Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ای آزادی
.: 1389/11/02 :.


ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! …
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ 


دکتر علی شریعتی



میدانم که نوشتن این جمله ها الان حساسیت زا است اما واقعیت امر این است که قرار بود چند روز پیش در سالگرد درگذشت زنده یاد مهندس بازرگان مطلبی را در خصوص آزادی بیان بنویسم که بنا به دلایلی فرصتش نشد و ماند برای زمانی دیگر.

اما در این چند وقت اخیر به معنای جدیدی از آزادی بیان رسیدم که از بزرگانی نظیر دکتر مصدق و دکتر شریعتی و مهندس بازرگان آموختم. در این مدت در احوال این سه بزرگ آزادمرد خیلی خواندم و همین نوشته بالا از دکتر شریعتی برایم دکترینی خواهد بود تا به آزادی دیگران احترام بگذارم و در سعی کنم که آزادی کسی را محدود نکنم. از این پس به آزادی بیانی ایمان خواهد داشت که در آن هر کس با اختیار خود میخواهد سخن بگوئد یا سکوت کند و مجبورش خواهم کرد که حتما برای سنخم پاسخی دهم و خود نیز سعی خواهم کرد که بیشتر سکوت کنم تا بی اختیار و بی تفکر سخن بگویم. این همان آزادی واقعی است که برایش ایمان دارم و ایمان دارم که حتی شعر و هنر و ادبیات نیز از این  آزادی تبعیت کند. آزادی پوشش و آزادی کردار و پندار این جرئی از این آزادی واقعی است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید به آزادی احترام بگذاریم که سعادت فردی و اجتماعی جامعه در گرو آزادی است و لاغیر. از این پس به تاسی از دکتر مصدق ، دکتر شریعتی و مهندس بازرگان برای چنین آزادی تلاش خواهم کرد.

امیدوارم که روزی در سرزمینان برسد که هیچ کسی به آزادی و حریم شخصی کس دیگری تجاوز نکند. که تجاوز به آزادی برابری با دیکتاتوری و ظلم و جائریت میباشد.

پس با فریاد بی صدائی می گویم:

زنده باد آزاد و آزادگی
زنده باد زنده باد این زندگی



مهراوه من
.: 1389/10/24 :.

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟ که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری !

ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی !

ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی

و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی

و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای

و من می دانم که در طوفان روئیده ام

که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ،

که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی….


معلم شهید دکتر علی شریعتی - هبوط


نمیدونم چند سال پیش اینو تو کتاب هبوط خوندم فقط یادم میاد که اون موقع هیچی نبودم و فقط یه دانشجو بودم که هنوز دنبال چیزهایی میگشت که شاید هیچوقت وجود خارجی نداشته باشند مثل یه عشق ناب، مثل یه غرور کمیاب، اما هر چی بود با این متن فهمیدم که امید را همیشه در خودم زنده نگه دارم و شب و روز در پی مهراوه خویش باشم، بعضا نمائی دور از اون مهراوه ای را که در ذهنم ساخته بودم را دیدم اما هیچگاه خودش را پیدا نکردم و امید دارم که یه روز و یه جایی که خودم انتظارش را ندارم با چشمانش میخکوبم خواهد کرد و خواهد گفت که مهراوه من این دختر آفتاب به سراغ من بارانی آمده است.
قرار نیست همیشه نق و نوق کنیم کمی شاعر شدن هم بد نیست در روزگاری که تلخی حادثه های زشت بر زندگیمان سایه افکنده است.

نکته: عکس بالایی شاهکار خودمه که با گوشی سونی اریکسون w700 انداختم که مربوط به گردنه قوشچی میشه و فکر میکنم مال سه سال پیش است، تو گوگل عکس خوب پیدا نمیکنم مجبورم از آرشیو خودم خرج کنم.

به نام حسین
.: 1389/09/23 :.


هر سال هر کجا بودم خودم را به عاشورای زادگاهم رساندم. امسال هم در آخرین لحظات نمیتونستم  برم اما یک باره همه چی اونی شد که من میخواستم و راهی شدم. همش یه دلیل تو رفتنها است که همیشه کودکیم را در اون خونه های گلی و جاده های خاکی جستجو میکنم. هنوز یادم است که بچگیم با حاج حسین (بابابزرگم) و اصغر گره خورده است. حاج حسین رفته و من و اصغر هنوز مونده ایم و فرسنگها از هم دوریم و هر از گاهی به فرصت مرخصی های اجباری همو میبینیم و عاشورا باز بهونه ای است که دوباره سادگیام رو پیدا میکنم.
هنوز محرم  66 خاطرم است که فصل چیدن بادوم بود و صدای نوحه خوانی سلمان میومد و هر سال همون صدا رو میشنوم تا یادم بیاد که اگه همه سال شهریم یه روزش رو حتما دهاتیم.
همه اینا رو نوشتم تا به یه نام برسم و اونم اسمی نیست جز «حسین» و چقدر این اسم تو زندگی من همیشه بوده است و چقدر هم زیبا بوده است.
از وقتی که چشم باز کردم بیشتر از اینکه بابا رو دیده باشم حاج حسین رو دیدم که همیشه بهترین زمان و مکان دیدنش همان بودن رو تراکتورش بود و چقدر اون لحظه ها رو دوست داشتم و چقدر دلشادم که من و اصغر نوه های محبوبش بودیم و بیشتر از بقیه نوه هاش در آغوش گرمش بودیم و وقتی محرمهای اون سالها یادم میاد دست ما رو می گرفت و می برد مسجد و چقدر آروم با یاد «یا حسین» سینه میزد و ماها هم تو دسته زنجیر میزدیم جائی که بابام همیشه اول صف بود و من آخرین بار همون سالها زنجیر زدم و دیگر نزدم و فقط هر سال بیشتر تعمق میکنم که حسین (ع) چیکار کرد و هر سال به چیز جدیدی رسیدم.
هر سال نام حسین در زندگیم جاری بود اما 87 یه حسین دیگر به زندگیم آمد که یادآور همان حاج حسین بود با همان سیما و همان نگاه گیرا و دوست داشتنی که این حسین حاجی نبود و میر دل ما بود و نامش چقدر عجیب عجین بود با «یا حسین میرحسین» و چقدر با شنیدن این واژه دلم لرزید و یادم آورد که هنوزم عاشق حسینم و هنوزم دوستش میدارم.
واژه حسین نمیدانم چه دارد که وقتی می شنوم «یا حسین» دست و دلم می لرزد و این اشکها تاب و طاقت ماندن را ازم می گیرند.
امسال هم باز سوی دلهای خاکی میروم که سر ظهر عاشورا از صمیم دل می گویند
العطش
یا حسین
بی سر و جان
یا حسین
بی برادر
یا حسین
العطش
یا حسین

آره این لحظه های ناب رو فقط میتونم تو یه سرزمین خاکی با مردمان پاکش ببینم و لمسش کنم.
این روزها هوای خیلی چیزها در دلم است. خوشحالم تو این محرم یاد گرفتم که زندگی فقط اینی نیست که شب و روزش دنبالش هستیم. غمگینم نه به حال حسین و یارانش که به حال خودم و وطنم غمگینم. این روزا نباید برای مظلومیت حسین اشک ریخت که هنوزم معتقدم که حسین (ع) سرفرازترین و آزاده ترین بشر روی زمین بود که زیر بار ظلم نرفت.
آری ما مظلومیم که هر آن در برابر ظلم و ستمی که در حقمان روا میدارند سر خم فرود می آوریم و به حدی پائین آوردیم که در برابر ظلم سجده کردیم و چیزی نمیگوئیم و به بهانه عاشورا داریم بر مظلومیتی حسینی اشک میریزم که مظلوم نبود.
اسم حسین اسم بزرگی است آن را در حد یه مظلوم و تشنه به آب و پدری که طفل شیره خوارش را از دست داده پائین نیاوریم.
ارس عزیزم یه ترانه زیبا داره که نمیتونم همش رو اینجا بیارم اما وصف این روزها ما با میر دل ما همین بیتی است که ارس گفته است:

الله اکبر آهنگ شب ماست
یا حسین یا حسین ورد لب ماست

با شبای بدر و خیبر خفته ایم
با باکری یا حسین گفته ایم

عریانی عشق
.: 1389/09/17 :.

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید.
هرچند حال آن جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش
تحمل مکن!


دکتر شریعتی


پی نوشت: این پست منظور خاصی ندارد فقط نوشتم که بگم هنوزم هستم و زنده ام.


لحظه دیدار
.: 1389/09/09 :.


لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم 

باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

لحظه دیدار نزدیک است

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است.



پی نوشت: نمیدانم دیدار کی نزدیک است اما خوب میدانم که الان با این حال زارم دلتنگ یک نفر و یک چیزم که بیاید و با نگاهش به جای جام شراب مست و خراباتی کند. منی که حتی با مستی شراب به عالم خرابات راهی نمیدن چقد دلتنگ اویم که مرا از این غمسرا برهاند. هر کی آدرسی از "او" داره خبرش رو برام مسیج کنه(اگه موبایلم آنتن داد). نمیدانم کیست ولی هر کی هست امیدوارم برای یه بار هم که شده منو خراباتی کنه. لعنت به قلبی که بی موقع بتپه. لعنت به دلی که ناغافل سُر بخوره و تو نتونی جلوش رو بگیره. دلم اون حال و هوا رو میخواد. لعنت به خودم که هنوز عاشقم و عاشق پیشه نشدم.


Anti-coup
.: 1389/07/16 :.

برگی از تاریخ ....

چرچیل طی نامه محرمانه ای به تاریخ 30 سپتامبر 1953 از شاه می‌خواهد حال که مصدق در کودتا کشته نشده است از اعدام او صرف نظر کند، اما در باره دکتر فاطمی چنین می‌نویسد: برای فاطمی بهترین جواب اعدام است تا زمانی که این افراد زنده و در ایران هستند امکان ضد کودتا وجود دارد...



پی نوشت: چرا دکتر فاطمی ها در دوران ما نیستند؟ خواهشا همین جا جواب دهید.


درود آقا حمید
.: 1389/06/31 :.


درود سردار بی نشان، آقا حمید

خوبی؟

ما؟ از حال ما که بهتر خبر داری؟ راستی خبری از احسانت داری؟ از آسیه جانت چگونه؟ از فاطمه عزیزت چی؟ سردار امروز اولین روز هفته دفاع مقدس بود، تو که بهتر از من میدانی؟ راستی این دفاع واقعا مقدس بود؟ یعنی اینقدر مقدس بود که تو برایش خون دادی و هم اینک همرزمانت، نه بابا میگن اینا سنگری نبودن همه ستادی بودن درسته؟، اسلحه رو شقیقه احسان عزیزت بذارن و بگن خلاصت می کنیم ها، درست مثل تیر خلاصهای زندانهای اوایل انقلاب.

آقا حمید تو که از حال و احوالمان بهتر خبر داری پس من چی باید بگم؟ میگن نسل ما، شماها را فراموش کردیم، اما بسیجی تو باور نکن، باور نکن

چه خبر از آقا مهدی؟ اونم در جریان احوال ما که است، خوب میدونم، سلام ما رو به ایشون برسونید، راستی از حاج همت چه خبر؟

آقا حمید چی بگم؟ می بینی که اسم بسیجی رو چطوری خراب کردند، هیچ حرمتی برای شهیدان این خاک و بوم دیگه قائل نیستند؟ خودشون تو مسجد قبا قرآن آتیش می زنن و بعد هم به بهانه حماقت یه کشیش مسیحی قشون کشی می کنند، میبینی آقا حمید چه جوری تو چشم ملت دروغ میگن و عین خیالشان نیست، آقا حمید آخه به کی بگیم؟

بیکاری تو این کشور داره بیداد می­کنه، به خاطر تحریمها ملت در فشارند و بعد هم افاضه می­کنند که تحریم نعمت است، تو رو ­خدا می­بینی چطوری دارند عوام فریبی می کنند؟ تا دیروز کوروش و تخت جمشید اخ بود و حرف زدن از آن گناه کبیره، اما الان شرم و حیا رو قورت دادند و یه آدم ...... ( باور کن زبانم شرم دارد این آدم را چی بنامم) میشه کوروش زمان.

به جوونهای این سرزمین که اکثرشون هم سن و سال منو و احسان  و آسیه تو هستند در زندانها تجاوز می کنند و شکنجه میدهند آن هم به نام دین و اسلام، آقا حمید باورت میشه؟

آقا حمید نمیخوام دیگه حرف خاصی بزنم اما کاش اگه حاج داود کریمی رو دیدی بهش بگی که حاجی این رسمش نبود، قرار نبود متجاوزگر عراقی را بیرون کنید و هم لباسها و مدعیان حفظ ارزشهای شما جای متجاوزگر را بگیرند و غاصب آزادی و شرف ایرانی گردد.

راستی دیدی که مثلا نماینده منسوب ملت ایران چطوری تو ینگه دنیا، همه جهانیان را با حرفهایش به ریش مردم ایران خندانده است، راستی تو دوره شما آقا حمید، حرف زدن واسه صندلیهای خالی افتخاری داشت؟

آقا حمید سلام ما را به همه دوستان برسانید و به محمد جهان آرا بگو که خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد.

آقا حمید اگه ندا و سهراب و اشکان و ترانه و محسن و امیر و کیانوش و بقیه رو هم دیدی سلام ما را برسان و حرف دل ما را به آنها هم بگو، شرمنده که این روزها دلمان بدجوری گرفته است.

همیشه سبز و سرفراز باشی سردار عزیز.


این روزها مولا کجاست؟
.: 1389/06/08 :.



برادر، چراغها را باید روشن کرد.

من از تو برای طلوع، بی تاب ترم.

بگذار این مذهب جادو، در روشنی بمیرد،

تا "مذهب وحی" را ببینم.

چهره "علی" در روشنایی، زیبا و خدائی است.

به تو و من ـ بی مذهب و مذهبی ـ هر دو،

علی را در تاریکی نشان داده اند.

 

معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

 

این روزها به جای روشن کردن تلویزیون و گوش دادن به دروغهای چند تا یه غاز مداحهای دوزاری ترجیح میدهم سخنرانی دکتر رو در مورد "علی تنهاست" گوش بدهم. من نمیدانم چرا باید بزرگان دین ما را باید اینگونه در جفای تمام طوری نشان دهیم که علی مردی بود که فقط با ذوالفقارش شناخته میشود و فقط کارش اجرای حد و جنگ و جدل بوده است.

نمیدانم چرا بعضی ها که منتسب به حب علی هستند دوست دارند که دوران جنگیدن مولا را بازسازی کنند و طلحه و زبیر سازی در عرصه معاصر داشته باشند؟ مگر آن دوران با این دوران یکی است. مگر در این زمانه مردی همچون مولا است که الا دنبال طلحه و زبیر و خوارجش می گردیم؟ چرا محبتی را که مردم به علی دارند را در این جامعه اینگونه دارند خراب می کنند؟

از طرف دیگر در بعضی از سایتها هم از آن طرف بام افتادند و هی در بوق و کرنا می کنند که علی کی بود، او بود که ایرانی ها را قتل عام کرد، اون هیچوقت ایرانی ها را دوست نداشت و فردی متعصب بود.آیا اینان با بالایی ها همدست نیستند؟ هر دو دشمن علی نیستند؟

این روزها حالم خوب نیست، هر قدر میخواهم هیچ حرفی نزنم حالم گرفته میشود. در تلویزیون یک کشور اسلامی که خودش را کشور مولا علی می داند چنان سخیفیاتی را در سحر و افطاری در مورد مولایش علی می پراکند که مو بر تن آدمی راست می شود.

اگر از همه خصوصیات حضرت علی (ع) فقط عدالت و آزادیش در این جامعه برقرار میشد باور کنید که "یاعلی" از زبان هیچ کس نمیفتاد. اگر هر مسئولی فقط یک بار نهج البلاغه را می خواند مطمئنا هیچ ظلمی بر حق هیچ بنده ای روا داشته نمیشد.

من علی را مثل بعضی از مکاتب در حد الله نمیبرم بلکه میگویم به عنوان کسی که در اسلام با احترام زیادی از او یاد می شود و سنی و شیعی برایش احترام قائل هستند و کسی بوده است که بعد از پیامبر بیشترین نقش را در تبیین مکتبی اسلام داشته است باید در نظر گرفت و اگر خود را رهرو او و مولایش محمد (ص) میدانیم باید به مسلک او رفتار کنیم.

مکتب علی هم مکتب آزادی و عدالت است. خوارج در دوران او از بیت المال سهم میگیرند، طلحه و زبیر تا زمانی که دست به سلاح نبرده بودند در امنیت کامل در قلمرو حکومت علی (ع) زندگی میکردند، علی، شخص اول مملکت در یک دعوی حقوقی برابر با یک یهودی در دادگاه می نشیند و محکوم میشود و دم نمیزند، برادرش عقیل از اون سهم بیشتری از بیت المال می خواهد اما در جوابش آهن گداخته مولا نصیبش میشود......

چرا این اخلاقیات علی در دوران امروز بازسازی و شبیه سازی نمیشود؟ خیلی دوست دارم که جواب این سوال را از مدعیان راه امروزی علی که الان در رسانه ملی بخاطر دو زار و صنار سه شاهی خودشان را می کُشند و عربده می کِشند، بشنوم.

من جواب این سوال را میدانم اما هنوز آزادی و عدالت علی در این دوران بازسازی نشده است تا من جواب این سوال را بدهم. به امید روزی که آزادی و عدالت مولا در این مُلک جاری شود.


آی نازنین مریم
.: 1389/05/10 :.


آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی
بنفشه برگ بیدم کی می آیی
تو گفتی گل درآید من می آیم
وای گل عالم تموم شد کی می آیی


باورم نمیشه آخه یه ساله که وقتی تو زنگ میزنی این ملودی صداش به گوش میرسه. یادت میاد جان مریم؟


جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن
شد هوا سپید ، در اومد خورشید
وقت اون رسید که بریم به صحرا
آی نازنین مریم


جان مریم چشماتو وا کن مگه قرار نبود دوتائی به استقبال خورشید بریم پس چرا تو دیگه چشاتو وا نمیکنی؟ یادت میاد گفتی منم با شماها سبز میشم و با شماها میخونم  «شد هوا سپید، در اومد خورشید»؟


باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم
کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمی دونه چه کنه با این غم
آی نازنین مریم


خب جان مریم صبح شده و من بیدارم اما تو که دیشب خوابیدی خب چرا؟ مگه قرارمون این بود؟ آره خوشه غم تو دلم جوونه زده، خب تو بگو چیکار کنم با این غم آی جان مریم؟


بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو
بیا بیا نازنین مریم ، نازنین مریم
آی مریم مریم ، ای نازنین مریم


مگه نمیبینی گرمای امرداد رو؟ میگن نگو مرداد آخه مرداد یعنی مرگ و امرداد یعنی زندگی یعنی میخوای بگی وقت درو وقت مرداده؟ جان مریم چشماتو وا کن.


محمد نوری رفت و من موندم و زمزمه مریم نازنین که یه ساله که وقتی کم میارم میخونم «جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن». مریمم میگه این یه نشونه است که جان مریم یعنی رفت و من چقدر امروز غمگینم.

دیدی مریم که چه زود امیدوار میشوم و زودتر ناامید میشوم .دیدی که هفته شادیبخش قبلم امروز غصه دار شد.

یاد محمد نوری همیشه در دلهای ما سبز است آخه اون با دل آدمها کار داشت و کسی هم که سر و کار با دل باشه مگه فراموش میشه؟


دکتر، خوبه که تو نیستی
.: 1389/03/28 :.



آقای دکتر میدونم که 33 ساله که رفتی میخواستم یه شعر خوب برات بنویسم یا یه نثر دلنشین. اما دیشب داشتم تو خیابونای این شهر قدم میزدم تا یک شب بیرون بودم داشتم با خودم فکر میکردم الان اینجا چیکار میکنم. چار مردم اینقدر دلسنگ شدند؟ گفتم بیخیال مگه من مسئول تمام رفتارهای این مردم هستم. گوشی هدفونم رو تو گوشم کردم و بازار خرمشهر چاووشی رو گوش دادم و بدون خجالت تو پیاده روهای شهر ریتم بندری گرفتم و با دستامو پاهام رقصیدم.

دکتر شهر ما شهر غمه. شب که میشه به قول راننده تاکسی مملکت بی صاحاب میشه کرایه 700 تومنی میشه 1500 تومن. شهر ما صاحاب نداره آخه یک بطری آب یک و نیم لیتری رو میدن 300 تومن اما همون آب رو با ظرف نیم لیتری میدن 250 تومن. اینا نکات ریز زندگی ماهاست.

شهر ما شهر غصه است. شادی توش جایی نداره. واسه من مجرد مواظب باید باشم که دست از خطا نکنم تا مبادا کسی دل آزرده بشه.

خب دکتر با تو نگم به کی بگم. اما دردهای خودشون رو دارند. همه بهم گیر میدن این چه لوگویی است که ساخته ای چرا شان دکتر را پائین آوردی؟

راستی دکتر رنگ تو هم سبز بود؟ آره سبز بود که دفتر شعرت رو دفترهای سبز گذاشتند.


 سالها پیش نوشته بودم

من و تو مثل دو مرغ اسیریم
که به زندون تردید پا بسته ایم
سالها تو طلاق عشق و رهایی
برای ترانه‌ای دل خسته ایم 

بیا با من با غزل تنهایی
تا ترانه خون شهر غم بشیم
تو این آشفته بازار کنایه
من و تو هق هق بغض هم بشیم


 آره دکتر جان 29 خرداد که میشه دل خسته تر میشم خوبه که اینجا نیستی خوبه که فقط اسم و یادت بهونه دلتنگیامونه.

آره به قول قیصر عزیزمان خسته از این کویر این کویر کور و پیر


آخه دکتر جان چقد باید این شعرت رو زیر لبم زمزمه کنم:


خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی 
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی 
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

 خداوندا !
اگر روزی بشر گردی 
زحال بندگانت با خبر گردی 
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی 

خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است 
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. 

«دکتر علی شریعتی »




<< 1 2 3 4 5 6 7 8 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.