چند وقیته که در نوشتن مطالب زخمه دقت خاصی داشتم و در نوع نوشتن سعی میکردم که دستور ادبیات را مراعات کنم. بعضی از دوستان بهم میگفتند چی شده این دفعه طرف مقابلت کارشناس ادبیات است یا داره ادبیات میخونه که اینطور لفظ قلم حرف میزنی؟ هیچکدوم نیست، یعنی کسی رد کار نیست بلکه یه مدتی تصمیم گرفتم که درست بنویسم تا ثابت کنم که راحت نوشتنم در وبلاگم دلیل بر بیسوادیم نیست، دلیل بر اهمال کاریم نیست، بلکه دوس دارم اینجا خود واقعیم باشم دوس دارم ساده و راحت بنویسم. پس اگر گاهی از این فرم در اومدم دلیلش فقط همین بوده و بس.
این دو سه خط رو نمینوشتم بعضیا میگفتند که لال از دنیا رفتم.
اما شاید از دیدن این هندوانه با این رنگ تعجب کردید، این هندوانه بیشتر به عنوان یک داروی گیاهی برای بیماریهای کلیوی و سنگ کلیه به کار میرود. اما دلیل این عکس و این مطالب؛ حدود 18 سال پیش در سن هشت سالگی دچار یک معضل کلیوی شدم که بابا و مامان برای درمانش هر کاری که میشد انجام دادند تا حدی که به مدت یک هفته در بیمارستان علی اصغر (ع) بستری شدم، در این مدت انواع و اقسام دارو و تجویزها را امتحان کردم از همین هندوانه زرد رنگ گرفته تا آبجو و ماالشعیر و هر کس هر چیزی که میگفت انجام میدادیم تا اینکه به کشیدن دندانهای فاسد شیری هم مجبور شدم. ولی نمیدانم خواست و تقدیر خدا چیز دیگری بود که من از آن بیماری مهلک رهایی یابم.
تو دورانی که در بیمارستان بستری بودم دو چیز بیش از همه در زندگیم تاثیر گذاشتند یکی پرستاری مهربان از آشنایان مادر بزرگم نازنینم به نام «سرکار خانم کتایون همراز» بود، ایشان که همسر پسردائی مادربزرگم «مرحوم فرامرز مهرک» بود. در طول بستری بودنم در آن بیمارستان در حق من خیلی محبت کرد و دو سه باری که برای ادامه معالجه به آنجا مراجعه کردیم باز هم در حق من لطف بیشماری کرد. خیلی دوست دارم باز هم بتوانم آن فرشته مهربان را هنوز چهره مریموارش در گوشه ذهنم حک شده ببینم. به همین خاطر از همه دوستان یا از آشنایان ایشان خبری از خانم همراز دارند حتما به من خبر بدهند و خیلی مشتاق این هستم که باز ایشان را ببینم.
دومین چیزی که از آن بیمارستان به یادگار داشتم علاقهی وافرم برای مطالعه کتاب بود که آن را هم از سر صدقه بابای عزیزم دارم که در هر وعده ملاقات به همراه دائیم به جای اسباب بازی، کتاب داستان میآوردند. با اینکه در آنجا هم خیلی شیطنت میکردم و همه پرستاران از دست شیطنتهای من عاصی بودند اما با اینهمه خیلی دوستم داشتند، خاطره برخورد خوب آن پرستاران باعث شده که هیچوقت از محیط بیمارستان گریزان نباشم و هیچ ابایی از عمل کردن و بستری شدن در بیمارستان نداشته باشم.
یک خاطرهای نه آنچنان بی ربط با بیمارستان:
تابستان سال 82 استاد عزیزم جناب «دکتر سید کاظم شهیدی» به دلیل سکته قلبی در بیمارستان آذربایجان ارومیه بستری بودند و طبق رسم و حرمت شاگرد و استادی و مهمتر از آن رفاقتی عجیب که بین ما بود دو سه باری در بخش آی سی یو به دیدنش ایشان رفتم، عصر یک روز جمعه که با ایشان ملاقات کردم و بعد از یک ربع گپ زدن با ایشان (به دلیل پررویی خاصی که دارم توانستم که پرستارها را قانع کنم با دکتر ملاقات کنم و با ایشان صحبتی داشته باشم) خواستم که از بیمارستان خارج شوم. ساعت حوالی هفت عصر بود و طبق معمول با شیطنت خاصی شروع به پائین آمدن از پلهها از طبقه سوم بیمارستان شدم، نکته اینجا بود که آن موقع سال من از دمپایی یا صندل استفاده میکنم و آن روز هم دمپایی به پا داشتم. یکی از دمپائیها را با پا به جلو پرت میکردم و دوباره میپوشیدم و حین پائین آمدن از پله قاعدتا این پرت کردن سه چهار تا پله پائینتر می افتاد و لیلی کنان میرفتم و می پوشیدم و باز ادامه میدادم. سر پاگرد طبقه همکف که رسیدن طبق معمول میخواستم این کار را بکنم که یهویی یکی از دختران همکلاسی را با پدر و مادرش دیدم از آنجایی که شانس خوب من بود سریع پایم را پس کشیدم و مثل بچه آدم راه افتاد و با لبخند و سلام علیکی هول هولکی سر و ته همه چیز را هم آوردم و تمام شدم. خب تجسم اینکه یک ثانیه دیر میجنبیدم چی میشد زیاد سخت نیست. یک ثانیه دیرتر یعنی پرت شدن دمپائی تو صورت یکی از آشنایان که دیگر نمیتوانستم سرم را در دانشگاه بالا بگیرم. البته این برای کسانی که مبادی آداب هستند خیلی سخت است ولی برای من اهمیتی نداشت به دلیل اینکه بعدتر ها اینقدر سوتیهای ناجور دادم که این یکی در مقابلش چیزی نبود. فقط چون مربوط به بیمارستان میشد این را نوشتم.
پی نوشت: راستی چند روزی است که سرما خوردم و گلودرد شدیدی دارم و بدجوری سرفه میکنم، دکتر گفته که از خوردن شکلات و چربی و ترشیجات پرهیز کنم اما به دلیل همان لذت همیشگی در طول این هفته 10 بسته شکلات تلخ 80 درصد را تناول نمودم تا بلکه پدر صاحب بچه بفهمد که گلو درد با شکلات خوب نمیشود بلکه بدتر میشود.
آگهی بازرگانی : شرکت ترانه دو مجموعه جالب با عنوان ترانههای طلائی ستار و ابی را منتشر کرده است که شنیدن را به دوستداران موسیقی پاپ توصیه میکنم، واقعا خیلی خاطرهانگیز هستند. در ضمن ترانه پرواز اردلان سرفراز را در آلبوم پرواز شهرام صولتی را از دست ندهید که غفلت موجب پشیمانی است. «گریه کم کن پیرهن تازه به تن کن / از پرنده پر بگیر و هوای خانهی من کن / نشو خاموش و فراموش که صدای همصدایی / دل دریا رو تو داری، تویی معنای رهایی / لحظهی خوب نیایش، دارم از خدا یه خواهش / بر سر دلهای سوخته بکشه دست نوازش»











