بعضی وقتها از شدت عصبانیت میخوام هر چی دور و برم هست رو بزنم داغون کنم دیروز خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با کسی درگیر نشم، تو شرکت هم به شوخی همکاران گذشت و فرصت نذاشت که عصبیتر از اینی که هستم بشم. نمیدونم چی بگم؟ من به ندرت عصبانی میشم ولی اعصابم بهم بریزه خدا رو هم بنده نمیشم و هر چی از دهنم دربیاد میگم و هر کاری ازم بر بیاد میکنم.
اما واسه اینکه عصبانیتم رو کنترل کنم این ترانه آقای افشین سرفراز رو که آقای زمان هم اونو خوندند (این ترانه قرار بود تو کاست «قصه نگفته» منتشر بشه اما بنا به دلایلی نشد) رو امروز اینجا میارم.
از تو خوندن (عسل*)
بدون چشمات گم میشم
تو این کویر بی سراب
اگر چه از تو می خونم
چه بی دروغ و بی نقاب
دستای تنهامو بگیر
منو ببر از این قفس
حتی اگه از عمر من
نمونده باشه یه نفس
خزون جنگل چشات
یه پنجرهاس به باغ یاس
یه شب خاکستر شدهاس
نگاه تو چه آشناس
رنگ غروب غربته
مثل سایه ناشناس
وقتی که بارونی میشه
قشنگ ترین شعر خداس
اگه تو با من نباشی
دنیا برام یه قفسه
میشم همون قصهای که
بی تو به آخر می رسه
نذار که بی تو بشکنم
تنهای تنها بمونم
غزل بشه شکستنم
به یاد چشمات بخونم
نذار ستاره بمیره
شب باشه همسایهی من
نذار تو بارون غربت
من باشم و سایهی من
بذار بخونم از چشات
از طعم شیرین عسل
از قافیه باختن من
با هر نگات ای غزل
«افشین سرفراز»
داره باورم میشه که یاس و نومیدی مونسم میشه و قرار همزاد همیشگیم باشه. از این پس حتی به خودمم اعتماد ندارم و حتی با خودمم حرف نمیزنم مگه اینکه این روزگار لعنتی چشمم بزنه و کنفم کنه.
* اسم این ترانه رو آقای سرفراز عسل گذاشته بودند اما آقای زمان از عنوان از تو خوندن استفاده کرده بودند و من به احترام این دو عزیز هر دو تا اسم رو اینجا نوشتم.
همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی



