...دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد، به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید. و این رنج بزرگی است ...
دکتر علی شریعتی

آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
...دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد، به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید. و این رنج بزرگی است ...
دکتر علی شریعتی
روز جمعه ات رو با دیدن چند فیلم خوب شروع کنی ببین آخرش چی میشه. هر وقت دم دمای ماه رمضون میشه جنون منم گل میکنه انگار یکی دیگه ام. یه بار یه رفیقی بهم گفت میدونی چرا تو زودتر به پیشواز ماه رمضون میری به خاطر اینه که میدونی روزه سه روز آخر ماه شعبان ثواب یه ماه رو داره. برگشتم با خنده بهش گفتم من تو کار خودم با خدا اهل حساب کتاب نیستم. دیوونه ها حساب کتابشون خوب نیست بلد نیستن که دو دو تا چهارتا بکنن. از اون وقت به بعد می ترسم نکنه بگن اهل حساب کتابم اما اوس کریم خوب میدونه که چرا عاشقشم و خوب میدونه که ماشین حساب ندارم و باهاش اهل چک و چونه زدن نیستم.
داشتم میگفتم که با دیدن چند تا فیلم روزم شروع شد اما دیدن چند باره «سوته دلان» دوباره هواییم کرده البته قبلش «مارمولک»رو دیده بودم که اون هم هوای اهلی شدن رو به سرم زده بود اما دیدن سوته دلان یعنی انتهای جنون. نمیدونم چرا مجید سوته دلان رو بی نهایت دوست دارم شاید به خاطر این دیالوگ زیباش دوسش دارم :«خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت علیل بدبخت که در حقشون دشمنی کردی.» آخ که آق مجید نگو که دلم خونه. راستی خدا چقدر رو زمین غریبی و خیلیا وقت حساب کتاب و معامله یادت میفتن.
ماه رمضون هم یه ماه است مثل بقیه ماهای دیگه فرقش فقط اینه که کسانی که سوته دل هستند با شمیم این ماه مست و دیوانه میشن و بس.
همه چی مون رو مصادره کردن بابا دیگه بی خیال این حال و هوامون شین.
آخ آق مجید که گل گفتی:«خوش به سعادتتون که میرین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجید تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، وگرنه خودت مصیبتی ، دلت کربلاس»
راستی رفیق یادته وقتی گذشته اقدس رو شنیدی و تو حجره حالت بهم خورد چی گفتی من که همیشه ورد زبونمه :«بلا روزگاریه عاشقیت.».
اما هیچکدوم مثل جمله آخر حبیب آقا وصف حال من نیست همون جایی که میگه:«همه عمر دیر رسیدیم .» آره منم مثل تو حبیب آقا همیشه دیر رسیدم.
کار دل
غزل بانوی شعرم باش
تو شب رخصت بهار
جدائی رو طلاق بده
به لحظه خوش دیدار
مریم پاک ترانه
تو سیاهی شب بودی
با نرگس چشم سیات
شبُ از چشام ربودی
هر کجا که خواستی با تو
جاده رو دلخسته کردم
تا چرخ فلک می گرده
به دور چشات می گردم
تق
تق
تق
لعنت به شانس بد ما
هر چی که بود همش خواب بود
بیدارم، نیستی کنارم
رویاهام نقشه بر آب بود
شب نشینی کارم شده
مستی دوای دردمه
یه گیتار شکسته،
هم آغوش تن سردمه
.
.
.
برو سجاده ات رو دوباره وا کن
رو به قبله محمدی بخون
به نماز عاشقی سر سودا کن
به شکران خالق مسجود بمون
بشنو سخن حق ز بابا طاهر
از اون دل شیدای پاک و منتظر
«اگر دل دلبرو، دلبر کدومه؟
و گر دلبر دلو، دل را چه نومه؟
دل و دلبر به هم آمیته وینم،
نذونم دل که و دلبر کدومه!»
نمیدونم تا حالا چنین دیوانگی دیدید یا نه این ترانه کار ده روز پیش است. طرح یه فیلمنامه تو ذهنمه. دارم رو داستان و شخصیتهاش کار میکنم. هنوز گوشه ذهنم مشغوله از طرفی هم درگیر کارهای مطالعاتی هم شدم قسمتی از ذهنم رو درگیر موسیقی و ترانه کردم با دوستی آهنگساز قرار شده باهم کار کنیم. فعلا مشغول انتخاب اشعار هستم. شاید خودم هم دست به قلم بشم و بازم بنویسم. در ضمن تا اطلاع ثانوی آدرس شورای شعر و موسیقی رو گم کردم و هر جور که بخوام خواهم سرود.دیگه اون مجوز قبلی که از این دولت نیز گرفتم برایم اعتباری ندارد و نامه اش را پاره کردم.هنر نیازی به مجوز و اجازه کسی ندارد.
این ترانه رو خیلی دوس دارم یه جورایی تو هوا ولش کردم، اولش رو به نظر خودم خوب شروع کردم وسطاش یه نهیب زدم و آخرش رو کم آوردم به دست باباطاهر سپردم تا حالا چنین تجربه ای نکرده بودم.
مواظب باش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هامو جا نذارم
از اون دستای سردت هم
دیگه دستامو بردارم
مواظب باش بهت نگن
از سرتم زیادی بود
مگه اون عاشقت نبود
واست غزل نمی سرود؟
حالا که دیگه من نیستم
تو دیگه پشیمون نشو
عاشق یکی دیگه باش
باهاش نامهربون نشو
مواظب باش که مث من
زیادی عاشقت نشه
شب و روزش یکی نشه
هم بغض هق هقت نشه
زیادی ناز نکن شاید
مث من صبور نباشه
ثانیه هارو نشمره
نخواد ازت دور نباشه
مواظب باش کم نیاری
شاید مث من ساده نیست
انگار اون از من سرتره
مث من هم پیاده نیست
غزلهامو آتیش بزن
مواظبشون هم نباش
به هیشکی هم حرفی نزن
به فکر آخرم نباش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هاشو جا بذاره
واسه همیشه دستاشو
از دستات هم برنداره
دو سال پیش این ترانه رو همین موقعها نوشته بودم فکر کنم یه بار هم اینجا گذاشته بودم اما امروز دوباره برای یادآوری حادثه ای واسه خودم اینجا میارم تا یادم باشه که برای هر کسی که زودتر از راه رسید زیادی احترام قائل نشم و تب نکرده براش نمیرم. یادم باشه که خودم رو برای افراد کوچک، کوچکتر نکنم. این ترانه را با تنفر ننوشته ام بلکه نوشته ام یادم باشه که یه زمونی زیادی عاشق نشم. عشق زیادی یعنی بیماری.
من تو خونه نیستم. شماره موبایلم رو عوض کردم. ارتباطات گذشته ام را مختل کردم تا به اینجا برسم که مواظب خودم باشم. تا چند وقته دیگه هم تو هم وبلاگ تغییرات دیگه رخ خواهد داد. دوستان تازه ای دارم که مهربانتر از هر کس دیگری. دوستانی که اسمی از آنها نمیتوانم ببرم اما حداقل می توانم به این اشاره کنم که اگه نصف شب تو مخمصه ای گیر کنم و اس ام اس بزنم برایم سر و دست می شکنند. دوستانی دارم که تو روزهای سخت برایم تکیه گاه بودند. امیدوارم روزی مجالی شود تا از این دوستانم در اینجا سپاسگزاری کنم.
گند بزنن به این عرف و فرهنگ آشغال «مرد سالارانه» و «غیرتمندانه» که مانع از گفتن خیلی حرفها میشود.
به هر کس به اندازه ظرفیتش احترام بگذارید احترام زیادی باعث سوتفاهم میشود. این یه توصیه رو دوستانه از من داشته باشید.
با این همه برای این دوستان گلم سرم رو میدهم چون اینبار اونا برای من احترام میگذارند و من برایشان محترم هستم.
قصد داشتم تا ماجرایی رو که برایم رخ داده بود رو اینجا تعریف کنم اما بنا به دلایلی فعلا منصرف شدم اما یه نکته ای برایم جالب بود.
دور و برم پنج شش نفر تا ساعت 5 صبح نشستند و گفتن و گفتن و از مزایای پولدار شدن و اهداف مادی زندگی گفتند اما آخرش فقط یه جمله گفتم :«که چی بشه؟» به همین جمله متهم شدم که شخصیت پوشالیه و مغرورم و دیوانه ام. آره خوشحالم که اینگونه اعتراف می کنند که دیوانه ام اما راستی بدو بدو می رویم که زود پولدار شویم زود ازدواج کنیم زود صاحب بچه شویم اونا رو بزرگ کنیم و باز هم همان چرخه «که چی بشه».
در مورد اون حادثه سعی میکنم تو روزهای آینده با کمی تحقیقات و مستندات بیشتر صحبت کنم اما به این سوال فکر کردید این همه آز و طمع و حرص برای رسیدن به قدرت و ثروت و شهرت «که چی بشه»؟
میدونم هر کس دلایل خاص خودش رو داره اما یه چیزی من واسه دو روز اومده بودم مسافرت اما الان دیگه حسابش از دستم در رفته که کی ممکنه برگردم به خونه تازه برگردم خونه «که چی بشه».
بعدا بیشتر خواهم گفت.
پی نوشت: یه مژده هم به دوستان هنردوست و اهل موسیقی هم میخواهم بدهم قصد دارم طی روزهای آینده تعدادی از آلبومهای خوب را برای دانلود اینجا قرار دهم در اولویت اول هم آلبومهای آقای مهندس زمان هستند که دوستان دسترسی به این آلبومها ندارند البته من سی دی اکثر کارهای ایشان را طی چند روزه گذشته پیدا کردم اما چون فعلا به اینترنت دسترسی دائمی ندارم هنوز موفق به آماده سازی آنها نشدم سعی میکنم که به زودی در وبلاگ قرار دهم. راستی تعدادی آهنگهای قدیمی و جالب از هنرمندان مختلف را سعی میکنم که در اختیار دوستان قرار دهم.
میدانم چند وقتی است که خبری ازم نیست به سلامتی بدجوری خوش میگذرد، دروغ چرا خوب هم خوش می گذرد. دوستانی را دیدم و شنیدم که مایه مسرتم بودند کسانی که معنای خوب بودن را خوب می دانند. نمیگویم کی هستند که نیازی به گفتن نیست اما خوشحالم که این روزها آرامش دارم. یقین دارم به لطف اوس کریم همه چیز روبراه خواهد شد و خوشحالم که هنوز هوایم را دارد.
راستی زندگی خیلی هم سخت نیست و نباید بهش سخت گرفت. این روزها خدا را جایی دیدم که انتظارش را نداشتم محبت را از کسانی دریافتم که هیچگاه فکرش را نمی کردم. این روزها سرشار از انرژی مثبت هستم به قول دوست نازنینی «این رنگ آبی کافی شاپ سرشار از انرژی است و الان با فول انرژی جای پارک هم پیدا میشود.» آره منم دارم جای پارک میکنم.
امروز دیدم که هر چیزی می تواند برایت انرژی زا باشد به شرطی که خوب ببینی و خوب درکش کنی جای نگرانی نیست حالم خوب است عزیزم اما دلتنگ نیستم عزیزم شاید برای این است که فرصتی برای دلتنگی نداشتم یا شاید عزیزم عزیزی نبوده که دلتنگم باشد تا دلتنگش شوم.
جای نگرانی نیست ولی کامپیوتر ندارم و موبایلم هم خیلی وقتها خاموش است یا از دسترس خارجم و غیر از معدود افرادی که بهشان اعتماد دارم کسی نمی تواند باهام ارتباط برقرار کند. آره این روزها خیلی راحت رد تماس میدهم و خجالت نمیکشم که از دستم دلخور باشند این روزها از دست مردم گم شدم تا خودم را پیدا کنم.
جای نگرانی نیست عزیزم خودم را پیدا کردم راستی دلم برای اتاق آبیم تنگ شده است اما نه عزیزم مگه بالا نگفتم نمیخوام دلتنگ شوم دیگر فرصت دلتنگی نیست باید پیدا شوم که دارم میشوم.
گفت:
توی ذوقش نزنید
گفتمش:
ذوق اگر داشته باشد، باشد!
یه روزی یکی از عزیزانم با حالتی دلخوری بهم گفتی تو وقتی میری چرا خداحافظی نمیکنی؟ بهش گفتم من کسانی رو که دوس دارم نیمتونم باهاشون خداحافظی کنم و همیشه از لفظ «تا بعد» «به امید دیدار» و یا «گوشی رو بذار بگو خدانگهدار» استفاده میکنم. به همین خاطر است تو مناسباتم شاید چند نفری باشند که اینگونه رفتار میکنم و اینم هم به دلیل دوست داشتن زیاد است.
آره عزیزم اگه در مقابل «bye» نوشتن تو میگم «تا بعد» دلخور نشو. واسه اینه که دوستت دارم و نمیخوام خداحافظی کنم و دیگه نبینمت یا صدات رو نشنوم.
همین
راستی این روزها هم حضرت حافظ با ما بدفرم سر دوستی دارد. از یه فال فروشی یه فالی گرفتم و اینگونه اومد:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
میخواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
تا از درخت نکته توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی
تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن
کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموریت مباد که خوش مست میروی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد
که آشفته گشت طره دستار مولوی
تو توضیحش یه چیز جالبی دیدم که خیلی بهم حال داد:«فکر می کنی که بیش از حد خویش در زندگانی خود متحمل سختی و مکافات روزگار شده ای لی اینطور هم نیست زیرا خداوند هر کس را به حد توانش امتحان میکند» اینش برام خیلی دلچسب بود با بقیه هم کار نداشته باشید که گفتنی نیست.
دیگه عرض خاصی نیست جر اینکه «پنجره رو ببند و بگو خدا نگهدار»
نمیدونم چی بگم؟ این روزها روزهای جالبی برام نیستن. از ترانه دورم یه زمونی برای دلم این ترانه رو نوشتم نمیدونستم که قرار این ترانه برایم حادثه باشه. هیچی دیگه نمیگم فقط همین. هنوز خیلی چیزها رو باور نکردم و دلم نمیخواد هم باور کنم که دوباره باید ...
بی خیال بابا
این روزهای بی ترانه رو عشق است. راستی تا تمومش نکنم به فلک هم چیزی نخواهم گفت که نمیخوام عهد و پیمانی رو که با تو بستم رو چشم بزنه.
باورم نمیشه
باورم نمیشه تنهام گذاشتی
رفتی و تو هم شدی یه خاطره
به کی بگم که واسه برگشتنت
چشمام به این در دوخته، منتظره
مگه قرارمون به موندن نبود
تا قیامت به پای هم پیر بشیم؟
مگه نمی خواستی عاشق بمونیم
با همدیگه حریف تقدیر بشیم؟
مگه قرارمون به عاشقی نبود؟
پس چرا رازقی رو پرپر کردی؟
مگه قرارمون به جدائی بود؟
چرا دلت رو باهاش همسفر کردی؟
نگو نه، که قرارمون «نه» نبود
خودت خوب می دونی که کی عاشقه
بهونه گیر ترانه هام نباش
که چشمای تو به دروغ صادقه
باورم نمیشه سادگیم رو
از بس که عاشقی رو باور کردم
به کی بگم که گناهم همین بود
بین این همه، عاشقترین مَردم
«اکبر یارمحمدی»
این مطلب رو در وبلاگ «یک دختر جوان» مشاهده کردم و بد ندیدم این روزها که همه دارن سریالهای کره ای رو دنبال می کنند از ماوقع جریان مطلع شوند.
جومونگ تاریخ ایران را به یغما برد.

سریال افسانه جومونگ (ساخته کشور کره جنوبی) در واقع بخشی از تاریخ ایران را ربوده است. آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و بر آن سرزمین «بویو» گذاردهاند فرمانروایی ایران را هم سلسله «هان» نامیدهاند. در تاریخ سلسله (هان) سواره نظام زرهپوش وجود ندارد این سواره نظام بنا بر همه اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است.


به قول «ارد»، بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی: سرزمینی که اسطورههای خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش میکند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند.

شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای این سخن ارد بزرگ است که: برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
مهرداد
دستور داد ارتش ایران بازسازی شود استراتژی نظامی خاص اشکانیان، جنگهای
نامنظم توسط کمانداران ورزیده بود که شالودهء ارتش اشکانی را تشکیل
میدادند. گروههای سوارکار چالاک و کمانداران قابلی که میتوانستند در
حال سوارکاری، از هر سویی، هر هدفی را نشانه روند. علاوه بر این، تمرینات
گروهی پیوسته آنها،در میدان نبرد، الگوهای نامنظم ولی هدفمندی از حرکت
اسبها را ایجاد میکرد، که به نحوه ای غیر قابل پیشبینی،به هر سمت و سویی
میتاختند و به طور فردی یا گروهی شلیک میکردند. بخش دیگر سپاه مهرداد
دوم سواره نظام زرهپوش ایران که در باختر به آن سوارکاران شوالیه و در
خاور به آنها سوارکاران آهنین میگفتند تشکیل میداد تمام بدن آنها و حتی
بدن اسبهایشان پوشیده از آهن بوده و بدین شکل هر سپاهی را شکافته و به
تسلیم وادار مینمودند.

فرمانروای ایران یاغی هان باختر و خاور را مطیع خویش نمود و با
ووتی فغفور فرمانروای چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط
سیاسی و بازرگانی برقرار نمود.
مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند …
به غربت این ترانه
جمعهها از عشق میمیرند
در حسرت رقص باران
به خواب گلها اسیرند
در حسرت با تو بودن
جمعه از عشق تو میمیرد
شب چشمات سُر میخورد
در نبودت گُر میگیرد
میدانم که روزی خواهی آمد پس منتظریم تا بیائی. تا آمدنت را جشن بگیریم. حضورت مبارک.
والا پیامدار، محمد!
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمیماند برپا و استوار!
...
آنگاه، تمثیلوار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!
...
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیدهست بر ستم؟
«سیاوش کسرایی»
به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال میآید
«قیصر امین پور»