شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
رسم زمونه
.: 1386/05/23 :.

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

میرن آدما از اونا فقط

خاطره هاشون بجا می مونه

 

طرفهای ساعت هفت بود که از اتاقم اومدم بالا ساناز بهم گفت مامان میگه بابا رو پیدا کنید و بیائید، وضع مامان بزرگ خوب نیست. خودم گوشی رو گرفتم و دو سه بار به بابا زنگ زدم ولی جوابی نیومد، زنگ زدم به مامان از شت تلفن صدای «وای مامان» خاله رو شناختم دیگه پاهام سست شدند وقتی هم که مامان با بغض گفت وضع مامان بزرگ خوب نیست زود بابا رو پیدا کنید، دیگه فهمیدم که همه چی تموم شده قبل از روشن کردن ماشین پشت فرمون زار زار گریه کردم بعد هم همراه ساناز با چشمانی اشک آلود راهی خونه دائی حافظ شدیم. از شهرک شهریار تا شهرک فرهنگیان رو نمیدونم تو چند ثانیه رفتم(میدونم که به دقیقه نرسید) تا رسیدیم به اتاق مامان بزرگ و دیدن اون ملافه سفید رو صورتش دیگه از کسی خجالت نمی کشیدم زار زار می گرستم. آره مامان بزرگ رفته بود اون نازنین رفته بود و ما رو تنها گذاشته بود. رفته بود پیش آقاجون که هفده سال پیش رفته بود و به قول فرشید «امشب خوش به حال آقاجون». سختتر این بود که مجبور شدم به اصغر این خبر رو بدم من هیچ وقت نمیتونم خبر بدی رو به کسی بدم وسط حرفام بغضم ترکید و بقیه رو بابا گفت. اصغر هم شبونه از پیرانشهر اومد.

الانم که دارم اینارو می نویسم تا شاید با اشکام و نوشتن خالی بشم. خدائیش دائی جعفر، دائی جواد، دائی حافظ و مامان و خاله سیمین مثل دسته گل از مامان بزرگ نگهداری می کردند. ولی چی میشه کرد تقدیر اینجوریه.

فکر نمیکردم آپ بعدی من بعد از مریض احوالی مامان بزرگ، حکایت رفتنش باشه.

تو چند ساعت بچه ها با اس ام اس و تلفن بهم تسلیت گفتن و خیلی بهم تسلی دادند اما یکی بود که آرامش عجیبی بهم داد، (خودش میدونه کیه) ازت ممنونم.

امیدوارم که همیشه آبی و عاشق و سرفراز باشید/ یا علی


وحشگیری بصری
.: 1386/05/17 :.

دیشب با دیدن وضع مامان‌بزرگم دیگه طاقت موندن تو اونجا رو نداشتم اعصابم بهم ریخته بود از امروز صبح تو اداره سعی می‌کردم که نشون بدم هیچ اتفاقی نیفتاده ظهر هم بدون اینکه میلی به غذا داشته باشم رو تختم دراز کشیده بود و به  خودم و آینده فکر می‌کردم عصری بابا می گفت که دکترا جواب کردند، هیچ دلم نمیخوادجای مامان باشم من حتی به خیالمم نمیتونم راه بدم که یه روزی بدون مامان زندگی کنم اما حالا اون و خاله هر روز و شب از مامان‌بزرگ پرستاری می‌کنن. نمیدونم ولی این روزا احوالم خرابه. از طرفی اصغر زنگ زده و میگه اکبر چرا کسی راستش رو به من نمیگه بگو چی شده؟ با اینکه برام سخته دلداری میدم که هنوز اتفاقی نیفتاده، خیلی سخته. با اینکه برام سخته اما امیدوارم نوشته پائین رو حتما بخونین و خوب قضاوت کنید.


وحشگیری بصری

بعد از ظهر از خونه زدم بیرون به هر کی که زنگ زدم گفت نمی‌تونم بیام با اینکه زیاد اهل خیابون گردی نیستم ولی یهو خودم رو وسط خیابونای شهر دیدم نمی دونم چرا اینقدر وحشی شدیم. چه اتفاقی افتاده این همه وحشیگری بصری بدم میاد دخترایی که بزک کرده و مانتوهای بدن نما پوشیده اند بگیر تا پسرکانی که با چشمانشان آنها رو می خوردند و اینان نیز لذت می بردند که چیزی برای عرضه دارند. من مخالف آزادی نیستم و حتی حجاب رو یه مسئله شخصی و اختیاری هر کس میدونم و معتقدم تو جامعه ما مسائلی مهمتر از حجاب و پوشش هستش که باید بهشون پرداخت به همین خاطر هم هستش که معتقدم اونقدری که تو قرآن به نماز و زکات و غیبت و دروغ پرداخته و امر و نهی آنها رو جزو واجبات قرار داده در مورد حجاب اینگونه نبوده. اما از این وحشیگری بصری بدم میاد. این و اون رو بهم نشون میدیم و میگیم پاچه رو نگاه کن و یا چه میدونم فلان جاش رو ببین و یا ببین چطوری راه میره، انگار تنش برای ..... میخاره. اینا ادبیات رایج در خیابوناست.

من خودم تنهایی اتاقم رو بیشتر از این خیابونگردی دوس دارم به همین خاطر به ندرت پیش میاد که بعد از ظهر ها بخوام خیابونارو متراژ کنم اما امروز از بیرون اومدنم پشیمون شدم حتی توانی برام نمونده بود تا جواب تیکه های دو سه تا دختر رو هم بدم. نمیدونم چطور شد که یهو جلو سبز شدند انگار تنشون خارش داشت و من اتفاقا داشتم با ناصر تلفنی حرف میزدم ابتدا به گوشی موبایلم چسبیدن بعدش هم چرندیات دیگه ای که بلغور می کردند. سرمو بالا گرفتی و با بی اعتنایی رد شدم اما برای خودم متاسف شدم از اینکه دیدم که اون وحشیگری بصری فقط در پسرا نیست و دخترا هم بعضا هیزتر از پسرا تشریف فرما داشتند.

نمیدونم ایراد از کجاست؟ ولی مطمئنم که این انتخابات زیاد مهم نیست مهم این راهی هست که نسل جوان این کشور در پیش گرفتند و اونم تیشه به ریشه زدن تموم باورها و فرهنگ ملی و اسلامی مون هستش. از تمسخر یه پسری که ته ریش داره تا دختری که مانتوی تنگ پوشیده همش از یه سرچشمه میخوره  و اونم اینه که ما داریم وحشی میشیم. تمامی مسائلمون رو از منظر س!ک!س (اسمش رو اینطوری ننویسم وبلاگم به جایی میره که عرب نی انداخت) می بینیم و این یعنی یه زلزله فرهنگی 13 ریشتری که از زلزله ای که در آینده ممکنه تو تهران بیاد و خسارات مالی و جانی بیشماری به جا بیاره خطرناکتر و هولناکتر و سهمگینتر هستش و جبران خسران آن نیاز به سالها فرهنگ سازی داره.

هر چیز جدیدی که اومد رو ممنوع کردیم بدون اینکه جایگزینی براش پیدا کنیم در عوض راههای دور زدن ممنوعیت ها رو ملت باهوش ایرانی پیدا کردند و به راحتی زدن به خاکی و کسی هم نتونست جلوشون رو بگیره. دور از چشم پلیس سبقت غیرمجاز گرفتیم و پدال گازش رو گرفتیم و با سرعت نور از کنار اصالتهامون گذشتیم و کسی نتونست به گرد پامون برسه.

بازم میگم به آزادی فوق العاده متعصبم اما این چیزی که داره تو جامعه ما رخ میده فقط یه فاجعه هست. خسارات این فاجعه مطمئنا از بمب اتمی که تو هیروشیما منفجر شد صدها برابر بیشتر هستش.

باید خودمون جلوی این وحشیگری رو بگیریم. از این همه هیزبازی دست برداریم هر دختری که از خیابون رد میشه رو مثل خواهر و مادر خودمون بدونیم و با نگاهامون اونارو نخوریم و بدتر اینکه در مورد چیزی که دیدیم اظهار فضل نکنیم و به زن به عنوان یه جنس نگاه مشتری مدارانه نداشته باشیم.

من بلد نیستم مثل بقیه حرفامو با ادبیات و قاعده خاصی بنویسم و به این گونه راحت نوشتن عادت دارم چون از دیدن مقاله هایی با حرفهای قلمبه سلمبه همگی خسته شدیم. پس طرز نوشتنم رو حمل بر بیسوادی نگیرید هم نیست چگونه نوشتم مهم اینه که چی نوشتم.


 در ضمن امروز روز تولد جناب آقای مهندس حسین زمان هستش که عمریه با صداش و ترانه هاش زندگی کردم شاید اونطور که باید و شاید نتونم تو وبلاگ قصه گوی شب در این مورد حرفی نزنم اما جا داره از همین جا این روز رو به ایشون و همه طرفداران نازنینش تبریک بگم و الهی که همیشه پاینده باشند تا با هنر متعهدشون بیدارگر اندیشه های انسانی ما باشند.


 امیدوارم که همگی در پناه حضرت حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی  


گلایه
.: 1386/05/14 :.

انگار زود به زود نوشتن عادتم شده، خب چیکار کنم اینروزا شوق نوشتن دارم به هر بهونه‌ای می خوام داد بزنم و های و هوی کنم و شادی کنم. دلم یه عروسی توپ میخواد که کلی از شادی برقصم.

همین امشب هم از سر مستی دولت عشق میخواستم ترانه ای عاشقانه و رمانتیک بنویسم و اینروزا چقدر «تکیه‌گاه» امید رو گوش دادم و کلی لذت بردم با «غریبه آشنا» گوگوش صفا کردم اساسی که حد و مرزی نداره. اعتراف می کنم که این ترانه «حسرت» تحت تاثیر ترانه‌هایی نظیر تکیه‌گاه و غریبه آشنا هستش و خوشحالم که این ترانه اینگونه از آب در اومد.

گلایه

بده دستاتُ به دستام

هرم نفساتُ میخوام

تکیه گاه گریه هام باش

تا پای جون باهات میام

تو بذار آروم بگیرم

به مامن گرم تنت

برم به سوی آسمون

از عطر خوش پیرهنت

تو به من نزدیکتر از من

نگیر سایه‌تو از سرم

حوصله کن گلایه هامو

ای همیشه همسفرم

گوش بده ترانه هامو

هنوز آهنگ اسم توست

تو قفل لبامو وا کن

که بسته به طلسم توست

عزیزم، من که هنوزم

در حسرت لبخندتم

منو تنها نذار تا

ندیدنت بشه عادتم

هنوزم در پی توام

تا بوسه به دستات زنم

داد بزنم تا بدونن

اون که عاشقته، منم ... منم

«اکبر یارمحمدی»

این روزا کارم سبکتر شده و به یه جایی منتقل شدم که دور و برم زیاد شلوغ نیست از همین روزا هم جدی تر به درس و کتاب می خوام بپردازم آخه دلم برای دانشگاه و درس و شب امتحان و فرجه های آخر ترم خیلی تنگ شده بخصوص برای شیطنت‌های دانشجویی دلم یه ذره شده هر طوری که شده امسال باید از ارشد قبول بشم و میدونم که میشم.

امیدوارم که همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


سلام گتیر میشم
.: 1386/05/09 :.

از دیروز که دندون درد امونم رو بریده تا امروز که بعد از کشیدنش کلی عذاب کشیدم، تازه خودشم دندون عقلم بود. اما تو خواب سر ظهر به یاد یه ترانه قدیمی آذری افتاده بودم که یه سال پیش تو یه عروسی شنیده بودم و خیلی دوس دارم که اگه کسی اونو داره واسم ایمیل کنه و یا اگه آدرسی هست که بشه دانلود کرد، لینکش رو برام بفرسته.

بعد از کلی جستجو تونستم متنش رو پیدا کنم البته تا حدودی هم ترجمه کردم اما شنیدنش یه چیز دیگه است از دوستان ترک زبانم خواهشمندم که با کمکشون منو مسرور کنن.

 

سیزه سلام گتیر میشم                            

 

سیزه سلام ، سیزه سلام گتیرمیشم                           

 برای شما سلام، برای شما سلام آورده ام

 

گؤی خزرین کناریندان ، گؤزل اوتلار دیاریندان هئی...  

 از کنار خزر آبی ، از دیار و سرزمین علف های زیبا

 

ساوالانین ووقاریندان ، کور اوغلونون نیگاریندان                

 از وقار ساولان، از نگاه مردانه کورواوغلی

 

سیزه سلام ، سیزه سلام گتیرمیشم                           

 برای شما سلام، برای شما سلام آورده ام

 

قوچ نبی نین هجریندن ، هجریندن                                 

از دوری قوچ نبی از هجرش

 

ستارخانین هنریندن ، هنریندن                                     

از هنر ستارخان از هنرش

 

بهرنگی نین شهر یندن ، دان اولدوزلو سحریندن               

از شهر بهرنگی،از ستارهای سحریش

 

سیزه سلام ، سیزه سلام گتیرمیشم                            

برای شما سلام، برای شما سلام آورده ام

 

قاطار قاطار دورنالاردان ، یاشیل باشلی سونالاردان هئی...  

 از صف درناهای مثل قطار ، و از پرنده های سر سبز(اردک)

 

آتالاردان ، بابالاردان ،آغ بیر چکلی آنالاردان                      

 از پدران بزرگ،از پدرها، از مادران رو سفید

 

سیزه سلام ، سیزه سلام گتیرمیشم          

 برای شما سلام، برای شما سلام آورده ام

    

سرین سولو بولاقلاردان ، بولاقلاردان                               

از چشمه های سرد

 

یاشیل یارپاق بوداقلاردان ، بوداقلاردان                            

 از بوته های سبز برگ درختان

 

لاله رنگلی یاناقلاردان ، بال سوزولن دوداقلاردان                

از گونه های لاله رنگ ، از لب های شیرین مثل عسل

«یعقوب ظروفچی»

 

همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی

 


«باران عشق»
.: 1386/05/07 :.

«باران» جزو ترانه هایی هست که مجوز انتشار و آهنگسازی داره (قبلا این ترانه رو تو وبلاگ نوشته بودم اما چون خیلی خیلی دوستش میدارم بازم تکرارش میکنم )اگه اونی که میخوام یعنی «حسین زمان» این ترانه رو اجرا کنه انگار ثروت دنیا رو بهم دادند و تصمیم دارم اگه نخواست و یا نشد به دلایلی توسط آقای زمان اجرا بشه به غیر خودم به هیچ حنجره ای نخواهم سپرد چون با این ترانه شب و روز زندگی کردم و فوق العاده دوسش دارم.

من رو به قبله گل سرخ با وضوی باران به نیت تو نماز عاشقی رو بپا می دارم :

 

باران

 

به زیر باران می روم

به خود خدا می رسم

به تشویش بوسه عشق

با تو به کجا می رسم

 

با تو ماندنی ترینم

ای سوگند ترانه ها

بارانی ترین عاشقم

ای مرغک تک و تنها

 

ببخش  اگر ساده رفتم

که رفتن تقدیر من بود

هر جا که تنهاتر بودم

ترانه اسیر من  بود

 

ای ترانه ناز دلم

با من بارانی ترین باش

به چشمان منتظرم

آرزوی آخرین باش

 

تمثیل یک اسطوره باش

ای فسون ترین افسانه

باران آسمانم باش

ای سکوت آشیانه

 

به زیر باران می روم

در کوچه های بی کسی

به خود خدا می رسم

تو بغض بی همنفسی

 

«اکبر یارمحمدی»

 

 


من و بابا
.: 1386/05/04 :.

دوس داشتم واسه میلاد مولا علی و روز پدر یه ترانه و یا شعری بنویسم اما اونقدر خسته‌ام و فکرم مشغول هستش که نمی تونم تمرکز داشته باشم. واسه همین فقط یه حرفها و یه چیزایی رو میگم که بتونم اینجا بگم.(خودمم نفهمیدم که آخر این جمله رو چطوری جمع و جور کردم)

شاید منم وقتی که به سن بابا رسیدم اخلاقم اینطوری بشه، دلولپس بچه هام باشم، با اونا اختلاف سلیقه پیدا کنم، بیشتر درگیر کار باشم و شاید فرصت کمی داشته باشم که بتونم به حرفاشون گوش بدم. اصلا هم دور از انتظار نیست متاسفانه الان بین دو تا نسل خیلی ساده فاصله میفته و کمتر میتونن همدیگه رو درک کنن. اتفاقی که برای خیلی از خانواده ها میفته و این بعضا ناشی از دیدگاهی هست که نسل قبلی و بزرگتر نسبت به نسل بعدی و کوچیکتر داره و اونم کسب تجربه در طول سالیان عمر بوده که به یه نوعی برای اونا مصونیت اخلاقی ایجاد میکنه و انتظار دارن که نسل بعدی حتما رهرو و حرف شنوی اونا باشن در حالی که نسل کوچیکتر به دلیل داشتن ارتباطات جمعی ( دوستان و کتاب و اینترنت و مجلات و مطبوعات) این حق رو برای اونا قایل نیستند و خودشون رو با این توجیه که همه اطلاعات و تجربیات اونا رو با دو تا search کردن در گوگل و کلیک کردن روی اون می تونند به سادگی به دست بیارن.

الان هم حکایت من و بابا همینه، با اینکه بابا یه فرد تحصیل کرده و فرهنگی بوده اما همیشه عقایدی داره که برای من قابل تحمل نیست، یکی اینکه میگه در مقابل هر حرفی نباید جواب بدی و ارزش اینو نداره که کسی که کمتر از خودت میفهمه و به اون چیزی که اعتقاد داره عمل نمیکنه دهن به دهن بشی، خیلی وقتها می بینم حق با باباست اما بعضی وقتا در مقابل حرف زور نمی تونم سکوت کنم و همین  عدم سکوت من باعث میشه هر از گاهی با بابا سر همین بحث کردن من، حرفمون بشه و بشینم و تا چند دقیقه گوش به نصیحتهاش بدم، نمیدونم شاید حق با باباست...

شاید مهمترین اختلاف من و بابا سر رانندگی هستش، من نوع خاصی رانندگی میکنم و به طرز جنون آمیزی به سرت علاقه دارم اما بابا همیشه میشه که سرعت عامل حادثه است و ازش اجتناب کنید، نمیدونم شاید حق با باباست...

همیشه سر دیر اومدن و اطلاع ندادن از وضعیت مکانی خودم باعث بحث باهاش میشه من یه اخلاقی دارم که از جواب دادن و پاسخگو بودن خوشم نمیاد و دوس ندارم در مورد اینکه چیکار میکنم به کسی حساب پس بدم اما همیشه بابا دلنگرونم هستش که کجا میرم و چرا دیر وقت خونه میام، نمیدونم شاید حق با باباست...

اما اینا باعث نمیشه که دوسش نداشته باشم همیشه برای من بابا مثل یه قدیس و یه صنم بوده که قابل پرستش هستش و کسی نمی تونه جای اونو واسه من بگیره. به دلیل داشتن تحصیلات دانشگاهی، و داشتن عقاید روشنفکری همیشه منو تشویق به مطالعه و ادامه تحصیل  کرده، شاید یه روز بخوام کار با اینترنت رو بهش یاد بدم و اگه بدونه که اینترنت و وبلاگ هم چه مزایایی داره حتما بازم تشویقم میکنه که ادامه بدم اما با اینکه بازنشسته شده اما از بس خودش رو مشغول کرده که هیچوقت، وقت نمیشه که این چیزا رو بهش یاد بدم.

یه سال عیدی بهم گیتار داد، یه سال هم بهم کامپیوتر گرفت و همیشه طوری باهام رفتار کرده که احساس مرد بودن بکنم. شش سال پیش با قبولی تو دانشگاه واحد من و اصغر رو از هم جدا کرد و یه خط تلفن داد تا خودمون کم کم معنای زندگی مستقل رو بفهمیم.

خیلی دوسش دارم.

 

بابا جون روز مبارک

 

میلاد عاشقترین مرد روی زمین، مولای دلها، پناه دلتنگیام «علی مرتضی» بر همگی دوستداران پاک سیرتش مبارک باد

 


قابل توجه کسانی که مسلمونی رو در ریش و پشم می بینند

 

اینم استفتا از آیت الله صانعی در مورد ریش تراشی:

 

سوال: آیا تراشیدن ریش با تیغ و یا ماشینهاى ریش تراشى که از ته، محاسن را مى تراشد، جایز است یا خیر؟

 

جواب: حرمتش به نظر این جانب معلوم نیست و آثار حرمت بر آن بار نمى شود، هرچند احتیاط در ترک، مطلوب است.


زیر سایه مولا علی همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.