تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
خون لاله ها
.: چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386 :.

امروز بعد از ظهر وقتی خبر رو شنیدم خیلی بغض کردم یعنی واقعا چه ارزشی داره واقعا به چه معناست اصلا نمی فهمم چه سنی چه شیعه چه هر دین و مذهبی مگه بی حرمتی به گذشته شون رو تحمل می کنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاجزم که حرفی بزنم  فقط همین.

 

گنبد کم بود که گلدسته ها هم به گنبدشون پیوستند شاید تاب دوری نداشتند؟؟؟؟ 

 

تا بیست و هشت خرداد با یه پست اساسی میام اما برای اینکه در جریان تحولاتم هم باشم دوس دارم این شعر بسیار زیبای زنده یاد خسرو گلسرخی رو اینجا میارم بازم میگم برای سه شهادت و سه مناسبت که بدجوری دل وابسته این سه تن و سه عزیز هستم واسه روز بیست و هشتم خرداد میام و با دستانی پر خواهم آمد:

 

خون لاله ها

 گل های وحشی جنگل

اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند

 جنگل

کجاست جای قطره های خون شهیدان ؟

 ایا

 امسال خواهد شکفت این لاله های خون ؟

 ایا پرندگان مهاجر

امسال

 با بالهای خونین

 آن سوی سرزمین گرفتاران

 آواز می دهند ... ؟

ایا کنون

نام شهیدان شرقی ما را

 آن سوی مرزها

 تکرار می کنند ؟

 امسال

 جای پایشان

 بارانی از ستاره خواهد ریخت ؟

 امسال

 سال دست های جوان است

بر ماشه های مسلسل

 امسال

سال شکفتن عدالت مردم

 امسال

 سال مرگ دشمنان و هرزه درایان

امسال

 دست های تازه تری شلیک می کنند

 جنگل

 پیراهن محافظ در ستیز خلق

 باران بی امان شمالی

اگر بشوید خون

خون مبارزان

 این لاله های شکفته

در رنج و اشک ها

 در برگ های سبز تو هر سال

 زنده است

 آوازهای خونین

 امسال زمزمه ی ماست

اما

در چشم ما

 نه ترس و نه گریه

خشم بزرگ خلق

در هر نگاه سکت ما

شعله می کشد

 

زنده یاد خسرو گلسرخی

 

همیشه عاشق  و  آبی و سرفراز باشید/ یا علی


۱۳ سکانس از فیلم ۸۵
.: جمعه 25 اسفند ماه سال 1385 :.

میدونم که نوشته قبلیم خیلی بدبینانه بود ولی باید می نوشتم باید میگفتم که چی شده و خوشحالم که خیلی از دوستان عزیزم کمک کردند با اینکه از نظر روحی زیاد احوالم فرقی نکرده ولی با اینحال به هیچ عنوان نمیتونم از اینجا دل بکنم یعنی هر کاری میکنم که ننویسم نمیتونم به دلیل اینکه «زخمه» رو دوس دارم آخه خودم هستش همون جوری که هستم هستش.

اما واسه امروز به دلیل اینکه تو ایام عید و سال تحویل شیفت هستم یه مرور همین جوری و به سبک خودم به دوازده ماه گذشته دارم و سیزده برداشت (من عاشق عدد سیزده هستم) از سال 85 رو که سال سگ بود(من خودم متولد سال سگ هستم) رو اینجا میارم.

فروردین: رنگ دوستی بود و بوی تازگی و شور و شوق دو تا دوست که قرار زندگی آینده رو باهم گذاشتند هر دو تاشون از دوستای خوبم بودن و هنوز خاطره 22 فرودین از یادم نمیره. اما برای من تقدیر، سرنوشت و عذاب.

یکیمون شده عاشق غزل فروش

اون یکی هم آواره و خونه به دوش

یکی دیگه رفته سراغ تقدیرش

یکی هم آزگار دل اسیرش

اردی بهشت: دوست داشتنی ترین ماه سال برام همین اردی بهشت هست ماهی هست که به دنیا اومدم و خیلی دوسش دارم. درگیر و التهاب رفتن رو داشتم اما نمیشد و آخرش هم نشد. آشنایی با افشین سرفراز عزیز و راهنمائی های بی دریغش اردی بهشت رو برام امیدوارتر کرد.

به کی بگم از غربت ترانه هام

از غم خاطرات رفته بر باد

از کجا بخونم که تک و تنهام

از اونی که منو دست تقدیر داد

خرداد: روزایی که فقط ترانه می نوشتم و میخوندم و تنهائیامو سر میکردم. دیدن روز و روزگاری که خیلی منتظرش بودم، دیدمش و کاش نمی دیدمش. تلخی خاطره رو لبام جاری شد و دل کندن از کسانی که دلبستگی داشتم و نداشتم و چه دیر فرنازگونه از کاخ آرزوهام رفت.

نازنینم بیا و بر

تقدیر خط باطل کشیم

بیا که من و تو باهم

هم قبیله و همکیشیم

تیر: چه ماه مزخرفی راحت شدم از دست دانشگاه و یه عده استاد عقده ای که باعث شدند تا شش ماه فارغ التحصیلی و تسویه حسابم به عقب بیفته اما راضی بودم که تموم شد. بالاخره تموم شد و چقدر دکتر سید کاظم شهیدی را دوست می دارم که در حقم بزرگوارانه و پدرمنشانه کمک رساند و یاریگرم شد.

تموم شد روزگار تو

نشونی از تو نمونده

خاطرات مونده از تو

منو تا کجا کشونده

مرداد: بازم مثل 84 وارد یه جایی شدم برای کار کردن و چقدر برام جالب بود. حس پاک و یه دلی و شوخی و خنده و تمامی جذابیت های یک تراکتور.(خنده داره که تراکتور رو دوس داشتم و حالا دیگه نیستش)

اگر چه باز از تو دورم

به یاد تو ترانه سازم

زخمی ترین ترانه ام

بی تو ای یار عشق بازم

شهریور: یه دوست، یه جدایی واسه همیشه. «منو ببخش عزیزم» «راضی» باش که دیگه قرار نیست «هم آشیون» با تو نمیشم.

منو ببخش از اینکه گفتم دوست دارم

منو ببخش که گفتم فقط تویی یارم

منی که برات می مُردم از ته وجود

منو ببخش که چشات قلبمو ازم ربود

منو ببخش عزیزم

مهر: بازم حضور کویر و بازم عشق و بازم علی و بازم رمضون. صاحبدلان و چهره باران و دینا (خیلی این نقش باران رو دوس داشتم) خوندن از دل تنهایی که فقط پیش دلش زمزمه میکرد که از عاشقی نترس. حرمت حرم رو نگه دار.

تو طواف عشقت کم نمیارم

نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم

اگه روز عشقم عید قربونه

سرمُ زیر تیغ تو می ذارم

آبان: شروع قصه از اینجا بود و آغازی دوباره برای یه تلاش و حضور بودن در کنار با تو. میشد عاشق شد اما نشدم تا تکفیر ترانه نباشم. توبه غزل کردم و گفتم دیگه عاشقی برام محاله. کویر و شبای جمعه و یزد، چقدر میتونستم دلتنگ اونجا باشم و گروهان 13 رو به یاد بیاورم اما نه دلتنگ میشم و نه به یادش میارم.

شکستن بت عشق

پایان یک انتظار

پائیز این ترانه

سرآغاز یک بهار

آذر: دیدن یه باره مامان بعد از یه ماه و اصغر و ساناز و بابا که خیلی دلتنگشون بودم اونقدر که یادم رفت کجا هستم طعم ترانه باز زیر لبام بود و چه عاشقانه می پرستمشون. روزایی که یادم رفت میشه عاشق نشد و من نشدم.

زخمی ترین شقایم

گل بغض یه هق هقم

از تموم این رفتنها

من عاشق ترین عاشقم

دی: یعنی شروع دوباره دوستی ولی نمیدونم چرا به اینا هم نمیتونم زیاد دلخوش باشم شاید دلخوشی هم یادم رفته. یعنی میشه دوست داشت؟

غریبه چشمای تو بود

دیگه منو عاشق ندید

کبوتر نگات ساده

 از بوم دلم پر کشید

با یه بوسه رو پیشونیم

 نوشتی که مسافرم

چه بی ریا بهم گفتی :

دیگه نمون منتظرم

بهمن: دلهره دیدن یا شنیدن اسمش آزارم میداد تا اینکه تموم شد 14 بهمن 61 روزی بود که کاش نمیومد که اگه نبود امروز منم نبودم و خودم بودم نه اکبر عاشق. وقتی رفت فهمیدم که ولنتاین من این روزا نیست بلکه همین بود.

خیلی دوسِت داشتم تو ندونستی

گفتم کنارم باش تو نتونستی

آوازمو شنیدی و نشناختی

غرورمو به زیر پات انداختی

اسفند: نمیدونم در موردش چی بگم. گند زدن به کنکور، سرخوش از دیدار آشنا، سرخورده از قدیم، افسرده از دنیا.

نای موندن ندارم

تو بغض غریب شهر

خسته ترین فریادم

برای ختم این قهر

 سال 85 (برداشت 13): بیست و چهار سالگی من کمتر به شادی گذشت به غمی گذشت که این روزا باهاش میخندم و باهاش دمخور هستم. اما به قول سهراب: زندگی هست، سیب هست، آسمان هست ...

با این همه وحشتناک به 86 امید دارم به  شمع زندگیم پایبندم که ناله نکنم و از غم نگویم به بیماری روحیم غلبه کنم و برای زندگی و تحصیل دوباره تلاش کنم. سربازی هم تموم میشه زندگی هم روال عادیش رو طی میکنیم و این ما انسانها هستیم که میریم پس چه خوبه که خوب بریم.

در آخر، سال جدید رو امیدوارم همه با نیکی و سرفرازی و خوشبختی آغاز کنید. سال تحویل هم یادتون نره که از خدا بخوائین گرمی سرخی عشق و سلامتی روح و روان رو از سیب، شادابی، خرمی رو از سبزه، رو به معنویات و آسمان رو از سیر،  خرد و عقل رو از سنجد، قدرت و مبارزه با ضعف رو از سمنو، پذیرش تقدیر و بالا و پائین روزگار رو از سرکه  و در نهایت تحمل و صبر و دریا دلی رو از سماق رو نصیب ما کنه.

سال نو بر همگی دوستان مبارک باد

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


عاشقانه هایی که جرات گفتنش رو الان دارم
.: شنبه 14 بهمن ماه سال 1385 :.

از صبح امروز دلشوره عجیبی دارم نمیدونم چی شده ولی مطمئنم که امروز یه روز عادی نبوده یه اتفاقی افتاده یه حادثه ای رخ داده که من اینجوری شدم درست حال و هوای پنج ماه پیش رو دارم روز سوم شهریور هم از صبح تا ظهر چنین حالی داشتم و داشتم از دلشوره میمردم و سر ساعت 12 بود که یه امید چهار ساله برای ابد نومید شد و من موندم و حسرت لحظاتی که به این گونه سپری شده بود.

تو یکی از وبلاگها امروز دیدم که از عاشقانه ها و آنی هایی حرف زده بود که برای هر کسی ممکن رخ داده باشه و من چقدر کم از این لحظه ها داشتم شایدم زیاد بوده و خودم ندونستم امروز میخوام اعتراف کنم اعتراف لحظه هایی که عاشقانه بود و برام بعدترها فهمیدم که عاشقانه یعنی چی؟

 

برای من که تنهایی

شب نشین لحظه هامه

بغض تموم بی کسی

هم ترانه با صدامه

 

اولین بار تابستان 72 وقتی که یازده ساله بودم داشتم اون موقعی که از سفر برگشتیم و پدربزرگم و بقیه رو  بعد از دو هفته دیدم و دیگه هیچوقت اون خاطره و اون لحظه برام تکرار نشد تا اینکه زمستان 73 که بهم گفتن بابابزرگ رفت و دو سال بعدش تابستان 75 دلهره عجیبی داشتم و می گفتن عمو نعمتم تصادف کرده از سر کوچه تا خونه رو دویدم و هیچ وقت باور نکردم رفتنش رو و چقدر اشک ریختم تا باورم نشه که دیگه عمو نعمت نیست و هنوزم باورش ندارم.

 

شب، مرثیه خون عزاست

مهتاب چشمام سیه پوشه

ابر ترانه هم غمگینه

چراغ دلم خاموشه

 

تابستان 76 بود رفتم در خونه همسایه مون و دخترش بیرون اومد و نگاش کردم و اونم نگام کرد اما من مغرورتر از اونی بودم که باورم بشه که میخوام عاشق بشم و تو دو ماهی که تو یزد بودم که فهمیدم قلبم میخواست بتپه اما من بهش اجازه ندادم. حتی وقتی که شنیدم برای همیشه از ارومیه رفتند فقط خندیدم و چقدر من بی رحم بودم.

 

زخمی ترین شقایم

گل بغض یه هق هقم

از تموم این رفتنها

من عاشق ترین عاشقم

 

تابستون 81 هر روز همدیگه رو میدیدم اما لعنت به این غرور لعنتی و من برای اینکه لجش رو دربیارم با همکلاسیش گرم می گرفتم. آدم راحتی نبودم واسه اینکه بگم کی هستم و غرورمو به رخ این و اون بکشم سر کلاس بحث مارکس و هگل با اساتید می کردم صحبت از اقتصاد و سیاست و فلسفه و جامعه شناسی میکردم و دخترایی که میخواستن بدونن یه دانشجوی فنی و چه به این حرفا اما اون هیچی نمیگفت. آغاز ترم همکلاسیاش بهم گفتن اکبر تو با خانوم فلانی رفیق شدی ایول پسر و من رفتم و جلوش وایسادم و خیلی راحت گفتم که من چنین حرفی نزدم و اون سرش رو پائین انداخت و رفت و من چقدر سربالا بودم که شکستنش رو ندیدم

 

تو که زخم مو ندیدی

ساده از چشمام بریدی

با خاطرات خط خطی

به خودِ سفر رسیدی

 

بهار 82 اولین کنفرانس ماشینهای کشاورزی، نمیدونم چرا؟ ولی حس میکردم یکی بود که زیادی بهم توجه میکرد من نمیشناختمش بعدتر ها شناختمش اما حیف که خیلی دیر، خیلی بامعرفتتر از دوستان جون جونیم بود زیاد حرف بزنم شاید لو بره اما حیف که باز من این عاشقانه رو ندیدم و ساده ازش چشم پوشیدم.

 

گیتارم میگه عاشق نشو

دوباره به عشق لایق نشو

قصه عشق وفا نداره

باز همرنگ شقایق نشو

 

خنده دار بود ولی روزگار گذشت من عاشقانه های دور و برم رو نمیدیدم و فقط اونی رو میدیدم که به قول معروف ازش بت و صنم ساخته بودم با هر دختری که صحبت میکردم تا نگاش به حلقه ای که تو دست چپم بود میفتاد جدی تر و رسمی تر میشد و تو این چهار سال کسی نتونست بفهمه که چرا این حلقه دستم هست اما همیشه تنها میام و تنها میرم اهل خیابون گردی نبودم میونه ای با کافی شاپ و رستوران نداشتم و همیشه تنها بودم آخه تعهد داشتم.

 

تنگ غروب ترانه

واژه هام بی تو میمیرن

تموم دلخوشیام به

زندون تقدیر اسیرن

 

بهار 83 سرزمین عملیات کشاورزی هنوز زمین بیل زد نشده بود اما من به دنبال درست کردن بیل شکسته‌اش بودم. یه ساعت پیش داشتم فیلمی رو که بچه ها سر زمین ازم گرفته بودن که داشتم زمینش رو بیل میزدم خنده ام گرفته بود و الان لبریز اشکم و چه ساده با «هنوزم در پی اونم»بغضم ‌شکست و چه لحظه هایی با این ترانه و با قهر و آشتی کردنام داشتم.

 

خیلی دوسِت داشتم تو ندونستی

گفتم کنارم باش تو نتونستی

آوازمو شنیدی و نشناختی

غرورمو به زیر پات انداختی

 

و ظهر سوم شهریور چه راحت گفت:«نه قصد ازدواج هم داشته باشم با تو ندارم» اشک نریختم ترانه ننوشتم گیتار بدست نشدم فقط خندیدم خندیدم خندیدم به این دل ساده ام گفتم آره روزگار یعنی همین.

 

تموم دلتنگی من

سهم نبودن تو بود

پنجره ای از ترانه

سهم سرودن تو بود

 

اما پنجم آبان زیر بارون روز جمعه که غروبش برام دلگیر بود با یه شاخه گل سرخ که شاهدم بود با تنی خسته که عزم سفر داشتم یه عاشقانه ای دیگر برام رقم خورد و این بار هم میخواستم بگذرم و شاید گذشتم و شاید باور نکردم ولی عاشقانه بود و چقدر دوست دارم تا اون بارون دوباره بباره هر وقت تو کویر بارون میمومد یاد اون جمعه میفتادم عصر جمعه که تو پادگان واسه همه دلگیر بود واسه من خوشایند دیداری بود که برام دوباره گل عشق شکوفه میداد ولی حیف میدونم که این عاشقانه هم عمری کوتاه داره چون رسم روزگار باهام اینه که عمر شادیام کوتاه باشه و این شادی نیز همان گونه هست برای اولین بار یه عاشقانه رو بدجوری باور داشتم اما روزگار نمیخواد باورم کنه.

 

تو خلوت یه جاده

حضور بودن من

سرخی یک گل عشق

شاهد این خسته تن

 

شکستن بت عشق

پایان یک انتظار

پائیز این ترانه

سرآغاز یک بهار

 

همه اینارو امروز اینجا نوشتم تا بگم که دلتنگم بگم که غزل عشق رو تا آخرش خوندم نشکستم از پا ننسشتم اما عشق رو کمتر باور داشتم و اینگونه تنها شدم عشق رو خیلی جاها دیدم همین عاشورا به کوچکترین بهانه ای فرو ریختم و اشک شدم تو پادگان خاتمی یزد با تکرار حدیث خاطرات لاله های عاشق جنوب فرو ریختم و عشق رو پیدا کردم وقتی که روزای اول غربت سر نماز اسم بابا و مامان و اصغر و ساناز و ......(به جای سه نقطه خودش میدونه کی رو میگم) میاوردم اشک تو چشام جاری میشد و پیش خدا غرورمو میشکستم تا آرامش پیدا کنم.

 

بیا با من با غزل تنهایی

تا ترانه خون شهر غم بشیم

تو این آشفته بازار کنایه

من و تو هق هق بغض هم بشیم

 

 

اینارو جدی نگیرید!!!!!)

 

1- این تیکه هارو از ترانه های مختلف خودم انتخاب کردم که هر کدومش بهونه یه ترانه شدن اگه پراکنده اند ببخشید.

2- در مورد دوستانی که سابقا تو دانشگاه باهام آشنا بودند خواهش میکنم خودشون رو معرفی کنن در مورد صحبتهای «داش قیصر» در کامنتهای نوشته قبلی بی خیال شین اون اسامی به همراه تعداد متنابهی اسم دیگه رو خلق ا... گذاشته بودیم و یه جورایی حال میکردیم

3- حرفای آقا ناصر رو هم جدی نگیرید من در حال حاضر افسر وظیفه(چه نوشابه ای واسه خودم باز میکنم) این مملکت هستم و قرار نیست زیاد حرف بزنم ولی بدونین که سربازی زیاد هم بد نمیگذره واسه من زمانی روزگار بد میگذره که نتونم بنویسم به همین خاطر تو دوران آموزش هم ترانه می نوشتم و میخوندم پس روزگار برام بد نیست.

4- این روزا با دو سه تا ترانه بد جوری حال میکنم یکی سرگردونی، هراس و دریای حسین زمان دیگری تکیه گاه امید و اون یکی هم belalim ماهسون و آخری هم یه ترانه هست که با صدای خودم ضبط شده که بهم خیلی حال میدن(اسم این آخری منو ببخش هست)  

 

در پناه حق همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید./ یا علی


«گریه کن»
.: پنجشنبه 5 بهمن ماه سال 1385 :.

جرات نوشتن اینگونه ترانه رو نداشتم اما خوندن یه شعر از دکتر شریعتی باعث شد تا «گریه کن» متولد بشه ابیاتی که داخل "‌ " نوشتم مربوط به درددل امام با مادر و خواهرش هست و بقیه حرفهای خودم هست که خطاب به بقیه نوشتم.

نمیدونم چی بگم اما اینروزا بعد روزی اشک و گریه همدم تنهائیام شده و به کوچکترین بهانه با نام زهرا و علی و حسین و زینب می گریم.

 

این ترانه با جسارت و فروتنی تقدیم به سالار ترانه هام «وارث آدم»، امام حسین (ع):

 

 

 

گریه کن

 

ازدیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده، از دیده یرون می آید

دل خون شد از این غصه که قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

«دکتر علی شریعتی»

 

گریه کن بر این غریبی

واسه چشم تر بی بی

روانه شو ای اشک من

در غم پسر بی بی

 

" مادرم غریبی چه سخته

وقتی که تک و تنها هستم

به چشمای تر دخترم

چه سخته که چشمامو بستم

 

دلم گرفته از این زمین

هوای آسمونُ دارم

بیا و بازدستامو بگیر

هوای آقاجونُ دارم"

 

گریه کن ای دل صادق

برای غربت عاشق

اشک بریز ای من بی کس

بر سر بغض شقایق

 

ببار ای ابر ترانه

جاری تر شو ای اشک غم

روضه بخوان ای پوپکم

گریه کن بر غم خاتم

 

" خواهرم ساعت رفتنه

موعد از هم دل کندنه

واسه وداعم گریه نکن

این سفر سرنوشت منه

 

داره غربتم به سر میاد

میرم که خیلی منتظرم

از نامردمیها خسته ام

باید از این غمکده برم"

 

گریه کن گریه کن بر عشق

بر غم و ماتم مولا

گریه کن گریه کن بر خون

برای نوگل زهرا

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این روزای اشک و عاشقی رو به تمامی عاشقان مولا تسلیت میگم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


سرگردونی
.: سه شنبه 5 دی ماه سال 1385 :.

الان که دارم می نویسم حالم نسبت به یه ساعت پیش بهتر شده دلم نمیومد امروز چیزی نگم یا ننویسم. امشب هول و هوش ساعت 9 شب رفتم سر خاک بابابزرگ و عموی خدا بیامرزمف وحشتناک داشتم دیوونه میشدم با یه دوست اس ام اس بازی می کردم و اونو می گفت خل شدی و من براش نوشتم اینجا یعنی آخر خط یعنی آخر آرامش یه ترانه تو ذهنم بود. با این همه پارادوکسی که تو این دو ماه دیدم و شنیدم و این حوادث چند روزه که برام عجیب بود تا خیلیا رو بشناسم با گفتم گفتم که امشب شب آخره چرا باید صداقت داشت چرا باید سادگی کرد اصلا کی گفته که عالم بچگی خوبه اگه خوب بود که من این همه «سرگردون» نمی شدم. بیتهای اول این ترانه از اونجا شروع شد تا خواستم رانندگی کنم حسین زمان می خوند:«تموم زندگی من/قصه سرگردونی بود/ توی زمونه ای که عشق / تو بند غم زندونی بود» و من اشک می ریختم واسه خودم و واسه این همه سرگردونی نمی دونم چرا این ترانه رو خیلی زیاد دوس دارم. عمو حسین داره حرف دل منو می زنه و چه عاشقانه زمزمه می کنه تموم قصه من این ترانه هست :

«خواستم برات غزل بگم دیدم قلم یاری نکرد / وقتی دید دل ابریه تو سینه مه یه کوه درد / خواستم بهت هدیه بدم یه سینه ریز گل یاس / دیدم که باغچه یخ زده شاخه ها خالیه از گلاس / تموم زندگی من  قصه سرگردونی بود / توی زمونه ای که عشق تو بند غم زندونی بود / خواستم پرنده بشم و تو قاب چشات بشینم/ دیدم چشمات باور نکرد عشق منو نازنینم / خواستم بگم با عشق تو روزای بهتر می رسه / قصه سرگردونیام با تو به آخر می رسه / عشقت پناه من نشد تکیه گاه من نشد / تو این شب فاصله ها چراغ راه من نشد / می خوام سکوتمو بشکنم بضغمو فریاد بزنم / بگم چی بوده سهم من سهم تو دنیا بودنم/ تموم زندگی من  قصه سرگردونی بود / توی زمونه ای که عشق تو بند غم زندونی بود »

 

تو هوای سرد شهر پرسه می زدم طعم تند کوکا زیر لبم و این ترانه که هی تکرار می شد و چقدر خوشحالم که این روزا این ترانه مرهم دلم شده. اما ترانه خودم رو تو خونه نوشتم و چقدر واسش اشک ریختم. خسته شدم از بس نقش بازی کردم خسته ام از اینکه همه انتظاراتی ازم دارن که نمی تونم باشم من از اجبار بدم میاد اما باید تحمل کنم «اندکی صبر سحر نزدیک است» دلم میخواد مث سهراب سوار یه ماشین بشم و از این همه دود فرار کنم از دود دورنگی، دروغ، نقاب به چهره، تزویر، تظاهر و ... فرار کنم. چرا آدما حرفای دلشون رو نمی تونن ساده بگن.

من امشب عزادارم آخه همه چیز رو خودم دارم کفن میکنم حس می کردم می تونم بازم عاشق بشم اما این روزا عاشقی حرومه، دوست داشتن گناهه، خاطر خواهی جرمه صداقت یعنی کشک هر چی دروغگوتر باشی راحتتر به هدفت می رسی و این یعنی زندگی و چقدر متنفرم از این زندگی مرگ بر این زندگی.

 

همیشه یه جمله‌ای امضای تموم حرفام بوده با اینکه از این سه کلمه دل کندم ولی واستون باز مینویسم:

 

امیدوارم در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی

 

 


«مولا جان» برای غم دل روزهای آخر
.: شنبه 22 مهر ماه سال 1385 :.

یه هفته دیگه برای آموزش خدمت سربازی به یزد میرم، حس این رو نداشتم که تو وبلاگ چیزی بنویسم. یه زمانی تعداد کامنتها و شمارنده بازدیدکندگان برام خیلی مهم بود اما این روزا هیچ حسی به این دو تا عدد ندارم. انگار عادت کردم که یه کاری رو انجام بدم و بعدا پشیمون بشم و یکی از اون کارا هم نوشتن ترانه چله عشق بود به همین خاطر هم این ترانه رو اصلا دوس ندارم مثل یه بچه ناخلف می مونه که نباید متولد میشد نمیدونم شاید باید دوسش داشته باشم چون دیوونگی زد به سرم و اونو نوشتم ولی باور کنید تو این بیست و چهار سال هیچوقت به کسی کینه‌ای نداشتم و نمیخوام هم داشته باشم آخه ناسلامتی مولای من علی هست مولایی که حتی نسبت به قاتلش کینه‌ای نداشت و من چرا باید داشته باشم به همین خاطر از مولا علی معذرت میخوام که شیعه خوبی براش نبودم و نباید حتی یه لحظه نیز کینه راهی به قلبم پیدا می کرد نباید عشقم رو و حتی احساسم رو به تمسخر می گرفتم میخواستم «چله عشق» رو پاک کنم اما نگهش داشتم تا از این به بعد یادم نره کی هستم و چه ادعایی دارم.

این روزا روزای عجیبی برام هستن یه جورایی شهر و آدماش برام غریبه شدن یه جورایی وحشتناک احساس تنهایی می کنم اما یه چیزایی بوده که بدجوری غریبی‌مو بیشتر می کنه و اونم قرآن و نهج البلاغه هستند و اینکه دیوونگی زده به سرم و برای غم مولا و واسه دلتنگی خودم این روزا فقط گیتار میزنم نمیدونم چرا حس می کنم اینروزا خدا زیادی بهم نزدیکه و زیادی بهم لطف داره پنج شنبه دم غروب با بچه ها از گردش و خیابون گردی بر می گشتیم که گفتیم یه سر به بند بزنیم (بند یه تفرجگاهی هست که بیرون از شهر ارومیه قرار داره) رفتیم تا خود سد شهرچایی موقع برگشتن ویرم گرفت که با یکی از بچه ها کورس بذارم تو یه پیچ یهو دیدم که کناره خاکی جاده ماشین رو به طرف خودش کشید و تا ته دره رفتن فقط نیم متر فاصله داشتیم بچه ها همشون ترسیده بودن و من راننده که دیوونگی گل کرده بود و تو شب ضربت خوردن مولا داشتم قاه قاه می خندیدم و یادم اومد که خدا خیلی دوسم داره اونقدر که از مردن ذره ای نترسیدم خوشحالم که تو زندگی به اینجا رسیدم. به این همه مولا مولا کردن و خدا خدا کردنم نگاه نکنید من تو مسلمونی زیاد تو قید و بند نماز و عبادت نیستم اما واسه روزه و ماه رمضون خیلی حساسم ولی همیشه میگم دو رکعت نماز از سر نیاز و خلوص به یه عمر نماز و عبادت از سر ناچاری می ارزه همیشه خدا رو به یاد دارم و این مهمتر از هر چیز دیگه ای هست. نگین که چرا تو این شعر از گیتار و این جور چیزا نوشتم واسه اینکه من با اینا به خدا نزدیکترم نه با مهر و تسبیح.

 

مولا جان

 

شب، شب گریه و ماتم

دل سوخته و وامانده ام

در عشق مولایم علی

از این دنیا جا مانده ام

 

ای رویای بی قراری

می سوزم از غمت هر روز

ای پناه دلتنگی هام

در سوزت مونده ام هنوز

 

یا مولا برس  به دادم

که از نفس افتاده ام

یا مولا دستم را بگیر

که در قفس افتاده ام

 

مولا بگو چاهت کجاست

بگو تا باز آرام گیرم

بی همزبانم و بی یار

تا از نفست کام گیرم

 

در سر کویت بر دارم

هر شب به عشقت بیدارم

در آسمان حرمت

مثل زخمه‌ی گیتارم

 

می نوازم و می گریم

باز می چرخم و می رقصم

تو ضرباهنگ دف و عود

می خوانم و نمی ترسم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این روزا بد جوری با تعدادی از نیایشهای معلم شهیدم دکتر شریعتی حال می کنم و دوس دارم. امروز اونارو بیارم یه ترانه ای تو ذهنم بود که از جمله «علی تنهاست» از دکتر شریعتی الهام گرفته بودم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دیدم که «مولاجان» متولد شد و اون ترانه در پس ذهن آشفته ام گم شد چون شاید الان وقت تولدش نبود و خیلی دوس داشتم که با تنهایی علی ترانه ای می نوشتم ولی هر چی زور زدم حتی نتونستم یه کلمه بنویسم ولی مولا جان رو در کمتر از ده دقیقه همین طور یه ریز نوشتم و اصلا ویرایشش هم نکردم و نمیدونم چقدر از لحاظ وزن و قایفه درست هست ولی اینو خوب می دونم که این احساس این روزای من هست و این احساس رو خیلی دوس دارم.

 

خدایا؛ عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.

خدایا؛ شهرت، منی را که:«می خواهم باشم»، قربانی منی که:«میخواهند باشم» نکند.

خدایا؛ به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا؛ «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز، «چگونه مردن» را خود خواهم آموخت.

خدایا؛ خودخواهی را چنان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا؛ مرا در ایمان «اطاعت مطلق» بخش تا در جهان «عصیان مطلق» باشم.

خدایا؛ مرا از این فاجعه پلید «مصلحت پرستی» که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار تا؛ «به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم»

خدایا؛ خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.

خدایا؛ بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای.

خدایا؛ در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئین تن کن.

 

بهرحال اگه امروز غمین بودم ببخشید که حالی غیر از این ندارم.

 در ضمن ایام شهادت مولا رو به همگی دوستان تسلیت میگم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی/ اکبر یارمحمدی 


«حرم» برای تنهایی و خلوت خودم
.: سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385 :.

این روزا حس میکنم که بدجوری باید بیشتر تلاش کنم ولی اینکار رو نمی کنم به دلیل همون مسئله قدیمی حس و حال هست.

یه توضیح ضروری در مورد توقیف «ماه عسل» باید بدم و اونم اینه که حس کردم زیادی خودخواهانه برخورد کردم و نباید به این زودی دستمو رو می کردم به همین خاطر تا اطلاع ثانوی اون به محاق توقیف میفته تا بفهمم یه من ماست دقیقا چند کیلو کره میده. پس ببخشید که این گونه شد.

اما ماه رمضون شروع شد و دیگه شمارش معکوس برای بنده شروع شده تا با تراشیدن این موهای نازنین که کلی زحمت کشیدم و بلندشون کردم، به خدمت مقدس سربازی اعزام بشم.(چقدر رسمی شد !!!!!!)

بله اینجانب قراره اول آبان به این مقوله مهم گمارده شوم تا کمی آدم بشم مگه نشنیدین که میگن خر میائین و آدم میرین اصطلاحا کارخانه آدم سازی هست (خواهشا فکرهای زیر شکمی نکنید که کلاهمون بدجوری تو هم میره، گفته باشم).

راستی ماه رمضون خوش میگذره یا نه واسه من که بد نشده تلافی دو ماه بیخوابی رو به طرز فوق العاده وحشتناکی دارم از بدن مبارک به در می کنم (حال می‌کنید ادبیات رو)

دیروز کاست «انتظار» امید رو گرفتم با اینکه زیاد فوق العاده نیست ولی دو تا ترانه «انتظار» و «بت» واقعا شنیدنی هستند به خصوص انتظار که واقعا فوق العاده هست. راستش جالب هست من بین اومدن کاستهای پیروزی و انتظار امید و همچنین کاستهای مشق عشق و قصه نگفته حسین زمان، عاشق شدم. قصه عاشقیم شروع شد و چه راحت هم تموم شد اون موقع دو تا ترانه تو محشری امید و غزل عشق حسین زمان رو خیلی دوس داشتم و این روزا قاعدتا باید با ترانه های حامد هاکان و محسن یگانه حال کنم اما چه کنم که نمی تونم بلکه تو این چند ساعت فقط امید گوش دادم امیدوار بودم که کاست آقای زمان هم بیرون بیاد که نیومد احتمالا تو دوران آموزش سربازی اونم بیرون میاد و اونجا با غم غربت و دوری از مامان جون (عجب پسر بچه ننه‌ای هستم !!!!!) و پدرجون و خانواده باهاش حال خواهم کرد.(بازم فکرهای بد بد نکنید)

دیشب یه ترانه شش و هشت رو حوضی تر و تمیز که کار صادق نوجوکی بود رو می شنیدم و بدجوری تو عالم خودم بودم و با اینکه نباید زیاد نوشابه بخورم، اما این روزا چون بهش معتاد شدم بخصوص نوشابه کوکاکولا، بعد از خوردن یه کوکاکولای خانواده داشتم به یه ترانه فکر می کردم و به همین خاطر گفتم بنویسمش.

 

اصلا هم یه ترانه عاشقانه معمولی نیست (آخه من ترانه های عاشقانه مو سر کلاس و تو دانشگاه می نوشتم و این روزا حس اون ترانه هارو ندارم) بلکه یه چیزی فراتر از عشق هست.

من زیاد اهل عرفان نیستم ولی با این حال این روزا دمخورم قرآن و نهج البلاغه و هبوط در کویر دکتر شریعتی شده به چیزهای جالبی رسیدم.

یه چیزایی که اصلا گفتنی نیست بلکه هر کس باید خودش تجربه کنه نماز و روزه از نظر من فقط یه بهونه هست یه بهونه برای جدا شدن از دنیا والا در همه حال میشه با خدا حرف زد. دیگه مث بزرگترها نصیحت نکنم بهتر زیادی حرف نزنم.

من این روزا دارم برای خودم گیتار می زنم و شاید کسی نفهمه که چرا دارم اینگونه گیتار می زنم آهنگهایی که می زنم با هیچ یک از قواعد موسیقی سازگار نیست ولی این مهم نیست به دلیل اینکه دلم اینو می خواد و باهاش حال میکنه حس میکنم از وقتی که به تکنیک تو ترانه پرداختم از حس و حال ترانه کم شده دیگه اون احساس قبلی تو ترانه هام نیست یه چیزی کم دارم یه چیزی رو گم کردم به نظرم احساس و عشقم تو گیر و دار وزن و قافیه کشته شده و من قاتلش هستم.

با این حال امیدوارم که با «حرم» حال کنید، حرمی که برام حریم ایجاد کرده دوس ندارم از اتاقم پا بذارم بیرون چون حس میکنم حرم پیش خودم هست یعنی بهش رسیدم که خدا تو وجودم هست از اینکه اهل خطا نیستم از اینکه می بینم زیاد تو گیر و دار دنیا نیستم و فقط و فقط خودم هستم و این روزا خود خودم هستم.

یه اکبر با یه دنیا بی کسی و تنهایی که همیشه باهام بوده و این روزا بیشتر نمود پیدا کرده پس من این هستم دیگه نقابی ندارم دیگه اون لبخند الکی رو لبام نقش نمی بنده با اینکه روز به روز به غرورم افزوده میشه اما من همین اکبر مغرور رو به اون اکبر عاشق دلشکسته ترجیح میدم:

 

حرم

 

تو عید عاشقـــی تنهای تنهام

جاریه رود اشـــک رو گونه هام

تو هنوز کجـــایی ای خالق من

که دستاتُ بذاری توی دستام

 

جز فکر تو نیست فکری توی سرم

کــــه انگار با یــــــــادت دیوونه ترم

منو با نگات از ایــــن غــــروب بــگیر

عزیــز،  مـنو  ببر تا خــــــود حـــرم

 

منی که گناه عشق مونده رو دوشم

با قلب سنـــــــگیم تـــرانه فـــروشم

تــــو می دونی دریـــــای التمـــاسم

بــا این همــه رخت غرور می پوشم

 

تو طواف عشقـــــت کــــم نمیارم

نه هفتم و نه هفتاد، هفت هزارم

اگه روز عشقـــــــــــم عید قربونه

ســـرمُ زیر تیــــغ تـــــــو می ذارم

 

تو حَرَمِت، سع‍یِ وفا می کنم

دارائیمو  وقف صفـــا می کنم

تا تویی ایـن کلام هـمیشگیم

صــــداتُ آواز دنیـــــا می کنم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/یا علی/ اکبر یارمحمدی

 


داغ زمین «فاطمه فاطمه هست»
.: چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385 :.

انگار رفتن هم به نیومده، وقت رفتن هم که میشه دلمون میگیره بغض میکنیم و نرفته میخوایم برگردیم، حالا هم حکایت من این شده تو این چند روزی که تو دامان طبیعت بودم به یاد دوران کودکی دوست داشتم تا ابد همون جا بمونم اما حوادث بار دیگر مرا به این ماتمکده شهرنشین غبارآلود کشاندند، خودم موندم که چی بگم میخواستم چند روز پیش وبلاگم رو آپ کنم ولی نه حسش رو داشتم و نه حوصله ای که بتونم چیزی بنویسم، تو محیط اینترنت هم کمتر هوایی میشدم تا نکنه تو این حال پریشون باعث جنگ و دعوا نشم.  شاید دو ماه دیگه برم خدمت سربازی از همین الان دارم روضه اش رو میخونم!!!، دوس دارم یه مدتی از این شهر و آدماش دور باشم نمیدونم چرا؟؟؟

ولی شاید بهتر باشه که کمی نباشم کمی ناپیدا بشم تا شاید قدر بعضی چیزها رو بفهمم شاید کمتر دلم هوایی بشه تا به اون کوچه بن بست سر نزنم شاید این عادت بیخود شعر و ور نوشتن از سرم بیفته تا شاید قدر گیتارم رو بیشتر بدونم

آره گیتارم!!! وای وحشتناک هست یعنی من باید دو ماه بدون گیتارم بخوابم حتی فکرش هم دیوونه ام میکنه شاید یه زن و شوهر چندین ماه از هم دور باشن و هیچ اتفاقی نیفته اما برای من قابل تحمل نیست بد جوری بهش عادت کردم به درددل کردن باهاش بد جوری انس گرفتم.

این روزا غم فاطمه زهرا هم بد جوری با غم خودم قاطی شده و احوالم پریشون تر از اون چیزی هست که بتونم درست و حسابی فکر کنم و یه چیزی بنویسم. دچار مازوخیسم شدم دارم خودم رو عذاب میدم بابت رفتارهای اشتباهی که انجام دادم بابت شیطنتهای کودک درونم دارم خودم رو تنبیه می کنم.

 دوس نداره باور کنه که اکبر بزرگ شده نمیخواد قبول کنه که باید کمی بیرحم بشه کمی دروغگو باشه نمیخواد تحمل کنه که زندگی بالا و پائین داره نمیخواد بپذیره که عشق فقط تو کتابها و قصه ها و ترانه هاست. نه این اکبر پنج ساله نمیخواد بارو کنه که بیست و چهار ساله شده، داره این اکبر بیست و چهار ساله رو اذیت میکنه داره باهاش بازی میکنه( نگین تحت تاثیر آتش بس قرار گرفته، از بس کتابهای روانشناسی خوندم با خودم کنار اومدم و میدونم کی هستم).

یه سال پیش داشتم این جمله ها رو از زبان یه صدای گرم می شنیدم بغضی گلومو گرفته بود و بعد اشکام جاری شدن رو گونه هام :

 

« خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.»

دکتر علی شریعتی

 

آره با این جمله ها منم تموم شدم و از خودم چیزی باقی نموند همیشه با «فاطمه فاطمه هست» زندگی کردم و می کنم و خواهم کرد.

همون موقع ها یه سیاه مشقهایی کردم تا اینکه دوباره اوایل فروردین یه بار دیگه از اول اونا رو نوشتم اما بعد از بازگشتم به توصیه دوستی گرانقدر و برای تمرین ترانه این سیاه مشق رو دوباره از نو نوشتم با اینکه به خوبی میدونم به لحاظ موسیقیایی ایراد داره و خیلی هم سعی کردم رفع کنم اما چون نمیخواستم به حس کار لطمه بخوره همون گونه گذاشتم باقی بمونه من فقط یه تصویر از شب خاکسپاری بی بی عشق رو نوشتم بقیه اش با عاشقانش :

 

داغ زمین

 

ای ستاره همدمم باش

تو نگاه عاشق من

ماهِ من چرا بی کسی

تو بغض دقایق من؟

 

نبض گریه تو نگامه

چی بگم ز داغ زمین

هم ترانه با آسمونه

تو این شب ستاره چین

 

خوش به حال اون شب تار

تکیه گاه عاشقاته

خوش به حال اون چِشِ زار

گریه زاره اون نگاته

 

چی بگم ز خود شکستن

ای آرامش ترانه

کی به مهتاب می رسه این

انتظار دلبرانه

 

چی بگم ز هجرت تُ

تو سکوت این زمونه

گفتنش برام محاله

به این حال عاشقونه

 

خوش به حال اون ستاره

ز یادت جدا نمیشه

خوش به حال اون مهتاب که

محرمته واسه همیشه

 

همون تک ستاره ای که

شاهد اون باغِبون بود

همون مهتاب که از غمت

واسه همه تورو سرود

 

خوش به حال اون شب تار

با تو سفره‌ی الماسه

خوش به حال اون دل زار

بی تو غرق التماسه

 

آهای ماه من با توام

که با اشکام همسفری

آهای ستاره با توام

که از دلم با خبری

 

منو ببرید به اونجا

دلم برایش دلتنگه

همون جا که زمزمه هاش

واسه دلم خوش آهنگه

 

«اکبر یارمحمدی»

 

بهرحال این سیاه مشق تقدیم به بانویی که زندگیم رو به او و به پدرش محمد(ص) و به همسرش علی و به فرزندانش حسن و حسین و زینب مدیونم.

 

در پناه حق همگی آبی و عاشق و سرفراز باشید/اکبر یارمحمدی


«رویای خواب» تقدیم به معلم شهیدم دکتر علی شریعتی
.: جمعه 26 خرداد ماه سال 1385 :.

چند روز آینده به مسافرت میرم، در واقع دارم به دامان طبیعت میرم و پنج روزی از محیط شهر و اینترنت و هیاهو دور خواهم بود با خودم یه مقدار کاغذ و یه خودکار میبرم تا برای خودم بنویسم. نشستم حساب کردم که دیدم تو این موقع که اینترنت نیستم و وبلاگ هم بیکار هست یه نوشته ای بنویسم به همین خاطر به مناسبت این ایام میخواستم یه مطلب بلند بالا بنویسم که دست نگه داشتم و فقط به کسی فکر کردم که منو بیدار کرد و اونم کسی نبود جز معلم شهیدم دکتر علی شریعتی(29 خرداد 56 روز شهادت دکتر در لندن).

تو روزگار ما فقط اون بود که میتونست منو از خواب غفلت بیدار کنه و چه زیبا  و آشنا صدایی داشت. اولین بار حجش رو خوندم بعد مقاله کویر رو خوندم تا رسیدم به درسهای اسلام شناسی اش و در ایام رمضان 80 از یه ترم دیر رفتن به دانشگاه بهره لازم رو بردم و تازه فهمیدم کجای کارم. بی مقدمه رفتم سراغ مسیحیت و یهودیت و زرتشت و بودا. حتی چند تا از کتابهای اهل سنت رو نیز خوندم ولی آخرش به جایی رسیدم که راز خوشبختی من از در خونه گلی فاطمه زهرا میگذره. با اینکه ظاهرم به این حرفا نمیخوره و همیشه هم خوشحالم که هیچکس تا کنون نتونسته از ظاهرم به باطنم برسه و چه خوشبختی بزرگی هست که خدا نصیبم کرده و چقدر شکرگزارش هستم.

واسه امروز یکی از شعرهای خود دکتر رو به همراه ترانه ای که چند ماه پیش نوشتم رو به همراه نوشته ای کوتاه تقدیم به دکتر شریعتی رو براتون مینویسم.

این شعر «بسوزم» دکتر رو خیلی دوس دارم چون دقیقا شرح حال پریشانی من هست. دوستانی که دوس دارند از اشعار دکتر و یا نثرهای شعر گونه اش لذت ببرند می تونند کتاب «دفترهای سبز» رو که اختصاص به این نوشته های دکتر داره رو تهیه کنند.

 

بسوزم

 

چه امید بندم در ابن زندگانی

که در ناامیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

 

بنالم زمحنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گویی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

 

بود کاندرین جمع ناآشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی؟

شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

 

ندانم در آن چشم عابدفریبش

کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟

 

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد؟

ندانم که از بخت بد، آخر کار

لبان که از ان لبان کام گیرد؟

 

«دکتر علی شریعتی»

 

 

 

اما ترانه ای که خودم نوشتم. همیشه سر کلاسهایی که خوشم نمیومد می نشستم ترانه می نوشتم کلاس اقتصاد هم از اون کلاسهای مزخرف بود کنارم دو تا دختر نشسته بودند و هی داشتن به دست نوشته هام نگاه میکردند و پچ پچ میکردند اما من تو حال خودم بودم 15 آذر 84 اونم عصر ساعت 5 که دل آدم با دمدمای غروب حالی به حالی میشه منم داشتم واسه خودم مینوشتم و در عین حال حواسم بود تا میزان سود و بهره و سود خالص و ... این قضایا باعث بهم خوردن تمرکزم نشه و آخرش هم که نوشتم اومدم بیرون و کلی به خودم و دیوونگیام خندیدم.

میدونید از بس تو این چند سال خودم رو درگیر عشق و عذاب کرده بودم که اصلا یادم رفته که آگاهی و بینش خودم رو از یاد برده بودم و امشب باز پنجشنبه شب دوباره با گوش دادن به دکتر هوای اون ایام به سرم زده.

 

رویای خواب

 

تو زمهریر شب غربت به گرمای دستات رسیدم

تو لرزش واژه رو لبام صـــــــــدای گرمتُ شنیدم

ببین،رویایی نیست تو خـواب من که تُ ازش گذر کنی

تو مرگ یاس و ترانه‌هام،  میخوای به خوابم سفر کنی؟

مرگ من بگو تُ از کدوم خوابی، که به رویا می رسی؟

تُ، کــــدوم حقیقتی، که تو رویا برای من همه کسی؟

 

رویــــــای خوابت واسه من شـــده مث یه کویر سکوت

شمع سوزانم کو، هم گریه ام تو بغض این همه هبوط؟

 

ستاره شدی ستـــاره، تو شام غربت هر آدینه

توتم کِلک اعجازت واسه مـــــن قبله گاه یقینه

صدای من گرفته تو شمع سوزی نگاه عاشقت

بــــــذار بازم پـــــــــر بزنم تو آسمونگاه دقایقت

آواز من بی حـــــضور گرم تو پر از سکوت مرگه

تو آسمون غم گرفته بی تو قسمت من تگرگه

 

رویــــــای خوابت واسه من شـــده مث یه کویر سکوت

شمع سوزانم کو، هم گریه ام تو بغض این همه هبوط؟

 

«اکبر یارمحمدی»

 

اما نوشته ای که تقدیم به دکتر شریعتی کردم و پای این ترانه نوشتم و امضا کردم :

« می دانم که توتم من قلمم هست و قلمم توتم من هست. ای شمع من تو بسوزان که سوختن رو نیک میدانی و من آتیش گرفتن را از تو یاد گرفتم غم خود را نه به کس که به خود نیز نگویم گر چه هنوز دل غمینی دارم که محتاج توست.

تو گفتی در کویر نمان و من نیز نماندم و گذشتم از کویر اما هنوز عریانم هنوز شرمگینم هنوز در پی دلی هستم که مرا بپوشاند مرا لباسی دهد مرا عشق دهد اما گویی هر آینه که گشته ام یافت می نشود پس چرا می گردم که گردش من آرام جان جستجوگر من می باشد.

ای شمع من مرا بسوزان دل را بسوزان عشق را بسوزان مرا نور کن مرا آتش کن مرا بر معبد زرتشت بیاویز مرا در زندان زئوس مشعل عشق کن تا برآرم از تو، از عشق، از بودن با تو، من هر آئینه در تو می نگرم من به آئینه خائنم که مرا دروغ می دهد و مرا، عشق مرا، دل مرا زیبا نشان می دهد و دروغ میگوید؛ آئینه دروغ نگو که من می دانم دروغی.»

 

سرمایه های یک دل حرفهایی هست که برای نگفتن دارد 

 

خب یه اخلاقی که این روزا خوب پیدا کردم به حرف این و اون نمیمونم و اصلا عین خیالم نیست که کجا هستم. این روزا دارم تموم کتابهای صادق هدایت رو میخونم تو زنده به گورش یه جمله جالب داره :«چه می شود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من بود» وقتی به این جمله رسیدم کلی خندیدم و میگم ای بابا چی فکر میکردیم و چی شد؟ واقعا هم که این روزا سرنوشت از من پرزورتر هست.

 

راستی من زیاد کاری به کامنتها و نظراتی که بعضیا میذارن ندارم چون تصمیم دارم به هیچ عنوان هیچ نظری پاک نکنم مگر آنکه خیلی زشت و وقیحانه باشه حتی اگه توهینی هم به من بشه ایرادی نداره. یکی دو تا از دوستان صمیمی ام بهم میگن چرا گذاشتی که بیان بهت توهین کنند و تو هم چیزی نگی.

من یه اردیبهشتی هستم ظرفیتم بالاست اما خدا اون روز رو نیاره که عصبانی بشم که دیگه واویلا میشه من تو این چهار سال فقط دو بار عصبانی شدم یکی مهرماه 81 و دیگری اواخر فروردین 84 به همین خاطر به ندرت کنترل اعصابم رو از دست میدم.

ولی اگه از دست بدم دیگه دادم و به هبچ وجه هم قابل کنترل نمیشم.

 

تو نوشته ای بعدی که قول میدم حتما شب شهادت فاطمه زهرا باشه یه مطلب توپ و باحال واسه بی بی عشقم بنویسم با یه ترانه که کلی عشق و حال در اون موج میزنه. پس قرار بعدیمون شب شهادت فاطمه زهرا.

 

در پناه حق همگی آبی و عاشق و سرفراز باشید/اکبر یارمحمدی


ترانه بانو «برای مادر دوست داشتنیم»
.: پنجشنبه 11 خرداد ماه سال 1385 :.

تلخ است این سخن که به لب دارم

مـــــــادر بـــلای جــان تو من بودم

امــــا تو ای دریـــغ، گمـــــان بردی

فرزنــــد مهــــــربان تــو من بــودم

«دکتر علی شریعتی»

 

هر بار چیزی و کسی بهانه ای برای آمدنم میشود و روزهایی که شادم بهانه هاش این شادانه هستند. بهونه امروزم تویی ای روشنترین آئینه ام تویی که تنها بعد خدا تورو می پرستم.

از امروز بهار دیگه ای از بهار پربار مادرم شروع میشود و من چقدر دلگیرم که چرا نتوانستم هدیه ای برات تدارک ببینم. این روزا بد عادت شدم و دارم به همه ترانه هدیه میدهم و تو هم بی نصیب نموندی.

میدونم تو گذرت به این ورا نمی افته اما برای تو می نویسم.

تو یه روز بهاری تو صبحگاه شش اردیبهشت 61 زیر باران گلوله مرا با چشم دنیا آشنا کردی و از آن لحظه تا حال با من بودی.

چه روزایی که برای پناه بردن از تگرگ گلوله و‌ آتش در روستایی دل انگیز برای من و اصغر خاطره ساختی و رفیق کودکیامون شدی.

نمیدونم چرا دلم برای اون خونه تو جمال آباد تنگ میشه به اون چشمه دلم یه ذره میشه اما میدونم باز تو در کنارمی.

بزرگتر شدیم و نامهربانتر شیطنت کردیم و شلوغیامون سر به آسمون میزدن و تو برای رام کردن ما چقدر بیتاب بودی.

یادته روزای اول دبستان به جای «ر» می گفتم «ی» و چقدر سعی میکردی بهم یاد بدی و آخرش هم موفق شدم درست تلفظ کنم.

بزرگتر شدیم بزرگتر و بزرگتر!!!!

شدم یه پشت کنکوری برای اون لحظه ها تکیه گاهم شدی بهونه گیریامو نادیده میگرفتی بیقراریامو تحمل میکردی تا این 20شهریور 80 بیشتر از من خوشحال شدی و برای اولین بار اشک شوق رو تو چشات دیدم.

گذشت تا اینکه باز محرمم شدی مرهم دل زخمیم شدی التیام بخش غرورش شکسته ام شدی یادت میاد؟ 25 مهر 81 رو اشک تو چشام بود و من مونده بودم و یه بغض شکسته و غروری پرپر و دلی عاشق و باز تو بودی دلداریم دادی گفتی عاشق به غیر حرف دلش به حرف هیشکی گوش نمیده و تو هم نده از عشق تو و بابا گفتی، گفتی یه گوشت رو در و اون یکی رو دروازه کن.

باز دلتنگ میشدم تو بودی کنارم برای آروم شدنم حاضر بودی که منو به اون برسونی گفتی بریم خواستگاری گفتم نمیشه و باز تو گفتی هر طور که تو بخواهی و چقدر از این آزادی لذت می بردم اما من نامهربون بودم.

29 اسفند 81 بهم عیدی دادی بزرگترین عیدی دنیا رو دادی یه گیتار یه همدم تازه برای التیام دل زخمیم.

وای چقدر دوستت دارم مامان

این روزا بازم تو مرهمی برای تموم دلتنگیام میگی تا کی میخوای عاشق بمونی تا کی خودت رو عذاب میدی.

میگی: اکبر تو ساده ای برای آینده ات دلواپسم. اما من باز بهونه میارم تا رنگ رخم عوض میشه میگی چته کی بهت حرفی زده غصه نخور.

مادر دوست دارم

مامان جون تولدت مبارک. غیر ترانه دارایی ندارم که از جون و دل برات هدیه بیارم این ترانه برای تو «ترانه بانو»ی شعرم برای تموم مهربونیات :

 

ترانه بانو


یه ترانه دارم میخوام واسه تو بخونم

از عاشقی فقط قصه تورو می دونم

 

همیشه و همه جا یادت تو خاطرمه

نگاهــــت گــرمیِ این دل مسافرمه

 

اون همزبونیات هیش وقت نمیره از یادم

آرامش دلــــمی،  وقتــــی پــــره فریادم

 

مادر، ترانه بانوی آهنگ صدامی

تو غزلام تو تنها صـدای آشنامی

 

همه  ترانه‌هام  فدای مهربونیت

تنها یارمی  با نگــــاه آسمونیت

 

ترانه بانــــــوی عاشقـــــم فقــــط تـــو هستی

عزیزم دوست دارم به هرچی عشق و مستی

 

خوندن از عشـــــق تو آرزوی این دلمه

هرچی که از اون خوبیات بگم بازم کمه

 

مادرجون دوست دارم قد تموم دنیا

این ترانه هم تقـــدیم تو با مهر و وفا

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این همه نوشتم که بگم شروع بهار تازه ات مبارک عزیز دلم.

بازم میگم مامان جونم دوست دارم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی

 


<< 1 2 3 4 5 6 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.