشِ زار
گریه زاره اون نگاته
چی بگم ز خود شکستن
ای آرامش ترانه
کی به مهتاب می رسه این
انتظار دلبرانه
چی بگم ز هجرت تُ
تو سکوت این زمونه
گفتنش برام محاله
به این حال عاشقونه
خوش به حال اون ستاره
ز یادت جدا نمیشه
خوش به حال اون مهتاب که
محرمته واسه همیشه
همون تک ستاره ای که
شاهد اون باغِبون بود
همون مهتاب که از غمت
واسه همه تورو سرود
خوش به حال اون شب تار
با تو سفرهی الماسه
خوش به حال اون دل زار
بی تو غرق التماسه
آهای ماه من با توام
که با اشکام همسفری
آهای ستاره با توام
که از دلم با خبری
منو ببر به اونجا که
دلم برایش دلتنگه
همون جا که زمزمه هاش
برای من خوش آهنگه
«اکبر یارمحمدی»
نمی دونم کسی تاب داره تا آخر این پست رو بخونه یا نه؟ میدونم اینروزا خیلیا درگیر عشق و عاشقی و من بمیرم و تو بمیری و الهی فدا شم و من عاشقتم هستند. خیلی وقت بود که یادم رفته بود که عاشقم اما حالا می فهمم که واقعا عاشقم و اونم چه عشقی....
پس عشق چیه؟ عشق همینه اگه به این برسی به همه چی میرسی و من به یقین میدونم و اطمینان دارم که به اون چیزی در دلم هست حتما خواهم رسید چون میدونم که دلم رو از زمینیا کندم و عاشق آسمونیا شدم و آسمونیا هر چی رو که بخوام بهم میدن حتما اونی رو که دوست میدارم رو بهم خواهند داد و از خدا می خوام که عاشقتر از اینم کنه و لطفی در حقم کنه که عاشق موندن رو در وجودم قرار بده مهم اینه که عاشق بمونم و می دونم که این لطف رو در حقم میکنه.
پیشاپیش فرارسیدن ایام شهادت فاطمه زهرا و دکتر شریعتی و دکتر چمران رو به همگی تسلیت می گم.
امیدوارم که همگی در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی









