به سلامتی اینم تموم شد، امروز چهلم مامان بزرگم بود به همین راحتی این چهل روز گذشت و ما به ندیدنش عادت کردیم و باید باور کنیم که دیگه نیستش به همین سادگی.
بعضی از دوستان چه با ایمیل و چه با کامنت و یا حضوری و یا با اس ام اس در مورد این دو پست آخر اعتراض داشتند که چرا اینگونه دارم می نویسم و بهتره که خودت باشی و از نوشتههای خودت استفاده کنی. خب اول اینکه نمی خواستم همین طوری آپ کنم و واسه همین با توجه به روحیاتم می نوشتم. البته در مورد خودم ترجیح میدم کمتر حرف بزنم که فکر نکنم به درد کسی بخوره که من الان چیکار می کنم و چیکار نمی کنم و اگه یه خاطره ای یا یه اتفاقی رو هم از خودم تعریف میکنم به دلیل جالب بودنش از نظر خودم هستش و الا به نظرم هیچ دلیلی نداره که اینجا تبدیل به دفتر خاطراتم بشه.(البته بعضا زیادی از خودم حرف می زنم که به نظرم برای کسانی که اینجا میان زیاد خوشایند نباشه).
«زخمواره» رو هم یه تجربه جدید می دونم که هر از گاهی تو این دفتر یا اون دفتر یه چیزایی نوشتم رو جمع کنم و اینجا بیارم چون یه چیزهایی هستند که دوس ندارم همیشه اینجا باشند بلکه هر از گاهی یه نگاهی بهشون انداخته بشه و رد بشیم و هیچکدوم هم تاریخ ندارن و اکثر این «زخمواره ها» مربوط به پنج شش سال پیش هستش، زمانی که نوع نوشتن و روحیهام با الان فرق داشت.
اما واسه امروز یکی از ترانههایی رو که دو سه سال پیش تو یه تیکه کاغذ به صورت شعر سپید نوشته بودم و چند روز پیش دوباره و از نو به صورت ترانه نوشتم رو می نویسم.
«تو رفتی» می تونه حکایت هر کسی باشه و فقط مربوط به خودم نیست و این روزا سعی می کنم که موقع نوشتن به فکر خودم و احساسم نباشم بلکه خیلیا رو دخیل بدونم تو این ترانه سعی کردم با «رفتن» روراس باشم همیشه عصر جمعه ها دلگیره و حکایت از یه نوع رفتن و تموم شدن داره و یا خیلیا حاضرن به جای عشق از دست داده تمام وجودشون رو کینه و تنفر کنن اما من میخوام بگم که میشه چشم رو سهم کینه کرد و هیچ وقت دیگه ندیدش و این بهترین انتقام هستش و به جای اینکه فکر و ذکرت این باشه که چه جوری تلافی کنی باید طوری باشی که دیگه نبینیش و این بزرگترین انتقام هستش و خودمم به این عقیده مومنم و بهش عمل میکنم اگه از کسی دلگیر بشم و یا از چشمم بیفته سعی میکنم که هیچ وقت نبینمش و بهش اهمیت ندم اینطوری کمتر اذیت میشم و دیگه اون طرف مقابل برام هیچ پشیزی ارزش نخواهد داشت.
تو رفتی
نمیشه رفتنت رو باور کنم
عشق با تو بودن رو از سر کنم
من موندم و خاطرات عاشقی
تا کی باید به رویا سفر کنم
هر چی بین ما بود دیگه تموم شد
تو رفتی و ترانه هام حروم شد
من موندم و لحظه های بی کسی
که قاب عکسی به روبروم شد
تو رفتی و دل به آئینه دادم
رویامو به غم آدینه دادم
پیش پای فلک التماس کردم
جای تو، چشمامو به کینه دادم
نگاهت رو نمیشه فراموش کرد
عزیزم دیگه نمی گم که برگرد
من موندم با یه بغض بی نهایت
که بیکسی رو به چشمام جاری کرد
«اکبر یارمحمدی»
خب دیگه انگار اینطوری بنویسم بهتره. از دعواهای مسخره وبلاگهای همشهریم هم خنده ام میگیره و اصلا دوس ندارم قاطی این مسائل بشم، بی خیال اخبار سیاسی هستم و کاری به کار هیچ جناح و حزبی ندارم، از همین حالا هم تو انتخابات شرکت نمیکنم چون بعد از چندین سال تازه فهمیدم که هنوز شعور سیاسی ندارم و کسی هم که شعور سیاسی نداره نباید تو انتخابی شرکت که هدفش و وسیلهاش همش سیاست هست و کسی رو هم دعوت به رای ندادن نمیکنم بلکه میگم این همه انتخاب کردیم چی شد؟ هر وقت جواب این «چی شد؟» رو گرفتم شاید تصمیم گرفتم شرکت کنم. اما چون مسائل مهمتری مثل کنکور ارشد و تموم کردن مسالمت آمیز سربازی و پیدا کردن یه شغل خوب و برنامه ریزی برای آینده کاری و زندگی خودم وجود داره پس به این مساله فکر نمیکنم و از دوستانی که انتظار دارن در مورد انتخابات و یا مسائل سیاسی حرفی بزنم باید با شرمندگی عرض کنم که «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد».
در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی



