خدا نکنه که آدم بد بیاری بیاره دو روز بود که لپ تاپم باهام هنگ کرده بود و تازه دیشب تونستم راهش بندازم. تصمیم دارم در مورد خودم زیاد حرفی نزنم اما وقتی اینترنت وایرلس بگیری تا با خیال راحت بخوای نت و فیس بوک رو شخم بزنی و بعدش هم بیای ببینی که خوب آنتن نمیده و مجبوری نصف شبی مجبور بشی تو خیابون و پارک نزدیک خونه ات وارد نت بشی چه حالی میشی؟ خب الان حال من اونجوریه. تازه وقتی پارک پریز برق نداشته باشه که اگه احیانا لپ تاپ یه آدمی مث من باتری تموم کرد شارژش کنی احوالت بهتر از این نمیشه. پس عجالتا تا اطلاع ثانوی بنده از پارک نزدیک خونه ام در این محیط ول می چرخم.
همچنان سر قول خودم در مورد طنز نوشتن هستم اما خوشبختانه از بس این روزها نقل قولهای بسیار زیبا از اهالی سخن شنفتم بهتره بنده فعلا سخنی در باب طنز و طنازی نگویم.
به شدت بهتون توصیه میکنم یه کار فرهنگی خوب انجام دهید این سریالی که به تازگی وارد شبکه ویدئویی شده رو بگیرید و نگاه کنید منظورم سریال قلب نخی است من که از قسمت اولش خیلی لذت بردم یه چیزی تو مایه های فرار از زندان و 24 است که به نظرم خیلی خوب ساخته شده است بازی مهراوه شریفی نیا و نسرین مقانلو رو از دست ندین و تیتراژش رو هم رضا یزدانی فوق العاده خونده است. خب دیگه این همه مجانی واسش تبلیغ کردم. مطمئنا خیلی بهتر از سالوادور و فاصله ها است. بابا هفته ای هزار و پونصد تومن برای فرهنگ و هنر جای دوری نمیره بخدا.
«هو المعز شما خود نسیم بودید که غبار از چهره سرزمین محبوبمان زدودید و راه سبز را گسترده کردید» عمرا اگه بدونین کی این جمله رو گفته است اما محض راهنمائی دوستانی که منو می شناسن باید حدس بزنن که نسیم کی بود و کجا بود. این جمله امروز باعث شد که تا حدودی یه غم عجیبی که به جانم افتاده رو تسکین بده اما هنوز غمناکم.
«نگو که باز دل به جاده سپردی /ترانه هامو از خاطرت بردی / باور ندارم هنوز بی تو موندم /من موندم و تو به عشق جون سپردی» دو سال پیش این بیت رو خودم گفته بودم اما اینبار امیدوار بودم که باز به ترانه می رسم اما انگار فعلا قرار نیست به این زودیا ترانه رو به عشق ببازم که هنوز زخمی ترینم. بهم گفت دوست دارم اما قلبم ارور نداد. ولی روزگار بی رحم از قلب پاک من و تو بود و ابن گونه رو لبام جاری شد:«من چقد زود تموم شدم / تو اما فصل بودنی / بی هوا ترانه شدم / تو آهنگ سرودنی» قراره در این مورد درست و حسابی بنویسم شاید هم ننوشتم فعلا مرددم شاید نوشتم و فقط رمزدارش کردم فعلا ازم هیچی بعید نیست.
هر بار که به ارومیه میرم چه وقتی از روی پل میانگذر میرم یا از هواپیما می بینمش دلم میگیره. کاش این دریاچه رو سیاسی نمی کردند. دلم برای ساحل شنیش تنگ شده است از این ساحل نمکزار بدم میاد. کاش .....
این عکس هم حاصل کار خواهر کوچیکم ساناز جان است پس خواهشا کپی رایتش رو رعایت کنید.
بهرحال وقتی تو خیابون و نصفه شب بخوای آپ کنی بهتر از این نمیشه. واقعا که اینجا ایران است.





