سریال پلیسی شرلوک هلمز سریال پلیسی شرلوک هلمز
بیش از ۴۰ قسمت | دوبله فارسی
برای اولین بار |16DVD فقط 16500 تومان
ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
به خاطر بسپار
.: چهارشنبه 22 مهر ماه سال 1388 :.
 




به خاطر بسپار


اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم
که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم


مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط
درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط

حقیقت مرا ببین در این زمانه ی غلط


خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم
خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم منم


مرا که پشت پا زدم به راه و رسم روزگار
اگر که عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار


در آستانه ی سفر پشت نگاه بدرقه
گریه نکن نگاه کن مرا به خاطر بسپار


سر همان کوچه ی سبز که می رسد به انتظار

من ایستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار



این ترانه امید یکی از بهترین ترانه هایی است که اجرا کرده است شاید چون شاعرش اردلان سرفراز است. با اینکه خود اردلان سرفراز از اجرای ناقص ترانه اش رضایت ندارد اما من نیز همین اجرا رو خیلی دوست دارم.البته نام ترانه در آلبوم سربلند امید به «به خاطر بسپار» تغییر کرده است.

بالا ترانه اجرا شده توسط امید است و در این پائین نیز ترانه کامل را گذاشتم یکی از آرزوهایم اجرای این ترانه زیبا است که میدونم روزی به این آرزوی خواهم رسید.

این ترانه را دوس دارم  چون خیلی زود از خاطرات فراموش میشوم. تو هم مرا بخاطر نسپار ما به فراموش شدن عادت کردیم.



مرا به خاطر بسپار


در آستانه ی سفر٬ در ایستگاه بدرقه

آن سوی بغض پنجره ٬ پشت نگاه بدرقه

 

وقتی که قاب می شوم پشت دریچه ی;قطار

گریه نکن٬ نگاه کن٬ مرا به خاطر بسپار

 

خوب مرا نگاه کن ٬ تو ای تمام دیدنم

خوبم اگر یا که بدم ٬ دروغ نیستم منم

 

اگر که دلسوخته ای با تو غریبه نیستم

که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

 

مرا به خاطر بسپار ٬ با همه ی سادگی ام

صراحت دست و دلم ٬ شکوه افتادگی ام

 

مرا به خاطر بسپار ٬ لحظه به لحظه خط به خط

درستی مرا ببین ٬ در این زمانه ی;غلط

 

مرگ حریف عشق نیست ٬ مرا نمی برد سفر

همیشه از تو زنده ام ٬ به یاد من باشی اگر

 

به یاد من باشی اگر ٬ تو را چراغ می شوم

از تو جوانه می زنم ٬ همیشه باغ می شوم

 

به ساز کهنه ی زمین ٬ زخمه که می زند بهار

در همه ی ترانه ها ٬ ترانه های بی قرار

 

سر همان کوچه ی سبز ٬ زیر درخت انتظار

من ایستاده ام هنوز ٬ مرا به خاطر بسپار

 

از تو نمی شوم جدا ٬ سفر نمی برد مرا

به حکم این ترانه ها ٬ مرگ ندارد عشق ما

 

اگر که عاشقی و یار ٬ مرا به خاطر بسپار

مرا که پشت پا زدم ٬ به راه و رسم روزگار

 

مرا به خاطر بسپار ٬ با همه ی سادگی ام

که از تو می ماند و بس ٬ قصه ی دلدادگی ام

 

در همه جای هر زمان ٬ در همه جای این زمین

همیشه و هنوز را ٬ من ایستاده ام ببین

 

جاده ای از آینه ها ٬ به این مسافر بسپار

خاک در خانه ی دوست ٬ به چشم زائر بسپار


«اردلان سرفراز»


یک با یک برابر نیست
.: چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388 :.

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی‏ها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه‏ای دیگر جوانان را ورق میزد
برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی‏پایان
تساوی‏های جبری را نشان میداد
با خطی خوانا، بروی تخته‏ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید برخیزد…
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‏ ها ناگه به یکسو خیره گشت
و معلم مات برجا ماند
و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز هم یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوال سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره‏گون چو قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم، یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت‏خواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین‏ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‏ها در جزوه‏ های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست…

زنده یاد خسرو گلسرخی


امسال بعضی از دوستان پائیز رو بهم تبریک گفتن اما دیدم امسال دل و دماغش رو ندارم که به یاد پائیز باشم.دیدم واسه این حال خرابم این شعر زنده یاد گلسرخی بیشتر می چسبد.

این روزها خدا در نزدیکم است و احساسش میکنم. به زودی با یکی دو مطلب جالب همگی رو غافلگیر خواهم کرد.


تنهائی
.: دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1388 :.

 قرار بود این نوشته رو یک ماه پیش اینجا قرار بدهم در همین صفحه چرکنویس بلاگ اسکای ذخیره اش کرده بودم تا به موقع اینجا قرار دهم. اما دلم نمیومد زودتر این کار رو بکنم تا اینکه این روزها که خونه به دوش و چمدان به دستم دیدم بهترین فرصت است تا چند صباحی که نیستم (البته بشنوید و باور نکنید هر جا باشم اولین چیزی که میتونم خوب پیدا کنم اینترنت است) این بهترین بهونه برای بودن است. این روزها روزهای جالبی دارم از طرفی از خیلی چیزها دل کندم. از رفاقتها و دلبستگی های گذشته، از بهانه دوست داشتن جدیدم، از شیطنتهای خاص خودم اما از یک چیزی هنوز دل نکندم و آن هم بودن خودم و غرورم است. همین دو روز پیش کسی برام نامه ای داد که دگرگونم کرد و دیدم که چقدر برای بزرگ شدن راه دارم. خوشحالم زود بیدار شدم اما نمیدانم چرا میخواستم کسی دیگری را در حساب بچگیام آلوده کنم و خوشحالم که هنوز چنین نشده است. این روزها عزیز شده بودم اما دیدم که نباید بشه. پس تا اطلاع ثانوی این هم قدغن.

 

نمیدونم چرا بعد از مدتها رو به ترانه آوردم و فکر نمیکردم وضعم اینقدر خراب باشه، اعتراف میکنم اون جوون پر شر و شور قبلی نیستم خیلی سخت گیر شدم راحت مثل گذشته نمینویسم این یه تیکه را ده بار خوندم با گیتار زدم و باز خوندم تا ایراداتش رو پیدا کنم نمیدونم چرا این ترانه تر و تازه رو خیلی بیشتر از بقیه ترانه هام دوس دارم شاید واسه خاطر این است که حکایت خودم است. تو این ترانه مخاطب خودم بودم رو به آئینه وایستاده بودم و یکی رو دیدم فکر کردم خیلی آشناست سالهاست که دیدمش اما نمیشناختمش دارم یواش یواش می شناسمش یه پسر بچه شیطون که هر سال  بزرگتر میشه باز بچه تر میشه نمیخواد قبول کنه که بزرگ شده باید به فکر مسئولیت باشه هنوز نمیخواد باور کنه دیگه یه پسر بچه پنج شش ساله نیست که بخواد تو باغ و مزرعه شیطنت کنه آره من و این پسر بچه تنهائیم و داریم بهم عادت میکنیم ولی این پسر بچه خیلی دوست داشتنی است حداقل که من خیلی دوسش دارم بخصوص وقتی لج میکنه قیافه اش دیدنی میشه. «تنهائی» حکایت خودم است حکایت همیشه دیر رسیدنم هاست. به قول آقای علی حاتمی در سوته دلان «همیشه عمر دیر رسیدیم»


تنهایی
همیشه به خواستنت دویده ام
ولی به ندیدنت رسیده ام
تو بازی چرخ و فلک داغت رو
روی دوش زخمیم کشیده ام

میدونی سهم من از همه سوختن
یه دل سوخته بود به جرم لب دوختن
اما تو رفتی و خوشی به همرات
من موندم و این تنهایی شب شکن

وای، همیشه عمر دیر رسیده ام
واسه رهائی، اسیر رسیده ام
اسمتُ فریاد زدم ولی چه دور
ببین به نگات چه دیر رسیده ام

بذار بگم، آخر مصیبتم
واسه گریه روضه خونی ندارم
گوشه تنهایی و منِ خسته
واسه موندن دیگه جونی ندارم

ببین همیشه عمر دویده ام
ولی به نرسیدن رسیده ام
رو به همین قبله محمدی
 از خودِ عاشقم دل بریده ام
«اکبر یارمحمدی»


 

راستی جایی که قراره باشم شنیدم خیلی خوش آب و هواست دوست دارم زودتر مستقر شوم تا ببینم چه حالی دارد. 

راستی در مورد دانلودها هم عجله نکنید من تقریبا تمامی آلبومهای آقای زمان را آپلود کردم و فقط منتظرم تا سر فرصت برای دانلود در اختیار دوستان قرار دهم.



اگر چه ...
.: جمعه 13 شهریور ماه سال 1388 :.
اگر چه ...
اگر چه ...
ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگیِ امید
هر روز مرده ایم .

ما با چراغ کینه
شب را شناختیم
با اسبِ سرخِ حادثه
تا قلبِ بی تپشِ مرگ تاختیم .

ما تا شکفتنِ انسان
ما تا دمیدنِ فریاد
ما تا رسیدنِ خورشید
- زنده ایم .

باری ،
اگر چه ...
اگر چه ...

ایرج جنتی عطائی

اتفاق
.: جمعه 6 شهریور ماه سال 1388 :.

اتفاق


افتاد

آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد

 «قیصر امین پور»


وقتی خیلی از حرفها رو نمیتونی راحت بگی چه خوبه که زبان شعر هنوز است و شاعری که خوب گفته. آخ چقدر این روزها بی قیصر و عمران هستم دلم براشون تنگ شده است.


«کار دل» رو ببین
.: جمعه 30 مرداد ماه سال 1388 :.

کار دل

 

غزل بانوی شعرم باش

تو شب رخصت بهار

جدائی رو طلاق بده

به لحظه خوش دیدار

مریم پاک ترانه

تو سیاهی شب بودی

با نرگس چشم سیات

شبُ از چشام ربودی

هر کجا که خواستی با تو

جاده رو دلخسته کردم

تا چرخ فلک می گرده

به دور چشات می گردم

تق

تق

تق

لعنت به شانس بد ما

هر چی که بود همش خواب بود

بیدارم، نیستی کنارم

رویاهام نقشه بر آب بود

شب نشینی کارم شده

مستی دوای دردمه

یه گیتار شکسته،

هم آغوش تن سردمه

.

.

.

برو سجاده ات رو دوباره وا کن

رو به قبله محمدی بخون

به نماز عاشقی سر سودا کن

به شکران خالق مسجود بمون

بشنو  سخن حق ز بابا طاهر

از اون دل شیدای پاک و منتظر

«اگر دل دلبرو، دلبر کدومه؟

و گر دلبر دلو، دل را چه نومه؟

دل و دلبر به هم آمیته وینم،

نذونم دل که و دلبر کدومه!»

 

نمیدونم تا حالا چنین دیوانگی دیدید یا نه این ترانه کار ده روز پیش است. طرح یه فیلمنامه تو ذهنمه. دارم رو داستان و شخصیتهاش کار میکنم. هنوز گوشه ذهنم مشغوله از طرفی هم درگیر کارهای مطالعاتی هم شدم قسمتی از ذهنم رو درگیر موسیقی و ترانه کردم با دوستی آهنگساز قرار شده باهم کار کنیم. فعلا مشغول انتخاب اشعار هستم. شاید خودم هم دست به قلم بشم و بازم بنویسم. در ضمن تا اطلاع ثانوی آدرس شورای شعر و موسیقی رو گم کردم و هر جور که بخوام خواهم سرود.دیگه اون مجوز قبلی که از این دولت نیز گرفتم برایم اعتباری ندارد و نامه اش را پاره کردم.هنر نیازی به مجوز و اجازه کسی ندارد.

این ترانه رو خیلی دوس دارم یه جورایی تو هوا ولش کردم، اولش رو به نظر خودم خوب شروع کردم وسطاش یه نهیب زدم و آخرش رو کم آوردم به دست باباطاهر سپردم تا حالا چنین تجربه ای نکرده بودم.


باورم نمیشه
.: دوشنبه 19 مرداد ماه سال 1388 :.

نمیدونم چی بگم؟ این روزها روزهای جالبی برام نیستن. از ترانه دورم یه زمونی برای دلم این ترانه رو نوشتم نمیدونستم که قرار این ترانه برایم حادثه باشه. هیچی دیگه نمیگم فقط همین. هنوز خیلی چیزها رو باور نکردم و دلم نمیخواد هم باور کنم که دوباره باید ...

بی خیال بابا

این روزهای بی ترانه رو عشق است. راستی تا تمومش نکنم به فلک هم چیزی نخواهم گفت که نمیخوام عهد و پیمانی رو که با تو بستم رو چشم بزنه.


باورم نمیشه
باورم نمیشه تنهام گذاشتی
رفتی و تو هم شدی یه خاطره
به کی بگم که واسه برگشتنت
چشمام به این در دوخته، منتظره

مگه قرارمون به موندن نبود
تا قیامت به پای هم پیر بشیم؟
مگه نمی خواستی عاشق بمونیم
با همدیگه حریف تقدیر بشیم؟

مگه قرارمون به عاشقی نبود؟
پس چرا رازقی رو پرپر کردی؟
مگه قرارمون به جدائی بود؟
چرا دلت رو باهاش همسفر کردی؟

نگو نه، که قرارمون «نه» نبود
خودت خوب می دونی که کی عاشقه
بهونه گیر ترانه هام نباش
که چشمای تو به دروغ صادقه

باورم نمیشه سادگیم رو
از بس که عاشقی رو باور کردم
به کی بگم که گناهم همین بود
بین این همه، عاشقترین مَردم
 

«اکبر یارمحمدی»


نشونه
.: یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388 :.


انگار این مدت که زیادی چرت و پرت نوشتم بعضی از دوستان از دستم شاکی هستند خود چیکار کنم دست خودم نیست از یک طرف به این وبلاگ معتادم از طرفی هم قادر نیستم هر حرفی رو بزنم. امروز بعد از ظهر نصف و نیمه میخواستم یه چرتکی بزنم اما مگه گرما میذاره. تا اینکه کامپیوتر رو روشن کردم و یه کم فیلم ببینم که دیدم حالش رو ندارم مطابق چند وقت گذشته داشتم کاست آرامین رو گوش میدادم تا اینکه آهنگ دریایش رو چند بار رو تکرار گذاشتم که بهم خیلی حال داد نا خود آگاه این ترانه رو تایپ کردم اولش میخواستم پاکش کنم اما دیدم انگار زیادی بد از آب در نیومده است. حکایتش هم همین عکسی است که این بالا می بینید.

حکایت این حلقه برمی گرده به تابستون 81 اون سال بنا به دلایلی ما گوشهایمان به مدت چهار سال وحشتناک دراز شد البته در طول اون چهار گاه و بیگاه این گوشهایمان کار دستمان میداد یا کوتاه میشد یا بازم طبق روالش درازتر از قبل میشد تا اینکه در تابستان 85 این دندون لق رو با رعایت تمامی مسائل بهداشتی از بیخ و بن کندیم و راحت شدیم اما از اونجایی که من خیلی وقتها بعضی از کارها رو ناقص انجام میدم نتونستم اون حلقه رو از خودم دور کنم به جاش اون رو به یکی از رفقا دادم و عوض اون یکی دیگه واسه خودم خریدم تا همین چند وقت پیش این حلقه در بین دست چپ و راستم در حال گردش بودم تا اینکه چند وقت پیش از اون هم مثل بقیه چیزهایی که زیاد عادت میکنم دلزده شدم اون رو هم به یکی دیگه دادم و خودم این حلقه کت و کلفت رو گرفتم و یکراست هم تو دست چپم چپوندم از حدود یک ماه پیش تا حالا دقیقا به صد و سی و هفت جواب پس دادم که جریان این حلقه چیه؟! البته هنوز خودمم فلسفه وجودیش رو نمیدونم چیه ولی در همین حد میدونم که تو دقایقی که برای وضو یا نماز از دستم درش میارم حس میکنم یه چیزی رو گم کردم انگار یه عضوی از بدنم شده و اگه نباشه عصبی میشم.

این ترانه هم منظور خاصی نداشتم و اصلا هم مربوط به اون چهار سال نمیشه چون پرونده اون چهار سال خیلی وقته که تموم شده اما از اونجایی که میدونم که دوباره اجازه بدم گوشهام دراز بشن ممکنه همین ترانه بر سرم میاد اینو نوشتم تا یادم بمونه که مواظب باشم گوشم دیگه دراز نشه. (ولی در گوشی پیش خودمون باشه خریتی هم عجب عالمی داره درست مثل اون ضرب المثل معروفی است که میفرماید:«عشق تپه ای است که هر خری از آن بالا می رود» یا به قول دوست بزرگوارمان جناب آقای رضا صادقی:« عشق تو دوره ما والله سر و ته نداره/ چیز به این بی ارزشی چهچه و به به نداره») با این همه یه ترانه دیگه هم تو این مدت نوشتم که بیشتر گویای حالم است اما از اونجایی که نمیخوام بیشتر از ماتم زده باشم فعلا برای انتشارش دست نگه داشتم.

یادش بخیر شش سال پیش که شروع به وبلاگ نوشتن کردم اول شعرامو می ذاشتم و چه حس و حال خوبی داشت اما الان به دیگه تو هر چیزی عالم الدهر شدیم و تو هر سوراخی یه چوبی دراز می کنیم و شرم و حیا هم نمیکنیم.

راستی این آهنگ «دریا» ساخته سارا نجفی رو هم پائین گذاشتم و می تونین گوش بدین خیلی آهنگ زیبا و دلنشینی است.  

  

 

 

 

از دوستانی که از من انتظار دارند حرفهایی رو اینجا بزنم که خیلیا با اسم مستعار هم جراتش رو ندارند معذرت میخوام که نمیتوانم خواسته های بر حقتان را بر آورده کنم. اینجا خبرگزاری نیست تا خبررسانی کنم من زخمه رو دوس دارم شاید تحمل از دست دادن خیلیا رو داشته باشم اما با این بچه شش ساله ام خو گرفته ام و دوری و فراقش برام ناممکن است.

 

 

 

نشونه

 

دارم به این حلقه عادت میکنم

از تو می ترسم که طاقت میکنم

آخ که یه روزی قبله گاهم بودی

امروز رو به مرگ عبادت می کنم

 

لعنت به این دل بی کس و کارم

بی مروت می گفت هواتُ دارم

با تموم دلخوشی و این نشون

ببین که بی تو یه حلقه بر دارم

 

آره سهم من از دستات همینه

تن پوش آخرم خاک زمینه

تو چه ساده به رویاهام خندیدی

رفتی تا چشات اشکامو نبینه

 

به این نشونه بی تو عادت کردم

باز خونه کرده تو دستای سردم

تو هم مثل غریبه ها راهی شو

خیالی هم نیست من یه کوه دردم

 

این روزا زندون من ترانه اس

سهم تو یه آغوش عاشقانه اس

من زخمامو به گیتار عادت میدم

باور کن ندیدنت یه بهونه اس

«اکبر یارمحمدی»

 

 
  

بهشت
.: دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388 :.

بهشت


آدم به جرم خوردن گندم

                              با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است



عمران صلاحی


کمک کنیم هلش بدیم
.: سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388 :.

کمک کنین هلش بدیم  

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره 

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره 

بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا پنجره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده 

برگ درخت باغمون، زباله‌ ی سپور شده 

مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده 

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

کنار تنک ماهی ها، گربه روز نازش میکنن 

سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش میکنن 

آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن 

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

عمران صلاحی، تهران، ۲۶/۱۰/۴۸  



<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.