دیشب با دیدن وضع مامانبزرگم دیگه طاقت موندن تو اونجا رو نداشتم اعصابم بهم ریخته بود از امروز صبح تو اداره سعی میکردم که نشون بدم هیچ اتفاقی نیفتاده ظهر هم بدون اینکه میلی به غذا داشته باشم رو تختم دراز کشیده بود و به خودم و آینده فکر میکردم عصری بابا می گفت که دکترا جواب کردند، هیچ دلم نمیخوادجای مامان باشم من حتی به خیالمم نمیتونم راه بدم که یه روزی بدون مامان زندگی کنم اما حالا اون و خاله هر روز و شب از مامانبزرگ پرستاری میکنن. نمیدونم ولی این روزا احوالم خرابه. از طرفی اصغر زنگ زده و میگه اکبر چرا کسی راستش رو به من نمیگه بگو چی شده؟ با اینکه برام سخته دلداری میدم که هنوز اتفاقی نیفتاده، خیلی سخته. با اینکه برام سخته اما امیدوارم نوشته پائین رو حتما بخونین و خوب قضاوت کنید.
وحشگیری بصری
بعد از ظهر از خونه زدم بیرون به هر کی که زنگ زدم گفت نمیتونم بیام با اینکه زیاد اهل خیابون گردی نیستم ولی یهو خودم رو وسط خیابونای شهر دیدم نمی دونم چرا اینقدر وحشی شدیم. چه اتفاقی افتاده این همه وحشیگری بصری بدم میاد دخترایی که بزک کرده و مانتوهای بدن نما پوشیده اند بگیر تا پسرکانی که با چشمانشان آنها رو می خوردند و اینان نیز لذت می بردند که چیزی برای عرضه دارند. من مخالف آزادی نیستم و حتی حجاب رو یه مسئله شخصی و اختیاری هر کس میدونم و معتقدم تو جامعه ما مسائلی مهمتر از حجاب و پوشش هستش که باید بهشون پرداخت به همین خاطر هم هستش که معتقدم اونقدری که تو قرآن به نماز و زکات و غیبت و دروغ پرداخته و امر و نهی آنها رو جزو واجبات قرار داده در مورد حجاب اینگونه نبوده. اما از این وحشیگری بصری بدم میاد. این و اون رو بهم نشون میدیم و میگیم پاچه رو نگاه کن و یا چه میدونم فلان جاش رو ببین و یا ببین چطوری راه میره، انگار تنش برای ..... میخاره. اینا ادبیات رایج در خیابوناست.
من خودم تنهایی اتاقم رو بیشتر از این خیابونگردی دوس دارم به همین خاطر به ندرت پیش میاد که بعد از ظهر ها بخوام خیابونارو متراژ کنم اما امروز از بیرون اومدنم پشیمون شدم حتی توانی برام نمونده بود تا جواب تیکه های دو سه تا دختر رو هم بدم. نمیدونم چطور شد که یهو جلو سبز شدند انگار تنشون خارش داشت و من اتفاقا داشتم با ناصر تلفنی حرف میزدم ابتدا به گوشی موبایلم چسبیدن بعدش هم چرندیات دیگه ای که بلغور می کردند. سرمو بالا گرفتی و با بی اعتنایی رد شدم اما برای خودم متاسف شدم از اینکه دیدم که اون وحشیگری بصری فقط در پسرا نیست و دخترا هم بعضا هیزتر از پسرا تشریف فرما داشتند.
نمیدونم ایراد از کجاست؟ ولی مطمئنم که این انتخابات زیاد مهم نیست مهم این راهی هست که نسل جوان این کشور در پیش گرفتند و اونم تیشه به ریشه زدن تموم باورها و فرهنگ ملی و اسلامی مون هستش. از تمسخر یه پسری که ته ریش داره تا دختری که مانتوی تنگ پوشیده همش از یه سرچشمه میخوره و اونم اینه که ما داریم وحشی میشیم. تمامی مسائلمون رو از منظر س!ک!س (اسمش رو اینطوری ننویسم وبلاگم به جایی میره که عرب نی انداخت) می بینیم و این یعنی یه زلزله فرهنگی 13 ریشتری که از زلزله ای که در آینده ممکنه تو تهران بیاد و خسارات مالی و جانی بیشماری به جا بیاره خطرناکتر و هولناکتر و سهمگینتر هستش و جبران خسران آن نیاز به سالها فرهنگ سازی داره.
هر چیز جدیدی که اومد رو ممنوع کردیم بدون اینکه جایگزینی براش پیدا کنیم در عوض راههای دور زدن ممنوعیت ها رو ملت باهوش ایرانی پیدا کردند و به راحتی زدن به خاکی و کسی هم نتونست جلوشون رو بگیره. دور از چشم پلیس سبقت غیرمجاز گرفتیم و پدال گازش رو گرفتیم و با سرعت نور از کنار اصالتهامون گذشتیم و کسی نتونست به گرد پامون برسه.
بازم میگم به آزادی فوق العاده متعصبم اما این چیزی که داره تو جامعه ما رخ میده فقط یه فاجعه هست. خسارات این فاجعه مطمئنا از بمب اتمی که تو هیروشیما منفجر شد صدها برابر بیشتر هستش.
باید خودمون جلوی این وحشیگری رو بگیریم. از این همه هیزبازی دست برداریم هر دختری که از خیابون رد میشه رو مثل خواهر و مادر خودمون بدونیم و با نگاهامون اونارو نخوریم و بدتر اینکه در مورد چیزی که دیدیم اظهار فضل نکنیم و به زن به عنوان یه جنس نگاه مشتری مدارانه نداشته باشیم.
من بلد نیستم مثل بقیه حرفامو با ادبیات و قاعده خاصی بنویسم و به این گونه راحت نوشتن عادت دارم چون از دیدن مقاله هایی با حرفهای قلمبه سلمبه همگی خسته شدیم. پس طرز نوشتنم رو حمل بر بیسوادی نگیرید هم نیست چگونه نوشتم مهم اینه که چی نوشتم.



