۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲! ۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
صد فیلم برتر شاهکار سینما
از هنرمندان بزرگی چون:آلپاچینو
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
من و بابا
.: 1386/05/04 :.

دوس داشتم واسه میلاد مولا علی و روز پدر یه ترانه و یا شعری بنویسم اما اونقدر خسته‌ام و فکرم مشغول هستش که نمی تونم تمرکز داشته باشم. واسه همین فقط یه حرفها و یه چیزایی رو میگم که بتونم اینجا بگم.(خودمم نفهمیدم که آخر این جمله رو چطوری جمع و جور کردم)

شاید منم وقتی که به سن بابا رسیدم اخلاقم اینطوری بشه، دلولپس بچه هام باشم، با اونا اختلاف سلیقه پیدا کنم، بیشتر درگیر کار باشم و شاید فرصت کمی داشته باشم که بتونم به حرفاشون گوش بدم. اصلا هم دور از انتظار نیست متاسفانه الان بین دو تا نسل خیلی ساده فاصله میفته و کمتر میتونن همدیگه رو درک کنن. اتفاقی که برای خیلی از خانواده ها میفته و این بعضا ناشی از دیدگاهی هست که نسل قبلی و بزرگتر نسبت به نسل بعدی و کوچیکتر داره و اونم کسب تجربه در طول سالیان عمر بوده که به یه نوعی برای اونا مصونیت اخلاقی ایجاد میکنه و انتظار دارن که نسل بعدی حتما رهرو و حرف شنوی اونا باشن در حالی که نسل کوچیکتر به دلیل داشتن ارتباطات جمعی ( دوستان و کتاب و اینترنت و مجلات و مطبوعات) این حق رو برای اونا قایل نیستند و خودشون رو با این توجیه که همه اطلاعات و تجربیات اونا رو با دو تا search کردن در گوگل و کلیک کردن روی اون می تونند به سادگی به دست بیارن.

الان هم حکایت من و بابا همینه، با اینکه بابا یه فرد تحصیل کرده و فرهنگی بوده اما همیشه عقایدی داره که برای من قابل تحمل نیست، یکی اینکه میگه در مقابل هر حرفی نباید جواب بدی و ارزش اینو نداره که کسی که کمتر از خودت میفهمه و به اون چیزی که اعتقاد داره عمل نمیکنه دهن به دهن بشی، خیلی وقتها می بینم حق با باباست اما بعضی وقتا در مقابل حرف زور نمی تونم سکوت کنم و همین  عدم سکوت من باعث میشه هر از گاهی با بابا سر همین بحث کردن من، حرفمون بشه و بشینم و تا چند دقیقه گوش به نصیحتهاش بدم، نمیدونم شاید حق با باباست...

شاید مهمترین اختلاف من و بابا سر رانندگی هستش، من نوع خاصی رانندگی میکنم و به طرز جنون آمیزی به سرت علاقه دارم اما بابا همیشه میشه که سرعت عامل حادثه است و ازش اجتناب کنید، نمیدونم شاید حق با باباست...

همیشه سر دیر اومدن و اطلاع ندادن از وضعیت مکانی خودم باعث بحث باهاش میشه من یه اخلاقی دارم که از جواب دادن و پاسخگو بودن خوشم نمیاد و دوس ندارم در مورد اینکه چیکار میکنم به کسی حساب پس بدم اما همیشه بابا دلنگرونم هستش که کجا میرم و چرا دیر وقت خونه میام، نمیدونم شاید حق با باباست...

اما اینا باعث نمیشه که دوسش نداشته باشم همیشه برای من بابا مثل یه قدیس و یه صنم بوده که قابل پرستش هستش و کسی نمی تونه جای اونو واسه من بگیره. به دلیل داشتن تحصیلات دانشگاهی، و داشتن عقاید روشنفکری همیشه منو تشویق به مطالعه و ادامه تحصیل  کرده، شاید یه روز بخوام کار با اینترنت رو بهش یاد بدم و اگه بدونه که اینترنت و وبلاگ هم چه مزایایی داره حتما بازم تشویقم میکنه که ادامه بدم اما با اینکه بازنشسته شده اما از بس خودش رو مشغول کرده که هیچوقت، وقت نمیشه که این چیزا رو بهش یاد بدم.

یه سال عیدی بهم گیتار داد، یه سال هم بهم کامپیوتر گرفت و همیشه طوری باهام رفتار کرده که احساس مرد بودن بکنم. شش سال پیش با قبولی تو دانشگاه واحد من و اصغر رو از هم جدا کرد و یه خط تلفن داد تا خودمون کم کم معنای زندگی مستقل رو بفهمیم.

خیلی دوسش دارم.

 

بابا جون روز مبارک

 

میلاد عاشقترین مرد روی زمین، مولای دلها، پناه دلتنگیام «علی مرتضی» بر همگی دوستداران پاک سیرتش مبارک باد

 


قابل توجه کسانی که مسلمونی رو در ریش و پشم می بینند

 

اینم استفتا از آیت الله صانعی در مورد ریش تراشی:

 

سوال: آیا تراشیدن ریش با تیغ و یا ماشینهاى ریش تراشى که از ته، محاسن را مى تراشد، جایز است یا خیر؟

 

جواب: حرمتش به نظر این جانب معلوم نیست و آثار حرمت بر آن بار نمى شود، هرچند احتیاط در ترک، مطلوب است.


زیر سایه مولا علی همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


رسم دنیا
.: 1386/04/21 :.

بعضی از دوستان در مورد گزارش نشست وبلاگ نویسان گلایه داشتند که چرا اینطوری؟ اما باید خدمتتون عرض کنم که من نه روزنامه نگارم و نه آدم سیاسی و این چیزی هم که نوشتم دیدگاه من بود اونم به یه زبان ساده و وبلاگی نه به یه زبان رسمی و ژورنالیستی.

 

اما چرا دیگه ترانه نمی نویسم؟ به دلیل اینکه من ترانه هامو برای مجوز گرفتن به شورای شعر و وموسیقی واگذار کردم که در بررسی یه تعدادی از اونا، به این ترانه ها مجوز آهنگسازی و انتشار داده اند و از اونجایی که در حال حاضر ترانه مجوزدار خیلی خواهان داره ( میگن پول خیلی خوبی میدن ولی ما که هنوز چیزی ندیدیم) منم تصمیم گرفتم از انتشار ترانه هام در اینجا خودداری کنم.

 

ولی برای خالی از عریضه نبودن یه تیکه هایی از ترانه ای رو که نزدیک دو سه هفته هست دارم مینویسم رومیارم.

 

از حال خودم خنده ام میگیره

به این همه امید و خوش باوری

از این رفاقتهای خنجر به دست

دلکم بگو کجا پناه می بری

 

یکی با تیغ کین زخمیم کرده

رسم نارفیقی رو خوب بلده

اینجا قیصر کشونه نازنینم

حکم این عاشقی، حبس ابده

 

دلتُ خوش نکن به رسم دنیا

مردونگی تو سینه قبرستونه

به جواب تموم اون خوبیاتون

دشنه نامردی تو سینه تونه

 

به توصیه یکی از دوستان برای اجرای ترانه هام به صدا و سیمای استان آذربایجانغربی رفتم اما به دلیل برخورد سردی که باهام داشتند و اینکه از اجرای ترانه فارسی عاجز هستند و فقط می تونن شعر کودک رو اجرا کنن از کرده خودم پشیمون شدم و برگشتم، ترجیح میدم که خودم و یا دوستانی مثل حسین زمان ترانه هامو اجرا کنند. تصمیم دارم برای  سال آینده یه کار جالب موسیقیایی انجام بدم و فقط منتظر این هستم که سربازی تموم بشه و بار و بنه رو بردارم به تهران برم.

 

بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم، و قصد دارم برای ادامه زندگی و تحصیل ساکن تهران بشم هم به دلیل اینکه دوستان خوبی دارم و هم اینکه یه دلیل شخصی دارم که فقط همون می تونه برام کافیه باشه. دیگه تحمل این همه دوری رو ازش ندارم.

 

اما واسه اینکه کمی هم جو اینجا عوض بشه کارت عروسی نیک آهنگ کوثر عزیز رو امروز اینجا آوردم چند شب پیش تو برنامه کوله پشتی وقتی بزرگمهر حسین پور نازنین رو دیدم خیلی خوشحال شدم و حتی چندین بار اسم نیک آهنگ برده شد که برام خیلی تعجب برانگیز بود و خوشحال کننده. و اما اینم کارت عروسی بسیار زیبای نیک آهنگ جان.

 

 عجب کارت باحال و نازنینی هستش!!!!!!!!!

 

راستیش خودمم دوس دارم اگه ازدواج کردم و خواستم عروسی کنم یه چنین کارتی رو طراحی کنم با این تفاوت که .... ( بی خیال طرحش رو نمیگم که بعدا کسی ازم ندزده) تازه دوس دارم ماشین عروسی رو خود عروس خانوم برونه و رانندگی کنه ( یکی از شرایط همسر آینده ام داشتن گواهینامه هستش  ) البته دیوونه بازیای دیگه هم تو فکرم هستش که بهتره  سری و محرمانه بمونه.

 

امیدورام که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


بازم حکایت همیشگی .....
.: 1386/04/10 :.

اتفاقی که نیفتاده، فقط چند روزی حال نوشتن نداشتم. البته الانم تنها به دلیل اینکه نگن لال از دنیا نرفتش، یه چیزایی رو میگم. به قول آقای جباری منم نتونستم درست و حسابی با درون خودم نجوا کنم و بالاخره مجبور شدم که بازم وراجی کنم.

 

تصمیم داشتم یه کاری کنم که حالش رو ندارم اونم این بود که از اینجا کوچ کنم و به یه جای دیگه برم اما هر چی دو دو تا چهار تا کردم دیدم هیچ جا بهتر از بلاگ اسکای نمیشه همه نوع امکاناتی داره و محیط دلنشینی داره.

دیگه تصمیم گرفتم تو وبلاگهای همشهری های خودم به غیر از یکی دو تا از دوستان نزدیکم و کسانی که اینجا بهشون لینک دادم کاری به کار کس دیگه ای نداشته باشم.

یه خبر جالب اینکه یه تعدادی از ترانه هام تو شورای شعر و موسیقی مجوز گرفتند و دیگه منو مصمم کرده که یه کمی ترانه سرایی رو جدی بگیرم.(اینم از اون حرفاست خیلی که جدی بگیرم همین جا ولش میکنم و میرم سراغ یه کار و یه تجربه دیگه) البته تو این مجوز دادن یه چیز جالب و خنده داری هست و اونم این هستش که به ترانه هایی که ضد عاشقانه هستند مجوز ندادند اما در عوض به اولین ترانه ای که سرودم مجوز دادند (البته نمی خواستم این ترانه رو بفرستم چون میدونستم مجوز نمیگیره اما گرفت).

 

اما این سکوت خود خواسته همراه با این بود که ده روزی هم موبایل رو از خودم دور کردم باعث شد تا قدر یه نفر رو بیشتر بدونم و بفهمم که بهش بدجوری وابسته و نیازمندم و نمیتونم بی خبری از اونو تحمل کنم و دلم برای اس ام اس زدن براش تنگ شده بود. به خودم قول دادم که هیچ وقت اذیتش نکنم و حداقل به خاطر اون هم شده کمی از شیطنت و دیوونه بازیام دست بردارم.

یه اعتراف میخوام بکنم اونم اینه که بعضی وقتا خیلی غیر قابل تحمل میشم. سه چهار ماه گذشته برام از نظر روحی خیلی سخت گذشت و از بعضی جهات جزو آدم بد قصه شده بودم، اما این روزا سعی میکنم کمتر کنترل خودم رو از دست بدم و بیشتر سعی میکنم مشکلاتم رو با خویشتنداری حل کنم.

 

ولی خب برای اینکه دل خودم راضی بشه این کاریکاتور جالب رو که سه سال پیش بزرگمهر حسین پور عزیز از بنده ترسیم کرده بود رو اینجا میذارم (گفتم که فقط کمی از شیطنتام دست برداشتم اما هنوزم یه مقدار متنابهی از شیطنت تو وجودم هستش). لازم به ذکر هستش که اون روزا من درگیر سیگار و یا دود نبودم بلکه بزرگمهر برای اینکه اوضاع وخیم منو نشون بده دست به چنین حرکت انتحاری زدش من هنوز هم همین کاریکاتور رو دیوار اتاقم زدم و خیلی دوسش دارم البته شاید یه وقت دیگه کاریکاتوری که توکا نیستانی هم ازم کشید رو نشون خواهم داد.(کاریکاتور رو بیشتر از عکس دوس دارم و خیلی دوس دارم یه روز به یه جایی برسم که خیلی از کارکاتوریست ها بتونن کارتون منو بکشن؛ همه آرزو میکنن که صاحب خونه و ماشین بشن اونوقت من چی آرزو میکنم!!!!)

 

اینم آخر و عاقبت رفاقت با بزرگمهر حسین پور ( ولی خدائیش خیلی نازنین هستش و خیلی دوس دارم )

 

اما در مورد عکسی که بالای وبلاگ هستش خب دوس دارم باشه اصلا به کسی چه که چرا عکس خودم اون بالا هستش،‌ البته در حال حاضر قیافه ام زیاد جالب نیست چون مجبورم موهام رو کوتاه کنم و برای حفظ کشور از دست دشمنان ته ریش هم بذارم!!!!! (به خدا این قانون هستش نباید صورتمون رو با نمره کمتر از چهار بزنیم والا امنیت به خطر میفته ؛ ناصر خوب میدونه که چی میگم)

 

در ضمن از بابت اینترنت پنجاه هزار تومن فیش تلفن شده به همین خاطر باید دز اینترنت خونم رو پائین بیارم والا به شدت از ناحیه جیب مبارک مبتلا به مرض رماتیسم مالی خواهم شد.

 

در ضمن از امروز کمتر از ترانه های خودم استفاده خواهم کرد خب دلیلش چیه؟ دلیلش اینه که بابا عشقم کشیده، حرفی هستش؟؟؟ آهای نفس کش.( هزار بار به خودم میگم نباید زیاد قیصر رو ببینم اما چه کنم که کشته مرام داش قیصر هستیم؛ مخلصتیم، چاکرتیم، داداش خرابتیم)

 


پی نوشت (۱۱/۴/۸۶):

منتظرم تا یه اتفاق بد بیفته چون این روزا زیادی شاد هستم و به آینده امیدوارم مطمئنم که تو دو سه روز آینده حتما یه اتفاق بدی میفته و حالا هر چقدر هم با حسین زمان و افشین سرفراز و اکبر آزاد صحبت کرده باشم و منو به کاری تشویق کنن که بهش خیلی امید دارم. یه ترانه دارم که خیلی قشنگه اما فقط مال یه نفر هستش اونی که خودش میدونه چی گفتم هر کی شنیده گفته یکی از زیباترین و با احساس ترین عاشقانه ها هستش و حالا شاید فرصتی بشه که بخونمش یعنی باید بعضی از ترانه هامو خودم بخونم تا احساسم رو بگم به همین خاطر در کمال شرمندگی دور آهنگسازها رو خط کشیدم چون نمیخوام  کسی دیگه ای تو احساسم شریک بشه دیگه نمیخوام یه ترانه سرا باشم که باهاش نون بخورم من ترانه فروش خوبی نیستم پس ترانه هامو فقط به این و اون هدیه میدم تا فردای قیامت شرمنده روحم نباشم که بهم بگه چرا احساست و منو ارزون فروختی.

نه من احساسم رو نمی فروشم


الهی که همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی 


حکایت یه عکس
.: 1386/03/18 :.

امروز داشتم کامیپیوترم رو پاکسازی می کردم که چشمم به این عکس خورد سه سال پیش تو تابستان 83 این عکس رو جواد منتظری در ساحل دریاچه ارومیه گرفت که به ترتیب از سمت راست عبارتند از  پیمان هوشمندزاده (متاسفانه هیچ خبری ازش ندارم)، یه ناشناس، گل محمد خداوردیزاده (خدائیش آدم با حال و جالبی بود و من خیلی باهاش حال می کردم و بازم اینکه اینروزا ازش خبری ندارم)، توکا نیستانی( وای چی بگم که خیلی دلم براش تنگ شده خوبه که الان وبلاگ می نویسه و هر از گاهی یه تماس تلفنی باهاش دارم)، آروین( اوایل زیاد باهم در ارتباط بودیم الان نمیدونم کجاست)‌، امیر مهدی ژوله (دو سال پیش آخرین بار دیدمش اما از وقتی که نویسنده مهران مدیری شده دیگه خیلی بی وفا شده و کم پیداست)، سیما حق شناس ( همسر بزرگهمر حسین پور)، بزرگمهر حسین پور( باهاش هنوز در ارتباطم و هر از گاهی یه تماسی بینمون هستش البته تا چند وقت پیش وبلاگ هم می نوشت اما به دلیل مشغله کاری وبلاگش رو پاک کرد)،‌ آخری هم خودم هستم.

این حالات رو به پیشنهاد جواد منتظری (که الان در همشهری جوان عکاسی میکنه) گرفتیم. اونجایی که عکس گرفتیم شهرک ساحلی چی چست ارومیه هستش که محل برگزاری جشنواره ایران ما بود و اونجا اولش برام بد شروع شد و با دوستی با این عزیزان به خوشی تموم شد.

 

خیلی با حالید!!!!!!

 


این ۱۳ تای دوست داشتنی
.: 1386/03/06 :.

تصمیم گرفتم کمی از خودخواهیم کم کنم و به یه خودکشی اساسی دست بزنم و کمی از صفتهای زشتم رو به دم تیغ بسپارم ولی الان چون وقتش رو ندارم می خوام به سبک توکاجان تاثرگذارترین مسائل زندگیم رو یکی یکی بشمرم البته این یه بازی هستش ولی مطمئنم که بازی شیرینی هستش:

هادی یارمحمدی: ابوی محترمم که بیشتر تاثیرم رو در زندگی از اون گرفتم و سعی کردم بیشتر کارهایی که اون می کنه رو تکرار نکنم واسه همین به شدت و با سرعت بالا رانندگی می کنم به شدت ولخرجم و عاشق خرید کردن، اما از خصوصیات جالبش یکی صبرش و دیگری حاضر جوابیش و اون یکی هم امید داشتن رو خوب ازش کش رفتم

حاج حسین یارمحمدی:‌ وای نگو بابابزرگم محترمم که اصلا خدا بیامرز هر چی دارم ازش دارم. یه دندگی و کله شقی و لجبازی و غرورم همش مال اونه هیچ کاریش هم نمیشه کرد ارث بابا بزرگمه و نمیتونم ازش دل بکنم.

حسین زمان: یه زمونی فقط صداش رو می شنیدم تو روزایی غم و تنهایی تنها صدایی بود که مهمون محفل تنهاییم بود و باهاش حال می کردم اما از سه سال پیش به عنوان یکی از بهترین دوستام بیشترین تاثیر رو رفتار و اخلاقم گذاشته و یادم داده که نباید حسادت کرد و انسانتر از اینی که هستیم باشیم و یه آزادی و به انسانیت همدیگه احترام بذاریم.

دکتر علی شریعتی و فاطم فاطمه هست:  به جرات میگم که تا قبل از 79 هیچی ازش نمیدونستم اما با خوندنش و شنیدن صداش اکبر یه آدم دیگه ای شد. انگار تازه به دنیا اومدم تازه فهمیدم که انسان یعنی چه؟ به همین خاطر مدیونش هستم و بعد از اون هبوط در کویر در کناز قرآن و نهج البلاغه ام سه محور زندگیم رو تشکیل دادن که هنوز هم بهش پایبندم و خوشحالم که سنی محمدی و شیعه علوی هستم بسیار بسیار خرسندم.

دکتر سید کاظم شهیدی: استاد خوبم تو دانشگاه مزخرف ارومیه و مزخرف از اون دانشکده کشاورزی، که معنی واقعی زندگی رو در خوش بینی جالب و جهان بینی خاص دکتر به زندگی رو فهمیدم. حیف که شاگرد ناخلفی بودم و به نصیحتش برای ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد ماشینهای کشاورزی گوش ندادم و الا آخر سال بعد استاد دانشگاه می شدم (همون بهتر که نشدم حال و حوصله سر و کله زدن با چند تا دختر و پسر بچه دبیرستانی رو ندارم، خب دیگه الان دانشگاه یعنی یه دبیرستان مختلط)

 

توکا نیستانی و بزرگمهر حسین پور و امیر مهدی ژوله: تاثیر این سه نفر بر روی من کمتر ز تاثیر افتادن سیب بر روی نیوتن زیاد نباشه هم کم نیست. سه سال پیش دوستیمون شروع شد و یه شب تازه فهمیدم معنی زندگی و فلسفه یعنی چه؟ از حاضر جوابی هر سه تاشون بسیار لذت می برم و تیکه هایی که هر از گاهی توکا جان در موردم به کار می بره هم کلی لذت می برم.

شرلوک هولمز با بارونیش: خیلی این شخصیت رو دوس دارم و همیشه دوس داشتم که مثل اون باشم مغرور و از خودراضی و باهوش که خوشبختانه یا بدبختانه خدا هر سه تاشو بهم داده. از سه سال پیش هم پاییز که میشه مثل اون تیپ میزنم با یه بارونی بلند و شیک که غرورم رو پشت چهره ام پنهون میکنم و کلی هم حال میکنم

ترانه تکیه گاه: سرت رو بذار رو شونه هام  خوابت بگیره/ بذار تا آروم دل بی تابت بگیره / ....  اصلا حرفش رو نزنید که با انی ترانه اصلا زنده ام و باهاش حال می کنم، البته بنا به روایتی این ترانه رمانتیک ترین ترانه ایرانی هستش.

گیتار sanchez : به یه نوعی باهاش ازدواج کردم اولین گیتار زندگیم هستش که حاضر نیستم از دستش بدم همدم تنهاییام رفیق روز دلتنگیم هستش.

موبایل: مزخرف ترین تکنولوژی روز، مخل آرامش، دشمن انسان، از روزی که پاش به زندگیم باز شده یه روز خوش ندیدم یه چیزی به این مزخرفی واقعا نوبره اما با اینحال مجبورم که ازش استفاده کنم.

وبلاگ ::زخمه::‌ : بهترین تکنولوژی و چیزی که نمیشه ازش ساده گذشت. آئینه تمام نمای خودم به رنگ آبی که همش آرامش از وجودش میباره.

تیغ ژیلت: این روزا فقط روزشماری می کنم تا یا مرخصی بگیرم یا اینکه زودتر این دوران تموم بشه تا دوباره هر روز باهاش آشتی کنم . بهترین چیزی که میتونه زیبایی رو هدیه کنه.

رنگ آبی: رنگ عشق، رنگ خدا، رنگ ترانه و رنگ آرامش، زندگی یعنی آبی ترین لحظه هایی که ایمان به آن یعنی عشق.( چی گفتم ؟؟؟ خودمم نفهمیدم چی شد.)

ترانه: باهاش زندگی میکنم درددل می کنم تو لحظه هایی تنهایی به آغوش می کشم همیشه همراهم هست غر نمیزنه به حرف من هستش دوسش دارم ( چقدر بی ظرفیت هستید منظورم دختر نبود که بلکه همینی هستش که روش ملودی میذارن و یه خواننده اجرا میکنه)

عشق:‌ یکی را دوست میدارم ولی او نمیداند. پس دیگر نخواهد دانست.

جمال آباد: جایی که حس میکنم دوباره متولد شده ام زادگاهم که هر وقت اونجا میرم حس میکنم که آخر دنیاست و زیباترین جایی که تو دنیا وجود نداره با اون چشمه هاش با اون باغهای سر سبزش و قبرستونی که دوس دارم یه روز خودم رو اونجا خاک کنن.

 

13 : اینم عدد مورد علاقه من هستش که به شدت دوسش دارم و روم تاثیری که گذاشته اینه که هیچ وقت نحسیش رو حس نکردم واسه همین هم هست که اینجا شونزده تا شده ولی من بازم نوشتم 13 تای دوست داشتنی خب چیکار کنم که تاثیرگذاران بیشتر از 13 تا شده.

اینا تاثیرگذاران زندگیم تا حالا بوده  شاید بعضیاشون یادم رفته عیبی نداره اما دفعه بعد به یه خود زنی اساسی رو خواهم آورد و شخصیت خودم رو ( البته اگه حالش رو داشته باشم؛ میدونم که نخواهم داشت)‌به چالش خواهم کشید و از دوستانم خواهش میکنم هر چی میخوان در موردم بگن که بگن تا دفعه بعد از حرفهای اونا بیشتر استفاده کنم.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی


من اهلی نمیشم
.: 1386/02/30 :.

دیشب که نتایج ارشد رو دادن و فهمیدم که دیگه قبول نمیشم یه حس بدی بهم دست داد ولی خیلی زود با دلگرمی های یه نازنین فراموش کردم. یادم رفت که من زور نزده بودم و تلاشم رو نکرده بودم. باید بیشتر از اینا تلاش میکردم و سعی میکنم که امسال تا حد نهایت تلاش کنم تا قبول شم. فهمیدم که نقاط ضعفم کجا بود با اینکه تغییر رشته داده بودم اما با اینحال توقع بیشتری داشتم و انتظار داشتم نتیجه بهتری می گرفتم ولی خب نشد.

گفتم یه نفر؛ آره قدر اونو خوب رو تو آموزشی بیشتر فهمیدم تو روزی که دندون درد عذابم میداد باهاش حرف زدم و گفتم که چی شده با اینکه همیشه نمیتونستم باهاش حرف بزنم بعد یه هفته که زنگ زدم اولین چیزی که ازم پرسید گفتم دندونت چطوره؟ برای اولین بار حس کردم برای کسی غیر از خونواده ام مهم هستم. اصلا نمیدونستم که چرا تا حالا بیشتر قدرش رو ندونستم و حالا هم باز اون بوده و هست که دلگرمی زندگیم شده.

یه دوستی ازم گله میکرد میگفت حق نداشتم در مورد اون دختر اینگونه حرف می زدم شاید مجبور بوده که به تو نه بگه. من هیچ جوابی ندادم واسه اینکه اونقدر مهم نبود و نیست که بخوام در موردش فکر کنم ولی باید بگم دیگه قرار نیست اشتباه کنم من احساس و غرورم رو از سر راه ورنداشتم که هر کی خواست یه تلنگری بهش بزنه و در بره. اصلا به من چه که اون نتونست با من باشه اگه میخواست می تونست. تازه موقع غم و غصه ام نبوده موقع تنهاییم نبوده والا وقتی صاحب کار و ماشین و خونه بشم همه خاطرخواهم میشن مهم حالا بود نه اینکه به حساب دو دو تا چهار تا چون الان چیزی ندارم پس «نه». نه، من آدمش نیستم، من اهلش نیستم، اصلا من اهلی و رام این واقعیت تلخ نیستم، من با احساسم زنده ام ثروت من ترانه هام و مکنتم غرورم هستش همینه که هستم.

 

خب دیگه یاد گرفتم زیاد گله نکنم و بتونم با مشکلاتم سر کنم راستی یه سیزده ماه دیگه هم از سربازی خلاص میشم و می تونم عادی تر و فوق العاده تر از پیش به زندگی نه چندان آرومم ادامه بدم( آخه این روزا دستم بسته است نمیتونم زیاد کاری بکنم و هر حرفی رو بزنم) و از زندگی لذت ببرم که محتاج این لذت زندگی هستم. کمی رقص، کمی کوکا، کمی شکلات، یه دنیا گیتار، یه کهکشان ترانه، ته سوزنی محبت، ذره ای دیوانگی و یه آسمون عشق، اینا چیزایی هستن که از این دنیا می خوام که همش همراه «تــــــــو» باشه.

 

به امید اینکه در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


«منو ببخش»
.: 1386/02/24 :.

خدا بگم چیکار کنه اون کسی رو که از صدای من تعریف کرد و نذاشت تا این زندگیم من به آرومی سر بشه. اوایل که هر کس توکلاس می زد زیر آواز به تمسخرش می گرفتم. تا اینکه یه روز ترانه «تکیه گاه» امید رو زیر لبم زمزمه می کردم یکی از بچه ها گفت بلند بخونش نمیدونم کی بود ولی فکر کنم تابستان 81 بود و ترم تابستانی ورداشته بودم. بعد از اون که گیتار گرفتم و یه روز در غیاب استاد که داشتم با گیتار ور می رفتم و باهاش بازی بازی می کردم و یکی دو تا آهنگ رو همین جوری عشقی می زدم و قاطی کرده بودم تو هم و می زدمشون و زیر لبم یکی از غزلهای حافظ رو زمزمه می کردم که استاد گیتارم برگشت گفت گیتار زدنت که تعریفی نداره لااقل به اون صدات برس و تمرین کن برو کلاس آواز و سلفژ اما از اونجایی که بنده زیادی تنبل تشریف داشته ام هنوز این کار رو نکردم. خواهرم صدام رو می شنوه می گه خیلی خوبه. بچه هایی که آشنا هستند تا می فهمن که فلان آهنگ رو خوندم کلی ذوق می کنند و تشویقم می کنن اما نمی چرا خودم زیاد رغبتی به این کار ندارم سر جمع سه چهار تا از ترانه هامو با استفاده از یه کامپیوتر ضبط کردم و هر از گاهی که گوش می دم هم می خندم و هم اشکم در میاد. به خصوص ترانه ای که یه سال پیش ضبطش کردم و اونم «منو ببخش عزیزم» بود. شاید به این دلیل هیچوقت نخوام خوندن به صورت رسمی رو جدی بگیرم. مثل همون سال پنجم ابتدایی که تک خوان گروه سرود بودم و با پارتی بازی یکی دیگه تک خوان شدم و منم به کل از گروه اومدم بیرون، همیشه این خودخواهی و زیاده خواهیم که میگم « یا همه یا هیچ» کار دستم داده و اجازه نداده که زیاد جلوتر برم اما از این اخلاقم راضی هستم و نمی تونم ازش دس وردارم. بابابزرگم صدای بسیار دلنشینی داشت و ترانه های قدیمی و فولکلور ترکی رو خیلی قشنگ می خوند امروز بعد از مدتها یه کاستی که نزدیک به بیست و سه سال پیش ضبط شده بود رو پیدا کردم و صداشو شنیدم خیلی جالب بود بخصوص اینکه من اون موقع دو ساله بودم و تو نوار هی بابا بابا می کردم.

 

به صدای داریوش خیلی علاقه دارم به خصوص ترانه هایی که از اردلان سرفراز خونده رو خیلی دوس دارم چشم من، ای عشق، هم صدا و شقایق واقعا یه چیز دیگه هستند واسه همین تصمیم گرفتم تا یه مدتی این ترانه «ای عشق» که شاعرش اردلان سرفراز هستش رو اینجا تو وبلاگ بذارم تا همه استفاده کنند.

 

اما واسه امروز یه ترانه انتخاب کردم که توش شیطنت خاصی داره دو سال پیش «منو ببخش عزیزم» رو نوشتم که خیلی از بچه ها خوششون اومده بود به تلافی اون یه «منو ببخش» دیگه نوشتم که صد و هشتاد درجه باهاش فرق داره. خدا نکنه که آدم یکی رو بد بشناسه که خیلی بد میشه. من خیال می کردم اون دوسم داره و واسه همین چراغ سبز نشون میده نگو که دوس داشت سربسر غرورم بذاره و اذیتم کنه با اینکه بعد از چهار سال دوس داشتن هیچ وقت ازش دلگیر نشدم اما دیگه نمیخوام ببینمش با اینکه همیشه براش آرزوی موفقیت و خوشبختی داشتم اما اگه یه روز دلشکسته یا شکست خورده به پیشم بیاد کمکش نخواهم کرد. یه کم بیرحمی خوبه تلافی روزای بی ترانه رو در میارم و دیگه هیچوقت عاشقش نخواهم شد.

 

منو ببخش

 

منو ببخش تورو بد شناختم

غرورمو به زیر پات انداختم

می دونم بخشیدن کار تو نیست

کاشکی با خوب و بدت نمی ساختم

 

نمیگم که با تو دلباخته ترم

ببین دارم از تو هم می گذرم

ببخش قسمت تو یکی نشدم

اسمت رو پاک می کنم از دفترم

 

منو ببخش که تورو نشکستم

دروغه که تا آخر باهات هستم

ببخش، نبودنم برات مهم نیست

خب، با یکی دیگه عهدمو بستم

 

ببخش که دلم برات نمی سوزه

عزیز، خودت گفتی برو از پیشم

ببخش که حرفتُ زود باور کردم

نازنین، دیگه عاشقت نمیشم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

در حال حاضر شاید یکی رو دوس داشته باشم اما دیگه عاشق کسی نمیشم بلکه به معنای واقعی دوس داشتن رسیدم و دوس ندارم با عشق تملک کسی رو به دستم بگیرم و صاحبش بشم. آره یکی رو دوس دارم یکی رو که خیلی وقته که حسرت داشتنش رو می کشم اما حیف که این قدرت رو ندارم تا کسی رو عاشق خودم کنم تا صاحب قلبم بشه و منو به تملک خودش دربیاره. شاید عاشق کردن کار من نیست و من فقط باید دوس داشته باشم تا شاید کسی دوسم داشته باشه ولی واقعا نیازمندش هستم به قول شاملوی بزرگ:

 

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من میخواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

 

نمیدونم چی بگم. من در عین بدجنسی یه احساسی دارم که می تونه بدترین لحظات رو برام شیرین کنه و یا می تونه شیرین ترین لحظه هامو به تلخی بکشونه. یه جمع متضادی از اضداد تو وجودم ریشه کرده که کمتر کسی می تونه چنین آدمی رو تحمل کنه.

امیدوارم که در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


حسرت پرواز
.: 1386/02/18 :.

به نظر من بهترین نعمت خدا فقط خواب هست وای نگید که خیلی تنبلم باور کنید یه ماه بی خوابی رو امروز با اینکه خیلی کار داشتم و مرخصی گرفته بودم تا به کارام برسم تلافی کردم. امروز همش سه چهار ساعت بیدار بودم که اونم به خوردن و لم دادن جلوی تلویزیون گذشت. خدا رو شکر که کارگرانی که قرار بود تو خونمون کار بکنند امروز نیومدند. دیشب هم کلی بهم خوش گذشت با اینکه اولش کمی ضدحال خوردم اما دیدن و شنیدن حرفایی یکی دو نفر بدجوری شادم کرد.

مهمتر از اون از این ته ریش لعنتی خلاص شدم و شش تیغ صورتم رو صاف و صوف کردم موهام رو هم کوتاه کردم و تا کمی قیافه ام شبیه آدما بشه.( یکی از شرایط سخت سربازی برای من همین نزدن ریش هست) من از سبیل و ریش متنفرم و همیشه هم خودم و هم مامانم و هم بقیه دوس دارن صورتم تر و تمیز باشه.


اما تو سه چهار ساعتی که بیدار بودم یه نیم ساعتی خودم رو با یه مشغولیت جدید مشغول بودم. پنجره اتاق من میخوره به انباری حیاط خلوت، روس سقف اون که درست مجاور پنجره اتاقم هست یه کارتن گذاشتم(به درد نخور هست جایی نداشتم بذارم از تنبلی شوتش کردم اونجا) امروز دیدم که سه تا بچه گربه هستش. وای از دیدنشون اینقدر خوشحال شدم که حدی نداشت یه تلاش عجیبی می کردن تا به بالای دیوار که مادرشون نشسته بود برسن دو تا گربه سیاه تونستن برن بالا اما یکی که سفید مثل برف بود(وای اینقدر خوشگل بود که دوس داشتم می گرفتمش و بغلش میکردم) نمیتونست بره بالا رفتم یه چوبی گذاشتم و رفت اون بالا. الان که حوالی ساعت نه هست می بینم که بازم اومدن گربه سفید بدجوری نگام میکنه. تو این اتفاق خیلی چیزها نهفته هست شاید مادرشون از دستم دلگیر باشه که تو تربیت بچه هاش دخالت کردم و بهشون تقلب رسوندم. معنی واقعی زندگی همینی هست که مادر این بچه ها بهشون یاد میده و اونم اینه که رو پای خودشون بایستادن. کاری که دو تا بچه هاش کردن اما سومی عاجز بود. سعی کنید تو کار طبیعت دخالت نکنید. ولی دلم برای گربه سفید سوخت درست مثل اینکه یه دختر خوشگل رو ببیند که نیمتونه کاری انجام بده و ازتون کمک میخواد ولی شما نه از روی انسان دوستی که به صرف خوشگلی و مخ زنی اون بیچاره بهش کمک می کنید.(عجب درس فلسفی بزرگی دادم)
راستی دیروز که رفته بودیم کوه پیمایی دو سه تا صحنه جال دیدم  و من یکی از سخنانم گوهربارم رو در جمع بچه ها رو کردم و اونم تشریح فلسفه حیات و پیدایش انسان و در کل کل هستی بود که خیلی از فلاسفه در اون عاجز بودن و حتی حلقه گمشده داروین هم نتونسته بود حلش کنه و اونم این بود: «پیدایش کل حیات بشری و کل هستی بر مبنای حرکت رفت و برگشتی بنا شده هست» حال می کنید که چه سخن گهرباری گفتم فقط بادتون نره که یه اردیبهشتی دیوانه می تونه چنین سخنی رو از خودش در کنه. (عمرا موقع خوندن این جمله به  معنیش پی ببرید بعضی بچه ها امروز صب به معنیش رسیدن و بهم اس ام اس زدن و تشکر کردن)

این شعر استاد هوشنگ ابتهاج هم فوق العاده هست اصولا غزلهای سایه یه چیزی داره که به سوی خودشون جذبشون می کنه و آدم رو کیفور میکنه این غزل رو خیلی دوس دارم:

 

حسرت پرواز

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم

خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم

بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم

سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار

تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم

به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

شکوه های شب هجران تو آغاز کنم

با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم

بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید

که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم

سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

 

هوشنگ ابتهاج


شاید یه روز اسم تموم کسانی که رو تو این هفت هشت سال تو زندگی من نقشی داشتند بنویسم( البته به شرطی که دیگه تو این شهر نباشم و هیچ کس هیچ نشونه ای ازم نداشته باشه).

 

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


این روزا شادم
.: 1386/02/15 :.

این روزا شادم نمیدونم چرا شاید به این دلیل که دنیا بر وفق مرادم هست شاید به این خاطر که تعداد ترانه هام به عدد 100 رسیده هست یا شاید به این خاطر که راحت شدم و کمتر اعصابم رو خورد میکنم و به غیر از خودم به چیز دیگری فکر نمیکنم. یه دوست و‌ آشنایی و یا به عبارتی یه فامیل بدجوری داره کمکم میکنه که تو کار ترانه موفق باشم داره واسه تعدادی از ترانه هام مجوز می گیره. خدا رو چه دیدین اگه کسی پیدا شد که صداش رو پسندیدم و با عقایدم جور باشه اینارو واگذار کنم و یا شاید خودم بخوام دست بکار بشم اما اینکار رو با ترانه های خودم نمیکنم دوس دارم اگه میخونم از اردلان و افشین سرفراز و ایرج جنتی عطایی و یا محمد صالح علا و یا شاهکار بینش پژوه بخونم و در کنار اینا از ترانه های خودم هم یه چیزی اضافه کنم.

تا اطلاع ثانوی قصد ندارم ترانه ای منتشر کنم بذار ببینم تکلیف اینا چی میشه. از اینکه بعد خوندن چند تا از ترانه هام که از اینجا کش رفته شده کمی به توصیه دوستان اهل فن باید مواظب باشم.

خیلی دوس دارم آخرین سروده ام رو اینجا بذارم ترانه ای که اینجور شروع میشه:

چشمانت  قبله گاهم شد

دستانت  جا نمازم شد

تقدس گیسوانت

همه راز و نیازم شد

مرا هجرتی دوباره

از فرناز تا ترانه ناز

مرا میلادی تازه تر

از بت پرستی تا نماز

آرامش ساحل در تو

یا عصیان دریا در من

به کدامین سوی دارد

سر جنگ با این خسته تن

اما نگهش داشتم تا سر موعد منتشرش کنم. با این ترانه یاد یه خاطره از سه سال پیش افتادم.

من تو یه نشریه دانشجویی کار میکردم و همین طوری شعر و طنز و به قول دوستان ملت رو به راه راست نصیحت !!!!! می کردم. یه بار ویرم گرفت و شیطنتم گل کرد و چهارتا ترانه به اسم چهار تا دختر نوشتم؛ فرناز، نرمک، شقایق و مهراوه. یه ولوله ای تو دانشگاه راه افتاد که بیا و ببین البته هیچ کدوم به معنای دختر استفاده نشده بودند؛ فرناز یعنی شاهزاده با ناز و ادا، شقایق همون گل معروف و زندونی، نرمکی عنی آهسته و مهراوه هم به معنی دختر آفتاب از اساطیر هند استفاده کردم اما از ساده لوحی خیلیا خیلی سو استفاده کردم و فهمیدم که لیاقت من بالاتر از این حرفاست و خیلی از رفقای مدعای روشنفکر خودم رو شناختم و دورشون خط کشیدم فهمیمدم که دخترای دانشگاهمون شعورشون در حد گوسفند هستش. همونایی که بعدا خودشون رو به هزار و سیصد و شصت و خورده ای سکه طلا فروختن اما من خودم رو به چیزی غیر از ترانه نفروختم و نخواهم فروخت.

از اون چهار تا ترانه فقط شقایق رو به دلایل سیاسی نگهش داشتم، مهراوه رو دوباره نوشتم و نرمک رو هیچگاه نگه نداشتم و نخواهم داشت و نمی نویسمش. اما فرناز رو دوباره نوشتم و باز پاک کردم چون یادآور خاطره یه دختر بدعنق و حسود و دو بهم زن بود اما از دو سال پیش یه فرناز دیگه برام پیدا شد و هیچوقت به خاطر حرمت پاک اون دختر جرات نداشتم که بنویسم اما این روزا دوباره جسارت به خرج دادم و ترانه ای رو نوشتم که برای  نشون دادن  از عشق به کجا می رسی از فرناز به ترانه ناز رسیدم برای من یه دختر نهایتش وقتی هست که به ترانه ناز برسه و برام قابل احترام هست ترانه ناز از نظر من یعنی قدرت ترانه یعنی الگوی ترانه یعنی سمبل یه شعر سمبل یه نقاشی نقش اول یه داستان همه اینها ترانه ناز هستش و فقط تعداد کمی از دخترای این دوره زمونه به ترانه ناز می رسن.( کپی رایت ترانه ناز مال خودم هست بدون اجازه من کسی حق استفاده نداره.:دی).

امیدوارم همه دخترای ما از فرناز به ترانه ناز برسن و پسرای ما هم از بت پرستی به نماز برسن.

به امید اینکه همیشه در پناه حق عاشق و‌ آبی و سرفراز باشید./یا علی


::زخمی:: برای روز میلادم
.: 1386/02/06 :.

دیروز بد جوری تو ذوقم خورده و وحشتناک عصبانی بودم اما امروز که جشن تولدم هست تلافی کردم کلا تا صب تو اداره بودم و بعد از ظهر خوابیدم بعدش ساناز سورپرایزم کرد بعد هم مامانم که از خجالتم دراومد و یه کادوی خوب بهم داد(یه تراول پنجاهی، که وحشتناک بهش نیاز داشتم و میتونم مشکل فیش تلفنم رو حل کنم(ساعت 11 شب شش اردیبهشت 86)


چقدر این ترانه احمد کایا رو دوس دارم الان همین رو گوش میدم واسه اینکه شما رو هم شریک تنهایی ها و زخم خودم کنم متن و ترجمه اش رو اینجا میارم:

 

 

می روم    Giderim

 

احمد کایا   Ahmet Kaya

 

 

 

دیگر نمی‌توانم با تو باشم                                     Artık seninle duramam

امشب بیرون خواهم رفت                                    Bu akşam çıkar giderim

حسابم به روز قیامت                                         Hesabım kalsın mahşere

دست می‌کشم و می‌روم                                           Elimi yıkar giderim

 

تو به زحمت نخواهی افتاد                               Sen zahmet etme yerinden

در درونت هیچ هیاهویی به پا نمی‌کنم                Gürültü yapmam derinden

از روی انگشتانت                                             Parmaklarımın üzerinden

مثل آب روان خواهم شد                                          Su gibi akar giderim

 

می‌توانی برای خودت خوش باشی                           Artık sürersin bir sefa

نه جسمم مانده و نه آزاری از من                          Ne cismim kaldı ne cefa

این بار دیگر شکایت نمی‌کنم                                Şikayet etmem bu defa

دندان می‌کشم و می‌روم                                         Dişimi sıkar giderim

 

گمان می‌کنی تلخی‌ها به پایان می‌رسند؟               Bozar mı sandın acılar

در مصیبت رهایت  می‌کنم و می‌روم                          Belaya atlar giderim

مثل گلوله، مثل گلوله‌ی تفنگ ماوزر                     Kurşun gibi mavzer gibi

مثل کوه منفجر می‌شوم و می‌روم                        Dağ gibi patlar giderim

 

شده همه چیزم را از دست بدهم                        Kaybetsem bile herşeyi

این عشق را قطع کرده و می‌روم                           Bu aşkı yırtar giderim

رفتنم به آهستگی نخواهد بود                               Sinsice olmaz gidişim

به در ضربه میزنم و می‌روم                                   Kapıyı çarpar giderim

 

ترانه‌ای که برای تو نوشته بودم                             Sana yazdığım şarkıyı

در سازم می‌نوازم و می‌روم                              Sazımdan söker giderim

می‌دانی که گریه نمی‌کنم                                Ben ağlayamam bilirsin

چهره‌ام را تهی می‌کنم و می‌روم                         Yüzümü döker giderim

 

از سگ‌هایم، از پرنده‌ام                                 Köpeklerimden kuşumdan

از فرزندم می‌گذرم و می‌روم                           Yavrumdan cayar giderim

هر چه که از تو گرفته‌ام                                  Senden aldığım ne varsa

سر جایش گذاشته و می‌روم                                Yerine koyar giderim

 

خودم را برای تو لوس نمی‌کنم                         Ezdirmem sana kendimi

خودم را ویران کرده و می‌روم                            Gövdemi yakar giderim

نفرینت نمی‌کنم نگران نباش                           Beeddua etmem üzülme

سرم را محکم بسته و می‌روم                             Kafama sıkar giderim

 


یه سال دیگه تموم شد یه سالی که نمیدونم چه جوری گذشت تو زندگی شخصی به معنای واقعی کلمه شکست خوردم، خب بی تعارف بگم باید اعتراف کنم که شکست خوردم برخوردم خوب نبود و قدر کسانی رو که کنارم بودن و ندونستم و زود رفتن، تو احساسم شکست خوردم خواستم دوباره تکرارش کنم دیدم که ازم برنمیاد دیگه تاب و تحمل شکست رو ندارم به همین خاطر دیگه بی خیال احساس و عاشقی شدم. اعتراف میکنم که سنگدل شدم مثل دوران دبیرستان شدم دیگه به هر کسی رو نمیدم به راحتی آب خوردن «نه»،«نمیشه»،«نمیتونم» میگم و می گذرم. به تخم چپ سگهای ولگرد دهمون هم نیست که کسی بهم پیشنهاد دوستی بده اینقدر «نه» شنیدم که دوس دارم از زمین و زمان تلافی کنم. آره غرورم رو دوس دارم مگه غرور آدم باید چند بار بشکنه همون یه بار هم شکست واسه هفت جد و آبادم بسه. اونم اگه یه روز احساسی به من نداشته و نگفته خب به جهنم که نگفته، چرا نباید عصبانی بشم؟!!! دوس دارم و به راحتی آب خوردن هم داد میزنم و به هیچ جام هم حساب نمیکنم. اصلا دوس دارم حالگیری کنم حتی حال خودم رو بگیرم. 

 آره واسه امروز زیادی دق و دلی داشتم به اندازه بیست و پنج سال عقده داشتم و باید حرف میزدم و خوشحالم که هنوز نامردمان این «زخمه» نازنین رو از من دریغ نکردند و مجالی دادند تا در اقلیم پادشاهی خودم حکمرانی کنم و در آسمان چشمان روشنم پرواز کنم.

 

امیدوارم همیشه در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/یا علی


<< 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.