آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ندا بمون...
.: 1390/11/03 :.
نترس ... نداجون نترس ... نترس ندا ... ندا نترس ... ندا نترس ... وااای .... واااای ... ندا بمون ... ندا بمون .... ندا بمون ...بمون ...بمون ... :|

یادمون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااا :((((

به یاد مادر ندا که تو این دو سال یه تار موی سیاه براش نمونده از غم نبودن ندا
امسالم هم سوم بهمن رسید و باز*ندا* نبود


خسته نباشی مرد
.: 1390/10/26 :.


داشتم فکر می کردم که اگر جایزه را گرفتم از کی تشکر کنم از مادرم، از پدرم، از همسر مهربانم،از دوستانم ، از گروه فیلمم؟ اما حالا درست دارم از مردمم بگویم. آنها حقیقتا مردمی صلح طلب و صلح دوست هستند ... متشکرم


اینان واژه هایی بود که اصغر فرهادی بعد از گرفتن جایزه گلدن گلوب از دست مدونا به زبان راند

وقتی مدونا داشت نام بهترین فیلم خارجی رو نام میبرد، اول اسم ایران رو برد چنان جیغی زدم و اشک در چشمانم حلقه زد که باورم نمیشد...

امروز صب خیلی خوب و پر انرژی شروع شد به همگی تبریک میگم


این عکس رو هم خودم با دوربین خودم از تی وی گرفتم همون لحظه :



یه مرد بود
.: 1390/10/23 :.

داشتم به واژه "مرد" فکر میکردم از اون وسطای تاریخ تا حالا میخوام یه عده رو ردیف کنم اینجا که "مرد" بودند نه "نامرد"

آرش

آریو برزن

لطفعلی خان زند

سورنا

بابک

عباس میرزا

امیر کبیر

ستارخان

باقرخان

رئیسعلی دلواری

میرزا کوچک خان

میرزاده عشقی

دکتر محمد مصدق

دکتر حسین فاطمی

دکتر علی شریعتی

پوریای ولی

غلامرضا تختی

مهندس بازرگان

دکتر احمد زید آبادی

مهدی باکری

حمید باکری

شهید همت

ناصر حجازی

هزاران شهیدی که از اول تاریخ در راه ایران جان سپردند

هزاران مردی که در راه استبداد و دیکتاتوری مبارزه کردند


نامه زیبای گابریل گارسیا مارکز
.: 1390/10/11 :.


گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای
تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.»
همراه با عشق
«گابریل گارسیا مارکز»
منبع: مجله «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹ .


کدوم یلدا؟؟!!!
.: 1390/09/30 :.


نمیدونم چرا یادیلدا میفتم یادم میاد که خیلی وقته که یه چله درست و حسابی نداشتم. از 5 سال پیش یه جورایی همیشه شب چله نبودم. امسال هم پائیز واقعا مزخرف ترین فصل سال بود مث زمستان سال قبل که واقعا حالم ازش بهم میخوره.

نمی خوام آه و ناله کنم اما واقعا با کدامین امید باید پای دانه دان های انار نشست یا هندوانه قاچ کرد و حافظ خوانی کرد وقتی که خیلیا در حسرت نان شبشان هستند و نمیدانند در این اوضاع خراب چگونه زندگی سر کنند.

نمیدانم شاید برای یلدا یه دل شاد میخواد که من مدتهاست که با هیچ بهانه ای شاد نمیشوم. میخندم اما این خندیدنم از برای اینه که دیگه اشکی برام نمونده تا گریه کنم و زار بزنم.

بی خیال

امسال هم مث سال گذشته تصمیم گرفتم به غیر از نزدیکترین دوستان و بابا و مامان و خواهر و برادر به کسی چله را تبریک نگنو همین هم است

چله تون شاد باد


16 آذر
.: 1390/09/16 :.
سرخی دیوار آذر،رنگ شده با خون آذر
آواز بیداد و ستم، نشسته در رقص خنجر

زردی این پائیز سرد، سرخ شده با خون آذر
میرغضب خونه به دوش، شکسته به پای قلندر

یه عمریه که سکوت با لبای آذر غریبه

یه عمر خواب آسودن با شبای آذر غریبه


درود بر سه آذر اهورایی و درود بر همه دانشجویانی که دربند هستند فقط به جرم اینکه زیادی میدانند و همیشه در این  سرزمین "دانستن" جرم بزرگی ایست و چه ناخواسته همه حاکمان این سرزمین به وصیت آغا محمد خان قاجار پایبند هستند :" اگر میخواهی در ایران حکومت کنی مردم را بی سواد و گرسنه نگه دار" چقدر همه شبیه آغا محمد خان قاجار هستند.

روز دانشجو بر همه دانشجویان مبارک نباد، تسلیت باد که وقتی هنوز هزاران دانشجوی دربند داریم.


حلالم کن
.: 1390/09/03 :.

قراره تو یه فعالیت فرهنگی مشارکت کنم. اولش خیلی خوب استقبال کردم با توجه به زمینه مورد علاقه ام این روزها ترانه ها و شعر های زیادی میشنوم اما بنا به دلایلی از این فعالیت منصرف شدم  و تصمیم گرفتم خودم رو برای یه کار دیگه ای آماده کنم. اما این ترانه بدجوری این روزا حالم رو خوب کرده است. اونقدر که تو فیسبوک و جی پلاس هستم اینجا بودم و مینوشتم خیلی عالی میشدد اما اینجا نمیشه بدون سانسور نوشت. اینجا مخاطب زیادی دارم وقتی کنتور وبلاگم رو میبینم که روزی چهارصد تا پانصد تا بازدید کننده داره میترسم هر چی به ذهنم برسه رو بنویسم.


حلالم کن به خونی که
غروب ازخاک میجوشه
حلالم کن به نوزادی
که شیر از تیر مینوشه

مگه میشه کنارت موند
هنوزم عشق بد حاله
صبوری هم کم آورده
خود شمشیر میناله

حلالم کن غریبونه
توی این دل پر خونه
حلالم کن غریبی که
برات دل کندن آسونه

حلالم کن به زخمایی
که لب واکرده میخنده
حلالم کن به عشقی که
به چشمای تو پابنده

حلالم کن..حلالم کن
حلالم کن..حلالم کن


God is good *
.: 1390/06/26 :.



بعضی وقتها اتفاقاتی برای آدم میفتد که تازه میفهمی خدا چقدر دوستت داره و بد جوری بغلت کرده و خودت خبر نداری. جمعه اصلا خوبی رو نداشتم یعنی از عصر پنج شنبه اش برایم خوب نبود . صبح جمعه هم سر کار بودم اما حادثه ای باعث شد که زودتر به خونه برگردم و به کارام برسم حال و حوصله داربی رو نداشتم از بس که خبرهای بد بهم میرسید و در همین حین هم یه حادثه ای دو سه ساعت منو از دنیا ولم کرد. بازی رو نگاه میکردم و هیچ حسی نداشتم همیشه واسه دربی استرس داشتم اما اینبار هیچی برام نبود. مجیدی گل زد اما فایده ای نداشت وسطش هی خبر بد میرسید. رفتم دوش گرفتم و اومدم که اس ام اس اومد و یه خبر خوب داده شد و در همین حین جباری هم گل دوم رو زد تلفن رو ول کردم و یه جیغ بنفش اساسی کشیدم . همسایه بغلی اومده میگه چی شده میگم شادی در شادی که میگن یعنی این. اما اینا رو گفتم که برسم به اصل کاری خودم رو آماده کردم تا به اصل ماجرا و اونم کنسرت آنسامبل مسایا بود. شک داشتم از صبح برم اما از بس خوب بودم آماده شدم و رفتم.

وای عجب کنسرتی بود. اجراهایی بی نظیر از ترانه هایی در مضمون عشق و خدا و محبت و صلح و کمک به بشریت. جناب هانیبال یوسف که از دو سال پیش به ایشون ارادت دارم واقعا رهبریشون عالی بود بعد از کنسرت که دیدمش هر دومون سرشار از انرژی بودیم هر دو پر از محبت و دوست داشتن و من که برای اولین بار این مرد نازنین رو میدیدم انگار سالهاست که میشناختم و چقدر خوب و عالی بودند. اما همه اینا به کنار و دیدن بانوی شعر ایران "سیمین بهبهانی" اونقدر بهم انرژی داد که حدی نداشت. وقتی هانیبال عزیز ایشون رو معرفی کردند مردم ده دقیقه بی وفقه تشویقش میکردند و من با دیدن این بانوی بزرگوار با اشک و بغض دست میزدم و چقدر این بانو برازنده و تاج سر شعر معاصر ماست. خدایش همیشه زنده نگه دارد.

من برای این کنسرت دو تا بلیط داشتم چون از اول به نیت اینکه دو نفری میرم به کنسرت از هفته پیش دو تا سفارش داده بودم و وقتی دستم رسید و دیدم کسی پایه نیست به پیک سپردم که برگردونه به بتهوون و رایگان به یکی بده تا از کنسرت لذت ببره و چقدر خوشحالم که به تنهایی از این کنسرت زیبا لذت بردم و جالب این بود که صندلی بغلیم خالی بود و من اونجا واقعا معنی تنهایی با عمق وجود حس کردم. ایرادی نداره این کنسرت اونقدر خوب بود که واسه دو ساعت موبایلم رو خاموش کنمو به هیچی فکر نکنم و فقط از واژه های زیبای آشوری و انگلیسی و فارسی در مدح انسانیت و خدا لذت ببرم. من امشب خدا رو دیدم و اونم در کنار دستان هانیبال عزیز بود که محبتش رو ازم دریغ نکرد. نمیشه خیلی چیزها رو عمومی گفت ولی این دو روز بدجوری خدا بغلم کرده بود و الان سرشار از این انرژی خوبم. هانیبال بزرگوار از بابت امشب ازت سپاسگزارم.

* نام یکی از قطعاتی بود که بدجوری به دل من نشست حیف که نشد ترانه اش رو حفظ کنم ولی عالی بود و محشر.

عکسهای اجرای امشب را از اینجا ببینید.


می بلاگم پس هستم
.: 1390/06/09 :.

از مهر ماه سال 82 شروع به وبلاگ نوشتن در پرشین بلاگ کردم. وبلاگی که توش از دلتنگیام مینوشتم اما نمیدونم چی شد که یهو اونجا رو حذف کردم و از آذر ماه به بلاگ اسکای نقل مکان کردم و این همه سال اینجا موندگار شدم. اما از اردیبهشت 83 بنا به دلایلی آرشیو قبلی را پاک کردم و روال دیگه ای پی گرفتم تا به اینجا رسیدم که کم و بیش الان روزی 200، 300 تا بازدید کننده دارم. برام خیلی مهم نبود که مطالبم چقدر بازدید کننده داره مهم این بود که من از نوشته های خودم اینجا استفاده میکردم. یه زمانی شاعر بودم یه زمانی منتقد فوتبال یه روزی منتقد سینما و موسیقی. مقاله های سلامتی و هر چی که فکرش رو بکنید در این وبلاگ نوشتم و امروز 31 آگوست روز وبلاگ نویسی است و 16 شهریور هم روز وبلاگ نویسی فارسی. و همین امروز بهانه ای شد تا بتوانم باز اینجا یک چیزی بنویسم.

متعقدم هر کسی باید وبلاگی داشته باشد تا بهتر بشود آن را شناخت. وقتی یه نفر وبلاگ مینویسد یعنی خیلی اعتماد به نفس بالا دارد و اگر با اسم واقعی مینویسید یعنی آخر اعتماد بنفس است. این وبلاگ به آدم انرژی خوبی میدهد. امروز روز ما بلاگرهاست . ماها که وجودمون با وبلاگمان است و وبلاگمان را مث فرزندانمان دوس داریم. این زخمه پسر خوب من است که خیلی وقتها همراهم بوده است. امیدوارم روزی برسه که بتوانم بعضی از مطالب دوست داشتنی رو که هیدن کردم تا دوباره پابلیشش کنم تا دوباره آزادانهو راحت اینجا بنویسم بی هیچ واهمه و دغدغه.

به امید آزادی بیشتر تا بیشتر بنویسم و راحت بنویسم.


دوستت دارم
.: 1390/06/01 :.


تو را به جای همه کسانی که، نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر نخستین نگاه دوست می دارم

برای عطر نان گرم و برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم، دوست می دارم

تو را به خاطر اولین نگاه دوست می دارم


برگرفته از سریال مدار صفر درجه


این نوشته رو خیلی دوس دارم. نمیدونم دلیلش چیه اما میدونم که اگه دوست دارم را از ته دلت بگی به جان و دل طرف مقابلت مینشیند. این روزها خیلی کم تو زخمه نوشتم. دلیلش اینه که فیسبوک و گودر تنبل بارم آورده و دست به نوشتنم نمی رود. اما تصمیم دارم به کمک دوست خوبم ارس آزادی بیشتر از این اینجا باشم و بنویسم. وقتی که تو این چند وقته نبودم و می بینم که هنوز روزانه 100 الی 150 نفر بازدید کننده است. دلگرم میشم که هنوز هستند عزیزانی که زخمه رو از یاد نبرده اند. این نوشته باعث شد تا دوباره به سراغ زخمه عزیزم بیام که همیشه همراهم بوده.


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.