وقتی خیلی از حرفها رو نمیتونی راحت بگی چه خوبه که زبان شعر هنوز است و شاعری که خوب گفته. آخ چقدر این روزها بی قیصر و عمران هستم دلم براشون تنگ شده است.
«کار دل» رو ببین
.: 1388/05/30 :.
کار دل
غزل بانوی
شعرم باش
تو شب رخصت
بهار
جدائی رو
طلاق بده
به لحظه خوش
دیدار
مریم پاک
ترانه
تو سیاهی شب
بودی
با نرگس چشم
سیات
شبُ از چشام
ربودی
هر کجا که
خواستی با تو
جاده رو
دلخسته کردم
تا چرخ فلک
می گرده
به دور چشات
می گردم
تق
تق
تق
لعنت به شانس
بد ما
هر چی که بود
همش خواب بود
بیدارم،
نیستی کنارم
رویاهام نقشه
بر آب بود
شب نشینی
کارم شده
مستی دوای
دردمه
یه گیتار
شکسته،
هم آغوش تن
سردمه
.
.
.
برو سجاده ات
رو دوباره وا کن
رو به قبله
محمدی بخون
به نماز
عاشقی سر سودا کن
به شکران
خالق مسجود بمون
بشنوسخن حق ز بابا طاهر
از اون دل
شیدای پاک و منتظر
«اگر دل
دلبرو، دلبر کدومه؟
و گر دلبر
دلو، دل را چه نومه؟
دل و دلبر به
هم آمیته وینم،
نذونم دل که
و دلبر کدومه!»
نمیدونم تا
حالا چنین دیوانگی دیدید یا نه این ترانه کار ده روز پیش است. طرح یه فیلمنامه تو
ذهنمه. دارم رو داستان و شخصیتهاش کار میکنم. هنوز گوشه ذهنم مشغوله از طرفی هم
درگیر کارهای مطالعاتی هم شدم قسمتی از ذهنم رو درگیر موسیقی و ترانه کردم با
دوستی آهنگساز قرار شده باهم کار کنیم. فعلا مشغول انتخاب اشعار هستم. شاید خودم
هم دست به قلم بشم و بازم بنویسم. در ضمن تا اطلاع ثانوی آدرس شورای شعر و موسیقی
رو گم کردم و هر جور که بخوام خواهم سرود.دیگه اون مجوز قبلی که از این دولت نیز
گرفتم برایم اعتباری ندارد و نامه اش را پاره کردم.هنر نیازی به مجوز و اجازه کسی
ندارد.
این ترانه رو
خیلی دوس دارم یه جورایی تو هوا ولش کردم، اولش رو به نظر خودم خوب شروع کردم
وسطاش یه نهیب زدم و آخرش رو کم آوردم به دست باباطاهر سپردم تا حالا چنین تجربه
ای نکرده بودم.
باورم نمیشه
.: 1388/05/19 :.
نمیدونم چی بگم؟ این روزها روزهای جالبی برام نیستن. از ترانه دورم یه زمونی برای دلم این ترانه رو نوشتم نمیدونستم که قرار این ترانه برایم حادثه باشه. هیچی دیگه نمیگم فقط همین. هنوز خیلی چیزها رو باور نکردم و دلم نمیخواد هم باور کنم که دوباره باید ...
بی خیال بابا
این روزهای بی ترانه رو عشق است. راستی تا تمومش نکنم به فلک هم چیزی نخواهم گفت که نمیخوام عهد و پیمانی رو که با تو بستم رو چشم بزنه.
باورم نمیشه باورم نمیشه تنهام گذاشتی رفتی و تو هم شدی یه خاطره به کی بگم که واسه برگشتنت چشمام به این در دوخته، منتظره
مگه قرارمون به موندن نبود تا قیامت به پای هم پیر بشیم؟ مگه نمی خواستی عاشق بمونیم با همدیگه حریف تقدیر بشیم؟
مگه قرارمون به عاشقی نبود؟ پس چرا رازقی رو پرپر کردی؟ مگه قرارمون به جدائی بود؟ چرا دلت رو باهاش همسفر کردی؟
نگو نه، که قرارمون «نه» نبود خودت خوب می دونی که کی عاشقه بهونه گیر ترانه هام نباش که چشمای تو به دروغ صادقه
باورم نمیشه سادگیم رو از بس که عاشقی رو باور کردم به کی بگم که گناهم همین بود بین این همه، عاشقترین مَردم
«اکبر یارمحمدی»
نشونه
.: 1388/04/21 :.
انگار این مدت که زیادی چرت و پرت نوشتم بعضی از دوستان از دستم شاکی هستند خود چیکار کنم دست خودم نیست از یک طرف به این وبلاگ معتادم از طرفی هم قادر نیستم هر حرفی رو بزنم. امروز بعد از ظهر نصف و نیمه میخواستم یه چرتکی بزنم اما مگه گرما میذاره. تا اینکه کامپیوتر رو روشن کردم و یه کم فیلم ببینم که دیدم حالش رو ندارم مطابق چند وقت گذشته داشتم کاست آرامین رو گوش میدادم تا اینکه آهنگ دریایش رو چند بار رو تکرار گذاشتم که بهم خیلی حال داد نا خود آگاه این ترانه رو تایپ کردم اولش میخواستم پاکش کنم اما دیدم انگار زیادی بد از آب در نیومده است. حکایتش هم همین عکسی است که این بالا می بینید.
حکایت این حلقه برمی گرده به تابستون 81 اون سال بنا به دلایلی ما گوشهایمان به مدت چهار سال وحشتناک دراز شد البته در طول اون چهار گاه و بیگاه این گوشهایمان کار دستمان میداد یا کوتاه میشد یا بازم طبق روالش درازتر از قبل میشد تا اینکه در تابستان 85 این دندون لق رو با رعایت تمامی مسائل بهداشتی از بیخ و بن کندیم و راحت شدیم اما از اونجایی که من خیلی وقتها بعضی از کارها رو ناقص انجام میدم نتونستم اون حلقه رو از خودم دور کنم به جاش اون رو به یکی از رفقا دادم و عوض اون یکی دیگه واسه خودم خریدم تا همین چند وقت پیش این حلقه در بین دست چپ و راستم در حال گردش بودم تا اینکه چند وقت پیش از اون هم مثل بقیه چیزهایی که زیاد عادت میکنم دلزده شدم اون رو هم به یکی دیگه دادم و خودم این حلقه کت و کلفت رو گرفتم و یکراست هم تو دست چپم چپوندم از حدود یک ماه پیش تا حالا دقیقا به صد و سی و هفت جواب پس دادم که جریان این حلقه چیه؟! البته هنوز خودمم فلسفه وجودیش رو نمیدونم چیه ولی در همین حد میدونم که تو دقایقی که برای وضو یا نماز از دستم درش میارم حس میکنم یه چیزی رو گم کردم انگار یه عضوی از بدنم شده و اگه نباشه عصبی میشم.
این ترانه هم منظور خاصی نداشتم و اصلا هم مربوط به اون چهار سال نمیشه چون پرونده اون چهار سال خیلی وقته که تموم شده اما از اونجایی که میدونم که دوباره اجازه بدم گوشهام دراز بشن ممکنه همین ترانه بر سرم میاد اینو نوشتم تا یادم بمونه که مواظب باشم گوشم دیگه دراز نشه. (ولی در گوشی پیش خودمون باشه خریتی هم عجب عالمی داره درست مثل اون ضرب المثل معروفی است که میفرماید:«عشق تپه ای است که هر خری از آن بالا می رود» یا به قول دوست بزرگوارمان جناب آقای رضا صادقی:« عشق تو دوره ما والله سر و ته نداره/ چیز به این بی ارزشی چهچه و به به نداره») با این همه یه ترانه دیگه هم تو این مدت نوشتم که بیشتر گویای حالم است اما از اونجایی که نمیخوام بیشتر از ماتم زده باشم فعلا برای انتشارش دست نگه داشتم.
یادش بخیر شش سال پیش که شروع به وبلاگ نوشتن کردم اول شعرامو می ذاشتم و چه حس و حال خوبی داشت اما الان به دیگه تو هر چیزی عالم الدهر شدیم و تو هر سوراخی یه چوبی دراز می کنیم و شرم و حیا هم نمیکنیم.
راستی این آهنگ «دریا» ساخته سارا نجفی رو هم پائین گذاشتم و می تونین گوش بدین خیلی آهنگ زیبا و دلنشینی است.
از دوستانی که از من انتظار دارند حرفهایی رو اینجا بزنم که خیلیا با اسم مستعار هم جراتش رو ندارند معذرت میخوام که نمیتوانم خواسته های بر حقتان را بر آورده کنم. اینجا خبرگزاری نیست تا خبررسانی کنم من زخمه رو دوس دارم شاید تحمل از دست دادن خیلیا رو داشته باشم اما با این بچه شش ساله ام خو گرفته ام و دوری و فراقش برام ناممکن است.
نشونه
دارم به این حلقه عادت میکنم
از تو می ترسم که طاقت میکنم
آخ که یه روزی قبله گاهم بودی
امروز رو به مرگ عبادت می کنم
لعنت به این دل بی کس و کارم
بی مروت می گفت هواتُ دارم
با تموم دلخوشی و این نشون
ببین که بی تو یه حلقه بر دارم
آره سهم من از دستات همینه
تن پوش آخرم خاک زمینه
تو چه ساده به رویاهام خندیدی
رفتی تا چشات اشکامو نبینه
به این نشونه بی تو عادت کردم
باز خونه کرده تو دستای سردم
تو هم مثل غریبه ها راهی شو
خیالی هم نیست من یه کوه دردم
این روزا زندون من ترانه اس
سهم تو یه آغوش عاشقانه اس
من زخمامو به گیتار عادت میدم
باور کن ندیدنت یه بهونه اس
«اکبر یارمحمدی»
بهشت
.: 1388/02/28 :.
بهشت
آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است
عمران صلاحی
کمک کنیم هلش بدیم
.: 1388/02/22 :.
کمک کنین هلش بدیم
کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا پنجره
به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟
کنار تنک ماهی ها، گربه روز نازش میکنن
سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش میکنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟
عمران صلاحی، تهران، ۲۶/۱۰/۴۸
آرام
.: 1387/12/24 :.
این روزها درگیر شدم بدرقم هم درگیر شدم، این روزها به چهار
پنج ساعت خوابیدن بدجوری عادت کردم. اما در گیر و دار این دلمشغولی ها، یک موسیقی
زیبا و دلنشین آرامشم را بهم برگرداند. بخصوص که این روزها با بعضی از حقایق دور و
برم هنوز نتوانستم کنار بیایم و درگیر حرفهایی شدم که برایم خوشایند نبود. این روزها
«آرامین» گوش میدهم موسیقی که آهنگساز آن خانم سارا نجفی هنرمند جوان و پرآتیه
کشورمان است، آلبومی به غایت زیبا و دلنشین که شنیدن را به اکثر دوستان توصیه میکنم.
خیلی وقت بود که از ترانه دور بودم از دو هفته پیش که این «آرامین» را گوش
میدهم یک چیزهایی را زیر لب زمزمه میکردم تا اینکه امروز در حالی صبح زیر باران
داشتم سرکارم میرفتم ده دقیقهای کنار کشیدم و نصف این ترانه را نوشتم و آخر شب هم
یک چیزهایی به آن اضافه کردم هنوز معتقدم که کامل نیست جنس ترانه با کارهای قبلیم
فرق دارد در یک وزن و قالب دیگری است اما بدجوری با آن حال میکنم ترانهای از دل
کسی که عشق را خیلی ساده از دست نداده، خیلی وقته که عاشق شدن از یادم رفته، بی
تفاوتی غالب روحم شده و نسبت به افراد دور و برم خیلی بی احساس شدم. با شنیدن
«آرامین» حال غریبی پیدا کردم اما حیف که کسی نیست تا در این لحظهها شریکم باشد
شاید خدا هم دوست دارد که این لذت و تنهایی فقط مال خودم باشد و چقدر از این
خواستش خرسندم:
آرام
تو هجرت ترانههایم
امید آخرینم بودی
وقتی که شب به رویا رسید
خوابم را با نسیم سرودی
کی بهتر از تو، آرامم شد؟
تو سکوتم دریایی تر شد
کی عاشقتر از من، صبور شد؟
تو تنهائی، رویائی تر شد
خواب شب از تو ترانه شد
برای مندردانه شد
برای مرهم زخمهای دل من
ترانه ای غریبانه شد
در وسعت بی انتهای شب
ستاره را در من خواب کردی
چشمهای بی صبور مرا
به نگاهت بی تاب کردی
آبی ترین آرامشم را
در ساز تو جستجوگرم
فرصت بده تا دوباره باز
شکایت به زخمه ببرم
.
.
.
.
این ترانه ادامه خواهد داشت (اگر دوباره حس آرامین را داشته باشم)
شبانه
.: 1387/11/18 :.
بعضی از دوستان بهم گله میکنند که جو اینجا از اون جو قبلی خارج شده و از نکاتی حرف میزنی که از من بعید است، حق با دوستان است. یک زمانی بعضی از مسائل را زیادی جدی میگرفتم اما الان اینگونه نیستم.
یک زمانی به دلیل علاقه به یک فردی احساسم را ترانه میکردم و از غصههایم میگفتم ولی الان مسائل مهمتری در دور و بر وجود دارد که از احساس و دوست داشتن برایم مهمتر است، یک زمانی سر کلاسها مینوشتم و اینجا میگذاشتم اما این روزها در پی خستگی روزانه فرصت دوست داشتن را ندارم.
یک جای دنجی در کافه دانشجو پیدا کردم و خودم با قهوههای تلخش سرم را گرم میکنم. هدفون گوشی تلفنم را در گوشم مینهم و به چیزی فکر میکنم که حکایتش خودم هستم.به رفتنی فکر میکنم تا لحظه رفتن برای ماندن بجنگم.
یک روز گونل، روز دیگر داریوش، وقتی دیگر ابرو گوندش و احمد کایا و وقتی دگر اکبر گلپایگانی گوش میدهم و اگر بخواهم آرامش بگیرم صدای آبی حسین زمان همدم خلوتم میشود. به خندههای دختر و پسر جوان اهمیتی نمیدهم و هیچوقت حسرت نداشتن چنین لحظههایی را نمیخورم. چه آسان به این گذرگاه رسیدم.
همین هفته هم در همین کافه دفترچه یادداشتم را درآوردم و با خودنویس پارکرم این واژهها را پشت سر هم ردیف کردم. یک زمانی کسی مخاطب شعرهایم بود ولی الان اینگونه نیست و نمیدانم در ترانههایم چه کسی را خطاب قرار دهم.
شبانه
تو بغض شبونههام
ترانه رو لبام خشکید
تو زندون شب چشمات
اشک روی گونههام دوید
خونه خالی از ترانه
بی تو آوارهای ویران
به شب بگو سحرگاهان
وضو میسازم با باران
ببار بر من ای تو عاشق
تا خدا را از سر بگیرم
در این غربتسوزی حق
پای ذوالفقار بمیرم
اگر چه قصههام بی تو
یعنی تکرار و باز تکرار
ختم این آوازه خوان باش
در این شبای بی سوار
از دست شب میدزدمت
به خاطراتم مهمون باش
از غربت ترانههام
همسفر آسمون باش
خداحافظ شب زندونی
تو شاعر لحظههامی
سلام ای بغض رهایی
تو همنشین شبامی
پیک لبخندی
.: 1387/11/07 :.
ای بـــــــــــام بلــــــــــند آرزومندی زی مــــــــن بفرست پیــک لبخندی تو جان منی به جان تو ســـــــوگند خوردم، که چو جان، عزیز سوگندی بنواز مــــــــــــــرا به نــــــازِ پیمانی بربنــــــــــد مرا به بنــــــــد پیوندی
«دکتر علی شریعتی»
«آخر بازی» شعری از احمد شاملو
.: 1387/10/20 :.
عاشقان سرشکسته گذشتند شرمسار ترانههای بیهنگام خویش و کوچهها بیزمزمه ماند و صدای پا سربازان شکسته گذشتند خسته بر اسبان تشریح و لتههای بیرنگ غرور نگونسار بر نیزههایشان. تو را چه سود فخر به فلک فروختن هنگامی که هر غبار خاک تحقیر شده نفرینت میکند؟ تو را چه سود از باغ و درخت که با یاسها به داس سخن گفتهای؟ آنجا که قدم نهاده باشی گیاه از رستن تن میزند چرا که تو هرگز تقوای خاک و آب را باور نکردهای. فغان که سرگذشت ما سرود بیاعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه روسبیان باز میآمدند. باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد، که مادران سیاهپوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
توضیحات
حال من دریاب که من بیمار عشقم یا علی خسته ای درمانده ای در کار عشقم یا علی گوهر دل را به دستت می سپارم یا علی عاشق ناچیز و بی مقدار عشقم یا علی
پس چرا باید پناه از خویشتن برده اند دگر گر چه دست رد زنی بر سینه من یا علی صد هزاران التماسم باشد و ای وای من در شب قدرم اگر پاسخ نباشد یا علی