
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
«سهراب سپهری»
انگار بعضی از شاعرها شعراشون رو واسه آینده گفتن و سهراب
هم یکی از این شعراست. این روزها که نمیشه هر حرفی را زد چه خوب است که شاعرانی
داشتیم که حرفهای دل ما رو زودتر از ما گفتند. این شعر رو قبلا با صدای اصفهانی
شنیده بودم اما خیلی دوست دارم یه روزی داریوش یا فرهاد این شعر را می خوندند.
فرهاد خدا بیامرز که دیگر نیست و چند صباحی هم سالگرد رفتنش است. اما چقدر دلم
میخواد یه روزی داریوش عزیز این شعر را بخواند و لذت ببریم. این چند وقته بدجوری
با شعر و کتاب و موسیقی دم خور شدم.
پی نوشت:
زیاد خوب نیستم اینو هم نوشتم که بگم هنوز هستم و زنده ام و نفسم برمیاد. دارم خفه میشم. چه خوبه که جایی است که بگی هنوز هستی.




.jpg)





