پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
حضور
.: پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388 :.

به غربت این ترانه 

جمعه‌ها از عشق می‌میرند 

در حسرت رقص باران 

به خواب گلها اسیرند 

 

در حسرت با تو بودن 

جمعه از عشق تو می‌میرد 

شب چشمات سُر می‌خورد 

در نبودت گُر می‌گیرد


میدانم که روزی خواهی آمد پس منتظریم تا بیائی. تا آمدنت را جشن بگیریم. حضورت مبارک.


والا پیامدار
.: یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388 :.

والا پیام‌دار، محمد!

گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

...

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

...

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟


«سیاوش کسرایی»


روزهای سرخ
.: یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388 :.

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
                                                               که بوی سبزترین فصل سال می‌آید
 
                                                                                                  «قیصر امین پور»


سالار قصه ها
.: شنبه 10 مرداد ماه سال 1388 :.


دو سال پیش عاشقانه ای را برای سالار قصه هایم مهدی و حمید باکری نوشتم پیش خودم نگهش داشتم و به کسی نشون ندادم هر بار دلم میگرفت این کار رو زیر لبم زمزمه میکردم. این روزها وقتی میبینم چه جفایی در حق این عزیزان میشود دلم میگیره. دیگه غصه خودم رو نمیخورم. نیمدونم به چی متهم خواهم شد اما هر چی که هستم و با هر نوع رفتاری که دارم هنوز سالار قصه هایم اینان هستند. قهرمانان من چه گوارا و لورکا و هزاران آزادیخواه دیگه تو دنیا وجود دارند نیستند. قهرمانان من سالار بدر و سردار خیبر هستند. این نوشته شعرگونه و ترانه وار رو با جسارت و فروتنی و با نهایت تعظیم به قامت آن سرداران بی کفن تقدیم به سالار قصه هایم «مهدی و حمید باکری» که این روزها مظلوم ترین سردارها هستند:

 

تو بگو

 

تو که رفیق نیمه راه نبودی

واسه رفتن چه بهونه ای داشتی؟

با خون وضوی عاشقی رو ساختی

تو سجاده‌ات یاسُ جا گذاشتی؟

 

بگو چرا، بعد رفتنت بازم

تموم  نامه هاتُ‌ پاره کردن؟

چرا هیشکی توبه نمی کنه

آفتابمونُ  نذر ستاره کردن؟

 

تو رفتی و ولی رسم بی کسی

بین پیر و جوون همه گیر شده

آئین دوست داشتن و مذهب یار

به زندون نامردی اسیر شده

 

خیانت رسم این زمونه شده

پسر به پدر، برادر به خواهر

بازار دشنه فروش سکه شده

شعر رفاقت رفته از این دفتر

 

تو رفتی و عاشقی هم کفن شد

ارتش تابوتها از راه رسیدند

کبوترهای نامه رسون زخمی

شقایقها رو هم به دوش کشیدند

 

مسافر بی قرارم بگو که

با کدوم بلم به دریا رسیدی؟

بگو غصه هاتُ کجا  گذاشتی؟

چه آسون از این دنیا دل بریدی

«اکبر یارمحمدی»


نحوه شهادت مهدی باکری (به نقل از اینجا)

در حالی که بردارش حمید باکری به درجه رفیع شهادت نایل آمد، شهید مهدی باکری نامه‌ای که برای خانواده‌اش می‌نویسد، چنین می‌گوید، من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلاست همچنان در جبهه می‌مانم و راه شهید را ادامه می‌دهم تا که اسلام پیروز شود.

با شهادت حمید همه در پی این بودند که پیکر او را به عقب بیاورند. این موضوع را به مهدی گفتند. مهدی با بی‌سیم پرسیده بود،حمید را به همراه دیگر شهدا می‌آورید. مرتضی یاغچیان گفته بود که خودتان می‌دانید آقا مهدی که زیر این آتش شدید نمی‌توانیم بیش از یک شهید به عقب منتقل کنیم، مهدی گفته بود، هیچ فرقی بین حمید و دیگران نیست. اگر دیگر شهدا را نمی‌شود به عقب بیاورید، پس حمید هم پیش دوستان شهیدش باشد بهتر است.

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست، 15روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا (ع) خواسته بود که خداوند توفیق شهادت را نصیبش کند، سپس خدمت حضرت امام خمینی (ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و از ایشان درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند.

این فرمانده دلاور 25 بهمن سال 63 در عملیات بدر به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول به خطرناک‌ترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می‌کرد، تلاش می‌کرد تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتک‌های دشمن تثبیت کند که در نبردی دلیرانه و براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل شد.

مهدی در آن‌ سوی دجله این میعادگاه دلدادگان به تیر خصم به خاک افتاد، جنازه‌اش را با قایق انتقال می‌دهند ولی پیکرش به تبعیت از پیکر صدپاره مولایش دگر بار با شعله شرری صد پاره شد، خاکسترش آرام، آرام در میان آب فرو می‌رود و چون گویی از چشم ناپدید شده و به آسمان که به پیشوازش آمده‌اند پر می‌کشد، بوی بهشت می‌وزد.

مهدی باکری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و کرم خداوند تبارک و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره کرده است که چه کنم که تهی‌دستم، خدایا قبولم کن.شهید محلاتی از بین تمام خصلت‌های والای شهید به معرفت او اشاره می‌کند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان می‌کند و از زبان شهید می‌گوید، خدایا تو چقدر دوست‌ داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات که نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگ‌هایم جریان می‌یافتی تا همه سلول‌هایم هم یارب یارب می‌گفت.این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است که تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوک معنوی به آن دست یافته بود.


پی نوشت: هنوزم که هنوز است با خوندن این حکایت چشمانم اشکبار می شود. این روزها چرا نسل باکریها ناپیدا شده است؟
راستی این نوشته «برای همسر حمید» رو دوباره بخوانید.


از تو آموختم
.: شنبه 30 خرداد ماه سال 1388 :.

سلام

سلام استاد

سلام معلم

سلام شمع من

سلام دادا علی

نمیدونم به کدامین کس باید سلام کنم امروز جمعه بود و سالروز رفتنت، همش به این فکر میکردم چرا و چگونه؟ چرا با من چنین معامله ای کردی؟ من که هشت سال پیش یکی بودم مثل بقیه، داشتم واسه کنکور میخوندم دروغ چرا پشت کنکوری بودم و تموم آرزوهام تو دانشگاه بود اما تو نذاشتی تو چشمامو باز کردی نشون دادی که جایی بزرگتر از دانشگاه است که میتونی یاد بگیری و بیاموزی.

من به تو مدیونم منی که یاد گرفتم صریح باشم و هیچوقت مصلحت طلب نباشم. یاد گرفتم همیشه حقیقت رو بگویم حتی اگه به ضررم باشه واسه همینه که این روزها تنها هستم واسه همینه که خودت میگفتی کسی که به این جا برسه تو آسمون تنهائیش پادشاهی میکنه و چقدر شادم که این روزها همون احساس تورو دارم، یادته تو کویر همین ها رو گفته بودی و من تازه رسیدم.

دکتر نمیدونی این روزها چی میکشم تو که نیستی ببینی وضعمون چطوریه؟ دکتر خیلیا این روزها زیاد سیگار میکشن تا نشون بدن داغونن حتی اونایی که بعد از سالها دوباره سیگار به لب شدن تا آروم بشن، تو چی؟ بازم سیگار میکشی؟ بابا این چه حرفیه مگه میشه تنها باشی و بخونی و ببینی و این همه داغ رو ببینی و آروم باشی. نکنه هنوز هم موتزارت گوش میدی یا دل به صدای داریوش دادی که میخونه «دوباره میسازمت وطن» این روزها نمیدونم چه حالی داری ولی حال من خرابه. سیگاری نیستم اهل قدم زدن نیستم . محبوس مصلحت شدم، می بینی دکتر چیزی که ازش همیشه فرار می کردم الان گریبانگیرم شده. از سیاست فراری شدم من و تو آدم سیاست نیستیم، آدمهای صریح و صادق به درد این کثافت کاریها نمیخورن. راستی خبر از خواهر و برادرهای دانشجومون داری؟ خبر از جوونهایی که پرپر شدن داری؟ آره مطمئنا آگاهی.

دکتر زندگی سخت شده، قرار بود تو این نامه باهات درددل کنم و بابت همه اون چیزهایی که بهم یاد دادی تشکر کنم اما نمیدونم چرا به اینجا رسیدم، این آرامینی که دارم گوش میدم بدجوری به این طرف پرتم کرد(خانم سارا نجفی باز هم از بابت آرامین متشکرم). دکتر همیشه میگفتی که وقتی در راهی پا گذاشتی نباید به اطراف نگاه کنی که حواست پرت میشه باید به صراط مستقیم بری تا به هدفت برسی.الان هم دارم به وصیتت عمل میکنم سعی میکنم از راهی که میرم منحرف نشم.

دکتر ممنونم که باعث شدی برم بودا رو بخونم زرتشت رو بخونم یهود رو بخونم مسیح رو بخونم اسلام رو بخونم راستی چه خوب شد که آدرس خونه گلی فاطمه رو بهم دادی آخه هر جور که فکر میکنم هر جا که می رفتم گمشده ام رو نمی تونستم پیدا کنم. همون خونه بود که جسارت رو یادم داد، پسرش حسین یادم داد که تو دنیا آزاده باشم و غیر از آزادگی به چیزی فکر نکنم و خودم رو اسیر هیچ کس و هیچ چیزی نکنم. از زینبش یاد گرفتم که در برابر ظلم سکوت نکنم و هر چقدر هم ظالم ظالمتر بود فریادم بلندتر باشد هر چند که به قیمت جان و مالم باشد. راستی تو اون خونه یکی به نام علی بود هم اسم تو بود سکوتش هم از فریاد خیلیها بلند تر بود او بود که هیچ کس صدایش رو نشنید و نفهمیدند که چه میگوید راستی چرا تو این دور و زمونه که همه مدعی علی بودن  هستن چراغ بیت المال روشن مانده است؟

نمیدونم چی میگم نمیدونم چی شده؟ حالم خوب نیست. خیلی حرفها ته دلم مونده و کسی نیست که بهش بگم. تموم موبایلها از دسترس خارج شدن. ولی نباید به کسی چیزی بگم خودت یادم دادی که مرد نباید ناله کنه مرد باید مرد بمونه.

نه عزیز، نه ناله میکنم نه درددل میکنم و نه از خودم دفاع میکنم همه اینها کار افراد ضعیف است و من از تو یاد گرفتم قوی باشم. از تو یاد گرفتم که به ایمانم متوسل بشم و اونو دو دستی بچسبم که قوی ترین مامن و پناهگاه برای دلتنگی ها و دل خستگی هاست.

دکتر دیگه حرفی ندارم چرا داشتم اما بذار برای روزگاری که حالم خوب باشه این روزها وقتی کسی ازم میپرسه :«خوبی؟» خنده ام میگیره. دکتر جان حالم اصلا خوب نیست.

دکتر میدونی من به کسانی که خیلی دوسشون دارم و نمیخوام که از پیشم برن هیچ وقت نمیگم خداحافظی نمیکنم واسه همین هم دلم نمیاد ازت خداحافظی کنم پس به امید دیدار.

شاگرد کوچیک و همیشه ناراضیت

اکبر یارمحمدی

بیست و نه خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت


پی نوشت:

از همه دوستانی که تو این چند روزه پیگیر احوالم بودن ممنونم بهرحال هنوز هستم و زنده ام و معلوم نیست که فردا چه اتفاقی بیفتد. اگر دیدین که چند مدتی نیستم زیاد نگران نشوید احتمالا ... بی خیال اتفاق خاصی نمیفته. یه بار به یکی گفتم که نمیدونم چپ و راست نیستم اما اینو خوب میدونم که کله ام بدجوری بوی قورمه سبزی میده و به این بو هم تعصب دارم. مواظب خودتون باشید.


ای شمع
.: پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388 :.


دو سه شب است که این شعر دکتر شریعتی رو زمزمه میکنیم بد جوری حال و احوال این روزهای من به این شعر می خورد.

 

 

شمع

تا سحــر ای شمــــع بر بالین من

امشـــب از بهـــر خدا بیدار باش

سایه­ی غم ناگهــان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام امیدم به خـــون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریــای مست زندگی

کشتی امید مــن بر گل نشست

 

آه! ای یــــاران به فـــریادم رسید

ورنه مرگ امشــب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم  ز راه

چون به دام مــرگ افتـــادم رسد

 

گریه و فریاد بس کـن شمـــع من

بر دل ریشم نمـــک دیــگر مپاش

قصه­ی بی تــــــابی دل پیش من

بیش ازین دیگر مگو خاموش باش

 

جز تو ای مــونس شب های تار

در جهان دیگر مرا یــاری نماند

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امــــید دیـداری نماند

 

همدم من،  مونس من،  شمــع من

جز تواَم در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشتزای مرگ

وای بر من ، وای بر من ، یار کو؟

 

اندرین زندان، من امشب، شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشـــکنند

مــــلتم زنـــــجیرهای بــندگی

«دکتر علی شریعتی»


قضاوت
.: سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388 :.

 ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی میخواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم... 

دکتر علی شریعتی


شب جنون
.: دوشنبه 16 دی ماه سال 1387 :.

از دبیرستان یادم میاید که لقب دیوانگی بر اسمم باقی ماند و همانگونه به پیش رفت و روز  به روز این جنون بیدار افزوده شد. هر موقع که محرم می‌شود دلم بیقرار می‌شود هیچوقت آنچنان عزاداری نکردم، سالهای دبیرستان در تاسوعا و عاشورای جمال آباد می‌گذشت، در دانشگاه همین دو روز را به مطالعه می‌پرداختم یادم است که یک بار عاشورا شش بار «حسین وارث آدم» را خواندم و گریه کردم، هیچوقت دل به نوحه‌های بی‌هویت نسپردم و تا وقتی یادم بوده است با صدای سلیم موذن‌زاده اردبیلی اشک ریختم و می‌ریزم. این دو سال گذشته هم به یاد ایام کودکی در زادگاهم می‌گذرانم.

گفتم که دیوانگی باب طبع حضورم شد و در این ایام بیش از همگان در خط جنون بودم و هستم. سه چهار سال پیش که پر از ترانه بودم برای اولین بار دل به ترانه مذهبی دادم و نوشتم اما وقتی ترانه‌ای را بدون تقدیم به کسی به شورای شعر میدهی در اثر کج‌فهمی رد می‌شود و دلیلش این می‌شود «ضعف تالیف» و وقتی اعتراض کنی که برای چه چنین گفتی، با لبخندی می‌گویند باید بر سر ترانه می‌نوشتی تقدیم به چه کسی، خنده‌ام گرفته بود وقتی فهمیدم که برای دیوانگی هم باید نوشت تقدیم به ...

پس بی‌هیچ بهانه‌ای این ترانه با احترام تقدیم به جنون می‌گردد که این روزها لیلایش در کربلاست و مجانینش در جهان پراکنده:

قربانگاه

به وعده گاه  منا همه حی و حاضرن

الا یه دسته کبوتر که عزم سفرن

همگی ناراضین از این بزم قربونی

ببین همگی دارن گرد کعبه می گردن

اما اونا همگی عزم رهائی کردن

اونا ناخشنودن از این همه سرگردونی

یواش یواش می رسن به اون وعده دیدار

دیگه از شوق پرواز ندارن تاب و قرار

وای مست و شادن از این عروج آسمونی

آروم می رسن به یه رودخونه مهربون

نمیدونن اونجا پره از گرگ تشنه به خون

کنار هم قصه میگن واسه همزبونی

گله گرگا حمله می برن چه بی امون

شکستن و بردن از اونا پر و بالشون

فقط قصه ای مونده از اون هم آشیونی

«اکبر یارمحمدی» 

 

 


 

مطلب بالا را دو سه شب پیش نوشته بودم تا امشب منتشر کنم. اما امشب حال و روز درست و حسابی ندارم نمیدانم چرا که این حال غریبم از چه بابت است با شنیدن هر «یا حسین» دلم هری میریزد. اشکم جاری میشود. با شنیدن صدای حاج سلیم دیگر اختیار دل و اشکم با خودم نیست. این دو روز را در خدمت دوستان نیستم قرار است که به جمال آباد و قوشچی برویم شاید این احوالم اجازه بدهد فیلم ناقص سال قبلم را امسال یک جورهایی تمام کنم. میخواهم دوربین هم با خودم عاشق این روزها شود و با من همراهم گردد. 

باور کنید این شعر پائینی را بی نهایت می پرستم و دوستش دارم که لحظه لحظه برایم زندگی است: 

 

گریه کن

«ازدیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده، از دیده یرون می آید

دل خون شد از این غصه که قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید»

«دکتر علی شریعتی»

گریه کن بر این غریبی

واسه چشم تر بی بی

روانه شو ای اشک من

در غم پسر بی بی

" مادرم غریبی چه سخته

وقتی که تک و تنها هستم

به چشمای تر دخترم

چه سخته که چشمامو بستم

 

دلم گرفته از این زمین

هوای آسمونُ دارم

بیا و بازدستامو بگیر

هوای آقاجونُ دارم"

گریه کن ای دل صادق

برای غربت عاشق

اشک بریز ای من بی کس

بر سر بغض شقایق

ببار ای ابر ترانه

جاری تر شو ای اشک غم

روضه بخوان ای پوپکم

گریه کن بر غم خاتم

" خواهرم ساعت رفتنه

موعد از هم دل کندنه

واسه وداعم گریه نکن

این سفر سرنوشت منه

داره غربتم به سر میاد

میرم که خیلی منتظرم

از نامردمیها خسته ام  

باید از این غمکده برم"

گریه کن گریه کن بر عشق

بر غم و ماتم مولا

گریه کن گریه کن بر خون

برای نوگل زهرا

 «اکبر یارمحمدی»


درددل دکتر شریعتی در شب عاشورا
.: چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387 :.

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

 

منبع:
حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی


مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح
.: یکشنبه 8 دی ماه سال 1387 :.

 این نوشته تابحال در هیچ یک از آثار دکتر منتشر نشده و من این را از اینجا برای اطلاع دوستان نوشتم.

 

مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح
علی شریعتی 
 دکتر علی شریعتی

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.


<< 1 2 3 4 5 6 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.