پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
برای زخمه عزیزم
.: دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386 :.

اصلا فکرش رو هم نمیکردم بعد از یه هفته سخت امروز اینجوری تموم بشه. شبش یه خواب خوب دیده بودم صبح هم تو اداره همینجوری شاد و شنگول بودم و نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته همش منتظر ساعت دو بودم که برسم به خونه و وارد جی میل بشم و ببینم خبری شده یا نه؟ تا اینکه نازنینم با یه ایمیل جواب تموم دلهره های خودم و دوستان دیگرم رو داده بود و نوشته بود که برو زخمه رو درست کن. خب اینم از زخمه.

با خودم یه قراری گذاشتم من حق ندارم اینجا رو حداقل از خودم دریغ کنم. اینجا رو هم از دست بدم دیگه جایی برای فریاد زدنم نمیمونه و باید خفه بشم راستی یادم رفت بگم که من واسه زخمه جشن تولد نگرفتم و اونم مصادف با تولدم بود که از بس حواسم پرت بود یادم رفت.

زخمه من سه ساله شد. عزیزم تولدت مبارک.

زخمه

زخمی تر از همیشه، خسته‌ی بودن خویشم

با دلی سرد و نا امید در دل آتیشم

 

تو بیا، بر ساز تنهائیام زخمه بزن

بیا و تکیه گاهی باش بر من خسته تن

 

به تردید با تو بودن بیت آخرم باش

به هجرت چشمام تو تنها همسفرم باش

 

شک نکن به احساسم، بی تو یه ناشناسم

بازم به دریای چشمات غرق التماسم

 

زخم دل با مرهم دستات شفا می گیره

هوای بی تو بودن رو بوسه‌هات می میره

 

زخمه های سازم به آهنگت جون می گیرن

به رقص گیسوات رگای من خون می گیرن

 

نازنینم، به ساز جدایی زخمه نزن

زخمه سازتم اگه تو باشی کنار من

 

اکبر یارمحمدی


منو بسپار
.: جمعه 3 فروردین ماه سال 1386 :.

سال جدید برام بد شروع نشده تا اینجا خوب بوده ولی حیف که عید رو تو شیفت بودم و کمتر تونستم به کسی تبریک بگم اما خدا پدر کسی رو که موبایل رو اختراع کرد بیامرزه که وحشتناک تو این چند روز به من حال داده و کسانی رو که نمی تونستم ببینم رو راحت درک کنم و برایشان تبریک بفرستم چقدر از شنیدن صدای گرم توکا نیستانی و حسین زمان و دکتر شهیدی خوشحال شدم و انرژی گرفتم.

راستی روز 29 اسفند گیتارم چهار ساله شد و من دقیقا براش تو اون روز یه ترانه نوشتم ولی نمیدونم چرا یه جوری شد و این ترانه رو عجیب دوس دارم.

این روزا شدیدا به دکتر شریعتی محتاجم و بدجوری با «دفترهای سبز» و «گفتگوهای تنهایی» حال می کنم.

موقع تحویل سال به زندگی می اندیشیدم به زندگی که شبیه تخته نرد هست هم تقدیر و هم تدبیر در اون دخیل هستند. هر چه تاس بریزی باید با عقل و منطق بازی کنی اگه اشتباه کنی دیگه تاس اونی رو که میخواد بهت نمیده. زندگی هم همین هست اگه اشتباه کنی دیگه به اون چیزی که میخوای نمیتونی برسی بلکه باید تلاش کنی با وضع موجودت بسازی تا به بهترش برسی.

تو نوشته آخر گفتم که بدجوری به 86 امیدوارم به دلیل اینکه دیگه قرار نیست لبریز غصه باشم با اینکه غم همیشه با من هست و غم رو دوس دارم اما غمی که ملال آور باشه رو نمیخوام بلکه غمی شعف انگیز رو بسیارتر دوست می دارم. من با آرامش غریبه هستم به همین خاطر تو این سال دنبال ماجراجویی جدیدی نخواهم بود میخوام کمی تا قسمتی به کارهای عقب مونده ام برسم، کلاس زبان برم و بیشتر گیتار بزنم و بیشتر کتاب بخونم و بهتر ترانه و شعر بنویسم.

زندگی یعنی همین بودنها و موندنهاست که بقیه قصه ایست شبیه داستانها و افسانه های هزار و یک شب که یه روز تموم میشه اما جریان زندگی ادامه داره.

عادت کردم که اینجا بی ترانه نباشه یعنی «زخمه» بدون ترانه یعنی مرگ و زخمه هم خودم هستم.

این ترانه تقدیم به گیتارم و کسی که خیلی راحت اومد کنارم همدلم شد و هم کلامم با من خوند اما همسفر زندگیم نخواست بشه که منم راضی هستم به تقدیری که تاس زندگی برام ریخته پایبندم و ایمان دارم.

منو بسپار

قسمت  عشـق  تو  یه دنیا اشکه

وصلت  بغـــــــض  و  غزل  مبارکه

به غربـــــــت  ترانه  و  عـــاشقی

آز آسمون چشمام خون می چکه

قلـــب من، نبــض دقایق غمت

ترانه نــــازه یه دنیا ملـــــــودی

با حضور مبهـــــــم چشمای تو

غزل غزل پشت یه عینک دودی

منو نسپار به یه آسـمون اشک

خدا نگه دار تـــــــو همین حالا

به ســــــاز دلتنگی ترانه ساز

فقط منو بسپار به همین صدا

منو  بسپار به شــــــــب دلتنگیام

منی که با غــــزل شدم هم ترانه

منو بسپار بــــه بغض اطلـــــسیا

به پـــاکی  کبوتــــرای  خانـــــــه

«اکبر یارمحمدی»

امیدوارم که در سال جدید عاشقتر، آبی تر و سرفرازتر از قبل باشید/یا علی


«من و تو »
.: پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385 :.

....با تو هستم با تویی که شاید یه روز زیر باران باید ببینمت یا چه میدونم تو یه دشت سرسبز با یه دامن گلی و چین چین بشناسمت میخوام که حرفامو بشنوی نمیدونم اهل کجایی و یا به چه زبونی باید باهات حرف بزنم و هر جایی که هستی باید خودت کلید قفل قلبمو پیدا کنی تا توش بشینی کنار آتیش و صاحب ابدیش بشی با تو هستم با تو که باید شریک صدام بشی سهامدار شرکت مروارید اشکام بشی وامدار شادیام بشی آهای با تو هستم !!!!!!!!!!!!! یعنی صدامو می شنوی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من و تو

ای هم نفس روزای بی کسی

با من بیا با من به زیر بارون

یه سکوت بغضای نشکسته

بیا با من از غزل عشق بخون

بیا از قلندر خسته بخون

از چشمای تر و بارونی بخون

بیا تکیه کن بر شونه های من

بیا در دست مهربونم بمون

به شب ترانه و بارون قسم

منو نسپار به دست حادثه

به سرخی شرم گونه‌هات قسم

نذار لبام لب مرگُ ببوسه

من و تو مثل دو مرغ اسیریم

که به زندون تردید پا بسته ایم

سالها تو طلاق عشق و رهایی

برای ترانه‌ای دل خسته ایم

بیا با من با غزل تنهایی

تا ترانه خون شهر غم بشیم

تو این آشفته بازار کنایه

من و تو هق هق بغض هم بشیم

«اکبر یارمحمدی»

راستی کسی نشونی از این آدم داره یا نه؟ میخوام ببینمش میخوام نشنومش بلکه با سکوت آرامشمو از نو بنا کنه یکی رو میخوام که منو زندونی سکوت کنه من به این خفقان محتاجم.

پی نوشت(۱۲/۱۲/۸۵):

زیادی تند و تیز بود به توصیه دوست عزیزم آقای جباری اونارو برداشتم من نباید از تنفر حرف بزنم زبان من ترانه هست و عاشقانه. پس از تنفر حرف زدن قدغن هست.

 

زندگی را عشق استُ همراه تمامی زیباییهای آن

من به آبی عشق می ورزم و دریا رو دوست دارم

قبله گاهم آسمان هست

ستاره جانمازم هست

صحرا مسجدم

گل سرخ کعبه چشمانم هست

 در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی



از تو نوشتم
.: شنبه 16 دی ماه سال 1385 :.

آخ که دلم این روزا بدجوری هوایی شده، من اوایل آبان تو یه جایی( خیلی دلم میخواد اسمش رو ببرم اما بنا به دلایلی نمیتونم) به یه چیزهایی رسیدم که کمتر بهشون باور داشتم وقتی واسه اولین بار از اون چیزهایی که بهشون تعلق خاطر داری دل میکنی، اونجا فقط یه چیزی می تونست آرومت کنه و ترانه وار زیر لبت جاری بشه و اونم خدایی بود که خیلی وقتها فراموشش می کنیم. این روزا هوا اینجا برفی هست و زمین سفید پوش و چقدر راحت حضور پاک حضرت عشق رو میشه لمس کرد و دید و بوئید.

 

یه ترانه دارم واسه کسی که شاید تو آینده من پیدا بشه و منو دوسم داشته باشه و منم دوسش داشته باشم، نمیدونم چرا این روزا اینقدر خیال پرداز شدم و دارم تو عالم تخیل خودم غوطه می خورم و کسی هم نمی پرسه که خرت به چند منه.

دوس دارم نوشتن ترانه هامو به یه سمت جدید و رویکرد جدیدی ببرم اما می بینم که همه دارن «متفاوت» میشن و من چقدر از این گونه بودن متنفرم دوس دارم تک باشم.

ولی قراره یه اتفاقی بیفته یه اتفاقی که حسم میگه خوش یمنه یه اتفاقی که ممکنه زندگی رو برام شیرینتر کنه و چقدر منتظر اون لحظه ناب هستم کاش زودتر برسه.(برداشت بد نکنید نه دوس دختر دارم و نه عاشق کسی هستم و نه حال و حوصله گفتن «دوست دارم» به کسی رو دارم، فقط قراره یه اتفاق خوب بیفته)

 

این ترانه رو بخونید، انگار بدون ترانه آپ کردن واسم مزه نمیده :

 

دارم از تو مینویسم ای تمام بودن من

 

از تو نوشتم

 

رو بال شاپرک، از تو نوشتم

روی یک قاصدک از تو نوشتم

 

از تو نوشتم تو یه بغض خاکی

تا تو دیگه از دلم نشی شاکی

 

قسم چشم سیاتُ می خورم

دلُ به مهتاب نگات می سپرم

 

من تورو از اون چشم سیات دارم

گرمی عشقمو از دستات دارم

 

دوست دارم تا که نفس می زنه

بغض ترانه هام با تو بشکنه

 

روی فرش غزل از تو نوشتم

از شروع ازل از تو نوشتم

 

از تو نوشتم تا کنارم باشی

تا ابد آهنگ گیتارم باشی

 

«اکبر یارمحمدی»

 

خب اینم از این تا یه روزگار دیگه؛

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی/ اکبر یارمحمدی

 


خواستنی
.: سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384 :.

سه ماه و نیم پیش گفتم میرم و دوباره برمیگردم خسته بودم و گفتم شاید سرحالتر برگردم اما نمیدونستم که ممکنه بدتر بشه. کنکور هم  تموم شد به همین راحتی و به همین راحتی هم من خرابش کردم در واقع نخوندم، نه دیگه نمیخواستم بخونم دیگه از حفظ کردن فرمول و اینکه تنش و کرنش و ضریب اطمینان چیه خسته شده ام از کولتیواتور و تراکتور و کمباین خسته شده ام، معادله مرتبه اول درجه دوم دیگه متنفرم از تبدیلات لاپلاس حالم بهم میخوره و به همین راحتی صبح جمعه 12 اسفند 84 ماشین رو برداشتم و رفتم سر جلسه کنکور نشستم جدا از شوخی هایی که با بچه می کردم نمیدونستم اونجا چیکار میکنم آزمون ساعت هشت و نیم شروع شد و منم مثل بچه مثبتا!!!! ساعت نه و نیم امتحانم تموم شده بود تازه باید یه و ساعت و نیم دیگه هم باید صبر میکردم و شروع به نوشتن رو دفتر سوالات کردم یهو یه ترانه یه شعر مثل جرقه اومد تو ذهنم و اونو نوشتم و حفظش کردم و


راستی یه جورایی این ترانه تلخ شده میدونم آخه فقط یه لحظه اومد و منم نوشتمش و اصلا دلم نمیخواد این ترانه در مورد خودم تعبیر بشه یعنی بازم  «منتظرت میمونم تا صبح فردای قیامت»

 

فقط همین !همین و همین

 

خواستنی

 

من به خواستنت نمیرسم با اینکه پیش منی

صـــــدام به تو نمیرسه آخــــه پر از شنیدنی

 

این روزا که دلم هوایی شده چرا تو نیستی؟

چشام دربدرت بود بگو چــــــــرا ازم گریختی؟

 

من به رقص مهتاب تو چشمک زلال ستاره

تو به کشتن من در جدال عقل و قلب پاره

 

با دو بال غرور از همه تـــــرانه هام گذشتی

تو شکستن زخمه و آرشه از صدام گذشتی

 

هنوز پرم  از اون احساس پاک و اون عشق زلال

منو دادی دست تقـــــــــــدیر و رفتی اوج خیال

 

من به خواستنت نمیرسم سفرت به سلامت

منتظــــرت میمونم تا صبــــح فــــردای قیامت

«اکبر یارمحمدی»

 

اما نکته ای:

در مورد یکی از کامنتهای قبلی باید بگم من شاید خدا یه چیزایی بهم داده اما قرار نیست همش رو بروز بدم به همین خاطر تو دانشگاه و حتی تو بین فامیل کمتر کسی میدونه که من شعر و ترانه میگم و وقتی که تنها هستم اخلاقم چه جوریه متاسفانه و یا خوشبختانه من آدم رفیق بازی نیستم و تمام روابط من هم به روابط دانشگاه و دانشجویی مربوط میشه و کمتر کسی میتونه به درونم راه پیدا کنه و اینجا هم با خواسته خودم دارم خودم و ذات حقیقی ام رو نشون میدم چون ذاتا آدم نیستی که بتونم خوب دروغ بگم و یا نقش بازی کنم و تو این چهار سال هم از صداقت و غرورم خیلی ضربه خوردم اما با این حال به هر دوتاشون تعصب دارم و به هردوشون عشق می ورزم.

 

 

در پناه حق آبی و عاشق و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی

 


موندنی نیستم
.: چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1384 :.

میدونم بد موقعی اومدم به قرارمون بیست روز مونده اما اومدم تا بازم از دلتنگیم بگم و از ترانه‌ای که یه ساعت پیش یقه مو گرفت بگم، ترانه ای که بیت اولش رو تو حموم با صابون رو آینه نوشتم و بعد بقیه شو با موهای تر و پریشون پشت کامپیوتر تایپش کردم.

تو این مدت خیلی اتفاقات برام افتاد اما هیچ وقت ترانه تعطیل نشد از سر کلاس بگیر تا فرجه امتحانات و تا همین یه ساعت پیش و چه دلگرمی عجیب دارد این جادوی طلایی و چقدر دلتنگ نوشتن هستم.

از بس شنیدم، خسته شدم. میخوام بنویسم برای دلم برای دلم برای دلم ...

 

موندنی نیستم

 

نه،  دیــــــگه موندنی نیستم تو این هوای عاشق سوز

خسته ام، خستــــه از ایـــن شبای سرد شقایق سوز

 

تو ایــــن هوای بهــــــاری هنــــــوز خــزون پائیزم

کنج غروب دلم یه جایی می خواد که اشک بریزم

 

جایی که دیگه کسی ازم عشق و رفاقت نخواد

بــــرم به کنج خاموشی و اون یــــار به یادم نیاد

 

تو حـــــریم دلم، نمیخــوام کسی پرسه بزنه

بسه دل شکستن، تا کی این دل باید بشکنه؟

 

همه تـــــرانه هامو قربونـــــــی آتیش می کنم

میذارم پس چشات، فدای دل خویش می کنم

 

عمـــــــریه عشقُ، غزلواره‌ی ترانـــه هام کردم

اینه ختم کلام، به همین عشق همسفر دردم

 

نه، تُ بذار بمیـــــــرم تو غربت نرسیدنت

همین ترانه بسه واسه همیشه ندیدنت

 

نه، دیگه مونـــــــدنی نیستم تو این شهر ترانه سوز

با خستگیــــــام میـــــرم به یه سفـــــــر بهانه سوز

 

«اکبر یارمحمدی»

 

تو ایــــن هوای بهــــــاری هنــــــوز خــزون پائیزم

 

این بار کوتاهتر از همیشه هست این نوشته رو به حساب زنگ تفریح این لحظات سخت برام در نظر بگیرید. خیلی وقته با این احساس تو این ترانه آشنا هستم و یواش یواش داره برام یه عادت میشه نمیدونم چرا؟

دنبال یه بهونه ام که نرم اما اون بهونه همه چیز رو دست تقدیر سپرده نمی دونم چرا؟

خیلی دلم برای «بابا بی خیال...» تنگ شده، این تکیه کلام دیگه رو لبام جاری نیست یکی میخوام که بهم یاد آوری کنه که نباید زیاد فکر کنم راستی بازم نمیدونم چرا؟

خیلی دلم گرفته اینو می دونم چرا، شما نپرسین چرا که اونوقت میخوام گریه کنم نمیدونم چرا؟ 

 

در پناه حق آبی و عاشق و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی


هم آشیون
.: چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1384 :.

خیلی خوشحالم که دوستان بهم لطف داشتن واقعا نمیدونم چی بگم چند وقتی هست بدجوری  دیوونه شدم اصلا خودم نیستم نمیدونم دنبال چی هستم از این شاخه به اون شاخه می پرم با اینکه ترم آخر هستم اما دانشگاه و درس و کتاب هم ارضام نمیکنه یعنی دیگه اون لطف همیشگی رو نداره با اینکه یه ترم دیگه مهندس میشم اما با این حال سر کلاسها بازم کم نمیارم و سر به سر بچه ها و اساتید می ذارم از ترم قبل تصمیم گرفته بودم که دیگه سر کلاس ترانه ای ننویسم با این حال تو همین یه ماهه چهار پنج تا ترانه متفاوت از هم نوشتم تو یه ترانه طرف رو نمیبخشم تو یکی دیگه میگم عاشق نشو و یا تو یکی دیگه مثل همین ترانه امروز پر از شور و شوق عشق هستم واقعا نمیدونم چی شده فقط همین ...

همین ترانه رو سر کلاس باغبانی عمومی نوشتم درسی که حس و حالشو ندارم استاد داشت در مورد انواع سبزی کاری و انواع میوه ها اما من تو یه عالم دیگه بودم تازه یه چیز جالب پیدا کردم اونم اینه که تو درسایی که دارم ترانه می نویسم مطالب اون جلسه با این ترانه خوب یادم میمونه البته یه چیزی که هست حافظه من هست که متاسفانه هیچ چیزی رو فراموش نمیکنه دلیلش رو نمیدونم شاید اگه می تونستم یه کم فراموشکار باشم بهتر می تونستم زندگی کنم ...

راستی سر همون کلاس یه متن هم برای ترانه نوشتم که اونو هم در ادامه میارم حالا نمیدونم قراره چی بشه هر چی هست امیدوارم خوب بشه به امید خدا.

شاید یه روز نمیدونم کی ولی اگه روزی از تنهایی در بیام به شریک تنهائیام اینو تقدیم خواهم کرد شاید اون روز نرسد اما تو ترانه هام و رویاهام به اون شریک تنهائیام می رسم شاید باشد شاید نباشد روزگاری روزی شاید ترانه ای میلاد شریکم شود و کاش باشد و اگر نباشد حسرت به دل ندارم که ترانه به دل دارم و ملودی عشق در ساز دلم طنین انداز است پس بنواز و بخوان و برقص و مترس که عاشقی جرات خواهد و رهرو بودن هم آرامشی پیوسته جوید پس هم آشیون یه روز منتظرتم پس تا آن روز تو هم باش ، باش بهونه ترانه هام و ملودی آهنگ سازم و آکورد گیتارم تا با تو خوشتر بنوازم باش تا من نیز باشم.


هم آشیون

هــم آشیون آروم، تو یه قصه ای ناتموم

با من باش تا دیگه ترانه ای نشه حروم

با سکوت چشام دستای پر مهرتُ میخوام

روز و شــــبُ ، آروم غزل خونم با سادگیام

تو راه زندگی از عشق و وفا غزل میگی

مرهم زخمای دلی تو غربت و سادگی

هم سفر عزیز من بازم باش لبریز من

نترس از خزونُ بهاری باش تو پائیز من

تو گرمی عشق و احساس بازم میام با التماس

بــــــرات هدیه آوردم یه سینـــــه­ی  ریـز الماس

توی خیـــال و خوابم تویی همـــــه التهابم

از تو دارم شور و شری تو لحظه های نابم

«اکبر یارمحمدی»

راستی یه سایت خوبی هست که خیلی جالبه یعنی محتواش خیلی خوبه من خودم عضو شدم و بهتره شما هم یه سری به اینجا بزنید.بهرحال تو ماه رمضون شاید بد نباشه کمی هم از خودخواهی و تکبر دور بشیم و اینجا بهترین جا هست باور کنید.توصیه منو جدی بگیرید.

امیدوارم که در پناه حق پاینده و سرفراز بمونید.

به امید روزای آبی تر و سرفراز تر و بهتر/ چاکر همگی ؛ اکبر یارمحمدی


راز
.: پنجشنبه 14 مهر ماه سال 1384 :.

چند شب پیش هوای شهر بارونی بود و منم که چند وقت دلتنگ بودم بعد از اینکه با عزیزی چت میکردم هوای خواب به سرم زده بود اما یه چیزی تو گلوم بود که نمیتونستم تحملش کنم این شد دوباره پشت میز نشستم و تایپ کردم و اینبار این راز برملا شد باورم نمیشه الان که داشتم برای وبلاگ مینوشتم یه کم اصلاحش کردم و سعی کردم در حین اصلاح اون حس و حال از ترانه پر نکشه نمیدونم ولی فکر کنم کار جالبی از آب دراومده هر چی باشه به یه دوستی می گفتم نمی دونم چه اتفاقی برام افتاده نه میتونم به زبون بیارم و نه از فکرش میتونم بیرون بیام بخصوص اگه ....

بابا بی خیال

راستی هنوز قضیه پرواز و رفتن به جای خودش هست دنبال یه بهونه ام تا نگه ام داره اما اون بهونه نمیدونم کی جور میشه اما تا اون بهونه جور بشه هوای پریدن دارم.

راستی ماه رمضون شروع شده امروز سر ظهر رفتم سر خاک بابا بزرگ و عموم راستی وقتی خورشید به سرت میزنه و تو اون گرما به یه بر بیابون میری چه حالی داره آخه هر وقت دلم تنگ میشه یا میرم سراغ گیتارم و نوازش میکنم و یا میرم سر خاک اونا ، نمیدونم چرا باز دلتنگم نمیدونم برای اولین بار دارم حس میکنم تنهام میگم آخه خدا اونم که مثل تنهاست یعنی نمیشه .............

بابا بی خیال

هر ماه رمضون برام یه اتفاق بد میفته امسال چی برام میخواد پیش بیاد خدا میدونه تازه همه این اتفاقات باعث میشه از اونی که دوسش داشتم دورتر و دورتر بشم شاید امسال یه اتفاقی بیفته که دیگه نبینمش نمیدونم ........

بابا بی خیال

خب بهتره تا این راز کهنه شده یه نگاهی بهش بندازین بد نشده قابل تحمل هست :

  



راز

 

یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی

منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی

 

واژه به واژه خـــــط میزنــم  شعر بی تو موندنُ

نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ

 

نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی

طلـــوع  تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی

 

شــــک نکن،  موندنم به پــــــــات یه قصه درازه

یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه

 

تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده

بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده

 

اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته

چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته

 

تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره

بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره

 

«اکبر یارمحمدی»


 

در پناه حضرت عشق، آبی و سرفراز و عاشق بمونید / چاکر همگی ؛ اکبر یارمحمدی


بی بی عشق
.: چهارشنبه 5 مرداد ماه سال 1384 :.

امشب حال غریبی داشتم  بهتره در این مورد فقط کلام دکتر شریعتی رو براتون بیارم که چه زیبا میگه :

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است

 

چه زیبا هم بیان کرده و منم متاثر از این فضای شادی آفرین یه ترانه شاد و دوست داشتنی برای بی بی ام نوشتم :

 

بی بی عشق

 

امشب تا صبح خورشید خواب نداره

تا طلوع شفق دیگه تب و تاب نداره

 

مهتاب همین امشب منتظره یاره

دوس داره بره تو خواب ستاره

 

امشب از آسمون میاد عطر یاس

تا فردا بیاره تاجی از الماس

 

آهای عاشقا امشب از راه میاد بی بی عشق

اونی که سبد سبد قصه داره از غریبی عشق

 

بی بی جونم داره میاد از یه راه دور

وقتشه بپا کنبد بساط جشن و شور و سرور

 

بی بی جونم داره میاد با کوله بار ایمون

برامون سوغاتی آورده از خدای عاشقون

 

جونم برات در میره، ای مادر مهربونم

چی بگم بی بی جون که بی تو گریونم

 

آهای عاشقا امشب از راه میاد بی بی عشق

اونی که سبد سبد قصه داره از غریبی عشق

 

«اکبر یارمحمدی»

 

 


خسته
.: یکشنبه 5 تیر ماه سال 1384 :.

الان که دارم می نویسم امتحاناتم تموم شده و بدجوری احساس خستگی میکنم طوری که حتی نوشتنم نیز دست خودم نیست همین چند ساعت پیش این ترانه رو نوشتم و اصلا هم حال و حوصله اصلاح و ویرایشش رو هم نداشتم ولی برای اینکه یه کم حالم خوب بشه اینجا می نویسم :



خسته

کمکم کن که رها بشم از دلواپسیا

دیگه بسه برام دیدن داغ اطلسیا

 

برم اونجایی که باز نباشه نیرنگ و دروغ

باز نمیخوام ستاره دلم بشه پرفروغ

 

بیا ،از ترانه های خسته تو رهایم کن

تو هجمه هیاهو و همهمه صدایم کن

 

من خسته ام ، خسته از حضور عشق و زندگی

دیگه چه فایده ازاین همه راستی و سادگی

 

تو این کویر زندگی چه سادگیا کردم

آخرشم دیدم که لبریزه غصه و دردم

 

کو هم صدایی که برام ترانه ای بخونه

کو یه مرغ عشقی که عاشقانه ای بخونه

 

دلزده ام از باور زندگی در نگاهم

ببین چه جوری شبا همرنگ موی سیاهم

 

دلم گرفته و خسته از این همه سیاهی

بگو کی  رها میشم از این بختک تباهی


«اکبر یارمحمدی»

امیدوارم که منو ببخشید اینقدر دارم تلخ و تاریک به زندگی نگاه میکنم ولی باور کنید دیگه خسته شدم و هیچ جایی برای فریاد زدن پیدا نکردم الا اینجا پس اگه دلتنگیام هم به زبون ترانه شده منو ببخشید بهرحال اینم سرنوشت منه . اگه هر نظری دارید بهم بگید.


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.