آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
از میان خاطرات عمران
.: 1390/02/25 :.

این خاطرات زیبا و دلنشین عمران صلاحی را در اینجا دیدم. حیف اومد که بقیه دوستان اینا رو نخونند. خیلی زیبا هستند.

 


خودم هستم

یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!

خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.

نصرت گفت: خودم هستم!

معین

یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.

گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.

انبر دست

با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟

شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!

مقدمه

احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.

اشتباه

در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!

شعر و داستان

از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟

گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!

ساختار

شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.

فهم شعر

دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!

استاد

مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.

ایدز

در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟

شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!

ترکیب

یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:

جلال آل احمد محمود دولت آبادی!

خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!

بیماری

خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:

بیماری من چون سبب پرسش او شد

می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!

جا

یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.

همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.

قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:

بهر ..شیدن ز جا برخاستم

آمدم دیدم به جایم ..یده اند!

کجا؟

یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟

گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.

استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟


یه روز معمولی
.: 1390/02/12 :.


خیلی وقته که میخوام اینجا راحت بنویسم و کمی خودمانی بشم. احساس میکنم که زخمه دیگه زیادی داره جدی میشه. تصمیم دارم در نوشته های آینده در مورد تکنولوژی های جدید هم بنویسم اما عجالتا یه امروز رو میخوام خودمونی بشم. امروز روز معلم است البته به روایتی. چون من شهادت دکتر شریعتی رو روز معلم میدونم و همیشه هم اینو میگم. تصمیم داشتم مث همیشه یه زنگ به بابا بزنم و بهش تبریک بگم (البته سر ظهر زنگ زدم و گفتم) میخواستم به دو سه تا از اساتید هم اس ام اس بدم که یادم افتاد ای دل غافل تمامی کانتکتام پاک شده است و عجالتا دکتر شهیدی رو تو فیسبک دیدم و اونجا تبریک گفتم.اما از همه اینا مهمتر خبر کشته شدن اسامه بن لادن بود.یادمه ده سال پیش هم وقتی تلویزیون حمله به برجهای دو قلو رو نشون میداد من همین طور گیج و منگ بودم که این یعنی چه. و حتی اعدام صدام حسین رو هم باور نکردم. امروز هم چنین حالتی داشتم. از یوتیوب خبرها رو دنبال میکردم و صحبتهای آقای اوباما رو نگاه میکردم و بعدش احساس رضایت عجیبی داشتم. این مرد به نظرم زیادی باهوشه. فوق العاده بود صحبتهاش بخصوص آخراش که گفت بن لادن رهبر مسلمانان نبود و بلکه این فرد به قتل عام مسلمانان می پرداخت و آمریکا هیچ دشمنی با اسلام ندارد. حداقل از کلامش بوی جنگ به مشام نمیرسید برخلاف سیاستمداران ما که اگه روزی یه بار آرزوی مرگ و جنگ و جدل و تهدید کردن نکنند انکار شب راحت نمیتونند بخوابند. با این همه روز عجیبی بود که این گونه شروع شد. برنامه کاریم طوری شده که صبح ساعت پنج بیدار میشم و میرم سر کار تا شب که خسته و کوفته فقط یه جسد رو تحویل تختخواب میدم.

از طرفی هم رفتنم به کلاس هم بعضیا روزا واقعا خسته کننده ام میکنه. من عادت دارم که اکثر مواقع با خودنویس بنویسم و تنها دلیلش هم بدخطی ذاتی که دارم است. امروز هم یادم رفته بود درپوشش رو بگذارم و الان هم همه انگشتام سبز رنگ شده که برای اولین بار دلم نمیاد این جوهر رو پاک کنم.

اما در کنار اینا خبر بستری شدن دوباره ناصر حجازی هم حالمو گرفت. عزت اله سحابی هم که دچار عارضه سکته مغزی شده است و این چنین دو تا از مردان نیک ایران زمین در بستر بیماری افتاده اند. امیدوارم به زودی هر دوی این عزیزان از بستر بیماری برخیزند و به سلامت در کنار هموطنان عزیزمان بمانند.

راستی واسه نوشته بعدیم که چند روز دیگه اینجا میذارم یه سورپرایز ویژه از موسیقی آذری دارم که کلی باعث کیفور شدن دوستان خواهد شد.


اردیبهشت خوب من
.: 1390/02/08 :.


این دومین باری بود که دور از خانواده تولدم رو جشن میگرفتم. سال گذشته تنها بودم اما امسال اونقدر دور و برم دوستان بودند که واقعا نمیدونم چی بگم. سال گذشته تو فیس بوک دوستان زیادی بهم تبریک نگفتند اما امسال دیگه آمارش از دستم در رفت. دروغ چرا، بیست و نه سالگی برام زیاد سال خوبی نبود. اما وقتی که تموم شد خوب بود. امسال اصلا اردیبهشت یه حال و هوای دیگه ای برام داشت. خوشحالم که دوستان خوبی دارم بهتر از گل. باید زودتر مینوشتم اما از بس درگیر کار و عوض کردن خونه هستم که فرصت نکردم به اینجا یه سری بزنم. این زخمه رو هم مث یه بچه یتیم ول کردم به امون خدا. هفت سال پیش همین جا شروع به نوشتن کردم و از 83 با نام زخمه نوشتم و زخمه من هم هفت ساله شد. واقعا هفت سال باهام بوده خیلیا اومدن و رفتن اما این پسر دوست داشتنی من هنوز است و دوستش دارم.

امسال دو تا کادوی عجیب و زیبا گرفتم که هنوزم ذوق مرگشون شدم و اونم عروسکهای کلاه قرمزی و پسرخاله است. هنوز باور دارم که تو بیست و نه سالگی کودک درونم سرزنده و بازیگوش است .طوری که با دیدن این دو تا از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم. با اینکه شب تولدم یکی تا حدودی ازم حالگیری کرد اما از دوستان خوبم که برام کلی مرام گذاشتن سپاسگزارم که اینگونه شادم کردند. خدایا این اردیبهشت 90 عجب اردیبهشت خوبیه. کاش تا آخر اسفند اردیبهشت بمونه. هنوز کودکیم رو دوست دارم. با اینکه دیگه خیلی وقته زادگاهم رو فراموش کردم و به این غربت عادت کردم و خودم رو جزئی از اون میدونم اما هنوز کودکیم را خاطر است و دوستش دارم.

حالا دیگه گیتارم تنها نیست و تو خونه جدیدم دو تا یار خوب هم بهم اضافه شدن که هنوز دلگرم باشم که اگه تنهام هنوز هم خدا است و هنوزم خود خدا کنارم است و وجود دارد و هوامو داره و اینا همش یه نشانه است که ناشکری نکنم و صبور باشم که در پی هر سختی آسایش و آرامشی هم است.


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.