نمیدونم حکایت این سه کارت چیه؟ اولی رو که گرفتم حس کردم بزرگ شدم کلی بالا و پائین پریدم دومی رو گرفتم از اون شادی خبری نبود غمی بود که می گفت بزرگتر شدی و این سومی که میگه پیر شدی پسر!!!!
سر هر کدوم از این کارتها یکی دو ماه قبلش یه اتفاقی برام افتاده سر اولی دست خودم نبود احساسی بود که هیچوقت بهش محل نذاشتم و وقتی هم فهمیدم که فرسنگها و سالها ازم دور شده بود.
سر دومی بازم دیر رسیدم دیرتر از اونی که خودم بدونم، اینبار به اون دیر نرسیدم بلکه به خودم دیر رسیدم.
سر سومی که امروز باشه مثل همیشه دویدم اما اینبار دیگه حتی بهش هم نرسیدم و حکایت دیر رسیدنام به نرسیدن ختم شد.
زندگی ما آدما شده جمع کردن این کارتها، کارتهایی که بهمون مثلا هویت میده یا شخصیت میده ولی زهی خیال باطل.
اما شاید جالب باشه که همیشه موقع این کارتها یه فیلمی حکایتم بوده (سر هر کارتی که گرفتم به فاصله کمتر از یکی دو روز این فیلمها به دستم رسیده و نگاه کردم) سر اولی «رضا موتوری» سر دومی «قیصر» و سر سومی «سوته دلان» و چقدر زور زدم تا یادم بره که « به اصغر قراضه بگو رضا موتوری مرد» و یا این یکی که انگار همیشه ورد زبونمه «3 بار که افتاب بیفته لب اون دیفالو3 بار که اذون مغربو بگن دیگه کی یادشه ما کی بودیمو واسه چی مردیم ... همون جور که ما یادمون رفته... تو این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره ...» یا این آخری که دیگه محاله یادم برم و خودمم شدم عینهو مثل مجید آقای سوته دلان « کیه ماها رو ببره روضه، مجید آقا تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری و الا خودت مصیبتی».
آره اینه حکایت منی که «همه عمر دیر رسیدم»
همیشه زود میروم ولی چه دیر می شود / به آئینه نگاه کن چگونه پیر میشوم
نمی خواستم این پستم اینقدر غمگنانه باشه اما تموم شدن خدمت سربازی اونقدرها هم شادی نداره و واسه همین هم بی خیال خیلی چیزها شدم و پرونده این مساله همین جا میبندم، شاید تو یه روزگار خوش به حواشی و خاطراتم از این دوران بپردازم ولی فعلا نه!!!
همیشه آبی و سرفراز باشید/ یاعلی



