Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
اندکی صبر، سحر نزدیک است
.: 1389/03/10 :.



شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

 

«سهراب سپهری»

 

 

انگار بعضی از شاعرها شعراشون رو واسه آینده گفتن و سهراب هم یکی از این شعراست. این روزها که نمیشه هر حرفی را زد چه خوب است که شاعرانی داشتیم که حرفهای دل ما رو زودتر از ما گفتند. این شعر رو قبلا با صدای اصفهانی شنیده بودم اما خیلی دوست دارم یه روزی داریوش یا فرهاد این شعر را می خوندند. فرهاد خدا بیامرز که دیگر نیست و چند صباحی هم سالگرد رفتنش است. اما چقدر دلم میخواد یه روزی داریوش عزیز این شعر را بخواند و لذت ببریم. این چند وقته بدجوری با شعر و کتاب و موسیقی دم خور شدم.


پی نوشت:

زیاد خوب نیستم اینو هم نوشتم که بگم هنوز هستم و زنده ام و نفسم برمیاد. دارم خفه میشم. چه خوبه که جایی است که بگی هنوز هستی. 

 


آینه
.: 1389/03/06 :.



می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم،
چشامو یه لحظه رو هم می‌ذارم،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورت‌ام ورش دارم!

می‌کشم دستم ‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من ‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببُر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!


اردلان سرفراز


اردلان سرفراز رو خیلی دوس دارم و این ترانه با صدای فرهاد یعنی نهایت دوست داشتن چقد دنیای این روزهای من شبیه این ترانه زیباست.



اهورا
.: 1389/01/23 :.
اهورا

بوی نفرت، عطر خیانت
به تن این شهر کرده عادت
گم شدن ترانه های سبز
تو این کوچه های بی طاقت

زنجیر غم و بند غربت
بوسه زده به دست شاعر
کبوتر سفید حرم
جون سپرده تو دست زائر

آهای شماها که عاشقین
بگین خونه تون کدوم وره
بوی خوش مریم تو شبا
با چلچله ها همسفره

 میخوام یه شب بیام خونه تون
تا که بهم بگین عشق کجاست
به کنار گلای مریم
بخونم که خدا همین جاست

میشه که یه شب خدا رو صدا کرد؟
یه دل آواز بخونیم و بخندیم
بی واهمه از صدای کلاغها
دل به دل ترانه ساز ببندیم؟

ای خدا چقدر غریبیم بخدا
به کی قسمت بدم آی خداجون
ما که غیر تو کسی رو نداریم
دیگه نذار دلامون بشه دلخون

به این شهر شب زده سری بزن
تو دل مردمش امیدُ بکار
نذار صبرمون جیره بندی بشه
رو لبامون غزل عشقُ بذار


 الهی که مرداب غم خشک بشه

یه کاری کن که همه دریایی شیم
ستاره های شیشه ای بشکنن
همخاک این خاک اهورائی شیم

«اکبر یارمحمدی»


حس خاصی به این ترانه دارم تو دو وزن مختلف نوشتم قرار بود از هم جدا باشند اما نتونستم جداشون کنم. اولین ترانه ام در سال جدید بود. قرار بود برای یک آهنگی ترانه بنویسم اما هر کاری کردم نشد تا اینکه امروز سر کار وسط هیاهوی این و اون ترانه متولد شد اولش می خواستم عاشقانه بنویسم اما انگار نمیتونم عاشقانه بنویسم.
یه مطلب طنز واسه وبلاگ نوشتم اما فعلا حال گذاشتن تو این رو ندارم شاید سر فرصت گذاشتم.
باور کنید به اینترنت دسترسی ندارم والا به همه دوستان سر می زدم. امیدوارم هر چی زودتر این اینترنت هم برام مهیا بشه تا بیشتر اینجا و تو وبلاگهای دوستان باشم. وبلاگ دوستان رو رو فلش سیو کرده میخونم.

غریبه
.: 1389/01/20 :.


غریبه


نمیشه ازتو دور باشم
وقتی که در کنارمی
نمیشه خزون بشم گر
چه تو هنوز بهارمی

خواستن تو یه معجزه
بود واسه همه وجودم
با خیال تو شب و روز
باز ترانه می سرودم

با هر کی بودم اسم تو
جاری بود رو لبای من
هر جا که بودم عکس تو
بود تو قاب چشمای من

بگذر که دیگه خنده هم
با لبام غریبه گشته
ببین با جوهر اشک رو
گونه هام غمو نوشته

نمیدونم کی به آخر
میرسه این غم سرنوشت
کی میخواد دوباره بگه
از اون چه بر سرم گذشت

غریبه ام با خودم و
با دنیای بی تو بودن
رفیق مرگم در غم و
عذاب بی تو سرودن


«اکبر یارمحمدی»


سالها پیش فکر کنم 83 بود که این ترانه رو نوشتم. یکی از مواردی که تو این چند ساله از همه پنهونش کردم همین حس ترانه سازیم است به دلیل اینکه چند وقتیه که آنگونه که عاشقانه باید بسرائم ترانه ای نمی نویسم. این ترانه رو خیلی دوس دارم. موقع گفتن این ترانه حس خوبی داشتم و جز اون ترانه هایی بود که براش مجوز هم گرفته بودم حتی تا ملودیش رو هم خودم ساخته بودم و با گیتار زده بودم و اتودش رو هم خودم خونده بودم اما سال 86 تصمیم گرفتم همشون رو پاک کنم و چیزی از اون ملودی و اتود نمونده است. اما این روزها فکر میکنم بهتر از اون موقعها می تونم بخونم و اجراش کنم. شاید دوباره که یه گیتار نو گرفتم و تو خونه خودم این کارها رو دوباره بازسازی کنم.

عصر جمعه ها چقدر دلگیره. مطلب قبلیم به خاطر یه عکسی بود که یه جایی دیدم و داغ دلم رو تازه کرده بود نوشته بودم و هیچ هدف سیاسی و این جور مسائل نداشتم.

یه ترانه در آخرین روزهای 88 نوشته بودم اما فعلا ترجیح میدم به حال و هوای 88 برگردم که کلا توش خیلی کم ترانه نوشتم شاید 5 تا هم نشد و خوشحالم که زود تموم شد.


مولای سبز پوش
.: 1388/11/15 :.

مولای سبز پوش ای اعتبار عشق

شاعر تر از بهار ، ای تک سوار عشق
در اشکریز باغ ، وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب در من به شب نشست
نام عزیز تو فریاد باغ بود
یاد تو در کسوف ، تنها چراغ بود
شب بی دریغ بود ، من تلخ و نا امید
تو می رسیدی و خورشید می رسید
وقتی پرنده ها دلتنگ می شدند ، دلتنگ می شدی
وقتی شکوفه ها بی رنگ می شدند ، بی رنگ می شدی
وقتی که عاشقی از عشق می سرود ، لبخند می شدی
وقتی ترانه ای از کوچه می گذشت ، خرسند می شدی
اعجاز تو به من جانی دوباره داد
مولای سبز پوش یادت به خیر باد
من مثل یک درخت ، تنها و سوگوار
در فصل برف و یخ ، مایوس از بهار
تو آمدی و باز ، پیدا شد آفتاب
شولای برفی ام ، شد قطره قطره آب
ای قصه گوی عشق
ای یار ، ای عزیز
ای آبروی عشق
اعجاز تو به من نامی دوباره داد
مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد
مولای عاطفه
هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام
جز با تو این چنین
با قلب خویش هم ، صادق نبوده ام
من مثل یک درخت
گل پوش می شوم
در بطن هر بهار
تا یک درخت سبز
از تو به یادگار
باشد در این دیار
مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد

ایرج جنتی عطایی

بعضی از ترانه ها توضیح و شرح ندارند این ترانه ایرج جنتی عطایی عزیز نیز همین گونه فقط باید خواند و لذت برد.

شاید چند روزی نباشم. مشغله کاریم خیلی زیاده و نمیتونم به وبلاگ برسم اما به دوستان سر خواهم زد.


شکایت ...
.: 1388/11/13 :.


کسی از روزگارم خبر نداره

نمیدونم دارم با کی لج میکنم
کجائی تو که خیلی ادعات میشد
ببین راهمو از همه کج میکنم


تو کار خودم و سرنوشت موندم
دیگه نه راه پیش دارم نه راه پس
دل شکسته مو میدم دست گیتار
به خدا شکوه میکنم از این قفس


به چی دلخوش بشم تو این بی بهاری
تو این روزای تن سوزی و آتش بار
ای خدا چقدر غریبی تو این روزا
سرخی لاله مونده رو تن رگبار


رو به قبله ی یاس نماز می گذارم
به سجاده خاکت در سجده ی خونم
ای خدا تا کی غریبی و جدائی
این ترانه ی سرخُ تا کی بخونم 

.

.

.


خیلی وقته که دست به ترانه نبرده بودم بیشتر دارم رو داستان کار میکنم البته با اوضاع کاری و فکر پریشانی که دارم همین که بنویسم کار بزرگی انجام میدم.

این نیمچه ترانه ای که می بینید قرار بود اولش عاشقانه بنویسم برای دل خودم اما نمیدونم چرا نمیتونم عاشقانه بنویسم و هر چیزی که می نویسم آخرش به شب و ستاره و جدائی ختم میشه. سعی میکنم زبان نیشدارم رو در ترانه بیش از اینها وارد کنم.

دو سه شب بود که گرفتار این واژه ها بودم شاید ادامه اش دادم اما بالاخره بعد از مدتها تونستم ریتم و وزن رو پیدا کنم.

با دوس آهنگسازی صحبت میکردم که چرا اینطوری شدیم و هر دوتامون فقط داشتیم به هم دلداری می دادیم که این فصل هم تموم میشه و امیدوار میشویم. دوباره باز هم دوباره شروع می کنیم. اما واقعیتش دلم برای ساز زدن خیلی تنگ شده است.

دروغ چرا دلم برای روزهایی تنگ میشه که هنوز بزرگ نشده بودیم. میگفتیم و میخندیدیم و سرخوش بودیم الان که به دور و برم نگاه میکنم می بینم اکثر دوستانم رفتن سراغ زندگی خودشون و ازدواج کردن و دارن بابا و مامان میشن  و من هنوز دارم واسه خودم می چرخم و با خودم دعوا دارم. بهرحال خوبه. هنوز چیزهایی مهمتر هم وجود داره که با دیدن رفقا به حالشون حسرت نخورم.

اما چقدر خوبه که خدا این روزها کنارمه و با احساس تر از گذشته حسش میکنم. وای چقدر مشتاق لحظه های نماز خوندن و شبا هستم.

چقدر زود دلتنگ نیمه شب میشم تا قرار آیة الکرسی زودتر برسه. چقدر این روزها با همگی خستگیم با این دوپینگها خوش میگذره.

میدونم که روزهای بهتری برام در انتظاره و هر روز که میگذره بیشتر وجودش را در خودم احساس میکنم.

گفته بودم که حضرت عشق لطف عجیبی بهم داره و اینو دارم با تمام وجودم احساس میکنم.


پی نوشت: عکس اصلا تزئینی نیست. گفتم که یادتون باشه.


لالایی
.: 1388/10/28 :.
لالا ... لای لای ... گل پونه
بابات رفته نگیر بونه
 ستاره های می گن فردا
با یه خورشید می آد خونه
از تاریکی نمی ترسید
تو شب رفته پی خورشید
 برامون داره می آره
یه کوله بار نور امید
 ببین از تیرگی شب
چه خورشیدی زده جوونه
زیر خاکسترای سرد
چه آتیش ها که پنهونه
او مرغ حق رو شاخه ها
 داره واسه تو می خونه
از اون روزن نظر بنداز
 توی باغچه پر از خونه
 ببین این لاله های ما
چه داغی تو دلاشونه
 ولی با این همه روشون
 چه خندون و چه گلگونه

رسول نجفیان


این روزها هوس لالایی کرده بودم میخواستم للایی بنویسم اما نشد ولی رسول نجفیان چه خوب این لالایی رو نوشته. آخ که چقدر این ترانه رو دوس دارم این ترانه رو رسول نجفیان در کاست کوچه پس کوچه اش اجرا کرده است.

خب این روزها زبان ترانه بهترین زبان برای گفتن نگفتنی هاست.



شبهای گلوبندک «رسول نجفیان»
.: 1388/10/18 :.



شبهای گلوبندک چه ناتمومه

همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق
خستگی کارو از تن می رونه
گپ زدنای تلخ با کل محمد
از بی وفایی دوره زمونه
آه غم مشتی تو دود سیگار
از اون ته های دل به آسمونه
شهرا می شه آباد با دستای ما
چه جاده ها می سازیم چه قدرا خونه
نصیب مون اما از این همه هیچ
نه خونه ای داریم و نه آشیونه
غریب و تو غربت دور از ولایت
شعریه که صادق همش می خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
از دوری شون پنهون اشکها روونه
به زیر لب پرسید یکی با حسرت
از ماها چی بعدها می خواد بمونه
جواب دادش یاور کی گفته دنیا
به کام ما این جور تلخ باید بمونه
این شبای سرد چله بزرگه
با همه یلداییش باز بی دوومه
شبهای گلوبندک چه ناتمومه
همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق

خستگی کار رو از تن می رونه


رسول نجفیان



نمیدونم زیر آسمون شهر یادتون است یا نه؟خشایار مستوفی که یادتون است؟ زیر لبش همیشه این ترانه رو زمزمه می کرد. الان چند وقتیه که این ترانه رو زیر لب زمزمه میکنم به نظرم یکی از آهنگهایی است که خیلی مظلوم واقع شده است و بیشتر از اینها می توانست مورد توجه قرار بگیره ترانه ها و آهنگهای رسول نجفیان ساده و بی غل و غش هستند و اینا رو خیلی دوس دارم. این ترانه کلی حرف داره امید و انرژی توش موج میزنه.

برای دانلود این ترانه به این صفحه برید (+)

هر از چند گاهی با بعضی از آهنگهای نایاب اینجا میام البته این سایتی که ازش برای آپلود استفاده میکنم امکان پخش در وبلاگ رو هم میده به شرطی که رو سیستمتون فلش پلیر نصب شده باشه.



تنها تو می مانی «قیصر امین پور»
.: 1388/10/17 :.


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد


قیصر امین پور


خیلی وقت بود که دلتنگ قیصر بودم و امروز مجموعه اشعارش رو که دوست نازنینی بهم هدیه داده بود رو باز کردم و برای اولین بار به قیصر تفال زدم و این غزل زیباش اومد. حس خوبی باهاش دارم با اینکه این روزها مشغله ام زیاده اما این شعر خیلی حال داد و انرژی زیادی بهم داد. قیصرجان ممنون که همیشه عالی بودی.


سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
.: 1388/10/12 :.

روح بابک در تو
در من هست
 مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
 سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش
 دشمن
 گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
 از جغد شود پاک و
گلستان گردد


زنده یاد خسرو گلسرخی


پ.ن: عجب حکایتی دارد سرزمین من. سرزمینی که هنوز مردمانش را نشناخته ام. مردمانی که هنوز حیرت را به زانو در می آورند.

نمیدانم اگر قیصر هم زنده بود اینگونه می سرود. گلسرخی جلوتر از زمانش سروده است باید دوباره قیصر بخوانم شاید قیصر هم سروده است شعری از جنس زمان

آری این روزها همه جا سرخ است از کربلای شصت تا ایران 1388. این سرخی مبارک باید. که پرچم ثارالله برافراشته و سرخ است به قامت تاریخ.


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.