سال 82 همین وقتها بود که تصمیم گرفتم که از پرشین بلاگ به بلاگ اسکای کوچ کنم. محیط اینجا دوست داشتنی بود و اون موقعها هم من فقط ترانه و شعر مینوشتم و چیز دیگری را برای عرضه در محیط وبلاگ نداشتم. اسم اولیه این وبلاگ هم «ترانههای سوخته» بود بعد از یه مدتی یعنی در روز 6 اردیبهشت 83 اسمش رو به «زخمه» تغییر دادم و الان به قول خیلیها «زخمه» تغییر کاربری داده و در گوگل اولین نتیجهای که برای «زخمه» میآید به اینجا هدایت میکند. اما بنابه دلایلی تمامی تاریخها و نوشتههای قبلی تا تغییر نام را همان موقع حذف کردم و در عقایدم کمی تجدیدنظر کردم و الان خیلی پشیمانم که چرا وبلاگ قبلیم در پرشین بلاگ و یا آرشیو قبلی اینجا را نگه نداشتم.
دلیل اینکه امروز این مطلب را آوردم این است که میخواهم به حقایقی اعتراف کنم که تابحال ته دلم مانده بود. چند وقت پیش به آرشیو زخمه که سر میزدم خاطراتی را تداعی کرد که بعضا برایم تلخ و یا شیرین بودند. اما تا دو سه سال پیش موقعی به اینجا سر میزدم که غمباد میگرفتم و تنها جایی که کسی مرا نمیشناخت و حرف میزدم اینجا بود اما از موقعی که بالاجبار با نام واقعیم مینوشتم باید رعایت خیلی چیزها را میکردم و خیلی حرفها و صحبتها را سانسور میکردم خیلیها با عناوین مختلف کامنت گذاشتند و مسائلی رو برایم یادآور شدند که من هیچوقت تائید نکردم. از اسم بردن خیلیها معذور شدم که فرهنگ غالب ما تاب تحمل حتی تعریف از یک استاد را ندارد (بابت اسم بردن یکی از اساتید دانشگاه بیشترین طعنه و تیکه رو شنیدم).
اعتراف میکنم که تابحال هیچ دوست دختری نداشتم و در کمال بیرحمی اکثر قریب به اتفاق کامنتهایی را که خانمها و حتی آقایونی که با عناوین «وبلاگ خوبی دارین به من هم سر بزنید» رو تائید نکردم و نمیکنم. مخالف روابط دختر و پسر نیستم و به دلیل اینکه خودم در یک مورد اینگونه روابط شکست خوردم اما هیچوقت سایر دوستان رو مذمت نمیکنم که اقتضای سن چنین ایجاب میکنه که اینگونه رفتار کنند.
اعتراف میکنم در یک مورد بسیار خاص و نادر و تنها به دلیل سوتفاهمی که از طرف من بود باعث دلگیری دوست نازنینم جناب توکا نیستانی شدم و با اینکه رسما و حضورا از ایشان بابت حرکت بسیار نابخردانهام عذر خواستم اما در اینجا بر خود واجب میدانم که بار دیگر از ایشان معذرت بخواهم و از ایشان بخواهم که این اشتباه را به خامی و جوانی من ببخشایند.
در رابطه با مطلب قبلی هم باید بگویم که هیچ جریانی در کار نیست و فقط یک تکه از نوشتههای دفترم در سال 83 بود که محض جالب انگیز بودن دیشب آوردم و متاسفانه حتی یادم نمانده که به کدامین حادثه آن مطلب را رو یک تکه کاغذ نوشته بودم و دیدم چون باید پاره شود بهتر است یادی اینجا هم بکنم. پیش بینی بود که سال 83 کرده بودم که 85 نصفش یعنی «رفتن» اتفاق افتاد و نصف دیگهاش «برنگشتن» سال 86 رخ داد و به چه زیبایی هم تعبیر شد.
این روزها درگیر کار در یک شرکت خدمات کشاورزی هستم البته پیگیر نمایندگی بیمه هم هستم و در عین حال سعی میکنم که با جدیت به مطالعه دروس کنکور کارشناسی ارشد بپردازم. با اینکه خیلی کم فرصت میکنم که مطالعه کنم اما مطمئنم که امسال میتوانم ناکامی سال قبل را جبران کنم.
متاسفانه من زمانی با نوشتن این وبلاگ خوشبخت بودم و آن هم این بود که کسی از نزدیکان از وجود این وبلاگ مطلع نبودند ولی الان باید در نوشتن اینجا بسیار دقیق و محتاط باشم که فردا بهانه دست دوستان و فک و فامیل ندهم.
گلهای که بعضی از دوستان میکردند این بود که قبلا برای خواندن شعر و ترانه به اینجا میآمدند ولی الان به ندرت پیدا میشود، دلیلش واضح است من نمیتوانم ترانههایی را که مجوزشان را گرفتم در اینجا منتشر کنم و در ثانی من کارگاه تولید انبوه ترانه و شعر را ندارم ضمنا در این زمینه هم با وجود دوستانی نظیر افشین سرفراز بنده هیچگاه ادعایی نداشتم و قصد هم ندارم در این وادی کاری انجام دهم که دوستان دیگر زیباتر و دلنشینتر از من در این مجال مینویسند، پس عذر مرا بابت ترانه ننویسی ببخشائید.
در مورد مسائل سیاسی روز هم به توصیه اکثر دوستان از اونجایی که من بینش سیاسی خوبی ندارم و بلد نیستم خوب در این زمینه اظهار نظر کنم دیگر صحبتی نخواهم کرد که برای آینده خودم بهتر است. به قول عزیزی «باید مواظب بوی قورمه سبزی که از کلهات بلند میشه باشی ممکنه کار دستت بده»
این نوشته را به بهانه پنج سال وبلاگ نویسیم نوشتم. به این «زخمه» خیلی مدیونم و خیلی وقتها قصد داشتم تعطیلش کنم اما لطف دوستان عزیزم باعث شده که کمتر چنین اتفاقی بیفتد. زیاد اهل آمار و آمارگیری نیستم اما طبق آماری که از شمارنده وبلاگ گرفتم روزانه در حدود 250 نفر از این وبلاگ بازدید میکنند که بیشترین بازدید کننده رو هم مربوط به مطلب خانم گلشیفته فراهانی بود که 3582 نفر بازدید کننده داشت در مورد بقیه مسائل هم زیاد وقت نکردم کاری انجام بدهم البته چرا بهانه بیاورم زیاد درگیر تعداد کامنت و تعداد بازدید کننده نبودم و نیستم و از کسی هم برای دیدن وبلاگم دعوت نمیکنم مگر مورد خاصی باشد که با دعوتنامه قبلی از طرف مقابل دعوت میکنم تا مطلبم را بخواند و بیشتر دوستان هم شفاها یا با اس ام اس نظرشان را به اطلاعم میرسانند. منطقم این است «من میبلاگم پس هستم»



