ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یادی از خیام
.: 1389/10/10 :.

می  خوردن  و گرد نیکوان گردیدن 
بـه   زانکـه   بزرق  زاهدی  ورزیدن 
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود 
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن 

برخیز  ز  خواب  تا شرابی بـخوریم 
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم 
کاین  چرخ ستیزه روی ناگه روزی 
چندان  ندهد زمان که آبی بخوریم 


حکیم عمر خیام


همیشه نمیشه حافظ و سعدی و شاهنامه خواند به نظرم باید هر روز یه رباعی از خیام را خواند تا بفهمیم کجای جهان هستی قرار داریم.


خیال نقش تو
.: 1389/10/01 :.


خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم          
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم          
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره​ها که فشاندم          
ز لعل باده فروشت چه عشوه​ها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی          
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری          
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه          
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی          
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ          
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


حضرت حافظ



امسال برخلاف همیشه که خودم فال حافظ می گرفتم یکی از دوستان برام فال حافظ گرفت. خودش میگه که همیشه درست از آب در میاد و منم به حرفش ایمان دارم. حس خوبی داره این غزل. از جنس غزلهایی است که خوب میشه دوستش داشت. فقط همین


جای تو خالی
.: 1389/08/22 :.



بعد از مدتها بالاخره فرصتی دست داد تا با ارس باهم باشیم و یه شب نشینی باحال با همدیگه داشته باشیم و ترانه بگیم و بخونیم و ساز بزنیم و یه حال اساسی ببریم.

من یه بیتی نوشته بودم که زمزمه لبم بود و ارس هم یه ترانه ای رو شروع کرد و با هم نشستیم و یه ترانه ساختیم و زدیم و خوندیم و ارس هم از دادن ترانه به خواننده خودداری کرد و پیش خودمون نگهش داشتیم تا شاید یه زمونی من بخونمش. این "جای تو خالی" از اون شعرهایی هست که خیلی دوسش دارم. یه لحظه های خوبی توش داره که من دوسش دارم. شاید اگه خودم میخواستم بنویسم بهتر از این نمیشد. تازه دیوونگی های ارس رو هم خیلی دوس دارم. ارس واقعا پسر دوست داشتنی است اما حیف که زیاد اهل اینترنت و این حرفا نیست... تازه یه طنز خوبی هم داره که من دوسش دارم. تو این ترانه هم یه لحظه های نابی از آهنگهایی که باهم دوست داشتیم رو آوردیم. بخصوص که نقطه مشترک هر دومون "سللر آپاردی سارانی" بود.

ارس یادت میاد چقد با "اگر مانده بودی" حال کردیم و زیر زیرکی اشک ریختیم؟

 

جای تو خالی

 

وقتی که شب رو تنم دس می کشه

خوابِ تو، رو چشام قفس می کشه

تو رقص واژه های غریب آشنا

لبام با اسم تو نفس می کشه

 

تو ریتم تند گیتار کولیا

می میرم مث یه آکورد تنها

تو هنوز یه آرپژ دلنشینی

رو تن این گیتار دل سیا

 

"تو جمعه های من جای تو خالیست

نفسهایم از هوای تو خالیست"1

مرا بخاطر بسپار که بدون

ایل مغان از سارای تو خالیست

 

جای تو خالی، اگه مونده بودی

این شعرُ جای من سوزونده بودی

تو رو به بوسه نگام می بردم

اگه مستی منو خونده بودی

 

یه عمری با خیالت مستی کردم

نیستی ببین چه با هستی کردم

خیالمو خواب ترانه کردم

باز توبه شکستم و مستی کردم

 

ارس آزادی

 

1.     این بیت کار منه داشتم خودم رو برای یه ترانه عاشقانه ناب آماده می کردم که ارس این بیت رو اینطوری کرد. دوسش دارم.

راستی این عکس بالایی هم شاهکار خودم است.

 

 


سه سال بی قیصر
.: 1389/08/07 :.


 

سبزترین فصل

ز جاده­ های خطر بوی یال می­ آید

کسی از آن سوی مرز محال می­آ ید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟

دوباره بوی صدای بلال می­ آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت

صدای مبهم برخورد بال می­ آید

مپرس از دل خود «لاله ها چرا رفتند»

که بوی کافری از این سوال می ­آید

بیا و راست بگو؟ چیست مذهبت ای عشق

که خون لاله به چشمت حلال می­ آید

به لحظه لحظه­ ی این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می­ آید

زنده یاد قیصر امین­ پور

امسال سومین سال بدون قیصر است. چقدر زود این سه سال گذشت. چه خوب که «روزهای سرخ» را ندید اما مطمئم که به همان روزهایی که قسم دادی «سبزترین فصل سال» هم خواهد رسید. شاعرا هیچوقت دروغ نمی­گویند.

صبح هشتم آبان 86، اصلا صبح خوبی نبود. کاش هیچوقت زیرنویس شبکه خبر نمی­نوشت «قیصر امین­پور درگذشت»

روحش شاد و یادش گرامی باد همیشه ایام


yoruldum
.: 1389/07/18 :.

 

 

Yoruldum

خسته شدم

 

Bu hayatın yokuşunu tırnaklarımda kazıdım

سختی های زندگی را با ناخن هایم کندم

 

Geçen yıllar yordu beni dönüp de hiç bakmadım

 سالهایی که گذراندم منو خسته کردحتی برنگشتم که نگاهشون کنم

 

Dostlarımı sevdiğimi hayatımda satmadım

دوستانم و کسی را که دوست داشتم در عمرم هرگز نفروختم

 

Yoruldum yoruldum yoruldum artık

خسته شدم خسته شدم دیگه خسته شدم

 

Çok karınca göِrdüm ama üzerine hiç basmadım

مورچه های زیادی دیدم اما هرگز لهشون نکردم

 

Namusumu Şerefimi beş paraya hiç satmadım

 ناموس وشرفم را به پنج قرون پول هرگز نفروختم

 

Allahımdan başkasına Allah diye tapmadım

کسی رو مثل خدای خودم پیدا نکردم

 

Yoruldum yoruldum yoruldaum artık

خسته شدم خسته شدم دیگه خسته شدم

 

Yoruldum yalanlardan yoruldum sevdalardan

خسته شدم از دروغها از عشقها

 

İki yüzlü Nankörlereden (Namertlerdan) yoruldum

از مردم دورو و نمک نشناس ( نامرد) خسته شدم

 

Çok insan gördüm üstünde elbisesi yok

انسانهای زیادی دیدم که لباس ندارند

 

Çok elbise Gördüm içinde insan yok

و لباسهای زیادی دیدم که درونش انسان نبود

 

İnsanların dost veya düşman Olduklarını nerden bilesin ha

دوست یا دشمن بودن آدمهارو از کجا میفهمی؟

 

İnsanların alınlarında kahpe mi yazılı Ki kahpe olduklarını bilesin ha

 آیا بدی در سرنوشت آدمها نوشته شده که تو بدی اونهارو بفهمی؟

 

Ezilmişten yana oldum sen solcusun dediler

 از زشتی ها و بدیها به دور ماندم، گفتند تو خرابکار هستی

 

Ülkemi çok Sevdim diye sen sağcısın dediler

با اینکه به مملکتم عشق می ورزیدم، گفتند تو خائن هستی

 

Namaz kıldım, oruç tuttum Sen yobazsın dediler

نماز خوندم ، روزه گرفتم گفتند تو کافری

 

Yoruldum yoruldum yoruldum artık

 خسته شدم خسته شدم، دیگه خسته شدم


ماهسون رو از جنس دیگه ای دوست دارم. اکثر آهنگاش دارای مضامین انسانی و اجتماعی هستند.این ترانه اش رو خیلی وقت بود که دیگه نشنیده بودم تا اینکه دوباره یه جایی دیشب کم آوردم و این واژه  Yoruldum بر لبم جاری شد.

این آهنگ رو برای دانلود دوستان هم اینجا قرار دادم.

این روزها ترانه های ترکی لذت خاصی برام دارند. اما توصیه من به همه دوستان اینه حتما احمد کایا و باریش مانجو و الاخصوص Rafet El Roman رو از یادتون نره.

ماهسون و ابرو و تارکان و سردار رو متاسفانه در سایه دوستان خز شده و کاراشون هم قدیمی شده البته من به شخصه کارهای جدید ترکی رو دوست ندارم بیشترشون مثل حدیثه کاراشون شبیه همین موسیقی ترنسهای خودمون شده که بنیامین و محسن یگانه اجرا میکنند شده است.


باران شهریار
.: 1389/06/27 :.



این غزل زیبا را در سالگرد درگذشت شاعر (میخواستم یه لقب دیگه ای هم بدم اما دیدم فقط لیاقت اسم شاعر همین جاست) محمد حسین شهریار را تقدیم به باران کوثری میکنم که این روزها به یک باره بذر امید را دوباره آب داد و تقدیم به رخشان بنی اعتمادی که اینگونه هنرمند بودن را به هنربندان یادآوری کرد:


قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد از نـــداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس

جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی اســـــت
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس

تو کز چشـم و دل مــردم گریزانی چه میـــدانی
حدیث اشــک و آه من برو از باد و باران پرس

جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
بــرو تاریـخ این دیر کهن از یـــادگـــاران پرس

سـلامــت آنسـوی قافســت و آزادی در آن وادی
شان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس

به چشم مدعی جانان جمال خویــش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس


استاد شهریار


باران جان، رخشان عزیز وقتی که نمیشود نوشت وقتی که نمیشود خواند از شما سپاسگزارم که هنوز یادآوری کردید که امید یعنی چه.

همیشه سبز و سرفراز باشید


یاور همیشه مومن
.: 1389/05/04 :.

 ای به داد من رسیده
 تو روزای خود شکستن
 ای چراغ مهربونی
 تو شبای وحشت من
 ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
 تو منو از شب گرفتی
 تو منو دادی به خورشید
 اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
 برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
 ناجی عاطفه ی من
 شعرم از تو جون گرفته
 رگ خشک بودن من
 از تن تو خون گرفته
 اگه مدیون تو باشم
 اگه از تو باشه جونم
 قدر اون لحظه نداره
 که منو دادی نشونم
 وقتی شب ، شب سفر بود
 توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
 واسه بردنم به ظلمت
 وقتی هر ثانیه ی شب
 تپش هراس من بود
 وقتی زخم خنجر دوست
 بهترین لباس من بود
 تو با دست مهربونی
 به تنم مرهم کشیدی
 برام از روشنی گفتی
 پرده ی شبو دریدی
 یاور همیشه مؤمن
 تو برو سفر سلامت
 غم من نخور که دوری
 برای من شده عادت
 ای طلوع اولین دوست
 ای رفیق آخر من
 به سلامت ، سفرت خوش
 ای یگانه یاور من
 مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
 اونور مرز شقایق
 پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
 تنها دست تو رفیق
 دست بی ریای من بود 


 ایرج جنتی عطائی


یکی از ماندگارترین ترانه های روزگار ماست. این چند روزه که کنسرت داریوش رو دیدم بدجوری این ترانه رو ورد زبونم کرده. این روزها دز داریوش خونم ناجور رفته بالا. بهتره برم و یه کم شهرام شب پره گوش کنم تا یه تعادل نسبی ایجاد بشه.


خب این روزا داشتم ترانه «اگه یه روز بری سفر» رو دوره میکردم و یه چند روزی از قیل و قال دنیا بی خبر بودم و کلی هم بهم خوش گذشت. این هفته هم که استثنا خیلی خوب شروع شده و خوب هم ادامه داره و از دیدن دوستان قدیمیم کلی خوشحال شدم.

آخر هفته هم با دو تا از دوستان عزیزم دیداری خواهم داشت که از همین الان برایش بیتابی میکنم.

تصمیم دارم از هفته آینده هم داستانهایی رو با تم طنز رو اینجا کار بکنم.

فعلا که «همه چی آرومه»




اجاق
.: 1389/04/24 :.


امروز 24 تیرماه شصتمین زاد روز تولد جناب اردلان سرفراز میباشد خیلی دوست داشتم که یک مطلب درست و حسابی در مورد ایشان و ترانه های ماندگارش بیاورم اما یکی از ترانه های ایشان را انتخاب کردم که تابحال کمتر کسی اینو شنیده است و اونم ترانه اجاق است که در پانوشت ترانه خودشون هم متنی به این ترانه اضافه کردند و دلیل سرایش این ترانه را گفته اند. امیدوارم که ایشان همیشه و  هر جا که هستند سبز و سرفراز باشند.



غریب و گُنگ و بی فریاد ، اُجاقی سرد و خاموشَم

 

نَفَسهام سرد و یخ بسته ، زمستون ِ تو آغوشَم

 

یه روز تو سینه ی ِ سَردم ، هزاران شعله بر پا بود

 

تَنم فانوس ِ شب سوز ِ شبای سرد ِ یلدا بود

 

*

 

یه شب بادی غریب اومد      

 تا صبح بارون به من بارید

 

نمی شد باورم اما                   

چشام خاموشیمُ می دید

 

من ُ خاموش می کرد بارون   

می بُرد خاکسترامُ باد

 

چشام در انتظارِ اشک           

لبام در حسرت ِ فریاد

 

*

 

حالا خالی تر از خالی           

اُجاقی سرد وخاموشم

 

نفسهام سرد و یخ بسته       

زمستون ِ تو آغوشم

 

اُجاقی خالی و خاموش          

مِثِ یه قلب ِ بی خونه

 

یکی با دست ِ آفتابیش         

تو رگهام خون می جوشونه

 

می دونم شعله وِر می شَم     

می سوزونم زمستونُ

 

می گیرم با سرانگشتم          

همه نبضای لرزونُ

 

می دونم شعله وِر می شَم     

می سوزونم زمستونُ

 

می گیرم با سرانگشتم          

همه نبضای لرزونُ                 

 

تهران – 1352

 

 

شعر و عشق به هنر ، انسان و آزادی را ، از تبرّکِ دست و دامانِ اولین آموزگارم – مادرم – دارم و عشق به آزاده شیرِ بسته به زنجیر – دکتر مصدق – را هم از او در جان دارم . مادرم تصویرش را از ترسِ گزمه ها در پستوی خانه و عشقش را در نهانخانه ی دل پنهان کرده بود . او از پدرش و برادر ارشدش – صادق سرفراز – که سرفرازی قبیله ی من از اوست ، آموخته بود و من هم از آموختم . زنده یاد – فتحعلی سرفراز – پدربزرگ من ، صاحب امتیاز روزنامه ی سیاسی ِ " گرداب" در استان فارس بود و فرزند ارشدش شادروان صادق سرفراز ، نویسنده و محقق بزرگی که تجسم عینیِ شرافتِ قلم تا آخرین نفس بود ، سردبیری ِ آن روزنامه را در زمان ِ زمامداری کوتاه دکتر مصدق به عهده داشت .آن بزرگواران هر دو از عاشقان مصدق بودند و پس از سرنگونی حکومت ملی مصدق به یاد دارم که مادرم روزنامه های توقیف شده ی " گرداب" را مخفی کرده بود .گویی که عشق مصدق در خانواده ی ما ارثی بود ، مادرم هم این عشق را از پدر به ارث برده بود . همانگونه که بارها گفته و می گویم ، هرگاه خانه از اغیار خالی می شد مادرم این بانوی بزرگوار و آزاده ، روزنامه های " گرداب" و "شورش" و اعلامیه های مخفی شده را از نهانگاه بیرون می آورد و ساعتها به خواندن و دوباره خواندن آنها می پرداخت . با حسرتی بر آنها دست می کشید و با دریغ نگاهشان می کرد . نام مصدق برایش همیشه مترادف با آزادی و میهن پرستی بود و هنوز هم هست . در بسیاری از آن لحظه ها تصویر آن اَبَرمرد را به من نشان می داد و می گفت : او را به حیله و خیانت خاموش کردند اما آتش ِ زیر خاکستر را هرگز نتوانستند ... دیر یا زود این اُجاق روشن خواهد شد و آتش زیر خاکستر دوباره زبانه خواهد کشید . گفته هایش در ذهن من نقش می بست و تا سال 1348-49 فکر آن اجاق با من بود تا سرانجام این شعر را بر اساس همان نظر و همان فکر سرودم . شماعی زاده هم انصافا آهنگی مناسب برای آن نوشت که بعد از دردسرهای فراوان با اداره ی نگارش ساواک به گونه ای که مورد نظر من بود اجرایش کرد . این ترانه در حقیقت ادای دین ِ من به مادرم و تمام آدمهایی است که از آنها در اینجا نام بردم و ادای دین من به رهبرِ ملی و سرزمینم است . اجاقی که هرگز خاموش نخواهد شد و آتش همیشه در آن شعله ور ، عشق به آزادی و آزادگی ِ مردانی چون مصدق ، امیر کبیر و ... است .

 

اردلان سرفراز


چشم تو
.: 1389/03/19 :.



«چشمانت  قبله گاهم بود

دستانت  جا نمازم بود

آهنگ خوش صدایت

همه راز و نیازم بود»

 

نشد دلم، حریف چشمات بشه

تو یه جنگ تن به تن اسیرت شد

تو گرگ و میش خاطرات سبزم

یاد تو  بود و بی هوا پیرت شد

 

چشم تو، شبُ از چشام ربود

ترانه ی خوش دلمو سرود

تو روزای سرد و زمستونیم

نگاهت، گرمی ترانه هام بود

 

توی باغ شب امیدُ می کاشتی

گلای آرزو رو  می شکفتی

تو هیاهوی گرگای شب زده

از بارون و مهتاب غزل می گفتی

 

مهراوه ات، مهموندار شبم بود

ترانه هاش هم آغوش لبم بود

با تو و این شب نشین ناگزیر

فقط حدیث تو، تاب و تبم بود

 

چشمت، تقدس پاک زئوسه

تو غربت ناتمومه این قفس

قابیل شبم، رو به خواب مرگه

دل سبزت رو بده دست ارس

 

«ارس آزادی»

 

دلم برای روزهای اول دانشگاه تنگ شده است. دلم برای چشمهای پاک بچه ها تنگ شده است. اون روزها به هر چهره ای نگاه می کردی سراسر امید بود و خوبی و پاکی. اما امروز چی؟ خستگی از چشمان همه می بارد.

دلم برای چشمان پاکی تنگ میشود که حرف می زدند و عاشق بودند. دلم برای چشمانی تنگ میشود که وقتی به آنها نگاه می کردی از شرم سرشان را پائین می انداختند و حجب و حیایشان مثال زدنی بود.

نمیدونم چرا این روزها همه چشمها یه رنگ دیگه شدند فکر میکنم مقصرش این لنزهای چینی رنگ و وارنگ هستند که نقاب چشمها شدند.

چشم پسرا همش در حال وول خوردن هستند و چشم دخترا هم پشت عینکهای دودی به تاریکی عادت کرده اند.

یه عکس و یه ترانه همه بهونه این نوشتنهاست. من هنوز دنبال همون چشمها هستم. این روزها هم چشمها هم بازیگران خوبی شدند. یه زمونی می گفتند چشما دروغ نمیگن اما انگار اونا هم یاد گرفتن که زل بزنن تو چشم بقیه و دروغ بگویند.

خبری از اون چشمهای پاک و عاشق نیست. چشمای سیاه و عسلی و آبی و خرمائی و سبز همه مصنوعی شده اند. ته خیلی از چشمها خالی شده است.


من خودم، چشمام از پشت یه قفس شیشه ای همه چیز رو می بینه و دلم میخواد یه روز آزاد و رها و تنها خودش بتونه همه چی رو ببینه و لذت ببره اما خب می دونم که فعلا این آرزو دست نیافتنی است.

 

یه دوست خوبی دارم که شعرهای خوبی می نویسد. این شعر «چشم تو» رو بیت اولش رو سالها پیش من برای یک نفر (همونی که اتفاقا چند روز پیش تو فیس بوک دیدمش) که برایم مقدس بود نوشتم و ارس عزیز در ادامه این ترانه زیبا رو نوشته است. ارس شاعر خوبی است و امیدوارم که مث من تنبلی نکند و بیشتر از اینا بنویسید و ازش قول گرفتم که شعرها و ترانه های خوبش رو اینجا برای استفاده دیگران بگذارم. ارس جان بابت این ترانه زیبات ازت ممنونم.


خونه باهار
.: 1389/03/14 :.


کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره 

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره 

بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا پنجره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده 

برگ درخت باغمون، زباله‌ ی سپور شده 

مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده 

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

کنار تنک ماهی ها، گربه روز نازش میکنن 

سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش میکنن 

آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن 

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

عمران صلاحی، تهران، ۲۶/۱۰/۴۸ 


چقدر این شعر رو دوست دارم، یه سال پیش هم همین ترانه رو اینجا نوشته بودم. تابستان 88 یه ملودی با گیتار زدم و می زدم زیر آواز عجب حال خوبی دارم با این ترانه. عمران همیشه خوب بوده است. تصمیم داشتم عکس بالای وبلاگ رو عوض کنم اما فعلا بنا به دلایلی منصرف شدم.


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.