آموزش لاغری در ۱۰ دقیقه آموزش لاغری در ۱۰ دقیقه
ده دقیقه نرمش = کاهش تضمینی وزن
آسان و سریع‌! فقط 3750 تومان !!!
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
از علی اصغر تا آذربایجان
.: شنبه 9 آذر ماه سال 1387 :.

هندوانه زرد 

 

 

چند وقیته که در نوشتن مطالب زخمه دقت خاصی داشتم و در نوع نوشتن سعی میکردم که دستور ادبیات را مراعات کنم. بعضی از دوستان بهم میگفتند چی شده این دفعه طرف مقابلت کارشناس ادبیات است یا داره ادبیات می‌خونه که اینطور لفظ قلم حرف میزنی؟ هیچکدوم نیست، یعنی کسی رد کار نیست بلکه یه مدتی تصمیم گرفتم که درست بنویسم تا ثابت کنم که راحت نوشتنم در وبلاگم دلیل بر بی‌سوادیم نیست، دلیل بر اهمال کاریم نیست، بلکه دوس دارم اینجا خود واقعیم باشم دوس دارم ساده و راحت بنویسم. پس اگر گاهی از این فرم در اومدم دلیلش فقط همین بوده و بس.

این دو سه خط رو نمی‌نوشتم بعضیا میگفتند که لال از دنیا رفتم.

اما شاید از دیدن این هندوانه با این رنگ تعجب کردید، این هندوانه بیشتر به عنوان یک داروی گیاهی برای بیماریهای کلیوی و سنگ کلیه به کار می‌رود. اما دلیل این عکس و این مطالب؛ حدود 18 سال پیش در سن هشت سالگی دچار یک معضل کلیوی شدم که بابا و مامان برای درمانش هر کاری که می‌شد انجام دادند تا حدی که به مدت یک هفته در بیمارستان علی‌ اصغر (ع) بستری شدم، در این مدت انواع و اقسام دارو و تجویزها را امتحان کردم از همین هندوانه زرد رنگ گرفته تا آبجو و ماالشعیر و هر کس هر چیزی که می‌گفت انجام میدادیم تا اینکه به کشیدن دندانهای فاسد شیری هم مجبور شدم. ولی نمی‌دانم خواست و تقدیر خدا چیز دیگری بود که من از آن بیماری مهلک رهایی یابم.

تو دورانی که در بیمارستان بستری بودم دو چیز بیش از همه در زندگیم تاثیر گذاشتند یکی پرستاری مهربان از آشنایان مادر بزرگم نازنینم به نام «سرکار خانم کتایون همراز» بود، ایشان که همسر پسردائی مادربزرگم «مرحوم فرامرز مهرک» بود. در طول بستری بودنم در آن بیمارستان در حق من خیلی محبت کرد و دو سه باری که برای ادامه معالجه به آنجا مراجعه کردیم باز هم در حق من لطف بیشماری کرد. خیلی دوست دارم باز هم بتوانم آن فرشته مهربان را هنوز چهره مریم‌وارش در گوشه ذهنم حک شده ببینم. به همین خاطر از همه دوستان یا از آشنایان ایشان خبری از خانم همراز دارند حتما به من خبر بدهند و خیلی مشتاق این هستم که باز ایشان را ببینم.

دومین چیزی که از آن بیمارستان به یادگار داشتم علاقه‌ی وافرم برای مطالعه کتاب بود که آن را هم از سر صدقه بابای عزیزم دارم که در هر وعده ملاقات به همراه دائیم به جای اسباب بازی، کتاب داستان می‌آوردند. با اینکه در آنجا هم خیلی شیطنت می‌کردم و همه پرستاران از دست شیطنتهای من عاصی بودند اما با اینهمه خیلی دوستم داشتند، خاطره برخورد خوب آن پرستاران باعث شده که هیچوقت از محیط بیمارستان گریزان نباشم و هیچ ابایی از عمل کردن و بستری شدن در بیمارستان نداشته باشم.

یک خاطره‌ای نه آنچنان بی ربط با بیمارستان:

تابستان سال 82 استاد عزیزم جناب «دکتر سید کاظم شهیدی» به دلیل سکته قلبی در بیمارستان آذربایجان ارومیه بستری بودند و طبق رسم و حرمت شاگرد و استادی و مهمتر از آن رفاقتی عجیب که بین ما بود دو سه باری در بخش آی سی یو به دیدنش ایشان رفتم، عصر یک روز جمعه که با ایشان ملاقات کردم و بعد از یک ربع گپ زدن با ایشان (به دلیل پررویی خاصی که دارم توانستم که پرستارها را قانع کنم با دکتر ملاقات کنم و با ایشان صحبتی داشته باشم) خواستم که از بیمارستان خارج شوم. ساعت حوالی هفت عصر بود و طبق معمول با شیطنت خاصی شروع به پائین آمدن از پله‌ها از طبقه سوم بیمارستان شدم، نکته اینجا بود که آن موقع سال من از دمپایی یا صندل استفاده میکنم و آن روز هم دمپایی به پا داشتم. یکی از دمپائی‌ها را با پا به جلو پرت می‌کردم و دوباره می‌پوشیدم و حین پائین آمدن از پله قاعدتا این پرت کردن سه چهار تا پله پائین‌تر می افتاد و لی‌لی کنان می‌رفتم و می پوشیدم و باز ادامه می‌دادم. سر پاگرد طبقه همکف که رسیدن طبق معمول می‌خواستم این کار را بکنم که یهویی یکی از دختران همکلاسی را با پدر و مادرش دیدم از آنجایی که شانس خوب من بود سریع پایم را پس کشیدم و مثل بچه آدم راه افتاد و با لبخند و سلام علیکی هول هولکی سر و ته همه چیز را هم آوردم و تمام شدم. خب تجسم اینکه یک ثانیه دیر می‌جنبیدم چی می‌شد زیاد سخت نیست. یک ثانیه دیرتر یعنی پرت شدن دمپائی تو صورت یکی از آشنایان که دیگر نمی‌توانستم سرم را در دانشگاه بالا بگیرم. البته این برای کسانی که مبادی آداب هستند خیلی سخت است ولی برای من اهمیتی نداشت به دلیل اینکه بعدتر ها اینقدر سوتی‌های ناجور دادم که این یکی در مقابلش چیزی نبود. فقط چون مربوط به بیمارستان می‌شد این را نوشتم.

پی نوشت: راستی چند روزی است که سرما خوردم و گلودرد شدیدی دارم و بدجوری سرفه میکنم، دکتر گفته که از خوردن شکلات و چربی و ترشی‌جات پرهیز کنم اما به دلیل همان لذت همیشگی در طول این هفته 10 بسته شکلات تلخ 80 درصد را تناول نمودم تا بلکه پدر صاحب بچه بفهمد که گلو درد با شکلات خوب نمی‌شود بلکه بدتر می‌شود.

آگهی بازرگانی : شرکت ترانه دو مجموعه جالب با عنوان ترانه‌های طلائی ستار و ابی را منتشر کرده است که شنیدن را به دوستداران موسیقی پاپ توصیه می‌کنم، واقعا خیلی خاطره‌انگیز هستند. در ضمن ترانه پرواز اردلان سرفراز را در آلبوم پرواز شهرام صولتی را از دست ندهید که غفلت موجب پشیمانی است. «گریه کم کن پیرهن تازه به تن کن / از پرنده پر بگیر و هوای خانه‌ی من کن / نشو خاموش و فراموش که صدای همصدایی / دل دریا رو تو داری، تویی معنای رهایی / لحظه‌ی خوب نیایش، دارم از خدا یه خواهش / بر سر دلهای سوخته بکشه دست نوازش»


هشتم آذر ۱۳۷۶ «به بهانه اولین جشن ملی ۱۱ سال پیش»
.: پنجشنبه 7 آذر ماه سال 1387 :.

   

گزارشگر فرانس پرس چنین گفت: «در یک لحظه وزن کره زمین سبک شد چون هفتاد میلیون ایرانى با هم به هوا پریدند ...» و این شرح تمام واقعه اى بود که هنوز فراموش نشده است. یازده سال از تک به تک شدن خداداد با مارک بوسنیچ، از پاره شدن تور دروازه ایران به دست یک اوباش مست استرالیایى، از رشادت هاى احمدرضا عابدزاده و از گل آفساید باقرى مى گذرد. یازده سال گذشت از آن روز که همه مردم ایران بدون آنکه از قبل هماهنگ کنند به خیابان ها ریختند و تا پاسى از شب جشن ملى به راه انداختند. یادش به خیر. ویرا بین دو نیمه گفت: «خودتان هر کارى دوست دارید بکنید.» و آخر مسابقه هم عابدزاده را ستایش کرد. 

خیلی‌ از هم نسلان من هشتم آذر ۷۶ را فراموش نخواهند کرد. آن نسل طلایی فوتبال ایران که همه چیز داشتند. 

هر هشتم آذر این روز را یاد میکنم تا یادم نرود که یک روز در عمرمان از ته دل خوشحال شدیم و خندیدیم و رقصیدیم و کسی به ما نگفت نکنید. 

هنوز از یادم نرفته که چگونه ماموران نیروی انتظامی همراه با مردم به شادی پرداختند و برای اولین بار بود که کسی از راه بندان خیابانها ناراحت نشد. 


یک تراک اوج به هزاران پیک ودکا می‌ارزد
.: چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387 :.

 

 

 

چند وقتی است که به این فکر می‌کنم براستی چرا اینقدر سرخوش و بی‌خیال شدم اما هر چی بیشتر فکر می‌کنم نتیجه قانع کننده‌ای بدست نمیاورم.

اما چرا در آغاز این نوشته چنین چیزی گفتم برای اینکه به موضوع اصلی صحبتم بپردازم و آن هم معرفی و کشف یک حس جدیدی است که بعد از شنیدن یک موسیقی زیبا به دست آوردم.

بیشتر مواقع با موسیقی مانوس هستم و به غیر از مواقعی نظیر مطالعه و دیدن فیلم تمام فکر و ذکرم موسیقی است و حتی موقع قدم زدن یا در حال رانندگی به موسیقی فکر می‌کنم و از شنیدنش لذت می‌برم. اما امروز یک آلبومی به دستم رسید که واقعا برایم فوق العاده غیرمنتظره بود. چند روزی بود که در حال کار بر روی نوشته‌ای بودم که در زمینه مشروبات الکی بود اما با شنیدن این قطعات فوق العاده زیبا از تصمیمم منصرف شدم.

تجربه نوشیدن مشروبات الکلی را نداشتم و دوست ندارم که داشته باشم. اما به نظرم شنیدن یک چنین موسیقی دلنشینی لذتش به مراتب و هزاران بار بیشتر از لذت و سرخوشی و موقتی یک پیک ودکا یا تکیلا یا برندی است.

امروز آلبوم اوج (zenith) فرهاد بشارتی را شنیدم و از شنیدنش بسی لذت فراوان بردم. انگار که تازه زاده شدم. به واقه همانند امسش مرا تا اوج لذت برد. من خیلی کمتر پیش می‌آید از یک موسیقی چنین تعریف کنم. لینک این موسیقی را نمیگذارم که بس میخواهم از لذتش فقط خودم بهره‌مند شوم و اینجا از این خودخواهیم بیشمار راضی هستم و نمیخواهم کسی را در این لذت دوست داشتنی شریک کنم. براستی پنجه‌های فرهاد بشارتی بر روی قانون چه میکند. یکبار هم قبلا با شنیدن نوازندگی بیژن مرتضوی حال نزدیک به این احوال امروزم داشتم اما احوالم امروزم روز دیگری است و فکر نکنم باز برایم تکرار شود.

البته شنیدن ترانه unbreak my heart یک چیز دیگر و از دستش ندهید. البته منم هم نامردی کردم و ویدئویش را هم اینجا گذاشتم تا دوستان لذت ببرند.

پس اگر فقط دلبسته موسیقی‌های باکلام هستید بس به همان بسنده کنید و به طرف این آلبوم بی‌کلام پرحرف نروید که سخت پشیمان خواهید شد.

یک تراک اوج به هزاران پیک ودکا می‌ارزد.

آقای فرهاد بشارتی از بابت لذت امروزم از شما متشکرم.


بالاخره اسطوره آمد
.: چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387 :.

مارادونا

 

 

خبر خیلی ساده بود ماردونا سرمربی آرژانتین شد.  

سال 90 تازه می فهمیدم فوتبال یعنی چه که با جام جهانی ایتالیا پای جادوی ماردونا نشستم و آخرش هم با اشکهایش اشک ریختم و گفتم چهار سال بعد تلافی میکنید اما نامردها نگذاشتند. 

اما الان دیه گو برگشته تا به همراه مسی و تورز و بقیه راه راه پوشان رقص سالسا در آفریقای جنوبی بپا کنند. دوستان کلاهتان را به احترام جادوگر بردارید. او آمده است تا نوستالژی غریب دهه نود را برای ما زنده کند. 

مارادونا در بیرون از زمین فوتبال هر چی که است برای خودش. کاری به کارش نداریم ما فقط جادوگر را میخواهیم کسی که یک تنه در برابر انگلیس انتقام جزایر فالکلند را گرفت. کسی که حتی فیفا حریفش نشد. مارادونا را به خاطر عصیانش، یاغیگریش دوس داشتم و دارم و خواهم داشت. 

حالا مسی تنها نیست. حالا دیگر آرژانتین یعنی آرژنتین است. انگار آرژانتین بدون مارادونا مثل پیتزا بدون پنیر می‌ماند.


حکم احضار خوانندگان  قبل از انقلاب در سال 1358
.: پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387 :.

 حکم احضار گوگوش و هایده و حمیرا و لیلا فروهر

 

لازم به ذکر است که آقای محمدی گیلانی دو سال قبل از طرف حزب اعتماد ملی به عنوان نامزد در انتخابات مجلس خبرگان شرکت کرده بودند.


گلشیفته جان مبارک است
.: سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387 :.

خبر ساده بود:مجموعه دروغ ها تا سه روز دیگر اکران خواهد شد و از چند روز قبل فرش قرمزهای این فیلم شروع شده ولی پنجم اکتبر گلشیفته به روی فرش قرمز آمد. 

اما چه آمدنی!!! 

یکی از دوستان تعریف می کرد وقتی که هواپیما از مرزهای این سرزمین میگذرد انگار داخل هواپیما زلزله میاید نمیتوانی باور کنی که این افرادی که در اینجا نشستند همان افراد محجبه و سر به زیر یک دقیقه پیش هستند روسریها پائین میایند و تاپها نمایان میشوند.  

در مالزی و لبنان و ترکیه و فرانسه و ... هر دختر مسلمانی با افتخار حجابش را انتخاب میکند و برای ورود به دانشگاه با حجابش میجنگد و حقش را میگیرد اما اینجا برای نداشتن حجاب مسابقه گذاشتند.  

گلشیفته یک دختر ایرانی است و حاصل تربیت و تاثرپذیری در این جامعه و اصطلاحا فرزند انقلاب است و اینگونه برای اینکه به قله‌های افتخار در هالیوود برسد (هالیوودی که اخ است و بد است اما برای اینکه تار چند بازیگر ایرانی در فیلمهای سینمائیمان دیده نشود ترجیح میدهیم فیلمهایش را در تلویزیون ایران با تدوینی تازه به خورد ملت بدهیم)  رفتار میکند و به سیاستهای تمام این سالها دهن کجی میکند.  

گلشیفته دهن کجی میکند به رفتاری که در سی سال گذشته در حق زن ایرانی شده است.


دموکراسی فرهنگی
.: شنبه 6 مهر ماه سال 1387 :.

این عکس یه پیشخوان کتابفروشی ایرانی در وست وود لس آنجلس هست. خب دیگه توضیح دیگه ای نمیخواد همین کافیست.به این میگن دموکراسی فرهنگی.



دات کام شدن و تغییر آدرس فید وبلاگ زخمه
.: دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387 :.

طی چند روز گذشته فید وبلاگ بدجوری بهم ریخته بود و منم مدیران بلاگ اسکای رو به ستوه آورده بودم. تا اینکه بالاخره با پاک کرده فیدبرنر و ساختن یه اکانت دیگه در فید برنر بالاخره تونستم این مشکل اساسی رو رفع کنم.

خیلیا از دوستان نزدیکم ازم میپرسم خب این فید چیه و بالاخره به چه دردی میخوره، فید یه  خروجی وبلاگ و وبسایت هست که فقط محتوای وبلاگ رو نشون میده و تعدادی از سایتها موتورهایی برای خواندن فید و یا اصطلاحا خوراک دارند که معروفترین آنها گوگل ریدر هست، شما با وارد کرد آدرس هر وبلاگ و یا سایتی میتونید در این سایت خروجی فید آن را ببینید در ضمن یکی از راههای اساسی برای دور زدن سایتهایی که مسدود شده‌اند گوگل ریدر و فید خروجی هست.

کاری که من در این وبلاگ انجام دادن به اشتراک گذاشتن این لینکها هست به طوری که در امکانات وبلاگ یک لینکدونی هست که خیلی راحت با کلیک بر روی عبارت Read more میتوانید تمامی مطالب سایتهایی نظیر بی بی سی فارسی و یا روز آنلاین و بالاترین رو ببنید.

قبلا آدرس فید زخمه به صورت http://feeds.feedburner.com/akdi بود ولی چون با ایراد اساسی روبرو شد و به هیچ عنوان نمیشد درستش کرد من این آدرس رو پاک کردم و به جایش از http://feeds.feedburner.com/akbar13 میتونید استفاده کنید.

در ضمن دو ماهی هم میشه که این وبلاک رو به یک دامنه هم وصل کردم و طی این مدت فقط میخواستم تمامی ارورهایش رفع بشه تا به اطلاع دوستان برسه تا از این به بعد میتوانند از آدرس http://www.akbar13.com  برای ورود به زخمه استفاده کنند.

در ضمن طی چد مدت گذشته نمیدونم چرا بعضی از افراد مغرض شروع به هتاکی به من و گذشته من در دانشگاه ارومیه کردند و تهدیدم کردند که در وبلاگ سایر دوستان نظیر آقای زمان و آقای عکاس عزیز و توکا نیستانی و سایر دوستان کامنت بذارند و دست مرا رو کنند. از اونجایی که این مساله برام اهمیتی نداشت و در یک مورد هم که قبلا در وبلاگ آقای زمان کامنت گذاشته بودند و با درایت ایشان حل شد. من از دوستان و دیگران پیگیر این مساله نشدم و میدانم که در صورت بروز چنین اتفاقی دوستان عزیز مرا خوب میشناسند و نیازی به تکذیبیه و هزار برنامه دیگه نیست.

از این پس هم کامنتهایی رو که بدون مشخصات باشه و حاوی مطالب توهین آمیز باشه هیچگاه تائید نخواهم کرد.


فرازی از وصیت نامه شهید حمید باکری
.: یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 :.

امروز ۳۱ شهریور هست برای امروز بهتر دیدم تا فرازی از وصیت نامه شهید عزیز حمید باکری رو بیارم تا شاید کمی به خودمان بیائیم. 

راستی یه سوال، چرا جنگی که میتوانست در سال ۶۱ و با فتح خرمشهر و با دریافت غرامت از عربها و عقب نشینی عراق تا مرزهای بین المللی تمام شود شش سال طول کشید که در آخر هم جام زهر قطعنامه را امام نوشیدند و هنوزم که هست بیانیه صلح بین دو کشور امضا نشده و هیچ غرامتی از سوی عراق متجاوزگر به ایران پرداخت نشده؟ 

 

 

... دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر اینصورت زمانی می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان اسلام سه دسته می شوند :

یک – دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند .

دو – دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند .

سه – دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد .
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول و دوم ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن نیز بسیار سخت خواهد بود .  

فرازی از وصیت نامه شهید حمید باکری


جهان سوم از نظر دکتر محمود حسابی
.: دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387 :.

روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی نروژی دوره ی دکتری سوالی مطرح کرد: استاد شما که از جهان سوم می آیید جهان سوم کجاست؟. فقط چند دقیقه به پاپان کلاس مانده بود و من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که هر روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم . به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.


خاطره ای از دکتر محمود حسابی


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.