درست همین یک سال پیش جائی بودم که سرنوشتم را عوض کرد. چقدر دلتنگ آن روز زیبا هستم.
این نوستالژی برای دل خودم است. اون روز سبز رو خیلی دوس دارم. تاریخش یادم نبود دیروز یکی از دوستان بهم یادآوری کرد. اما تصویر سبز اون روز تا ابد باهام است. یادش بخیر.

ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان! |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
درست همین یک سال پیش جائی بودم که سرنوشتم را عوض کرد. چقدر دلتنگ آن روز زیبا هستم.
این نوستالژی برای دل خودم است. اون روز سبز رو خیلی دوس دارم. تاریخش یادم نبود دیروز یکی از دوستان بهم یادآوری کرد. اما تصویر سبز اون روز تا ابد باهام است. یادش بخیر.
شهید حمید باکری ( قائم مقام لشگر ۱۰ عاشورا ) در قسمتی از وصیت نامه خود آورده است:
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند:
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد.
پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود.
نوشتن بعضی از حرفها و دوباره خواندنش اصلا و ابدا بد نیست. این وصیت رو دوباره یادآوری میکنم تا بدانیم چرا یه عده رفتند و یه عده ماندند چرا یکی مثل باکری فرمانده لشکر جلساتش را در خط مقدم تشکیل میداد و یه عده در ستاد فرماندهی مشغول هدایت جنگ بودند.
خدا رو شکر که پیکر پاکش هیچوقت پیدا نشد تا برای یک عده آب و نان و نام شود.
از همه دوستانی که کامنت گذاشتن و نتوانستم جوابی در خورشان دهم معذرت میخوام به دلیل اینکه به اینترنت آنچنانی دسترسی ندارم و قاچاقی اینترنت میام و می رم و بیشتر هم به چک میل می گذره.
ان شاالله در یک فرصت مناسب تلافی این نبودنهایم رو در میارم.
این نوشته پائین دلنوشته ای است برای یک کارکتر سینمائی. امشب بعد از دیدن فیلم کتاب قانون دلم بد جوری گرفت. انصافا آقای رحمانیان فیلمنامه خوبی نوشته بودند و آقای میری هم خوب ساخته بودند. بد جوری با نقش آمنه (ژولیت) احساس همدردی کردم به همین خاطر تصمیم گرفتم بعد از مدتها بنویسم و مخاطبم نیز آمنه باشد. حرفهای دلم بود که خیلی وقت بود نمیتونستم بگم و حالا با این زبان نوشته ام. عنوان مسلمانم آرزوست رو از شعر «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست» حضرت مولانا گرفتم با اینکه در این شعر قافیه ای با این عنوان نیست اما با الهام از این شعر نوشتم که : مسلمانم آرزوست.
پی نوشت: متن اولیه را به کمک دوست بزرگواری ویرایش کردم و اصلاح شده اش را الان اینجا گذاشتم. از این دوست بزرگوار بسیار سپاسگزارم

درود آمنه جان
نمیدانم کجائی اما ازت سپاسگزارم که نشانم دادی چه کسی مسلمان است. خوشحالم که امشب چیزهایی را خاطرم آوردی که هر روز می بینم و چشم بر رویشان می بندم.
آری من مسلمانم و تو تازه مسلمان. من وقتی که نوزاد بودم در یک گوشم اذان خوانده اند و در گوش دیگرم اقامه گفته اند. ما مادرزاد مسلمانیم و تو به قول خودت در جاهلیت بودی.
راستی اسم آن کتابی که در دستت بود ،چی بود؟ برهان، قرآن، کتاب ؟ چی بود؟
آره کتاب قانون بود.
کتاب زندگی بود.
میدانی ما از این کتاب استفاده های بهتری می کنیم .
مثل تو نیستیم که برای زندگی از او استفاده کنیم.
ما برای زندگی از کتابهای مفاتیح الجنان و هزاران کتاب اخلاق من در آوردی دیگر که آداب مستراح رفتن و استحمام و هزاران امور زندگی را بهتر از قرآن به ما یاد می دهد، استفاده می کنیم.
قرآن برای بوسیدن و بدرقه کردن مسافر استفاده می شود همان چیزی که در اول این تصاویر (صحنه ها)دیدیم که چگونه رحمان را راهی کرد.
ما بر سر امواتمان قرآن میخوانیم،تا مستوجب آمرزش خداوند گردند.
تو که نمیدانی خواهر من، ما وقتی زنده ایم فرصت این کارها را نداریم که بخواهیم قرآن بخوانیم ولی وقتی مردیم وراث مان یه عده قاری رااجیر میکنند تا بر سر قبرمان تنبلی های ما را جبران کنند تازه معتقدیم قرآن خواندن برای اموات ثواب زیادی هم دارد.
گفتی تفکر بر آیات قرآن؟
شوخی میکنی خواهر من.
ما حتی فرصت خواندنش را نداریم چه رسد فرصت تدبر و تفکر بر آیاتش .
نه خواهرم چنین چیزی نمیشود.
قرآن خوب است برای کسی که تازه خانه خریده است تا با آوردنش و گذاشتن برسر طاقچه یا کمد باعث جاری شدن برکت به خانه بشود . تازه نمونه هایی کوچک از آن را هم چاپ کرده ایم و در اتومبیل مان میگذاریم تا از قضا و قدر در امان مان بدارد.
آهان یادم رفت بگویم سر سفره های عقد ازدواج مان هم یک جلد نفیس آن را گذاشته ایم که هدیه اش هم کم نیست و گاها زر نگار استبه امید آنکه زندگی مشترکمان برکت داشته باشد اما خواندن و تدبر کردن در آیاتش را؟نه وقت نداریم .
شاید از دستوراتش در زندگی مشترکمان استفاده کنیم.گفتم شاید با اطمینان نمی توان گفت.
آمنه جان تو تازه مسلمانی!
نمیدانی که ما مسلمانها چه آداب نیکویی داریم.
ما غیبت نمیکنیم مگر اینکه طرف مستحق غیبت باشد(لا تجسسوا و لا یغتب تبصره داره شاید نمی دانی)
یعنی جزو کفار باشد غیبتش ایرادی ندارد
تازه دروغ هم نمیگوییم
مگر مواقعی که به صورت مصلحت لازم باشد برای دفع شر و فتنه از آن استفاده میکنیم.
خواهرم!
تو نمیدانی که حتما باید حرف ح از مخرج درستش ادا شود والا خدا قبول نمیکند که رحمانش را رخمان یا رهمان بگوئیم.
این را علمای دینمان به ما یاد داده اند.
اما در آن کتابی که در دستانت داشتی خداوند میفرماید
ما را بخوانید تا شما را استجابت کنیم،
اما نگفته چگونه بخوانید، نگفته حتما باید آداب و مراسم خاصی را بجا بیاوریم. بلکه حتی اگر از قلبمان نیز بگذرد خداوند ندایمان را می شنود و پاسخ میدهد
اما ما برای پاسخ به وسواس های مان نسخه هایی چاپ کردیم تا کارمان را راحت کرده باشیم هزاران ادعیه ساختیم تا شب جمعه ها و بعضی شبها کنار هم و باهم بخوانیم تا گناهی برایمان باقی نماند و چوب خط گناهان مجازمان پر نشود آخر میدانی می شود گنه کار بود و توبه کرد و توبه شکست و باز هم گناه کرد
تازه خودمان هم نمیخواهد بخوانیم
بلکه می شود یک عده را استخدام کرد تا برایمان بخوانند .
تازه آخرش هم یک روضه حضرت عباس می خوانند تا با اشک ریختن گناهانمان پاک گردد.
می بینی ما چقدر کار خدا را راحت کرده ایم؟
تازه بعضی از شبها از قرآن برای گذاشتن بر سر استفاده میکنیم(شبهای قدر)
آخر میگویند شب قدر بهتر از هزار ماه است و قرآن بر سر گذاشتن ثواب زیادی دارد.
بهرحال این هم از استفاده های این کتاب خوب است و نو چه میدانی از خواص این کتاب قانون زندگی در دنیا.
آمنه جان بسیار ازت سپاسگزارم
که برایم یادآوری کردی که ما چقدر مسلمانان خوبی هستیم.
راستی یادم رفت بگویم تو هنوز بعضی از آداب مسلمانی را خوب نمیدانی.
وقتی خداوند برای انسان بودن همه ارزش یکسانی قائل است.
و میگوید(ان اکرمکم عندالله اتقیکم) هر کس با تقوا تر است به من نزدیکتر است، ما خودمان را به زن و مرد تقسیم کردیم و برای مردانمان امتیازات ویژه قائل شدیم در حالی که خداوند هیچ جای کتابش برای مردها امتیاز ویژه ای قائل نشده است و همیشه از ضمایر جمع برای زن و مرد استفاده می کند حتی در داستان آفرینش انسان هم میگوید ابلیس آنها را فریفت و نمیگوید که اول زن یا مرد را فریفت بعد دیگری را.
تازه خودمان را مجاز کرده ایم هر گونه کار خلافی انجام میدهیم با استناد به روایات جعلی کلاه شرعی درست کنیم تا مبادا فردا ما را به بهشت راه ندهند.(نه ببخشید فردایی را که معتقد نیستیم تا مردم ساده اندیش را بفریبیم که از خدا ابا داریم).
خواهرم حالم خوب نیست.
دلیلش بسیار واضح است .
در کشوری مسلمان زندگی میکنم که مسلمانی در آن آرزویم است.
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست.
خود خدا را فراموش کرده ایم و هزاران خدای جعلی برای خودمان ساخته ایم.
برای بدست آوردن ثروت و شهرت حاضریم هزاران دروغ بگوییم.
زیر آب این و آن را بزنیم.
و به هر کسی تهمت ناروا بزنیم و از غیبت کردن هم ابایی نداشته باشیم.
عمری را اینگونه زندگی میکنیم و آخرش هم با صاف کردن مالمان (خمس مال حلال ممزوج به حرام) به خانه خدا مشرف می شویم تا حاجی شویم و تازه مسلمان.(همانند روزی که از مادر زاده شده ایم)
راستی آمنه جان!
تو آن کتاب را بهتر از ما خواندی مگر خدا جائی گفته که به خانه نیاز دارد؟ خانه دل را خدا خود بنا نهاد و خانه کعبه را ابراهیم خلیل الله.
راستی من خوانده ام که خدا می گوید که من از رگ گردن به شما نزدیکترم آیا تو میدانی چرا این خدا برای خودش خانه ای ساخته است تا مردم گرداگرد آن عبادتش کنند؟
خواهرم ما در جنگ هشت ساله فرماندهانی داشتیم که مکه نرفته بودند و لی حاجی بودند یعنی حاجی صدایشان می کردند. مگر میشود کسی که به حج مشرف نشده است حاجی باشد؟
من نمیدانم خواهرم چرا این سوالها اینگونه در من جولان میدهند و من پاسخی ندارم؟
راستی خواهرم در کتاب خدا چیزی در مورد کتک زدن هم کیش و هموطن چیزی گفته است؟
در مورد تجاوز به زندانی چه؟
آخر من در این چند وقت اخیر در کشور اسلامیمان شنیده ام که از این اتفاقات افتاده است.
تازه دیده ام که یک نفر که لباسی پوشیده است که می گفتند حافط مال و ناموس کشور است یک دختر جوان را با باتوم می زد.
نه خواهرم، بهتر است حرف سیاسی نزنیم.
ما در کشوری هستیم که مسلمانان در آن اکثریت است اما نمیدانم چرا همیشه هر جا بوده ام مواد مخدر و مشروبات الکلی هم وجود دارد و خیلی ها پنهانی از آن استفاده می کنند.
مگر خوردن شراب حرام نیست؟ نمیدانم شاید نیست که خیلیها می خورند.
آری خواهرم ما بخت خویش را در این شهر آزموده ایم.
میدانم که حافظ را خیلی دوست داری کاش این غزل حافظ را نیز یک بار دیگر بخوانی تا معنای مسلمانی ما را بهتر درک کنی. انگار حضرت حافظ خیلی بهتر از خود ما احوالمان را به ما نشان داده است.
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
«خواجه محمد حافظ شیرازی»
آمنه جان باز هم ازت سپاسگزارم که یادآوری کردی که مسلمانی یعنی چه. کاش این کتاب قانون الهی که تو همیشه بهش استناد میکردی دوباره بر زبانها و افکار ما جاری شود.
حرم
تو عید عاشقی تنهای تنهام
جاریه رود اشک رو گونه هام
تو هنوز کجایی ای خالق من
که دستاتُ بذاری توی دستام
جز فکر تو نیست فکری توی سرم
که انگار با یادت دیوونه ترم
منو با نگات از این کویر بگیر
منو با خودت ببر تا به حرم
منی که گناه عشق مونده رو دوشم
با یه قلب سنگی غزل فروشم
تو می دونی دریای التماسم
با این همه رخت غرور می پوشم
به طواف عشقت کم نمیارم
نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم
اگه روز عشقم عید قربونه
سرمُ زیر تیغ تو می ذارم
تو حرمت، سعیِ وفا می کنم
دارائیمو وقف صفا می کنم
تا تویی این کلام همیشگیم
صداتُ آواز دنیا می کنم
سه سال پیش این ترانه رو با یه دلیل خاص و فقط برای دل خودم نوشتم و هنوز بعد از سه سال دوباره و دیشب به این ترانه رسیدم به منی که رسیدن به نرسیدن عادت همیشگیم شده است دیشب با تموم وجود تنهایی و بغض رو حس کردم و برای اینکه کسی رو درگیر خودم نکنم خوابیدم و به کسی حرفی نزدم. میدونم که سرنوشت هر کس رو خودش میسازه اما انگار برای من زیاد اینگونه نیست. خیلیا اومدن و رفتن اما هنوز به خودم که می رسم می بینم باز تنها هستم دیگه از این تنهایی گله ای ندارم بهش عادت کردم و فکر میکنم اگه یه روز نباشه خودم رو از دست می دم و یکی دیگه میشم.
به این حرم عادت کردم امشب شب عیده اما نمیدونم چرا دلم عید رو باور نداره شاید واسه اینه که من اهل این عید نیستم و خیلی وقته که خودم رو برای حضرت عشق آماده ذبح کردم و من منتظرشم تا فرمان دهد تا سرمو زیر تیغش بذارم. الهی به امید اون روز.
آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده تر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دونده تر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند.
معلم شهید دکتر علی شریعتی
دو سال قبل تو شب ضربت خوردن مولا یه ترانه ای نوشتم که بدجوری حس و حالش رو این روزها دارم. روزهایی که خودمون محتاج چاهیم محتاج کسی هستیم تا به درددلهایمان گوش کند. نمیدونم چرا خیلیا درد علی را هنوز نفهمیدند چرا هنوز نفهمیدند که علی کی بود و برای چی سکوت کرد و برای چی عدالت را جاری کرد.
این روزها مولا جان خودم محتاج یه چاهم. تو شاید زمانی کمیل را داشتی و بهش از غمهات میگفتی ولی ما چی حتی از این چاه هم دریغ شدیم. اینروزها هوای تو رو دارم.
مولا جان این روزها مسافرم. مسافر روزهای غریبی هستم. مولاجان خودت میدونی چی میگم. میدونی که حرفهای زیادی برای نگفتن دارم و خوشحالم که چنین سرمایه ای برای دلم اندوختم.
من یه چاهم
به من بگو به منی که تاریکم
واسه بغض تو به تو هم نزدیکم
به من بگو از غزل بودنت
از اون تعبیر سرخ آسودنت
من یه چاهم، سیاه و متروکم
واسه آهنگ خورشید، من ناکوکم
قرارمون ساعت خوب مهتاب
من و تو و اشک و یه دل بی تاب
مرد تنها باز بگو قصه هاتُ
رو تن من رها کن غصه هاتُ
از حکایت کوچ یاست بگو
به من از پاکی احساست بگو
بیا منو با اشکات سیرابم کن
با حکایت اون ساقی خوابم کن
من و تو همگریه ایم و هم بغضیم
تو تنهایی هم، از اشک لبریزیم
تو این کویر غصه دار هبوطیم
چاره چیه؟ روزا اسیر سکوتیم
روز بشه وقت عاشقی سر میشه
تو بغض من رازقی پرپر میشه
بگو به من آهای عاشق ترین مرد
بگو از آسمون ای آخرین مرد
...دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری. اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد، به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید. و این رنج بزرگی است ...
دکتر علی شریعتی
به غربت این ترانه
جمعهها از عشق میمیرند
در حسرت رقص باران
به خواب گلها اسیرند
در حسرت با تو بودن
جمعه از عشق تو میمیرد
شب چشمات سُر میخورد
در نبودت گُر میگیرد
میدانم که روزی خواهی آمد پس منتظریم تا بیائی. تا آمدنت را جشن بگیریم. حضورت مبارک.