پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
هنوز به تو امیدوارم ای همیشه باورم
.: 1386/07/29 :.

از همه دوستانی که واسه نوشته قبلیم کامنت گذاشته بودند و تائید نکردم معذرت میخوام. سوگند همیشه بهم میگه وقتی عصبانی هستی چیزی تو وبلاگ ننویس و پریروز واقعا عصبانی بودم و نباید اون طوری حرف می زدم.

تصمیم گرفتم ظاهر وبلاگ رو عوض کنم حس میکنم برای خواننده ها و بیننده ها خسته کننده شده بود به همین خاطر اینبار از یه ترکیب رنگ و تصویری جدید استفاده کردم. سعی کردم به آبی همچنان وفادار بمونم چون هم خودم و هم سوگند آبی هستیم و اینو خیلی دوس داریم.

دوس داشتم امروز بیشتر از سوگند می گفتم کسی که تو این مدت خیلی هوامو داشته و متاسفانه من زیاد محبتهای اونو ندیدم و بعضی وقتها هم با خل بازیا اونو از دست خودم رنجوندم سوگند بهم یاد داد که با اولین شکست نباید زمین بخورم بلکه باید وایسم و ادامه بدم کمکم کرد تا شاعرتر از قبل بشم.

از این به بعد سعی میکنم بیشتر قدر سوگند عزیزم رو بدونم.

تو قضیه فوت مادربزرگم سوگند به هر طریق ممکنی که می تونست بهم دسترسی داشته باشه و بتونه باهام ارتباط برقرار کنه سعی در تسلی من داشت در حالی که دوستانی که چهار پنج سال تو دانشگاه باهم بودیم و همشهری و رفیق هم بودیم حتی دریغ از یه تسلیت (از بس که ازم بی خبر بودند و احوالم رو می پرسیدند).

شاید تقدیر یا سرنوشت باعث بشه که نتونم کنار سوگند باشم اما میدونم که همیشه یکی هست که دلواپس من هست و چقدر از این بابت خوشبختم.

امروز به دلیل اینکه داشت بارون میومد زیر باران زیاد قدم زدم و متاسفانه الان به شدت سرم درد میکنه و فکر میکنم که بدجوری سرما خوردم اما باران رو همیشه دوست دارم و سوگند میدونه که چرا باران برای من خاطره انگیز هست به حساب شاعری و احساساتی بودنم نزارید ولی به نظرم باران بهترین غسل هست و بهترین وقت برای رسیدن به خدا هست واسه اینکه قطرات باران فقط پاکی و خداوندگاری هست که بر سرت میباره و از این بابت احساس نیکویی دارم.

بهرحال امیدوارم که عصبانیت بی مورد مرا ببخشائید سعی میکنم که تکرار نشه و بیشتر از اینا خودم رو کنترل کنم. من به ندرت عصبانی میشم اما انگار این اخلاق اردیبهشتی هاست که عصبانیتشون وحشتناک هست، البته خیلی هم صبور و شکیبا هستند.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


واسه دلخوشی این روزهام
.: 1386/07/23 :.

این روزا اونقدر خودم رو درگیر کردم که حدی نداره از طرفی درگیر درس شدم که بدجوری فکرم رو مشغول کرده. برای اولین بار اعتراف می کنم که بعد از شش سال میخوام جدی جدی درس بخونم تو این مدتی که تو دانشگاه بودم هیچوقت نه رشته مو جدی گرفتم و نه درس خوندن رو واسه همین الان خیلی برام سخته که بخوام مثل دوران دبیرستان درس بخونم. از طرفی تو این مدت خیلی درگیر موبایل بودم به همین خاطر تا یه مدتی اس ام اس رو تعطیل کردم و حرف زدن با تلفن رو تا حدودی واسه خودم محدود کردم این اعتیاد من برای رفع کارام با تلفن دیگه یواش یواش داره کار دستم میده.

امشب هم با صحبتهایی که با آقای کاکایی داشتم کمی دو دل شدم که کار ترانه رو جدی بگیرم اما باید صبر کنم تا حداقل کنکور تموم بشه. چیزی که شاید جالب باشه من تا حالا تو کمتر جلسه ترانه خوانی شرکت کردم یه بار هم که دو سال پیش از سر کنجکاوی سر از خانه ترانه در آوردم فقط نشستم و گوش دادم و چیزی نگفتم و دیگه هم تو چنین جلساتی شرکت نمی کنم.

 

امشب تولد اصغر بود و سه چهار روزی هست که به مرخصی اومده بد نیست یه جشن کوچیک پنج نفره گرفتیم و شمعی خاموش کردیم و کیکی خوردیم بهرحال این عکس هم از این جهت گذاشتم.

 

اصغر جان تولدت مبارک 

 

 دو هفته پیش جمعه بدجوری توکا جان غافلگیرم کرد من نگران یه مطلبی تو وبلاگش شدم دیدم شب زنگ زد و کلی حرف زدیم و خیلی خوشحالم که دوستانی دارم که می تونم ازشون خیلی چیزا یاد بگیرم.

از بازی استقلال و پرسپولیس هم اصلا خوشم نمیومد دیگه خیلی وقته که زیاد پیگیر این فوتبال نشدم فقط اعصاب خردکنی داره بخصوص که استقلال این روزا وحشتناک رو اعصابم راه میره میدونم که حجازی اولش این طوری هستش اما در ادامه خوب میشه و آخر سرم بازم مثل اولش میشه.

راستی شب عید هم از بس اس ام اس ها نذاشتن بخوابم از ساعت یک نصفه شب پا شدم به همه اس ام اس زدم تا کمی دق و دلیمو خالی کرده باشم. البته طبق معمول بازم یه عده بودن که یه جوابی بدن که توشون از هر رقم عنایتی وجود داشت.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


دلم راضی نمیشه
.: 1386/07/13 :.

دو نفر همدیگه رو سه سال و نیم دوس داشتند اما به حکم سرنوشت الان هر دو به راه خود رفتند، این ترانه رو هم به هردو تاشون تقدیم می کنم که بعد از سه سال و نیم نفهمیدند که از همدیگه چی میخوان:

 

دلم راضی نمیشه

 

دلم راضی نمیشه، شکستن تورو ببینم

از تو بگذرم و با یکی دیگه بشینم

 

با اینکه گفتی برو که دیگه نبینمت

دلم راضی نمیشه که دیگه نبخشمت

 

دلم راضی نمیشه دلم راضی نمیشه

تورو تک وتنها بذارم واسه همیشه

 

یادته می گفتی  من رفیق نیمه راتم

دیدی نبودم و بازم عاشق چشاتم

 

این همه قهر و آشتی،  دیدی کم نیاوردم

میمیرم واسه تو، بازم برات دل سپردم

 

دلم راضی نمیشه دلم راضی نمیشه

تورو تک وتنها بذارم واسه همیشه

 

دلم نمیاد که باز چشم از چشات وردارم

عاشقتم عاشقتم هنوز دوست دارم

 

این همه خواهش دله که پای تو بمیره

بهش مینازه که هنوزم به پات اسیره

 

دلم راضی نمیشه دلم راضی نمیشه

تورو تک وتنها بذارم واسه همیشه

 

«اکبر یارمحمدی»

 

اینم لینکهایی که شاید دیدنشون خالی از لطف نباشه:

 

حمید قنبری دوبلوری که جری لوئیس رو در ایران با صدای اون می شناسن هم رفت در ضمن حمید قنبری پدر شهیار قنبری ترانه سرای بزرگ میهنمان نیز بود یادش گرامی باد. اینجا

این ترانه اردلان سرفراز عزیز رو وحشتناک دوس دارم، مرا به خاطر بسپار. اینجا

راستی دیدن عکس احمد کسروی بعد از ترورش خالی از لطف نیست. اینجا

این بهترین توصیفی هست که از محسن نامجو دیدم، دست خودم نیست زیاد ازش خوشم نمیاد. اینجا

اینم عکسهایی از آقای محمدرضا شجریان قاری محترم قرآن!!!!!!!! و خواننده ربنا و پسر خلف جانشان البته خانومهایی که کنارشان دیده می شوند فقط طرفداراشون هستند فکر بد نکنید. اینجا

اگه میخواین بدونین که عاشقین یا نه حتما این تست رو امتحان کنید. اینجا

 

 همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


«علی وار بودن» فرازی از نیایشهای دکتر شریعتی
.: 1386/07/09 :.

این شب قدری داشتم با صدای گرم و پرحرارت دکتر شریعتی این نیایش رو می شنیدم بی هیچ توضیحی اینجا برای استفاده دوستان میارم:

 

خدایا: «مسئولیتهای شیعه بودن» را که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن است و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است، همواره فرا یادم آر.

به عنوان یک «من علی وار»؛ یک روح در چند بعد:

خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنار محمد(ص)، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند پارسایی در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدری و انسان پروری در خانواده و ... بنده خدا در همه جا و همه وقت.

به عنوان یک شیعی مسئول، وفادار به مکتب، وحدت و عدالت که سه فصل زندگی اوست و رهایی و برابری که مذهب اوست و فدا کردم همه مصلحتها، در پای حقیقت که رفتار اوست.

خدایا «اینها» علی را تا خدا بالا می برند و آنگکاه او را در سطح کسی که از ترسبه «خلافشرع» رای می دهد و با خائن بیعت می کند پائین می آورند! تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که : نعمت ولایت علی داریم.

 

فرازی از نیایش های معلم شهیدم دکتر علی شریعتی


من یه چاهم
.: 1386/07/07 :.

نمیدونم ولی انگار من زیادی شیعه ام و بدجوری هم روی بعضی چیزا متعصبم و یکی از اون چیزهایی که همیشه برام عجیب بوده مولا علی بوده هیچگاه آشکارا این عقایدم رو بروز نمیدم که هم می ترسم و هم خوشحالم، می ترسم که که کسی باور نکنه و متهم به خیلی موارد بشم که کسی تحمل شنیدنش رو نداره و خوشحالم که عقیده ای دارم که کسی نمی تونه منو از اون جدا کنه و با هیچ حرف و منطق و دلیلی برام جدایی ازش معنا نداره.

میدونم که یکی دو روزی برای ایام عروج و رستگاری مولا مونده (وقتی که موقع ضربت خوردن میشه به خدا رستگار شدم حیفم اومد از واژه ای دیگه برای این حادثه انتخاب کنم) ولی دقایقی پیش ترانه‌ای یقه‌مو گرفت که هر کاری کردم نتونستم ننویسمش به همین خاطر نشستم پشت کامپیوتر و یه ریز تایپ کردم اصلا این نیم ساعت رفته بودم به اطراف مدینه و اون چاهی که مولا داشت درددل می کرد. انگار فقط گل یاسش زهرا می تونست اونو باور کنه والا دیگه کسی تو دنیا نبود که بفهمه «علی» چی میگه.

من اصلا آدم خرافاتی نیستم و اعتقادی هم به این چرندیاتی که از قبیل فال و جادو و ... هست ندارم اما هفته قبل وقتیم داشتیم رژه می رفتیم یه اتفاق عجیب برام افتاد به همه ما از این سربند های سبز و مشکی داده بودند منم شانسی یکی برداشتم که خیلی از نوشته اش خوشم اومد «یا زهرا(س)» اما مال بقیه «یا حسین(ع)» یا «یا ابوالفضل العباس (ع)» نوشته بود و فقط مال من یکی با بقیه فرق داشت نمیدونم چی بگم ولی مطمئنم که این یه اتفاق ساده نبود نمیدونم چرا ولی هر چی که هست حس میکنم که از اون روز روزام یه جور دیگه است یه آرامش خاصی دارم یه چیزی تو وجودم هست که این تشویش و استرس پنج شش ساله دیگه تو وجودم نیست زندگی من از زمان کنکور تا حالا همس به استرس و هیجانهای شدید گذشته و به ندرت روزی بوده که آرامش داشته باشم و همیشه یه بهونه‌ای بوده تا من روی خوش آرامش رو نبینم اما این روزا آرامش عجیبی تو زندگیم حکمفرما شده که برای خودمم هم عجیبه.

 

اما ترانه‌ای که نوشتم رو خیلی عجیب دوس دارم هیچوقت تا حالا اینطوری نبودم و هیچوقت این چنین ترانه ای رو ننوشتم فکر کنم یه چیزی هست که تابحال کمتر کسی تونسته اونو بنویسه با اینکه از دزدیدنش می ترسم اما میدونم که این مال من هستش و مطمئنم که مولا خودش هم صاحب این ترانه هست حالا هر کی میخواد که برداره به نظر من داره از مولا دزدی می کنه :

 

من یه چاهم

 

به من بگو به منی که تاریکم

واسه بغض تو به تو هم نزدیکم

 

به من بگو از غزل بودنت

از اون  تعبیر سرخ آسودنت

 

من یه چاهم، سیاه و متروکم

واسه آهنگ خورشید، من ناکوکم

 

قرارمون ساعت خوب مهتاب

من و تو و اشک و یه دل بی تاب

 

مرد تنها باز بگو قصه هاتُ

رو تن من رها کن غصه هاتُ

 

از حکایت کوچ یاست بگو

به من از پاکی احساست بگو

 

بیا منو با اشکات سیرابم کن

با حکایت اون ساقی خوابم کن

 

من و تو همگریه ایم و هم بغضیم

تو تنهایی هم، از اشک لبریزیم

 

تو این کویر غصه دار هبوطیم

چاره چیه؟ روزا اسیر سکوتیم

 

روز بشه وقت عاشقی سر میشه

تو بغض من رازقی پرپر میشه

 

بگو به من آهای عاشق ترین مرد

بگو از آسمون ای آخرین مرد

«اکبر یارمحمدی»

 

در ضمن سالگرد رستگاری مولا علی رو به خودش و گل یاسش زهرای اطهر تبریک میگم و کاش چنین رستگاری هم نصیب همه شیعه های پاکش بشه.

 

امیدوارم که زیر سایه مولا همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


این روزا سرخوشم
.: 1386/07/03 :.

همیشه طنزپردازی برام یه لذت خاصی داشت و داره و همیشه هم تو رفتارم این نکته قابل تحمل هست و با هر صحبتی که با دوستان دارم حتما یه متلکی و یا یه چیزی می پرونم که باعث مسرت بشه. خب اینا یعنی چه؟ یعنی اینکه میخواستم نوشته امروز رو یه جوری شروع کنم و اونم شروع شد والا منظور خاصی نداشتم.

 

اینم اجاق معروف دوشاب پزون هست اون قدیما چوب و زغال بود حالا گاز شهری!!!!! 

 

اوایل هفته تو خونه‌مون بابا به رسم پانزده شانزده سال پیش که تو خونه روستایی دور بابابزرگ جمع می شدیم و شیره انگور می پختیم هوس اینکار رو کرده بود(قابل توجه دوستان عزیز به این مراسم دوشاب پزان هم میگن که رسم و رسوم خاصی داره) این دوشاب به یه نوعی یه کنسانتره از شیره انگور هست که بسیار خوشمزه هستش و این عکس پائینی رو هم که مشاهده می کنید تو درخت انگور خونه مون این خوشه هستش که به طور تقریبی نزدیک چهار پنج کیلو میشه، داشتم میگفتم بعد از افطار شروع کردیم و تا خود سحر تموم شد. اصولا من آدم خاطره بازی هستم و با گذشته بیشتر حال میکنم و یادش ته دلم رو قلقلک می کنه اون قدیما تو جمال آباد سر تراکتور و با وجود حاج حسین (بابابزرگ نازنینم) چه روزگاری داشتیم. باغ سیب و انگور و گندمزار و دشت و دمن همش برام خاطره هست یاد اون چشمه که دیگه هر چی بگم کم گفتم. من یه سعادتی که داشتم این بود که دوران کودکیم تو هوای پاک و صمیمی روستا گذشته و هیچوقت هم این مسئله رو کتمان نکردم و نمیکنم و نخواهم کرد. همیشه یه دن کجی اساسی به همه بچه شهریا می کنم و میگم : «ساده بگم دهاتی ام، اهل همین نزدیکیا /همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا/ساده بگم ساده بگم، بوی علف میده تنم/ هنوز همون دهاتیم، با همه شهری شدنم»

 

جای قوری انگوری بنفش خالی تا با خوردن این دور مریخ بچرخه!!!!!!! بابا من یه چیزی میگم و شما می شنوین تا بینین باور نمی کنید که چه چیز عجیب غریبی هستش دلمم نمیاد بچینم و بخوریمش. 

 

یه نکته ای که در مورد من بسیار صادق هستش اینه که یه آدم کاری هستم اما در عین حال بسیار دودره باز و بدقول تشریف دارم. امروز بعد از ماهها هوس کردم که به دانشکده برم و دوستان قدیمیم رو که اکثرا اساتید گروه هستند وهمچنین دوست نازنینم جناب عکاس رو ببینم که متاسفانه موفق به این کار نشدم. با اینکه دانشکده خیلی فرق کرده اما با اینحال بازم بچه های حراست هوای ما قدیمیارو داشتن و اجازه دادن من با ماشین شخصی خودم داخل محوطه پردیس نازلو بشم که یه حال اساسی بهم داد. مهندس مردانی و احمدی مقدم و حسن پور دیدم و کلی هم از دیدنشون خوشحال شدم به خصوص از دیدن عارف مردانی عزیز که بالاخره تونست با اون کسی که دوسش داره ازدواج کنه آخه از سه سال و نیم پیش شایعه ازدواجش با یکی از همکلاسیهامون سر زبونا بود و کلی هم مصیبت کشیدن تا این وصلت سر گرفت بهرحال از این بابت خیلی خوشحالم. مهندس فیض الله پور هم که استاد راهنمامون بود هم قراره امسال بازنشسته بشه. حیف که نتونستم دکتر شهیدی رو ببینم دکتر واقعا در حق من خیلی خوبی کرده و هنوزم هر از گاهی با همدیگه حرف می زنیم اما امروز بدجوری دلتنگش شده بودم یاد و خاطره اینکه چه جوری واسم نمره ترومودینامیک و معرفی به استاد طراحی اجزا موتور رو گرفت بخیر چه مصیبتی من سر این دو تا درس کشیدم.

 

بابا مهندسین آب فقط باید جلوی این تابلو لنگ بندازن بقیه اش پیشکشون!!!!!!!! 

 

دکتر رحمانی به محض اینکه منو دید با خنده گفت ببینم اونا تورو اذیت می کنن یا تو اونارو. بهرحال تو این چهار سال دکتر منو خوب میشناسه همیشه جزو کسانی بودم که سر کلاسش دودره بازی می کردم و جیم میشدم هیچوقت تا آخر کلاس سر کلاس ننشستم. منم با خنده گفتم که دارم راه دانشگاه رو تو خدمت سربازی ادامه میدم و اساسی دودره اش میکنم و اونم از بس خندیده که نپرسید و میگه آره میدونستم( بهرحال همه یه امیدی داشتن شاید سربازی کمی سربراهم کنم، اما زهی خیال باطل)

 

تازه این کم خطرترین کارامون بود البته وقتی این دوره فارغ التحصیل شدند تمامی اساتید گروه یه نفس راحت کشیدند. 

 

چهار سال پیش حسام یه نارنجک دستی آورده بود دانشگاه که هنوزم هم یادگارش رو سنگهای گروه آب (من نمیدونم آخه H2O هم مهندسی میخواد که اینا اینقدر افه میزارن بازم آبیاری یه کلاسی داشت و اگه هم بیکار میشدن می تونستن مسیر فلکه مدرس به فلکه آبیاری و بالعکس مشغول شغل شریف مسافر کشی بشن اما با این رشته جدید تنها امیدی که بهشون هست میتونن به آبیاری گیاهان دریایی مشغول بشن) مونده و اینم عکسی هست که امروز گرفتم.

 

وای تو این کلاس چه خاطراتی داشتم و چه تقلبهایی که کردم یادش بخیر تازه کلاس های استاد جباری هم اینجا برگزار میشد. چه ترانه هایی که تو این کلاس نوشتم یادش بخیر من دلم برای این کلاس تنگ شده بخصوص برای تقلبهای آخر ترم که واقعا محشر بودیم!!!!!! 

 

اینم اولین کلاسی هست که 19 بهمن 80 کلاس ما تشکیل شد ادبیات داشتیم به همراه گیاهپزشکی ها وای چه کلاسی بود اون موقع 110 بود ولی بعدها اسمش رو عوض کردند و 101 قدیم گذاشتند من از این ساختمان قدیم خیلی خاطره دارم و حال خیلیا رو تو ساختمون تو قوطی کردم.

 

هر چی دنبال جناب عکاس گشتم نتونستم پیداشون کنم البته من اسم و فامیل واقعی ایشون رو میدونم ولی خب چون ایشون دوس ندارن کسی مطلع باشه منم حرفی نمیزنم ولی امیدوارم این دفعه حتما ایشون رو رویت کنم.

 

اما خود دانشکده کشاورزی به نظرم دیگه اون صفا و صمیمیت گذشته رو نداره خبری از تشکلها نبود خبری از انجمن اسلامی نبود تازه هم آوا هم نبود (وای داغ دلم تازه شد سجاد نیکنام یادش بخیر چه روزگاری با هاتف و چیا و بقیه داشتیم چقدر حال می‌کردیم). اما دانشکده کشاورزی جایی شده که من خیلی خوب میتونم بشینم و ساعتها ازش طنز بنویسم و یا اینکه این و اون رو دست انداخت باور کنید امروز تنها بودم و اگه فقط امیر و یا حسام کنارم بود می دونستم چیکار کنم. ولی خدا به داد این ملت عذب اوغلی برسه کافیه کمی تیپت درست باشه و یه ماشین داشته باشی و دو سه بار هم یه به یکی از این نوادگان حوا مجاور در دانشکده کشاورزی پردیس نازلو چپ مشاهده نمائی (خودمو کشتم تا این قسمت ادبی رو از خودم ساطع کنم) هیچی دیگه محل سگ هم به حسابت نمیارن. البته طبق آخرین تحقیقاتی که دانشمندان کردن یکی از دلایل سوراخی لایه اوزن این هستش که این لایه سوراخ شده تا دانش آموختگان مونث کشاورزی دانشگاه ارومیه از سال هشتاد زرتی از اون بالا پایین بیفتند و الا چه دلیلی داره که این لایه همین جوری سوراخ بشه.

 

یه نکته جالب: من دست چپم یه حلقه هستش که بدجوری بهش عادت کردم و همیشه این حلقه باعث شده تو روابطم خیلی جلو باشم چه با خانوما و چه با آقایون که همه با یه دید دیگه بهم نگاه می کنن و حتی باعث شده که یه حریم امنی واسه خودم درست کنه امروز هر کی منو میدید اول یه تبریک میگفت و منم برای اینکه طرف با زبون روزه کنف نشه قشنگ جوابش رو با یه مرسی و لبخند میدادم. ولی نمیدونم چرا بعد از ازدواج پسرعموی کوچیکم تو فک و فامیل بدجوری بهم نگاه می کنن، خب بالام جان واسه پسر خوبیت نداره اگه تا بیست و چهار سالگی ازدواج نکرد بخواد الان زن بگیره اصولا در چنین مواقعی مغز پسرها از آکبندی بیرون میاد و یه تکونی بهش میدن و با وجدانی بیدار !!!!!!! نهیب میزنه :اوی خره الان وقتش نیست.

 

خیلی وقت بود که چنین پستی رو ننوشته بودم و اینقدر طولانی نبود. راستی نمیدونم شما با ما رمضون چیکار می کنید ولی من که حسابی از دستش شاکیم به دلیل اینکه از بس مامانم غذاهای خوشمزه می پزه منم مجبورم هم افطار و هم بعد از افطار و هم قبل از خواب و هم موقع سحری حسابی بخورم و در این دوازده سیزده روز حسابی اضافه وزن پیدا کردم قبلا از ماه رمضون 79 کیلو بودم اما الان 85 کیلو شدم. البته نه اینکه تقصیر خودم باشه مقصر مامانم هستش که منو بد عادت کرده والا من بچه خیلی خوبی بودم غذایی نداشتم که فوقش اگه خیلی می خواستم بخورم دو بشقاب باقالی پلو رو با سه نون لواش می خوردم والا من خودم ناراحتی معده دارم و دنبال یه دکتر خوب میگردم البته شاید تو جمع شما هم دکتر باشه مشکل اساسی من اینکه تا وقتی که هشت تا نون رو می خورم مشکلی ندارم اما وقتی به نهمی میرسم معده ام اذیتم میکنه نمیدونم چرا چنین اتفاقی میفته؟!!!!!!

چند وقت پیش به پیرانشهر رفته بودیم به پیشنهاد ساناز و اصغر دو بسته بیست چهار تایی «رانی» گرفتیم یکی طعم پرتقال و یکی هم هلو، بعدش بابا هم از شرکت تو کارتن آب میوه یک لیتری تکدانه با طعم هلو  و پرتقال آورد تازه این درخت هلو خونه مون هم رسیده بودن تو این مدت از بس هلو و آب هلو خوردم که دیگه حالم از هر چی هلو هست بهم میخوره البته من رانی هلو و آناناس و کوکا کولا خیلی دوس دارم یه روز زیر تختم مامانم اومد و هفت بطری بزرگ نوشابه خانواده کوکا کولا پیدا کرد و از اون پس نوشابه رو دزدکی میخورم آخه واسم قدغن کرده اما نصف بیشتر رانی های هلو رو من خوردم. (این تیکه آخر هم مثل فیلمهای داریوش مهرجویی شد که همش پر از غذا و خوردنی هست)

امیدوارم که در این ماه عزیز همگی در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید /یا علی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.