Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
آقای مایلی کهن شما قلدرین یا علی دایی؟
.: 1387/04/15 :.

این مطلب رو به تلافی صحبتهای آقای مایلی کهن که به علی دایی لقب قلدر داده بود و گفته بود که یک و نیم میلیارد کم نیست و ملت مصیبتهای بیشتر از اینی دارن و علی دایی نباید اینقدر پول بگیره.

آقای محمد مایلی کهن شما که از چهره های هوادار آقای احمدی نژاد هستید و در همین انتخابات اخیر مجلس هم  کاندیدا شده بودید و شعارتان عدالت اجتماعی و مبارزه با سرمایه داری بود ، ادعایتان این بود که اگر مدیرت کشور مدیریت حزب الله شود همه چیز گل می شود و کشور گل و بلبل می شود چرا که فقط حزب اللهی ها – یعنی خودتون هم – فکر غارت و چپاول نیستید در سخنرانی های انتخاباتیشما یکی از اصلی ترین حرفهایتان این بود که من با اتوبوس به محل کارم می روم و مردمی هستم (و رمز موفقیت من همین است (دوازدهم اسفند ویزه نامه انتخاباتی روزنامه رسالت صفحه 14 سخنرانی مایلی کهن در میان مردم اسلامشهر : من از میان مردم هستم ) –  یعنی یه پیکان مدل پنجاه و هفت هم ندارین! – حالا همین یک ادعای آخری شما را با هم مرور کنیم اگر شما به پورتال ستاد انتخابات کل کشور مراجعه نمائید (اینجا) اسامی کاندیداها و شماره ملی همه  هست میتوانید با یادداشت شماره ملیتان سپس بروید به سایت فروش دولتی ( یعنی سهمیه ویژه ) ایران خودرو (اینجا) و یک جستجوی ساده کنید کد ملیتان  را وارد نمائید ، اگه نمی تونید کد ملی شما اینه 2648798102 و نتایج را مشاهده کنید ! بله در همان زمانی که شما ادعا می کردید با اتوبوس به محل کارتان می رفتید ، یکدستگاه پژو آریان 1600 ، یکدستگاه سمند ، یکدستگاه تندر 90 ، یکدستگاه پژو پارس ، یکدستگاه سورن با سهمیه ویژه از بیت المال دریافت نموده اید . واقعا صداقت شما واقعا ستودنی نیست ؟

اما علی دایی چی اون از بابت قراردادش با بایرن مونیخ و هرتابرلین این همه ثروت رو جمع کرده و در اردبیل استادیوم میسازه و کارخونه میذاره و تولیدی ایجاد میکنه تا جوونای این مملکت رو از بیکاری رهایی بده اما شما بهش لقب قلدر میدین.

خجالت هم خوب چیزیه؟

محمدمایلی کهن پیراهنی همرنگ با سایر مربیان اما بدون مارک تولیدی را " دایی" پوشیده است

دیگه قباحت هم خوب چیزیه فکر میکندی با نپوشیدن پیراهن با مارک «دایی» میتونید پوز شهریار رو به زمین بزنی؟ راستی دوحه ۹۷ از یادمون نرفته . جناب آقای اخلاق هنوز خرد کردن صندلی در مقدماتی جام جهانی ۹۴ در دوحه قطر از یاد کسی نرفته. این جنابعالی هستی که قلدر هستی. میشه بفرمائید ماموریت شما در اون مسابقات چی بود؟ چرا تیم از لحاظ روحی بهم خورده بود؟ رابطه شما با جناب آقای سعید. الف چی بود؟ چظور شد که شما سرمربی تیم ملی فوتبال شدید؟  راستی چی شد که علی پروین و ناصر حجازی سالها از تیم ملی دور شدند؟و خیلی سوالهای دیگه هست که بهتر هست جنابعالی جواب بدین.


زیر آب
.: 1387/04/08 :.
این روزها همه زیرآب می زنند، شما چطور؟

برای سربازان خاک میهنم
.: 1387/04/06 :.

الان به شدت عصبانی هستم، دیگه تحمل ندارم، داشتم صبح به شرکت میومدم که سر راهم دیدم که مراسم تشییع پیکر دو تن از سربازان این خاک و بوم هست. ایستادم تا ببینم و فاتحه‌ای نثار کنم اما بیشتر از دو دقیقه نتونستم تحمل کنم یکی یه سرباز وظیفه 19 ساله بود و اون یکی هم کادر رسمی جوانی بود. نتونستم ببینم نتونستم اشکهای پدرانشون رو تحمل کنم نتونستم اشکهای مادرانشون رو طاقت بیارم نتونستم گریه‌های خواهرانشون رو صبر کنم نتونستم چشمهای اشک آلود همرزمانشان رو ببینم و چه خوبه که این عینک آفتابی همیشه کنارم هست تا در این لحظه‌ها از آبروریزی چشمام جلوگیری کنند.

آره عصبانی هستم روی سخنم با اون آشغال عوضی هست که به اسم آزادی یه ملت دست به اسلحه برده و جوونای این مملکت رو به کام مرگ میکشه روی سخنم با اون پژاک آشغال هست که کاسه داغتر از آش شده روی سخنم با ریگی بی پدر و مادر هست که جوونای یکی یکی قربونی میکنه. روی سخنم با همه جدایی طلبهای مزخرف و کثیف هستند که فکر میکنند این کشور رو تیکه پاره کنند همه سعادتمند میشن، با اون پان ترکهای آشغال ترکیه نشین و چهرگانی و هزار تا آشغال پفیوز دیگه هست.

آخه اون ...س کشی که تو شبکه های ماهواره ای نشسته و دم از آزادی ملت ایران میزنه مگه نمیبینه که ایادیش دارن یکی یکی جوونای پاک سرزمینم رو پرپر میکنند و بعد ادعای آزادیخواهی دارند اون مسعود رجوی بی همه چیز با اون ...نده‌اش مریم رجوی فکر میکنه کی هستش که اینگونه خون پاک گلهای ایرانم رو به زمین می ریزه یک قطره خون اون سرباز 19 ساله به تموم اون لس آنجلس نشینا و لندن نشینا و رادیو فردا و بی بی سی و صدای آمریکا و هر آشغال پفیوزی که اونجا نشسته و  امر میکنه که برای آزادی ایران قیام کنید می ارزه.

اینا فکر کردند حالا که باکریهای و امینیها و جهان آراها و همتها و خرازیها و نامجوها نیستند می تونند به این کشور دست درازی کنند، نه جانم هنوز همه اون سربازهای بی نام و نشون جبهه‌های جنوب و غرب زنده‌اند.

دلم از این میسوزه که مادر اون دو تا سرباز وطن چه گناهی دارن میگفتن آخرین ماه اون جوون 19 ساله بود می فهمی برای یه سرباز مرخصی پایان دوره چه لذتی داره و عجب مرخصی رفت می فهمی وقتی مادری چشم انتظاره بچه سربازش هست یعنی چه؟ آخه آشغال عوضی تویی که با گوله ات سینه اون گل لاله رو وسراخ کردی اینارو می فهمی؟

خودم تازه خدمتم رو تموم کردم و میدونم که اینا یعنی چه، میدونم وقتی بعد از یه هفته دوری از خونه پا به خونه میذاری مادرت و خواهرت چه حالی میشه، اما حالا مادر و خواهر اون جوون باید پنجشنبه‌ها واسه دیدنش سر  خاکش برن.

یادشون گرامی و روحشون شاد.


امون از سر درد
.: 1387/03/09 :.

از دیشب بابت یه مساله ای سر درد عجیبی داشتم که خدا رو شکر امروز این مساله رفع و رجوع شد. نمیدونم یه عده آدم غرض ورز چرا حاضرن با حیثیت و آبروی  افراد به این راحتی بازی کنند؟ فعلا یه چند وقتی میخوام کمتر این حوالی آفتابی بشم و شاید حتی در سایر وبلاگها هم کامنت نخواهم گذاشت تا کمی آرامش داشته باشم. عذر مرا پیشاپیش بپذرید که مجبورم اینگونه رفتار کنم.


همه عمر دیر رسیدم
.: 1387/02/30 :.

اولی سال 80، دومی 85 و سومی هم 87 محض اطلاع گفتم!!!!! 

 

نمیدونم حکایت این سه کارت چیه؟ اولی رو که گرفتم حس کردم بزرگ شدم کلی بالا و پائین پریدم دومی رو گرفتم از اون شادی خبری نبود غمی بود که می گفت بزرگتر شدی و این سومی که میگه پیر شدی پسر!!!!

سر هر کدوم از این کارتها یکی دو ماه قبلش یه اتفاقی برام افتاده سر اولی دست خودم نبود احساسی بود که هیچوقت بهش محل نذاشتم و وقتی هم فهمیدم که فرسنگها و سالها ازم دور شده بود.

سر دومی بازم دیر رسیدم دیرتر از اونی که خودم بدونم، اینبار به اون دیر نرسیدم بلکه به خودم دیر رسیدم.

سر سومی که امروز باشه مثل همیشه دویدم اما اینبار دیگه حتی بهش هم نرسیدم و حکایت دیر رسیدنام به نرسیدن ختم شد.

زندگی ما آدما شده جمع کردن این کارتها، کارتهایی که بهمون مثلا هویت میده یا شخصیت میده ولی زهی خیال باطل.

اما شاید جالب باشه که همیشه موقع این کارتها یه فیلمی حکایتم بوده (سر هر کارتی که گرفتم به فاصله کمتر از یکی دو روز این فیلمها به دستم رسیده و نگاه کردم) سر اولی «رضا موتوری» سر دومی «قیصر» و سر سومی «سوته دلان» و چقدر زور زدم تا یادم بره که « به اصغر قراضه بگو رضا موتوری مرد» و یا این یکی که انگار همیشه ورد زبونمه «3 بار که افتاب بیفته لب اون دیفالو3 بار که اذون مغربو بگن دیگه کی یادشه ما کی بودیمو واسه چی مردیم ... همون جور که ما یادمون رفته... تو این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره ...» یا این آخری که دیگه محاله یادم برم و خودمم شدم عینهو مثل مجید آقای سوته دلان « کیه ماها رو ببره روضه، مجید آقا تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری و الا خودت مصیبتی».

آره اینه حکایت منی که «همه عمر دیر رسیدم»

 

همیشه زود میروم ولی چه دیر می شود / به آئینه نگاه کن چگونه پیر میشوم

 

نمی خواستم این پستم اینقدر غمگنانه باشه اما تموم شدن خدمت سربازی اونقدرها هم شادی نداره و واسه همین هم بی خیال خیلی چیزها شدم و پرونده این مساله همین جا می‌بندم، شاید تو یه روزگار خوش به حواشی و خاطراتم از این دوران بپردازم ولی فعلا نه!!!

 

 همیشه آبی و سرفراز باشید/ یاعلی


حکایت چند عکس دوست داشتنی
.: 1387/02/25 :.

چند تا نوشته جالب واسه روزای آینده آماده کردم که آروم آروم اینجا می ذارمشون. اما عجالتا واسه امروز چند تا عکس جالب با یه توضیحاتی میذارم که شاید دیدنشون جالب باشه:

 

 

 

تاج سرم

در مورد این عکس چیزی نمیگم یعنی وقتی صحبت از بابا و مامان میاد زبونم بند میاد دست خودم نیست بذار بگن بچه ننه است بذار خیلی حرفهای دیگه رو بگن اما من یه تار موی اونا  رو به کل دنیا هم نمیدم.


 

 

 

سرفرازیها

این عکس شاهکار خود آقای افشین سرفراز هستش. یه عصر پنج شنبه‌ای کلی نشستیم و صحبت کردیم و چقدر از این مصاحبت لذت بردم. نمیدونم و شاید نمیتونم بیش از اینا از افشین سرفراز بگم که دوستی به غایت بزرگوار هست.

 

 

 

سوغات پیرانشهر

چند وقت پیش تو پیرانشهر از ویترین یه مغازه چنین عکسی رو انداختم بابا با دیدن این عکس خنده‌اش گرفته بود و می گفت سی سال پیش چی میخواست بشه حالا ببین چی شده. یه زمونی تو همین مغازه‌ها تبلیغات چادر و روسری بود ولی الان ..... دیگه نیازی به توضیح نیست.

 

 

 

شیرینی اتمام خدمت سربازی

از اونجایی که به همه دوستان دسترسی ندارم و به خصوص به ناصر و حمید و سیدهادی هم نمیخوام شیرینی بدم عکس این نون خامه‌ای ها رو اینجا گذاشتم تا نگین این بچه خدمتش تموم شد و شیرینی نداد. قول میدم شیرینی فارغ التحصیلی و سربازی و قبولی در ارشد و جور شدن رفتنم به خارج کشور رو به سلامتی همه باهم یه جا بدم (دکتر بهم گفته خوردن شیرینی عروسی واست ضرر داره و باعث میشه زودتر با حضرت عزرائیل نسکافه میل کنم)

 تو این مدت نوزده ماه از دیدن و نوشتن این وبلاگ فهمیدین که تو کدوم نهاد در معیت خدمت مقدس!!!!! سربازی بودم. شاید برای بقیه عذاب سربازی در حد عادی بود اما برای من دو برابر بیشتر از بقیه بود هم باید نظامیگری خشک و مزخرف رو تحمل میکردم و هم اینکه کسانی رو تحمل میکردم که عقاید و افکار و رفتارشون 180 درجه باهام فرق داشت و نمی تونستم خودم رو به نشنیدن بزنم. در مورد خدمت سربازی تو یه پست مجزایی خواهم نوشت.

 

همیشه آبی و سرفراز باشید/یاعلی


نبود ۱۳ روز دیگه
.: 1387/02/15 :.

اوهووووووووووووو

نبود ۱۳ روز دیگه !!!!!!!


به وقت بهار
.: 1387/02/06 :.

بالاخره اون تغییراتی رو که میگفتم رو «زخمه» انجامش دادم. با اینکه هیچوقت حال و حوصله طراحی قالب رو نداشتم و سعی میکردم که از یه چیز ساده‌ای استفاده کنم ولی اینبار برای طراحی این قالب کلی وقت گذاشتم تا هم راحتتر لود بشه و هم زیبا باشه و مهمتر از همه ساده باشه و زیاد شلوغ نشه، که این اتفاق افتاد. تصمیم داشتم تو سالگرد «زخمه» به یه محیط جدید نقل مکان کنیم اما به دلیل اینکه مدیران بلاگ اسکای قول دادند تا امکان اتصال به دامین رو فراهم کنند منم صبر کردم تا اون موقع با استفاده از بلاگ اسکای دات کام بشیم.

واسه امروز حرفهای زیاد داشتم که بگم اما نمیدونم چرا دلم نمیاد. بعضیا شنیدن صحبتهای یه دوست خوب به نظرم از هر هدیه‌ای با ارزشتره. دیشب با یه دوستی از دوران آموزش که اهل شمال صحبت میکردم و چقدر دلشاد و سرزنده شدم. یا تو محیط کارم مصاحبت با همکارانی که همدیگه رو درک میکنیم برام خیلی لذتبخش(یه کاری رو شروع کردیم ولی تا زمانی که رسمی نشده حرفی ازش نمیزنم). کمتر از بیست روزه دیگه هم خدمت تموم میشه دلم برای همه بچه‌ها و دوستانی که چند وقتیه ندیدم خیلی تنگ شده. راستى من دو تا 13 سال رو تموم کردم و الان وارد سومین 13 زندگیم شدم خیلی خوبه.

میگم قرار بود خیلی حرف بزنم اما انگار جادوی اردبیهشت نمیذاره که آروم باشم، تازه بدجوری هم سرما خوردم و نای حرکت کردن هم ندارم چه برسه که بخوام تایپ کنم. این چند خط رو به بهونه شش اردیبهشت می نویسم که نگن لال از دنیا رفتم.

 در ضمن یه دستی به آرشیو «زخمه» کشیدم و موضوع بندی کردم و بعضی از خاطره‌های تلخ هم پاک کردم و ایضا خیلی از ترانه‌هایی که نباید من مینوشتم رو. آخه اون موقه «من اشتباهی بودم».

نمیدونم کاش حرف دل آدما با حرف زبونش یکی بود و یا جرات اینو داشتیم که حقایق رو راحت به زبون بیاریم اون موقع فکر نمیکنم اختلافی بین آدما می‌بود. زندگی‌ها تلخ شده، همه جدی شدن، کسی از زندگی لذت نمی‌بره، من خودمم گاهی اینطوری شدم ولی این دوران سربازی یاد گرفتم باید و باید قدر چیزهایی رو که داریم بدونیم خیلی ساده لحظه‌هامون رو تاراج نکنیم.

نمیخواستم واسه امروز ترانه‌ای بذارم ولی چند وقت پیش همراه با اومدن اردیبهشت یه چیزی نوشتم، حسرت روزهایی رو که خوردم که همه عاشق شدند و من پای غرورم ایستادم، تا اینکه یه روز ناغافل احساس پاکم رو تاراج یه نگاه پوچ کردم و تا چهار سال بهش چوب حراج زدم و الان حسرت این رو می‌خورم کاش با قلبم اینگونه معامله نمی‌کردم «به وقت بهار» رو دوس دارم چون دوست داشتنی‌ترین هست:

 

به وقت بهار

 

تصویر یه عکس کهنه

یاد خاطرات مرده

نشونی سادگیام

تو این بغض فرو خورده

 

باور نکن  به سادگی

همسفر جاده شدم

تو تردید نموندنت

از رفتن پیاده شدم

 

باور نکن که هنوزم

میشه منو باور کنی

چشمای از تُ خالی‌مو

با نگات همسفر کنی

 

نه، دیگه باور ندارم

که تو بگی:«دوسِت دارم»

بگی: « با اشک و احساسم

رو زخمات مرهم میذارم»

 

خاطره یه حس پاک

دلی عاشق و سینه چاک

با عادت ندیدنت

منو میکشید به زیر خاک

 

این عکس کهنه مو ببر

رو خاک آرزوهام بذار

گل سرخ عاشقی رو

رو خاک ترانه هام بکار

 

هیشکی نمیدونه که چرا

من نمیگم خدا نگه دار

آخه این قول و قرارمه

اومدنم به وقت بهار

 

«اکبر یارمحمدی»

 

خب دیگه امروز روز اومدنم بود اینکه کی وقت رفتنم بشه خدا داند، تا هستیم قدر همدیگه رو بدونیم، والا سر خاک هر آدمی یکی پیدا میشه که اشک بریزه مهم اینه که تو زندگی به همدیگه لبخند ارزونی کنی.

در ضمن از این به بعد روال کار زخمه هم ت حدودی عوض میشه و بیشتر سعی میکنم از هر مطلبی و جایی سخنی بگم و دیگه همش شعر و ترانه نباشه و مطمئنا بیش از همه طنز خواهم نوشت. منتظر باشید.

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی.   


می خواستیم نباشیم اما نشد!!!!!
.: 1387/01/20 :.

تصمیم داشتم بعد از پنج سال (بنا به دلایلی تمامی آرشیو قبل از اردیبهشت 83 رو پاک کردم) از اینجا بار و بندیلم رو جمع کنم و به وردپرس نقل مکان کنم یه مدتی هم اونجا نوشتم اما نتونستم اینجا رو ترک کنم بدجوری دلبسته این محیط شدم، زخمه رو یه جور خاصی دوست دارم با اینکه خیلی وقتها اعصابم رو بهم ریخته و یا باعث شده که خیلیا از دستم دلگیر بشن اما دوسش دارم.

به یه چیز دوران دانشگاه حسودی میشه و اونم یه نوع سرخوشی خاصی بود که داشتیم یه نوع راحتی داشتیم که کمتر الان فرصتش رو دارم این روزا در حسرت شش ساعت خواب موندم ساعت 2 نصف شب می خوابم و هفت صبح بیدار میشم و میزنم از خونه بیرون، ساعت 9 شب میرسم خونه و تا نصفه شب بازم کار می کنم. البته میدونم که این وضعیت تا دو سه هفته است همین که مرخصی پایان دوره برم وضعیتم بهتر میشه. از طرفی هنوز فرصتی نداشتم تا واسه کنکور دانشگاه آزاد چیزی بخونم. هر چی از سراسری یادم مونده میرم و امتحان میدم فوقش قبول نمیشم همین!!!!!! به کنکور سراسری که اساسی گند زدم احتمالا سازمان سنجش واسه اینکه تونستم اینقدر مزخرف کنکور بدم دنبالم بگرده و واسه  عبرت درس نخونده‌ها منو دور شهر بگردونن!!!!

حال و حوصله ترانه نوشتن هم ندارم نه اینکه حس نباشه بلکه هر چی می نویسم همش سیاه و ناامیدی مطلق هستش واسه همین تا زمانی که دیدم به اطراف بهتر و نشه و تا زمانی که حضرت عشق به لطفش رو عنایت نکنه تصمیم دارم چیزی ننویسم. فعلا که تو مود حالگیری و تیکه پرونی هستم و به شدت هم لذت می برم.

مصیبت اصلی زمونی هست که سربازی تموم میشه و من هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست. به آینده سیاسی و اقتصادی این مملکت هم امیدی ندارم همه چی رو به تباهی میره. با دیدن این وضعیت تورم و فقر و فحشا و بی عدالتی هم تا حالا خیلی هنر کردم که صدام درنیومده و چیزی نمیگم(شاید واسه اینه که میخوام از شر سربازی خلاص بشم و تو موضع اصلیم قرار بگیرم، از این لحاظ من تو سربازیم هم باید نظامیگری رو تحمل میکردم و هم اندیشه ها و چرندیات مزخرف دور و برم رو که بشنوم و چیزی نگم پس عذاب سربازیم دو برابر بقیه هستش)

 

اما واسه امروز یه ترانه ای رو یه سال پیش نوشته بودم رو با کمی تغییر اینجا میذارم، پای این ترانه نوشتم :« نمیدونم به کدامین جرم این ترانه رو نوشتم نمیدونم به کدامین جرم؟؟؟؟؟؟»

راستی به کدامین جرم؟ میخوام نظرتون رو بدونم. یادتون نره.

 

تورو می خوام

 

برای گریه یه تکیه گاه می خوام

تورو می خوام واسه دلبستگیام

به تردید بودن و  نبودنت

پا به پای شب تا ستاره میام

 

دستای گرمت مرهم زخمامه

شونه های تو مامن اشکامه

تورو می خوام برای با تو بودن

واسه مرگ غرور که تو چشمامه

 

سوگ مردن به پای تابوت غم

بغض نهفته ای در شب سیاه

واسه خلوت مرثیه و گیتار

در جستجوی مطمئن یک چاه

 

تورو می خوام ای عاشق ترین غزل

شب آشنای ترانه های من

تورو می خوام، ای تبسم عاشق

چله نشین شبانه های من

 

«اکبر یارمحمدی»

 

خب دیگه میدونم که اینا همش تاثیرات دوران سربازی و خل بازیهای خودم هست که هنوز ترانه رو به قوانین خرید و فروش و معاملات دلالی آلوده نکردم و فقط برای لذت دل خویش می سرایم.

یکی از بچه‌ها منو واسه یکی از این گروهها معرفی کرده بود هر چی خواستم یه ترانه بگم که به لعن و نفرین معشوق ختم بشه نتونستم آخر سر هم بی خیال اونا شدم و گفتم من راست کار شما نیستم برین سراغ یکی دیگه.

 

بهرحال امیدوارم همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی


بالاخره ۸۷ هم شروع شد!!!!!
.: 1387/01/10 :.

خب به سلامتی 87 هم شروع شد. من امسال به شکمم صابون زده بودم که واسه سال تحویل میریم جمال آباد و بعدش هم کلی شور و حال و آب بازی. تازه از بند و بساط ساز و دهل و پایکوبی و رقص هم که نپرسید که دلم خونه. ولی تقدیر و برنامه ریزی مامان جان باعث شد که موقع سال تحویل دوربین به دست، پای الوند و در گنجنامه و کنار یادگار داریوش و خشایارشاه این آئین باستانی رو شاد باشیم. یه سفر چند روزه باعث شد که حال و هوام عوض بشه و واسه آغاز سال پر انرژی باشم و دنبال دیوونه بازیهای جدیدم باشم. از سفر نگین که فقط یه روز تو همدان و دو روز تو اصفهان بودیم و متاسفانه نشد درست و حسابی این دو شهر رو بگردیم ولی حتما یا اردیبهشت یا تابستون یه سفر اساسی به اصفهان میرم.

میخواستم یه فیلم مستند بسازم که آخرش یه فیلم خانوادگی از آب دراومد، ولی کمتر از پنجاه روز دیگه که خدمت تموم بشه حتما به این دلمشغولی کهنه‌ام خواهم رسید. فعلا تو فکر یه دوربین دیجیتال واسه عکاسی هستم.

 

یه چند تا سوژه خوب هم واسه ترانه دارم که فعلا گفتم باشه تا بعدا سر فرصت به حسابشون برسم.

 

خبر خوبی که اول سال داشتم این بود که بالاخره دو تا از دوستام که چهار سال عاشق هم بودند و کلی مصیبت کشیدند بهم رسیدن. ششم فروردین زنگ زدم به حسام و گفتم بالاخره خیالت راحت شد سندُ به نامت زدی حالا مونده که شماره اش کنی، که احتمالا یه عروسی تو تابستون افتادیم ولی شاید به دلایلی تو اون تاریخ ارومیه  نباشم و یا بهرحال جیم بزنم، امیدوارم که شرایط طوری پیش بیاد که حتما تو عروسی معصوم و حسام باشم والا هیچی دیگه از همین جا واسه هر دوتاشون آرزوی خوشبختی میکنم.

 

یک دو هفته دیگه هم امیر خدمتش تموم میشه هر دومون اعزام آبان بودیم ولی چون اون تو نیروی انتظامی بود خدمتش یه ماه زودتر از من تموم میشه.

یه خل بازی جدید تو فکرم بود که بعدا پشیمون شدم البته یکی از بچه ها هم میدونست می خواستم چیکار کنم ولی توصیه کرد اون کار رو نکنم. منم واسه اینکه اول کاری نزنم این سال رو خراب کنم گفتم چشم(بالاخره یه دفعه شد که تو حرف یکی رو گوش کردی).

 

راستی امسال سال کبیسه هست من از سالهای کبیسه متنفرم.سال 79 پشت کنکور موندم و بدترین سال زندگیم بود چهار سال قبلش هم سال 75 خدابیامرز عمو نعمتم رفت، سال 83 هم که دیگه اوج بد شانسی هام بود خدا به دادم برسه که امسال میخواد چی بشه، اما گفتم که امسال سال خودمه. کبیسه و بدشگونی و هزار و یک مصیبت هم از آسمون بباره من امسال میخوام برنده باشم.

 

منتظرم تا هم کاست جدید آقای زمان بیاد و هم واسه کنسرتشون خیلی بیقرارم، تازه تصمیم دارم یه کاری هم بکنم اما از اونجایی که من «زودتر ناامید میشوم» فعلا نمیگم که چه تصمیمی دارم. وقتی که انجامش دادم مطمئنا خیلی از طرفدارای ایشون رو شوکه میکنم.

 

امسال دلم بدجوری واسه جورابهای سفیدی که مامان بزرگ واسه عیدی بهمون میداد تنگ شده بود دلم برای اون اسکناسهای صد تومنی تازه لای قرآنش هم بدجوری تنگ شده، امسال کسی برام جوراب سفید و اسکناس نو عیدی نداد. هنوز جورابهای سال پیش رو دارم. نمیدونم چرا ناخودآگاه امسال ده دوازده تا جوراب رو پاره کردم اما هیچگاه سراغ اون جورابهای سفید زیر تختم نرفتم شاید اونا هم میدونستند که آخرین یادگاریهای مامان بزرگ هستند واسه همین هیشوقت نتونستم برم سراغشون. یادش همیشه آبی و موندگار باشه.

یه جورایی میخوام یواش یواش روال نوشتن زخمه رو عوض کنم سعی میکنم هر از گاهی چیزهای جالب و خوبی رو که پیدا میکنم اینجا قرار بدم یه نمونه اش کلیپ «پرنده» آقای زمان بود که خیلی زیباست. چند وقت پیش تو سی دی های تو خونه «بگذر ز من ای آشنا» عارف رو پیدا کردم خیلی لذت بخش بود. اگه تو یوتیوب آپش کردم حتما اینجا می ذارمش.

 

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی


<< 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.