شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
از تو آموختم
.: 1388/03/30 :.

سلام

سلام استاد

سلام معلم

سلام شمع من

سلام دادا علی

نمیدونم به کدامین کس باید سلام کنم امروز جمعه بود و سالروز رفتنت، همش به این فکر میکردم چرا و چگونه؟ چرا با من چنین معامله ای کردی؟ من که هشت سال پیش یکی بودم مثل بقیه، داشتم واسه کنکور میخوندم دروغ چرا پشت کنکوری بودم و تموم آرزوهام تو دانشگاه بود اما تو نذاشتی تو چشمامو باز کردی نشون دادی که جایی بزرگتر از دانشگاه است که میتونی یاد بگیری و بیاموزی.

من به تو مدیونم منی که یاد گرفتم صریح باشم و هیچوقت مصلحت طلب نباشم. یاد گرفتم همیشه حقیقت رو بگویم حتی اگه به ضررم باشه واسه همینه که این روزها تنها هستم واسه همینه که خودت میگفتی کسی که به این جا برسه تو آسمون تنهائیش پادشاهی میکنه و چقدر شادم که این روزها همون احساس تورو دارم، یادته تو کویر همین ها رو گفته بودی و من تازه رسیدم.

دکتر نمیدونی این روزها چی میکشم تو که نیستی ببینی وضعمون چطوریه؟ دکتر خیلیا این روزها زیاد سیگار میکشن تا نشون بدن داغونن حتی اونایی که بعد از سالها دوباره سیگار به لب شدن تا آروم بشن، تو چی؟ بازم سیگار میکشی؟ بابا این چه حرفیه مگه میشه تنها باشی و بخونی و ببینی و این همه داغ رو ببینی و آروم باشی. نکنه هنوز هم موتزارت گوش میدی یا دل به صدای داریوش دادی که میخونه «دوباره میسازمت وطن» این روزها نمیدونم چه حالی داری ولی حال من خرابه. سیگاری نیستم اهل قدم زدن نیستم . محبوس مصلحت شدم، می بینی دکتر چیزی که ازش همیشه فرار می کردم الان گریبانگیرم شده. از سیاست فراری شدم من و تو آدم سیاست نیستیم، آدمهای صریح و صادق به درد این کثافت کاریها نمیخورن. راستی خبر از خواهر و برادرهای دانشجومون داری؟ خبر از جوونهایی که پرپر شدن داری؟ آره مطمئنا آگاهی.

دکتر زندگی سخت شده، قرار بود تو این نامه باهات درددل کنم و بابت همه اون چیزهایی که بهم یاد دادی تشکر کنم اما نمیدونم چرا به اینجا رسیدم، این آرامینی که دارم گوش میدم بدجوری به این طرف پرتم کرد(خانم سارا نجفی باز هم از بابت آرامین متشکرم). دکتر همیشه میگفتی که وقتی در راهی پا گذاشتی نباید به اطراف نگاه کنی که حواست پرت میشه باید به صراط مستقیم بری تا به هدفت برسی.الان هم دارم به وصیتت عمل میکنم سعی میکنم از راهی که میرم منحرف نشم.

دکتر ممنونم که باعث شدی برم بودا رو بخونم زرتشت رو بخونم یهود رو بخونم مسیح رو بخونم اسلام رو بخونم راستی چه خوب شد که آدرس خونه گلی فاطمه رو بهم دادی آخه هر جور که فکر میکنم هر جا که می رفتم گمشده ام رو نمی تونستم پیدا کنم. همون خونه بود که جسارت رو یادم داد، پسرش حسین یادم داد که تو دنیا آزاده باشم و غیر از آزادگی به چیزی فکر نکنم و خودم رو اسیر هیچ کس و هیچ چیزی نکنم. از زینبش یاد گرفتم که در برابر ظلم سکوت نکنم و هر چقدر هم ظالم ظالمتر بود فریادم بلندتر باشد هر چند که به قیمت جان و مالم باشد. راستی تو اون خونه یکی به نام علی بود هم اسم تو بود سکوتش هم از فریاد خیلیها بلند تر بود او بود که هیچ کس صدایش رو نشنید و نفهمیدند که چه میگوید راستی چرا تو این دور و زمونه که همه مدعی علی بودن  هستن چراغ بیت المال روشن مانده است؟

نمیدونم چی میگم نمیدونم چی شده؟ حالم خوب نیست. خیلی حرفها ته دلم مونده و کسی نیست که بهش بگم. تموم موبایلها از دسترس خارج شدن. ولی نباید به کسی چیزی بگم خودت یادم دادی که مرد نباید ناله کنه مرد باید مرد بمونه.

نه عزیز، نه ناله میکنم نه درددل میکنم و نه از خودم دفاع میکنم همه اینها کار افراد ضعیف است و من از تو یاد گرفتم قوی باشم. از تو یاد گرفتم که به ایمانم متوسل بشم و اونو دو دستی بچسبم که قوی ترین مامن و پناهگاه برای دلتنگی ها و دل خستگی هاست.

دکتر دیگه حرفی ندارم چرا داشتم اما بذار برای روزگاری که حالم خوب باشه این روزها وقتی کسی ازم میپرسه :«خوبی؟» خنده ام میگیره. دکتر جان حالم اصلا خوب نیست.

دکتر میدونی من به کسانی که خیلی دوسشون دارم و نمیخوام که از پیشم برن هیچ وقت نمیگم خداحافظی نمیکنم واسه همین هم دلم نمیاد ازت خداحافظی کنم پس به امید دیدار.

شاگرد کوچیک و همیشه ناراضیت

اکبر یارمحمدی

بیست و نه خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت


پی نوشت:

از همه دوستانی که تو این چند روزه پیگیر احوالم بودن ممنونم بهرحال هنوز هستم و زنده ام و معلوم نیست که فردا چه اتفاقی بیفتد. اگر دیدین که چند مدتی نیستم زیاد نگران نشوید احتمالا ... بی خیال اتفاق خاصی نمیفته. یه بار به یکی گفتم که نمیدونم چپ و راست نیستم اما اینو خوب میدونم که کله ام بدجوری بوی قورمه سبزی میده و به این بو هم تعصب دارم. مواظب خودتون باشید.


ای شمع
.: 1388/03/28 :.


دو سه شب است که این شعر دکتر شریعتی رو زمزمه میکنیم بد جوری حال و احوال این روزهای من به این شعر می خورد.

 

 

شمع

تا سحــر ای شمــــع بر بالین من

امشـــب از بهـــر خدا بیدار باش

سایه­ی غم ناگهــان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام امیدم به خـــون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریــای مست زندگی

کشتی امید مــن بر گل نشست

 

آه! ای یــــاران به فـــریادم رسید

ورنه مرگ امشــب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم  ز راه

چون به دام مــرگ افتـــادم رسد

 

گریه و فریاد بس کـن شمـــع من

بر دل ریشم نمـــک دیــگر مپاش

قصه­ی بی تــــــابی دل پیش من

بیش ازین دیگر مگو خاموش باش

 

جز تو ای مــونس شب های تار

در جهان دیگر مرا یــاری نماند

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امــــید دیـداری نماند

 

همدم من،  مونس من،  شمــع من

جز تواَم در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشتزای مرگ

وای بر من ، وای بر من ، یار کو؟

 

اندرین زندان، من امشب، شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشـــکنند

مــــلتم زنـــــجیرهای بــندگی

«دکتر علی شریعتی»


من باختم
.: 1388/03/19 :.

به دوستانی که این روزها سرخوشانه در پی پیروزی هستند توصیه میکنم که این نوشته را نخوانند که به هیچ عنوان به کارشان نمی آید. این روزهای امیدواری را با این نوشته ناامید کننده خراب نکنید در پی همان بزم شبانه خیابانی و دور هم بودن های دوستانه انتخاباتی و شاد بودنتان باشید و این شیرینی شاد لحظات خوشتان را با نوشته من خراب نکنید.


این روزها روزهایی است که خیلی از هم نسلان من و مردم ایران در خیابانها  هیجان خود را تخلیه می کنند اما من خالی از این شوق و هیجانم. این روزها یاد گرفتم بر احساساتم غلبه کنم و کمتر احساسی شوم این روزهای دوری از خانه و خانواده فرصتی برایم بود تا یاد بگیرم که زندگی همش این روزمرگی نیست این قضاوتهای ساده در محیط سایبر نیست، دروغ چرا، بعد از عید تصمیم داشتم ازدواج کنم اما الان دیگر به نقطه ای رسیدم که نمیتوانم نمیگویم تلاش نکردم چرا کردم حتی پیش قدم شدم اما برگشتم به دلیل اینکه هنوز خودم را نشناخته بودم. سخت نیست اعتراف بکنم که خیلی سخت گیر شدم به این آسانی دلبسته هیچ چیز و هیچ کسی نمیشوم به راحتی بر دوستیهای گذشته خط میزنم و رد میشوم چون میبینم که خیلیها از من رد شدند. این روزها به قول دوستی که میگفت خیلی بی هیجانی، خالی شدم. خالی شدم از خاطراتی که زمانی با آنها زنده بودم از چهار سال پیش که زندگی را بر خود سخت گرفتم و چیزهایی را بر خود حرام کردم که نباید می کردم، ولی من کردم به قول دوست نازنینی زندگی برای ما ایده آلیستها سخت است، نه ما این زندگی را تحمل می کنیم و این زندگی ما را تحل خواهد کرد و براستی که نیز اینگونه بوده است.

 ترانه و شعر و آهنگ را کناری نهادم چون دیدم ناپاک شدم چون حرمت خودم را نگه نداشتم و بدین وسیله تا روزی که تطهیر نشدم دست به قلم نخواهم برد. اهل معامله نیستم اما از این دلگیرم که به دل آدمها راهی ندارم. شاید هم بلد نیستم کسی را دلبسته خودم بکنم، همین باعث شده که بر این غرورم افزوده شود و خودم را کم نبینم. بله، من به «نه» شنیدن عادت کردم نه از غریبه ها که از آشنایان بیشتر شنیدم.

دوستان انتظار نداشته باشید که بخواهم باز شبی را در کنارتان جوگیر شوم و فریاد کنم. دیگر هیجانی ندارم. نمیدونم نظریه «پیری زودرس» چقدر درست است اما دیگر احساس میکنم هیچ چیز خاصی نمیتواند هیجانی در وجودم بیآفریند شاید این از همان علایم است به سادگی برای هر چیزی نمیخندم، ایراد از کسی نیست از خودم است که نمیتوانم جوانی کنم.

برای خودم متاسفم که هنوز نتوانستم خودم را با معیارهای جامعه ام منطبق کنم، هنوز یاد نگرفتم که در مقابل خوبی که به دیگران انجام میدهم توقع داشته باشم که که برایم کاری انجام دهد و چقدر راحت پذیرفتم که اگر کسی لطفی در حقم کرد تا همیشه مدیون باشم و در مقابلش چیز نگویم و مقابله نکنم. این روزها و ماههای اخیر کسانی را شناختم که کاش هیچ وقت اینگونه باهم رو در رو نمیشدیم کاش به همان تصویر خوب گذشته بسنده می کردیم و این گونه خود را آلوده نمی کردیم. دلگیرم از خودم که بد کردم. بد شناختم و بد تا کردم.

زندگی شاید صبوری میخواهد، شاید اعتماد میخواهد شاید میخواهد بداند چقدر تحمل سختی را دارم. به صراحت می گویم صبورم و بردبار اما تحمل بی اعتمادی رو ندارم وقتی می بینم عزیزی یا کسی بهم بی اعتماد است نمیتوانم راحت باشم  و از خودم و زندگی منزجر میشوم.

مشکل من این است که تحمل یکی نبودن حرف دل و زبان را ندارم. از تعریف بی خودی هم منزجرم. در ضمن  میخواهم مساله ای را برای همیشه  همین جا تمامش کنم این روزها نه دلبستگی به کسی دارم و نه میخواهم داشته باشم و تا بعد از اتمام دهه سوم زندگیم علاقه ای ندارم برای خودم همسفری داشته باشم چه برای زندگی و چه برای دقایقی برای همنشینی و مصاحبت.

به این تنهایی خو کردم و دلبسته همین هستم که کسی بهم نگوید چرا کی کجا و چگونه و ....

از این واژه ها بیزارم.

این روزها برای خیلیها روزهای امید و آرزو است اما برای من فرقی ندارد که چگونه خواهد بود و اگر تا آخر ایستادم بر اساس عهد و پیمانی است که فقط و فقط با خودم بستم که لااقل این یک قلم را بر خلاف ماشینهای کشاورزی، گیتار، ترانه، آواز، کارشناس فنی بودن و ادامه تحصیل در رشته مدیریت، به انتها برسانم و بر همان عهد خود پافشاری میکنم و اگر در تهران هستم فقط خواستم ثابت کنم که از عهده خیلی کارها بر می ایم و بر خلاف خیل عظیمی از دوستان چشمداشتی نیز ندارم.

من گفته بودم که زود امیدوارم میشوم و زودتر ناامید میشوم اما شما ناامید نشوید قرار نیست همه مثل هم باشیم شما باید ببرید اما من از همین حالا باختم و باختن هم جزئی از زندگی است.


فرصت بده
.: 1388/03/07 :.

هر موقع که اینجا نوشتم فقط نالیدن بود اما این روزها پر از امید و اضطرابم. امیدوارم که تا حدودی فضای بازی برای فعالیت و بودن داشته باشیم و اضطرابی که دارم این است که این امید زود ناامید گردد.

هر سال طبق عادتی دیرینه در سالروز وفات فاطمه زهرا مطلبی مینوشتم اما این روزها از بس درگیر مسائل دیگه شدم که این فرصت تاکنون برایم دست نداده است.این روز رو به همه دوستداران صادقش تسلیت می گویم.


دیروز بعد از مدتها دیداری با مهندس زمان داشتم.  نمیدونم خانم حکمت این همه انرژی رو از کجا داره؟ آقای عموزاده که فوق العاده است. همه شوری دارند که من نمیدانم از کجا است. اینجا هم که بهنام و مسعود و علی و حامد و محمد بدجوری فعالند بچه ها روی خستگی رو کم کردند همه تلاش می کنند .


امروز از تاکسی که پیاده شدم از یه روشندلی فال حافظی گرفتم که برام جالب بود:

بهار و گل طرب انگیز گشت وتوبه شکن

به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن

رسید باد صبا غنچه در هواداری

ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن


خب این روزها همه بهم میگن اینقدر ناامید نباش که همه چی بهتر میشه. امیدوارم که اینطور بشه.


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.