سالها پیش تو گرماگرم و مستی پیروزی دوم خرداد و با اومدن جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و خرداد و صبح امروز و آفتاب امروز و فتح، میخواستم بخوانم و یاد بگیرم و باز تشنه بودم از گنجی و باقی و حجاریان و عبدالله نوری به عبدالکریم سروش رسیدم اما باز تشنه بودم تا اینکه اواسط 78 تو خونه دوست نازنینم هادی مرتاض که اون روزا هم غصه و شریک لحظههای التهاب هم بودیم کتاب با چاپ قدیمی با عنوان «حج» دیدم بهم گفت این کتاب خوندن داره، منم گرفتم و خوندم و باز خوندم و باز خوندم، ای خدا این چی بود؟ تو متون درسی پیش دانشگاهی «کویر» رو دیدم و همیشه اون درس رو دوس داشتم و چقدر بی صبرانه مشتاق بودم که باز هم بخونم، پیش دانشگاهی تموم شد و شدم پشت کنکوری و هر وقت در ادبیات به «کویر» میرسیدم دیوانه میشدم و اردیبهشت هشتاد نرسیده دیوونگیم گل کرد و باز در خونه هادی «فاطمه فاطمه است» رو باز یافتم و خوندم و خوندم، من دانشگاه میخوام چیکار؟ اصلا واسه چی کنکور میدم؟ منی که با نمرات و تراز بالای 6500 بودم بی خیال شدم. کدوم دانشگاه بهتر از «حسین وارث آدم»؟ کدوم کلاس و درس بهتر از «علی»، اما من دانشجو شدم و تو فرصت سه چهار ماهه به آغاز ترم «اسلام شناسی» رو نه یک بار که ده بار خوندم و دوره کردم. هنوز دلم برای «کویر» تنگ شده بود دوس داشتم زودتر به دستش بیارم. کسی برایم اینو کادو نداد به یمن شادی خودم بهمن 80 با آغاز انتشار «مشق عشق»، «هبوط در کویر» را گرفتم و چقدر از خوندن خسته نمیشدم هر قدر میخوندم باز کم بود. داشتم راه و رسم «دوست داشتن» رو میآموختم،در جایی که دوستان همکلاسیم دنبال دختران ترم اولی تازه به دانشگاه رسیده بودند، منِ مست و دیوانه در پی «دوست داشتن» و «توتم» خویش بودم و چقدر دلشادم که در دبیرستان دل به کسی نبستم و چقدر حضور «شمع» به موقع بود و یادم داد که «دوست بدارم» که «دوست داشتن برتر از عشق است»، عاشق نشدم و مالک معشوق نشدم و دوستدارش شدم و رهایش کردم تا آزاد باشد برای خواستن یا نخواستن این اکبرِ دیوانه، و چه راحت بعد از چهار سال جواب دوست داشتنم «نه» بود. اینک آنقدر به «نه»، «نمیشه»، «نمیتونم» و «نمیدونم» انس گرفتم که اگه کسی بگوید «دوستت دارم» شاید هنگ کنم و سیستمم بالا نیاد.
آری دکتر جان در همین دوران چهار سال یاد نگرفتم که ماشینهای خاکورزی به دردی میخوره و یا واسه چه زمینی چه گاوآهنی و یا دیسکی لازم هست یا برای سمپاشی باید از کدوم ماشین استفاده کرد و یا هد کمباین رو چگونه باید تنظیم کرد یاد نگرفتم که چگونه میشود یک طرح مکانیزه ارائه داد و یا بارهای موجود در یک تیر رو چگونه میشه حساب کرد و چگونه میشود مختصات یک پیچ را طراحی کرد که اگر یاد گرفته بودم الان مجنون تو نبودم، تو این چهار سال مذهبم رو آموختم صراحتم رو آموختم آموختم که حقیقت رو پای مصلحت قربانی نکنم یاد گرفتم که اگه زور گفتن مثل مرد بایستم یاد گرفتم هیچگاه طرف ظلم نباشم، اگه تو نبودی هیچگاه در دوران خدمتم به حوزه مرزی تبعید نمیشدم یاد گرفتم همیشه رو بازی کنم و زیر آب زنی نکنم. یاد نگرفتم که جلوی زبانم رو بگیرم تا بلکه از گفتن حقایق شرمنده شود و آرام در کام گیرد.
معلم عزیزم من به تو مدیونم بابت اینکه یاد گرفتم نماز و روزهام برای خلق نباشه یاد گرفتم زنیب وار زندگی کنم و لحظه لحظه برای حسینی رفتن بیقراری کنم.
هیچگاه مرگت را باور نداشتم « پـــرواز تو بــرای مـن باوری نداره / بازم طنین صـدات نغمـــه ساز بهاره» برای همین هیچ وقت 29 خرداد رو به کسی تسلیت نمیگم.
یادت گرامی و روحت شاد.
همیشه آبی و سرفراز باشید/یا علی



