هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی-گلایدر و رادیو کنترل
دهکده نیلوفر آبی
با بازی : سونگ ایل گوک  ، جومونگ
زیرنویس فارسی + 100 سریال کره ای
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مسلمانم آرزوست
.: جمعه 14 اسفند ماه سال 1388 :.

این نوشته پائین دلنوشته ای است برای یک کارکتر سینمائی. امشب بعد از دیدن فیلم کتاب قانون دلم بد جوری گرفت. انصافا آقای رحمانیان فیلمنامه خوبی نوشته بودند و آقای میری هم خوب ساخته بودند. بد جوری با نقش آمنه (ژولیت) احساس همدردی کردم به همین خاطر تصمیم گرفتم بعد از مدتها بنویسم و مخاطبم نیز آمنه باشد. حرفهای دلم بود که خیلی وقت بود نمیتونستم بگم و حالا با این زبان نوشته ام. عنوان مسلمانم آرزوست رو از شعر «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست» حضرت مولانا گرفتم با اینکه در این شعر قافیه ای با این عنوان نیست اما با الهام از این شعر نوشتم که : مسلمانم آرزوست.


پی نوشت: متن اولیه را به کمک دوست بزرگواری ویرایش کردم و اصلاح شده اش را الان اینجا گذاشتم. از این دوست بزرگوار بسیار سپاسگزارم

 

 

 

درود آمنه جان

 

نمیدانم کجائی اما ازت سپاسگزارم که نشانم دادی چه کسی مسلمان است. خوشحالم که امشب چیزهایی را خاطرم آوردی که هر روز می بینم و چشم بر رویشان می بندم.

آری من مسلمانم و تو تازه مسلمان. من وقتی که نوزاد بودم در یک گوشم اذان خوانده اند و در گوش دیگرم اقامه گفته اند. ما مادرزاد مسلمانیم و تو به قول خودت در جاهلیت بودی.

راستی اسم آن کتابی که در دستت بود ،چی بود؟ برهان، قرآن، کتاب ؟ چی بود؟

آره کتاب قانون بود.

کتاب زندگی بود.

میدانی ما از این کتاب استفاده های بهتری می کنیم .

مثل تو نیستیم که برای زندگی از او استفاده کنیم.

 ما برای زندگی از کتابهای مفاتیح الجنان و هزاران کتاب اخلاق من در آوردی دیگر  که آداب مستراح رفتن و استحمام و هزاران امور زندگی را بهتر از قرآن به ما یاد می دهد، استفاده می کنیم.

قرآن برای بوسیدن و بدرقه کردن مسافر استفاده می شود همان چیزی که در اول این تصاویر (صحنه ها)دیدیم که چگونه رحمان را راهی کرد.

ما بر سر امواتمان قرآن میخوانیم،تا مستوجب آمرزش خداوند گردند.

 تو که نمیدانی خواهر من، ما وقتی زنده ایم فرصت این کارها را نداریم که بخواهیم قرآن بخوانیم ولی وقتی مردیم وراث مان یه عده قاری رااجیر میکنند تا بر سر قبرمان تنبلی های ما را جبران کنند تازه معتقدیم قرآن خواندن برای اموات ثواب زیادی هم دارد.

گفتی تفکر بر آیات قرآن؟

شوخی میکنی خواهر من.

 ما حتی فرصت خواندنش را نداریم چه رسد فرصت تدبر و تفکر بر آیاتش .

نه خواهرم چنین چیزی نمیشود.

قرآن خوب است برای کسی که تازه خانه خریده است تا با آوردنش و گذاشتن برسر طاقچه یا کمد باعث جاری شدن برکت به خانه بشود . تازه نمونه هایی کوچک از آن  را هم چاپ کرده ایم و در اتومبیل مان میگذاریم تا از قضا و قدر در امان مان بدارد.

آهان یادم رفت بگویم  سر سفره های  عقد ازدواج مان  هم یک جلد نفیس آن را گذاشته ایم که هدیه اش هم کم نیست و گاها زر نگار استبه امید آنکه  زندگی مشترکمان برکت داشته باشد اما خواندن و تدبر کردن در آیاتش را؟نه وقت نداریم .

شاید از دستوراتش در زندگی مشترکمان استفاده کنیم.گفتم شاید با اطمینان نمی توان گفت.

آمنه جان تو تازه مسلمانی!

 نمیدانی که ما مسلمانها چه آداب نیکویی داریم.

 ما غیبت نمیکنیم مگر اینکه طرف مستحق غیبت باشد(لا تجسسوا و لا یغتب تبصره داره شاید نمی دانی)

 یعنی جزو کفار باشد غیبتش ایرادی ندارد

تازه دروغ هم نمیگوییم

 مگر مواقعی که به صورت مصلحت لازم باشد برای دفع شر و فتنه از آن استفاده میکنیم.

خواهرم!

 تو نمیدانی که حتما باید حرف ح از مخرج درستش ادا شود والا خدا قبول نمیکند که رحمانش را رخمان یا رهمان بگوئیم.

این را علمای دینمان به ما یاد داده اند.

 اما در آن کتابی که در دستانت  داشتی خداوند میفرماید

 ما را بخوانید تا شما را استجابت کنیم،

اما نگفته چگونه بخوانید، نگفته حتما باید آداب و مراسم خاصی را بجا بیاوریم. بلکه حتی اگر از قلبمان نیز بگذرد خداوند ندایمان را می شنود و پاسخ میدهد

 اما ما برای پاسخ به وسواس های مان نسخه هایی چاپ کردیم تا کارمان را راحت کرده باشیم هزاران ادعیه ساختیم تا شب جمعه ها و بعضی شبها کنار هم  و باهم بخوانیم تا گناهی برایمان باقی نماند و چوب خط گناهان مجازمان پر نشود آخر میدانی می شود گنه کار بود و توبه کرد و توبه شکست و باز هم گناه کرد

تازه خودمان هم نمیخواهد بخوانیم

بلکه می شود یک عده را استخدام کرد تا برایمان بخوانند .

تازه آخرش هم یک روضه حضرت عباس می خوانند تا با اشک ریختن گناهانمان پاک گردد.

 می بینی ما چقدر کار خدا را راحت کرده ایم؟

تازه بعضی از شبها از قرآن برای گذاشتن بر سر استفاده میکنیم(شبهای قدر)

 آخر میگویند شب قدر بهتر از هزار ماه است و قرآن بر سر گذاشتن ثواب زیادی دارد.

بهرحال این هم از استفاده های این کتاب خوب است و نو چه میدانی از خواص این کتاب قانون زندگی در دنیا.

آمنه جان بسیار ازت سپاسگزارم

 که برایم یادآوری کردی که ما چقدر مسلمانان خوبی هستیم.

 راستی یادم رفت بگویم تو هنوز بعضی از آداب مسلمانی را خوب نمیدانی.

وقتی خداوند برای انسان بودن همه ارزش یکسانی قائل است.

و میگوید(ان اکرمکم عندالله اتقیکم) هر کس با تقوا تر است به من نزدیکتر است، ما خودمان را به زن و مرد تقسیم کردیم و برای مردانمان امتیازات ویژه قائل شدیم در حالی که خداوند هیچ جای کتابش برای مردها امتیاز ویژه ای قائل نشده است و همیشه از ضمایر جمع برای زن و مرد استفاده می کند حتی در داستان آفرینش انسان هم میگوید ابلیس آنها را فریفت و نمیگوید که اول زن یا مرد را فریفت بعد دیگری را.

تازه خودمان را مجاز کرده ایم هر گونه کار خلافی انجام میدهیم با استناد به روایات جعلی کلاه شرعی درست کنیم تا مبادا فردا ما را به بهشت راه ندهند.(نه ببخشید فردایی را که معتقد نیستیم تا مردم ساده اندیش را بفریبیم که از خدا ابا داریم).

خواهرم حالم خوب نیست.

دلیلش بسیار واضح است .

در کشوری مسلمان زندگی میکنم که مسلمانی در آن آرزویم است.

اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست.

خود خدا را فراموش کرده ایم و هزاران خدای جعلی برای خودمان ساخته ایم.

برای بدست آوردن ثروت و شهرت حاضریم هزاران دروغ بگوییم.

 زیر آب این و آن را بزنیم.

 و به هر کسی تهمت ناروا  بزنیم و از غیبت کردن هم ابایی نداشته باشیم.

 عمری را اینگونه زندگی میکنیم و آخرش هم با صاف کردن مالمان (خمس مال حلال ممزوج به حرام) به خانه خدا مشرف می شویم تا حاجی شویم و تازه مسلمان.(همانند روزی که از مادر زاده شده ایم)

راستی آمنه جان!

 تو آن کتاب را بهتر از ما خواندی مگر خدا جائی گفته که به خانه نیاز دارد؟ خانه دل را خدا خود بنا نهاد و خانه کعبه را ابراهیم خلیل الله.

راستی من خوانده ام که خدا می گوید که من از رگ گردن به شما نزدیکترم آیا تو میدانی چرا این خدا برای خودش خانه ای ساخته است تا مردم گرداگرد آن عبادتش کنند؟

خواهرم ما در جنگ هشت ساله فرماندهانی داشتیم که مکه نرفته بودند و لی حاجی بودند یعنی حاجی صدایشان می کردند. مگر میشود کسی که به حج مشرف نشده است حاجی باشد؟

 من نمیدانم خواهرم چرا این سوالها اینگونه در من جولان میدهند و من پاسخی ندارم؟

راستی خواهرم در کتاب خدا چیزی در مورد کتک زدن هم کیش و هموطن چیزی گفته است؟

 در مورد تجاوز به زندانی چه؟

 آخر من در این چند وقت اخیر در کشور اسلامیمان شنیده ام که از این اتفاقات افتاده است.

تازه دیده ام که یک نفر که لباسی پوشیده است که می گفتند حافط مال و ناموس کشور است یک دختر جوان را با باتوم می زد.

نه خواهرم، بهتر است حرف سیاسی نزنیم.

 ما در کشوری هستیم که مسلمانان در آن اکثریت است اما نمیدانم چرا همیشه هر جا بوده ام مواد مخدر و مشروبات الکلی هم وجود دارد و خیلی ها پنهانی از آن استفاده می کنند.

 مگر خوردن شراب حرام نیست؟ نمیدانم شاید نیست که خیلیها می خورند.

آری خواهرم ما بخت خویش را در این شهر آزموده ایم.

میدانم که حافظ را خیلی دوست داری کاش این غزل حافظ را نیز یک بار دیگر بخوانی تا معنای مسلمانی ما را بهتر درک کنی. انگار حضرت حافظ خیلی بهتر از خود ما احوالمان را به ما نشان داده است.

 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

 

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

 

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

 

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

 

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

 

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

 

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

 

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

 

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

«خواجه محمد حافظ شیرازی»

 

 آمنه جان باز هم ازت سپاسگزارم که یادآوری کردی که مسلمانی یعنی چه. کاش این کتاب قانون الهی که تو همیشه بهش استناد میکردی دوباره بر زبانها و افکار ما جاری شود.


روضه شب عاشورا «دکتر شریعتی»
.: شنبه 5 دی ماه سال 1388 :.
” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “
” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند... “
” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟... “

 شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند،
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
*  برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»

پ.ن: به اینترنت دسترسی آنچنانی ندارم و فقط بابت قولی که دادم میام و این مطالب رو پابلیش میکنم فردا چون اصلا به نت دسترسی نداشتم از این اینترنت زاقارت استفاده کردم و این مطلب رو اینجا بیارم که امشب بدجوری حالم مثل این نوشته دکتر است. خدایش زنده داردش که زیبا گفته است.

عید عاشقی
.: جمعه 6 آذر ماه سال 1388 :.

حرم

تو عید عاشقی تنهای تنهام
جاریه رود اشک رو گونه هام
تو هنوز کجایی ای خالق من
که دستاتُ بذاری توی دستام

جز فکر تو نیست فکری توی سرم
که انگار با یادت دیوونه ترم
منو با نگات از این کویر بگیر
منو با خودت ببر تا به حرم

منی که گناه عشق مونده رو دوشم
با یه قلب سنگی غزل فروشم
تو می دونی دریای التماسم
با این همه رخت غرور می پوشم

به طواف عشقت کم نمیارم
نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم
اگه روز عشقم عید قربونه
سرمُ زیر تیغ تو می ذارم

تو حرمت، سع‍یِ وفا می کنم
دارائیمو  وقف صفا می کنم
تا تویی این کلام همیشگیم
صداتُ آواز دنیا می کنم


سه سال پیش این ترانه رو با یه دلیل خاص و فقط برای دل خودم نوشتم و هنوز بعد از سه سال دوباره و دیشب به این ترانه رسیدم به منی که رسیدن به نرسیدن عادت همیشگیم شده است دیشب با تموم وجود تنهایی و بغض رو حس کردم و برای اینکه کسی رو درگیر خودم نکنم خوابیدم و به کسی حرفی نزدم. میدونم که سرنوشت هر کس رو خودش میسازه اما انگار برای من زیاد اینگونه نیست. خیلیا اومدن و رفتن اما هنوز به خودم که می رسم می بینم باز تنها هستم دیگه از این تنهایی گله ای ندارم بهش عادت کردم و فکر میکنم اگه یه روز نباشه خودم رو از دست می دم و یکی دیگه میشم.

به این حرم عادت کردم امشب شب عیده اما نمیدونم چرا دلم عید رو باور نداره شاید واسه اینه که من اهل این عید نیستم و خیلی وقته که خودم رو برای حضرت عشق آماده ذبح کردم و من منتظرشم تا فرمان دهد تا سرمو زیر تیغش بذارم. الهی به امید اون روز.


فهمیدن
.: سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388 :.

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده‌ تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌ تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

معلم شهید دکتر علی شریعتی


حسرت یه چاه
.: سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 :.

دو سال قبل تو شب ضربت خوردن مولا یه ترانه ای نوشتم که بدجوری حس و حالش رو این روزها دارم. روزهایی که خودمون محتاج چاهیم محتاج کسی هستیم تا به درددلهایمان گوش کند. نمیدونم چرا خیلیا درد علی را هنوز نفهمیدند چرا هنوز نفهمیدند که علی کی بود و برای چی سکوت کرد و برای چی عدالت را جاری کرد.

این روزها مولا جان خودم محتاج یه چاهم. تو شاید زمانی کمیل را داشتی و بهش از غمهات میگفتی ولی ما چی حتی از این چاه هم دریغ شدیم. اینروزها هوای تو رو دارم.

مولا جان این روزها مسافرم. مسافر روزهای غریبی هستم. مولاجان خودت میدونی چی میگم. میدونی که حرفهای زیادی برای نگفتن دارم و خوشحالم که چنین سرمایه ای برای دلم اندوختم.


من یه چاهم

 

به من بگو به منی که تاریکم

واسه بغض تو به تو هم نزدیکم

 

به من بگو از غزل بودنت

از اون  تعبیر سرخ آسودنت

 

من یه چاهم، سیاه و متروکم

واسه آهنگ خورشید، من ناکوکم

 

قرارمون ساعت خوب مهتاب

من و تو و اشک و یه دل بی تاب

 

مرد تنها باز بگو قصه هاتُ

رو تن من رها کن غصه هاتُ

 

از حکایت کوچ یاست بگو

به من از پاکی احساست بگو

 

بیا منو با اشکات سیرابم کن

با حکایت اون ساقی خوابم کن

 

من و تو همگریه ایم و هم بغضیم

تو تنهایی هم، از اشک لبریزیم

 

تو این کویر غصه دار هبوطیم

چاره چیه؟ روزا اسیر سکوتیم

 

روز بشه وقت عاشقی سر میشه

تو بغض من رازقی پرپر میشه

 

بگو به من آهای عاشق ترین مرد

بگو از آسمون ای آخرین مرد

«اکبر یارمحمدی»

تقدیر
.: چهارشنبه 11 شهریور ماه سال 1388 :.
- خدایا تقدیر مرا خیر بنویس آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم  و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم.

- برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.

دکتر علی شریعتی

دنیا را بد ساخته اند
.: شنبه 31 مرداد ماه سال 1388 :.

...دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد، به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید. و این رنج بزرگی است ...

دکتر علی شریعتی


حضور
.: پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388 :.

به غربت این ترانه 

جمعه‌ها از عشق می‌میرند 

در حسرت رقص باران 

به خواب گلها اسیرند 

 

در حسرت با تو بودن 

جمعه از عشق تو می‌میرد 

شب چشمات سُر می‌خورد 

در نبودت گُر می‌گیرد


میدانم که روزی خواهی آمد پس منتظریم تا بیائی. تا آمدنت را جشن بگیریم. حضورت مبارک.


والا پیامدار
.: یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388 :.

والا پیام‌دار، محمد!

گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

...

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

...

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟


«سیاوش کسرایی»


روزهای سرخ
.: یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388 :.

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
                                                               که بوی سبزترین فصل سال می‌آید
 
                                                                                                  «قیصر امین پور»


1 2 3 4 5 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.