
گیتارم میگه: یه وقت نری آب بازی ها خطرناکه، دین و ایمون ملت رو به باد میدی. اما رفتی چاقو کشی و تجاوز گروهی و این حرفا خیالی نیست همه جا امن و امانه
.
میگم:چشم
میگه: این سوریه هم واسه خودش یه فلسطینی ها
میگم: چطور؟
میگه: هیچی مگه ندیدی استکبار جهانی تانکهاش رو فرستاده و مردم سوریه رو قلع و قمع کرده و بشار اسد هم خیلی ناراحت بود
میگم: چرا شعر میگی؟ کدوم استکبار کدوم فتنه؟ خودشون زدن و ملت رو کشتن.
میگه: نشنوم از این حرفا بزنی ها علما ناراحت میشن. سوریه کشور برادر است
میگم:خوبه کشور خواهر نیست والا علما چی میگفتن؟
میگه:انگار کله ات بوی قرمه سبزی میده ها؟
میگم: آخ جون قورمه سبزی. منم میخوام
میگه: کوفت
میگم:من کوفته میخوام
.
.
.
.
و این مکالمه بی نتیجه من با گیتارم تا صبح ادامه داشت.






