دو سال قبل تو شب ضربت خوردن مولا یه ترانه ای نوشتم که بدجوری حس و حالش رو این روزها دارم. روزهایی که خودمون محتاج چاهیم محتاج کسی هستیم تا به درددلهایمان گوش کند. نمیدونم چرا خیلیا درد علی را هنوز نفهمیدند چرا هنوز نفهمیدند که علی کی بود و برای چی سکوت کرد و برای چی عدالت را جاری کرد.
این روزها مولا جان خودم محتاج یه چاهم. تو شاید زمانی کمیل را داشتی و بهش از غمهات میگفتی ولی ما چی حتی از این چاه هم دریغ شدیم. اینروزها هوای تو رو دارم.
مولا جان این روزها مسافرم. مسافر روزهای غریبی هستم. مولاجان خودت میدونی چی میگم. میدونی که حرفهای زیادی برای نگفتن دارم و خوشحالم که چنین سرمایه ای برای دلم اندوختم.
من یه چاهم
به من بگو به منی که تاریکم
واسه بغض تو به تو هم نزدیکم
به من بگو از غزل بودنت
از اون تعبیر سرخ آسودنت
من یه چاهم، سیاه و متروکم
واسه آهنگ خورشید، من ناکوکم
قرارمون ساعت خوب مهتاب
من و تو و اشک و یه دل بی تاب
مرد تنها باز بگو قصه هاتُ
رو تن من رها کن غصه هاتُ
از حکایت کوچ یاست بگو
به من از پاکی احساست بگو
بیا منو با اشکات سیرابم کن
با حکایت اون ساقی خوابم کن
من و تو همگریه ایم و هم بغضیم
تو تنهایی هم، از اشک لبریزیم
تو این کویر غصه دار هبوطیم
چاره چیه؟ روزا اسیر سکوتیم
روز بشه وقت عاشقی سر میشه
تو بغض من رازقی پرپر میشه
بگو به من آهای عاشق ترین مرد
بگو از آسمون ای آخرین مرد



