معجزه‌ای در افزایش قد معجزه‌ای در افزایش قد
روشهای ویژه چگونگی افزایش واقعی قد از ۵ تا ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ هفته
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
به یاد زائری که به حرم نرسید
.: سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387 :.

دلخوشم به عکسی که از تو مونده برام به یادگار

تا زنــــــــــــــده ام پشت سرت نمیگم خدانگهدار

برو عزیز رفتنی کــــــه سفــــــــــــرت به سلامت

الهـــــــــی وعـــــــــده دیـــــدارمون نمونه قیامت

 

به اونا که زائــــــــرن بگین هنوز یکی هوای حرم داره

تو خلوت ساز تنهائیاش واسه روضه اش بابا کرم داره

به یاد زائرانی که خاک جنوب کربلایشان شد. به یاد کسانی که در بدر و خیبر و بیت المقدس، کربلا ساختند و اروند را فرات کردند.


سلام... خسته‌ام، خسته «به یاد خسرو شکیبایی»
.: شنبه 29 تیر ماه سال 1387 :.

آخ چه زود دیر میشود!!!

دیروز صبح رو با این خبر آغاز کردم باورش برام سخت بود. از دیشب میخواستم یه چیزی در یادبود خمید هامون، مراد بیگ، رضا صباحی و تمامی نقشهایی که عمو خسرو بازی کرد بود بنویسم اما نتونستم تا اینکه این شعر خوانی عمو رو پیدا کردم حیفم اومد اونو نخونید و نشنوید.

از اینجا این شعر رو بشنوید.

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین که انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن
دارم هی پا به پای نرفتن
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شه خسته ام
بیا برویم


من حدس می زنم از همه آب و هوای آن سال ماه بیتی
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

شعر از علی صالحی


به خاطر مادرم
.: سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 :.

واسه امروز چی بنویسم. هر چی از مادرم بگم کم گفتم وقتی یه ماه پیش با کارت پایان خدمت به خونه برگشتم اون از خود من خوشحالتر بود و تو این همه مدت هیشوقت نتونستم اون جور که باید و شاید از شرمندگی محبتهای بی دریغ مادر عزیز تر از جانم دربیام. امروز هم هر چی زور زدم که یه چیز درست و حسابی برایش بنویسم نتونستم و این شعر دکتر شریعتی رو که خیلی دوس دارم بیشتر از همه وصف حال من هست تقدیم به مادر نازنینم میکنم:

 

مادر

 

مادر، نگاه خسته و تاریکت

با من هزار گونه سخن دارد

با صد زبان به گوش دلم گوید

رنجی که به خاطر تو ز من دارد

 

دردا که از غبار کدورت‌ها

ابری به روی ماه تو می بینم

سوزد چو برق خرمن جانم را

سوزی که در نگاه تو می بینم

 

چشمی که پر ز خنده‌ی شادی بود

تاریک و دردناک و غم آلودست

جز سایه ملال به چشمت نیست

آن شعله‌ی نگاه پر از درد است

 

آرام خنده می زنی و دانم

در سینه‌ات کشاکش طوفان است

لبخند دردناک تو ای مادر

سوزنده‌تر از اشک یتیمان است

 

تلخ است این سخن که به لب دارم

مادر بلای جان تو من بودم

اما تو ای دریغ، گمان بردی

فرزند مهربان تو من بودم

 

چون شعله‌ای که شمع به سر دارد

دائم ز جسم و جان تو کاهیدم

چون بت تو را شکستم و شرمم باد

با آن که چون خدایت پرستیدم

 

شرمنده من به پای تو می‌افتم

چون بر دلم ز ریشه گنه باری است

مادر بلای جان تو من بودم

این اعتراف تلخ گنه کاری است

 

«معلم شهید دکتر علی شریعتی»

 

مامان، ای نازنین ترانه روزگار من روزت مبارک

 

همیشه آبی و سرفراز باش/ یا علی


به یاد دکتر علی شریعتی
.: چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 :.

سالها پیش تو گرماگرم و مستی پیروزی دوم خرداد و با اومدن جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و خرداد و صبح امروز و آفتاب امروز و فتح، میخواستم بخوانم و یاد بگیرم و باز تشنه بودم از گنجی و باقی و حجاریان و عبدالله نوری به عبدالکریم سروش رسیدم اما باز تشنه بودم تا اینکه اواسط 78 تو خونه دوست نازنینم هادی مرتاض که اون روزا هم غصه و شریک لحظه‌های التهاب هم بودیم کتاب با چاپ قدیمی با عنوان «حج» دیدم بهم گفت این کتاب خوندن داره، منم گرفتم و خوندم و باز خوندم و باز خوندم، ای خدا این چی بود؟ تو متون درسی پیش دانشگاهی «کویر» رو دیدم و همیشه اون درس رو دوس داشتم و چقدر بی صبرانه مشتاق بودم که باز هم بخونم، پیش دانشگاهی تموم شد و شدم پشت کنکوری و هر وقت در ادبیات به «کویر» میرسیدم دیوانه میشدم و اردیبهشت هشتاد نرسیده دیوونگیم گل کرد و باز در خونه هادی «فاطمه فاطمه است» رو باز یافتم و خوندم و خوندم، من دانشگاه میخوام چیکار؟ اصلا واسه چی کنکور میدم؟ منی که با نمرات و تراز بالای 6500 بودم بی خیال شدم. کدوم دانشگاه بهتر از «حسین وارث آدم»؟ کدوم کلاس و درس بهتر از «علی»، اما من دانشجو شدم و تو فرصت سه چهار ماهه به آغاز ترم «اسلام شناسی» رو نه یک بار که ده بار خوندم و دوره کردم. هنوز دلم برای «کویر» تنگ شده بود دوس داشتم زودتر به دستش بیارم. کسی برایم اینو کادو نداد به یمن شادی خودم بهمن 80 با آغاز انتشار «مشق عشق»، «هبوط در کویر» را گرفتم و چقدر از خوندن خسته نمی‌شدم هر قدر می‌خوندم باز کم بود. داشتم راه و رسم «دوست داشتن» رو می‌آموختم،‌در جایی که دوستان همکلاسیم دنبال دختران ترم اولی تازه به دانشگاه رسیده بودند، منِ مست و دیوانه در پی «دوست داشتن» و «توتم» خویش بودم و چقدر دلشادم که در دبیرستان دل به کسی نبستم و چقدر حضور «شمع» به موقع بود و یادم داد که «دوست بدارم» که «دوست داشتن برتر از عشق است»، عاشق نشدم و مالک معشوق نشدم و دوستدارش شدم و رهایش کردم تا آزاد باشد برای خواستن یا نخواستن این اکبرِ دیوانه، و چه راحت بعد از چهار سال جواب دوست داشتنم «نه» بود. اینک آنقدر به «نه»، «نمیشه»، «نمیتونم» و «نمیدونم» انس گرفتم که اگه کسی بگوید «دوستت دارم» شاید هنگ کنم و سیستمم بالا نیاد.


آری دکتر جان در همین دوران چهار سال یاد نگرفتم که ماشینهای خاکورزی به دردی میخوره و یا واسه چه زمینی چه گاوآهنی و یا دیسکی لازم هست یا برای سمپاشی باید از کدوم ماشین استفاده کرد و یا هد کمباین رو چگونه باید تنظیم کرد یاد نگرفتم که چگونه میشود یک طرح مکانیزه ارائه داد و یا بارهای موجود در یک تیر رو چگونه میشه حساب کرد و چگونه میشود مختصات یک پیچ را طراحی کرد که اگر یاد گرفته بودم الان مجنون تو نبودم، تو این چهار سال مذهبم رو آموختم صراحتم رو آموختم آموختم که حقیقت رو پای مصلحت قربانی نکنم یاد گرفتم که اگه زور گفتن مثل مرد بایستم یاد گرفتم هیچگاه طرف ظلم نباشم، اگه تو نبودی هیچگاه در دوران خدمتم به حوزه مرزی تبعید نمیشدم یاد گرفتم همیشه رو بازی کنم و زیر آب زنی نکنم. یاد نگرفتم که جلوی زبانم رو بگیرم تا بلکه از گفتن حقایق شرمنده شود و آرام در کام گیرد.


معلم عزیزم من به تو مدیونم بابت اینکه یاد گرفتم نماز و روزه‌ام برای خلق نباشه یاد گرفتم زنیب وار زندگی کنم و لحظه لحظه برای حسینی رفتن بیقراری کنم.


 


 


همیشه به یادتم ای شمع فروزان دلم 


 



هیچگاه مرگت را باور نداشتم « پـــرواز  تو بــرای مـن باوری نداره / بازم طنین صـدات نغمـــه ساز بهاره» برای همین هیچ وقت 29 خرداد رو به کسی تسلیت نمیگم.


یادت گرامی و روحت شاد.


 


همیشه آبی و سرفراز باشید/یا علی


«به یاد قیصر»
.: یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387 :.

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها...

 

 

 

 

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

* * *

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها...

 

هر روز بی تو

روز مبادا است !


باز محرم شد
.: جمعه 21 دی ماه سال 1386 :.

باز محرم شد

نوبت ماتم شد

باز عشق...

باز اشک...

باز دل...

انگار همه کم آوردند

 

نمیدونم چی بگم؟ واسه این ایام هیچی ندارم همیشه موقع محرم کم میارم همیشه یه جای کار می لنگه. سال قبل تو یه حال و هوایی یه ترانه نوشتم مثل بقیه ترانه‌هام سپردم به شورای شعر و موسیقی، خبر اومد که مجوز گرفته اما هر چی میگردم هنوز صدایی نتونستم پیدا کنه تا این حال و هوا رو واسم زنده کنه دو سه نفر خوندن و خوششون اومد اما من راضی نبودم همیشه به این سادگی اینو به هر حنجره ای سپرد. «گریه کن» برای من یه ترانه نیست یه حس جدید هستش.

یه نوع روایت سینمایی با فلاش بک به آخرین لحظه وداع مولاست و من این وسط فقط دارم غریبی خودم رو ترانه می کنم.

چه حکایت دلنشینی داره این شعر معلم شهیدم که انگار فقط حال و هوای خودم هست.

 

گریه کن

 

ازدیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

«دکتر علی شریعتی»

 

گریه کن بر این غریبی

واسه چشم تر بی بی

روانه شو ای اشک من

در غم پسر بی بی

 

" مادرم غریبی چه سخته

وقتی که تک و تنها هستم

به چشمای تر دخترم

چه سخته که چشمامو بستم

 

دلم گرفته از این زمین

هوای آسمونُ دارم

بیا و بازدستامو بگیر

هوای آقاجونُ دارم"

 

گریه کن ای دل صادق

برای غربت عاشق

اشک بریز ای من بی کس

بر سر بغض شقایق

 

ببار ای ابر ترانه

جاری تر شو ای اشک غم

روضه بخوان ای پوپکم

گریه کن بر غم خاتم

 

" خواهرم ساعت رفتنه

موعد از هم دل کندنه

واسه وداعم گریه نکن

این سفر سرنوشت منه

 

داره غربتم به سر میاد

میرم که خیلی منتظرم

از نامردمیها خسته ام

باید از این غمکده برم"

 

گریه کن گریه کن بر عشق

بر غم و ماتم مولا

گریه کن گریه کن بر خون

برای نوگل زهرا

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این ایام رو به کسی تسلیت نمیگم که تسلیت گفتن هر سال عادتی بس بیهوده شده تو این ایام به این بیندیشیم که چرا حسین؟ چرا کربلا؟ چرا عاشورا؟ به این بیندیشیم از این عزاداریها چه حاصل داریم؟ ملتی که حسین داره نیازی به منجی و قهرمان نداره. کسی که خودش رو رهروی حسین و عاشورا می دونه دل به اجنبی نمی بنده و خودش به جنگ زر و زور و تزویر میره. باید از عاشورا آموخت نه اینکه گریست. گناهانت وقتی آمرزیده میشه که آزاده باشی نه اینکه بر تشنگی حسین و ابوالفضل اشک بریزی.

راستی به این همه ایثار عباس فکر کردین اصلا در مخیله تون می گنجه که لب رودخونه تشنه باشی اما خودت از آب سیراب نشی تا شرمنده چشمان منتظر و تشنه بچه ها نباشی؟‌ آزادگی حر رو چطور و با کدوم منطقی می تونی بسنجی و حلاجی کنی؟‌ عاشورا یعنی «نه». این بزرگترین درسی هست که از واقعه کربلا یاد گرفتم.

 

پی نوشت :دو سه روزی قالب وبلاگ به هم ریخته بود واسه همین شاید خیلی از دوستان نتونسته اند کامنت بذارن که از اینجا از این دوستان عذرخواهی می کنم.

 

امیدوارم همیشه در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید.


«قلندر» یه ترانه برای ۱۶ آذر، روز دانشجو
.: جمعه 16 آذر ماه سال 1386 :.

خیلی سخته که از اینترنت دور باشی و بخوای بنویسی و نتونی ولی با این حال  هر روز روزنوشت هام رو تو یه سررسید می نویسم و نگه شون داشتم تا یه موقعی دوباره برام خاطراتمو زنده کنن.

قصد نداشتم واسه امروز چیزی بنویسم اما یادم اومد که امروز 16 آذر هست و 16 آذر یعنی روز دانشجو یعنی روز «سه آذر اهورایی» اما تلویزیون داره به اسم روز تلویزیون و کودک کارتون و عروسک و فتیله تعطیعه رو پخش میکنه. با اینکه دو ساله که از محیط دانشگاه دور شدم اما هنوز اون قدر بی بخار و سیب زمینی نشدم که که این روز برام مهم نباشه. من همیشه واسه ایام خاص سال زخمه رو آپ کردم و می کنم اما امسال فرصت نشد در دوم آذر سالروز تولد دکتر شریعتی چیزی بنویسم اما امروز دیگه حتما می نویسم.

آره 54 سال قبل «سه آذر اهورایی» تو امتحان کلاس آزادی خواهی نمره قبولی  گرفتند و رفتند و حالا ما باید یاد بگیریم که «حقیقت را قربانی مصلحت نکنیم» باید یاد بگیریم که «هنوز آزاد اندیشی و آزادی خواهی نباید بمیرد» و چقدر باید تمرین کنیم تا مخالفمان را تحمل کنیم و سر بلند کنیم و مثل اون مردی با عبای شکلاتی بگیم «زنده باد مخالف من»

امروز جمعه هست و سه سال پیش (دقیقا 13 آذر 1383 ) تو ترانه های اولیه خودم یه ترانه برای یه نفر که جمعه میاد نوشتم و چون نزدیک روز دانشجو بودم یه جورایی هر دوش رو بهم ربط دادم و حالا بعد از سه سال می تونم تو چنین روز خجسته ای اونو منتشر کنم و چقدر دلشادم که چنین توفیقی دارم که بازم بنویسم شاید بعضی از دوستان بفهمند که چرا اینقدر «قلندر» رو دوس دارم «بنازم به این قلندر که هنوز از پا نیفتاده است!!!!»

 

قلندر

 

کو غزلــــی برای آشفتن

کو یه کلامی برای گفتن

 

کو قصیده ای برای هجران

کو تــــرانه ای برای حرمان

 

در سکــــــــوت مبهم کلمه

ترانه هم با عشق نامحرمه

 

در این غروب دلگیر خورشید

کو روزنـــــــــه ای برای امید

 

کو پایانی بر این شب سیاه

کو نای پرواز تو آسمــــونگاه

 

یا رب و یا رب خشکیـــــــده بر لب

مهری از سکوت نشسته بر شب

 

ترانه ای هـــــم نمونده از روز

نه غزلی از شهاب شب سوز

 

چو آذر بسوزان دامـــــــــــــن ننگ

فریاد کن عشق را در این وقت تنگ

 

هم نفس تا رهایی از قفس

از هجوم سایه ها هم نترس

 

نگو از سیاهی، به سر میشه

شب دلواپسی، سحر میشه

 

سحر عشق و امید و جنون

مژده وصـــل لیلی و مجنون

 

آهای قلندر، تو بیدار بمون

بیا و از دلـــــــــدارمون بخون

 

قلنـــــــدر تویی امید وصال

تویی یه پایان واسه این جدال

 

«اکبر یارمحمدی»

 

بهرحال ببخشید که کمی امروز تو حال و هوای قبلی نبودم. درگیری کنکور و مشغله کاری و درگیریهای روحی و احساسی که این روزها باهاشون درگیرم باعث شده که اون روحیه سرزنده قبلی رو نداشته باشم..

تا دو ماه دیگه کنکور تموم بشه وضعیت من اینطوریه. البته شاید دفعه بعد برای شب چله با یه حال و هوا و روحیه دیگری بیام.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


«علی وار بودن» فرازی از نیایشهای دکتر شریعتی
.: دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386 :.

این شب قدری داشتم با صدای گرم و پرحرارت دکتر شریعتی این نیایش رو می شنیدم بی هیچ توضیحی اینجا برای استفاده دوستان میارم:

 

خدایا: «مسئولیتهای شیعه بودن» را که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن است و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است، همواره فرا یادم آر.

به عنوان یک «من علی وار»؛ یک روح در چند بعد:

خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنار محمد(ص)، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند پارسایی در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدری و انسان پروری در خانواده و ... بنده خدا در همه جا و همه وقت.

به عنوان یک شیعی مسئول، وفادار به مکتب، وحدت و عدالت که سه فصل زندگی اوست و رهایی و برابری که مذهب اوست و فدا کردم همه مصلحتها، در پای حقیقت که رفتار اوست.

خدایا «اینها» علی را تا خدا بالا می برند و آنگکاه او را در سطح کسی که از ترسبه «خلافشرع» رای می دهد و با خائن بیعت می کند پائین می آورند! تسبیح گوی ولایت جورند و رجز خوان که : نعمت ولایت علی داریم.

 

فرازی از نیایش های معلم شهیدم دکتر علی شریعتی


همین جوری عشقم کشید آپ کنم
.: شنبه 3 شهریور ماه سال 1386 :.

بعضی وقتها از سر بیکاری می نشستم با فتوشاپ واسه خودم کاغذ دیواری و پوستر طراحی میکردم. امروز تو گشت و گذار تو کامپیوترم چشمم به این عکس افتاد دیدم که جالبه. واسه همین امروز اینو اینجا گذاشتم. دکتر حرف جالبی زده و من هنوز به این حرفش فکر میکنم و اینکه چقدر میتونه تو این زمونه صادق باشه.

 

 کار دنیا همینه عزیز!!!!!!!!!!!


لحظه دیدار نزدیک است
.: جمعه 25 خرداد ماه سال 1386 :.

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ . . .

های نپریشی صفای زلفکم را دست . . .

و آبرویم را نریزی دل . . .

لحظه دیدار نزدیک است

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

«مهدی اخوان ثالث»

 

بیست و هستم شهادت فاطمه زهراست و بیست و نهم شهادت دکتر شریعتی و سی و یکم شهادت دکتر چمران، قصد داشتم دوشنبه آپ کنم اما این جمعه شب دلم بدجوری گرفته بود دوباره صدای دکتر رو که شنیدم (شبکه چهار سیما پخش می کرد) بد جوری حالی به حالی شدم وقتی که با حرارت می گفت:

«خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است»خسته ام خسته از این کویر این کویر کور و پیر

بدجوری بغض کرده بودم. من فاطمه زهرا رو برای اولین بار با «فاطمه فاطمه است» درست تر شناختم فاطمه ای که دنیایی از ایثار و شهامت و ایستادگی و جرات بود اما من تا اون رو زفقط فاطمه ای رو می شناختم که برای مرگ پدر گریه می کرد و با یه ضربه بچه ای را در شکم داشت کشته بودند ولی با دکتر شریعتی اونو جور دیگری شناختم و چقدر خوشحالم که با دکتر آشنا شدم و چقدر غمناکم که چرا دیر و در هیجده سالگی باید اونو می شناختم و منی که به مطالعه عادت داشتم چرا اونو زودتر کشف نکردم با اینحال من دکتر شریعتی یه چیزی فراتر از یک استاد دوست دارم و بهش ارادت دارم برای امروز هم یه تیکه از سخنان شهید دکتر چمران رو که مردی از تبارستان کویر بود رو براتون نقل می کنم (به حالای برادرش نگاه نکنید، خودش دنیایی دیگر داشت):

 

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

 و چه غریبانه رفت!!!!!

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

             

 

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

 

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....

 

 

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

 

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

 

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

 

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

«شهید دکتر مصطفی چمران»

 

اما خودم؛ همیشه سر بعضی از کلاسها ویرم می گرفت که ترانه بنویسم اون اوایل که ترانه می نوشتم و از هر جا یه چیزی می نوشتم یه روز صبح سر کلاس «آقای جباری»که حال و حوصله کسی رو نداشتم داشتم «هبوط در کویر» رو ورق می زدم و بعضی جاهای خاصش رو می خوندم و یهو یه ترانه با این مضمون به سراغم آمد شاید دلیلش این بود که در آذر ماه 82 داشتم این چیزها رو می نوشتم :

 

آذر

من تو رو کجا دیـــدم ای مسافر کویر

تو بودی رهایم کردی از این شب دلگیر

 

ای آذرخش عاشق اومدی از آسمون

شبای دلتنگیمو کــردی ستاره بارون

 

این تو هستی و حضور دلتنگیای من

تو بیا و بغض تــرانه‌هامو تو بشکن

 

مهتاب کویر تویی ای مسافر عاشق

پر پروازمی تو طلـوع صبح صادق

 

شـــب زده‌ای رها از دامن ننگ وظلمت

رهام کردی از تاریکی بی مزد و بی منت

 

باز یـاد تو ، ترانه ساز دلتنگیامه

عشقـت تنها بهونه‌ی دلدادگیامه

 

در بــــاور تو رنـــگ رهــایی و آزادی

خاکستر تاریکی رو بــــه دست باد دادی

 

دلت مث شــمع می سوزه و پروانه ساخته

شعله هاش آتیش به جون دیو شب انداخته

 

پـــرواز  تو بــــــرای مـا باوری نداره

بازم طنین صـدات نغمـــه ســـاز بهاره

 

«اکبر یارمحمدی»

 

چه راحت و سبکپر پریدی. 

واسه همین این ترانه رو خیلی دوس دارم اما از اونجایی که خیلی وقت بود از این پستهای طولانی ننوشته بودم برای این که این مطول ختم به خیر بشه و تکمیل بشه یه ترانه هم در رثای بی بی دو عالم نوشتم که برای من گونه ای دیگر است و به طریق دیگری دوستش می دارم و خیلی آرزومند دیدارش هستم کاش ....

می خواستم آرزو کنم که بتونم به سر خاکش برم اما بغض نمیذاره ادامه بدم :

 

داغ زمین

ای ستاره همدمم باش

تو نگاه عاشق من

ماه من چرا بی کسی

تو بغض دقایق من؟

 

نبض گریه تو نگامه

چی بگم ز داغ زمین

هم ترانه با آسمونه

تو این شب ستاره چین

 

خوش به حال اون شب تار

تکیه گاه عاشقاته

خوش به حال اون چِشِ زار

گریه زاره اون نگاته

 

چی بگم ز خود شکستن

ای آرامش ترانه

کی به مهتاب می رسه این

انتظار دلبرانه

 

چی بگم ز هجرت تُ

تو سکوت این زمونه

گفتنش برام محاله

به این حال عاشقونه

 

خوش به حال اون ستاره

ز یادت جدا نمیشه

خوش به حال اون مهتاب که

محرمته واسه همیشه

 

همون تک ستاره ای که

شاهد اون باغِبون بود

همون مهتاب که از غمت

واسه همه تورو سرود

 

خوش به حال اون شب تار

با تو سفره‌ی الماسه

خوش به حال اون دل زار

بی تو غرق التماسه

 

آهای ماه من با توام

که با اشکام همسفری

آهای ستاره با توام

که از دلم با خبری

 

منو ببر به اونجا که

دلم برایش دلتنگه

همون جا که زمزمه هاش

برای من خوش آهنگه

 

«اکبر یارمحمدی»

 

نمی دونم کسی تاب داره تا آخر این پست رو بخونه یا نه؟ میدونم اینروزا خیلیا درگیر عشق و عاشقی و من بمیرم و تو بمیری و الهی فدا شم و من عاشقتم هستند. خیلی وقت بود که یادم رفته بود که عاشقم اما حالا می فهمم که واقعا عاشقم و اونم چه عشقی....

پس عشق چیه؟ عشق همینه اگه به این برسی به همه چی میرسی و من به یقین میدونم و اطمینان دارم که به اون چیزی در دلم هست حتما خواهم رسید چون میدونم که دلم رو از زمینیا کندم و عاشق آسمونیا شدم و آسمونیا هر چی رو که بخوام بهم میدن حتما اونی رو که دوست میدارم رو بهم خواهند داد و از خدا می خوام که عاشقتر از اینم کنه و لطفی در حقم کنه که عاشق موندن رو در وجودم قرار بده مهم اینه که عاشق بمونم و می دونم که این لطف رو در حقم میکنه.

 

پیشاپیش فرارسیدن ایام شهادت  فاطمه زهرا و دکتر شریعتی و دکتر چمران رو به همگی تسلیت می گم.

 

امیدوارم که همگی در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


<< 1 2 3 4 5 6 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.