این نوشته رو امروز ارس برام ایمیل کرد و گفت حتما در زخمه بذارم با اینکه اینو شخصی میدونم و دوس داشتم فقط ترانه اش را اینجا بذارم اما به اصرار خودش کل نوشته اش را اینجا میذارم. در مورد حالم سوال نکنید فعلا جوابی برایش ندارم.از ارس عزیزم سپاسگزارم که همیشه در همه حال به دادم رسیده است. دوستت دارم عزیز :دی
مسافر برو
تقدیم به رفیق تنهائیام "اکبر"
تو که هم آغوش مرگی
تو که به رفتن مومنی
به کدام عذر و بهانه
به این موندن مطمئنی
هنوز پابند این خاکی
تو گریز این دقایق
دل به ترانه ها نبند
با چشمی همیشه عاشق
با اینکه عاشق ترینی
از دل ما ساده بگذر
دل دل نکن مسافرم
دلُ بده به دست سفر
گریه نکن وقت رفتن
اشک تو نجیب ترینه
مردونه رها شو عزیز
چشات غرور زمینه
وقتی که یکی از ایران میرود دلم میگیرد از سال گذشته که اکبر عزم رفته کرده بیشتر دلم میگیرد حالا واقعا برود من نمیدونم چی باید بگم. هی به خودم میگم اون که نمیره. اما این روزا که می بینمش و صداش رو میشنوم میگم کاش سال گذشته رفته بود و من این رو اینگونه نمیدیدم. رفیق تنهائیام دیگه حتی حوصله خودش رو نداره و این برام سنگینه. تحمل اشکها و صدای خسته اش رو ندارم. یه زمونی تن صدشا دلم را می لرزاند و بهم آرامش میداد با واژه هاش. با صدای گرمش برام آواز میخوند، اما این روزا صدای لرزانش پشت تلفن خودم رو هم داغون میکنه. وبلاگش رو میخونم دلم میگیره ، دلم میگیره که دیگه نمینویسه دیگه ترانه نمیگه دیگه آواز نمیخونه.
به موبایلش زنگ میزنم میگه در دسترس نیست به خونه زنگ میزنم جواب نمیده ایمیل میزنم میگه حال و حوصله کسی رو نداره. این روزاست که میخوام اونم مسافر بشه و نباشه حداقل دلم خوشه که ازش دورم و به همین ایمیل و چت راضی باشم. خیلی هم دلم بگیره میرم یه فیس بوک باز میکنم و عکساش رو در کنار ساحل و تو پارتی ها میبینم و شاد میشم.
اکبر جامعه ماست، جامعه ای که حتی خودش رو تحمل نمیکنه. حتی با نیش از خواب پا نمیشه . اکبرهای زیادی تو این جامعه هستند که دارن میرن و بی بهانه هم میرن و انگار نه انگار که سرمایه های این سرزمین دارن میرن
نمیدانم به کدام بهانه ماندنی میشوند. همیشه یاد سکانس آخر ممل آمریکایی میفتم که نسرین به ممل گفت:نمیخوای سوار هواپیما بشی و بری آمریکا؟ ممل برگشت گفت: آمریکای من اینجاست آمریکای من تویی. تا شش ماه پیش اکبر و خیلی از دوستانم اینطوری بودند و چنین حالی داشتند و آمریکاشون ایران بود و به بهانه های مختلف رفتن را کنار میذاشتن و به آمریکاشون میچسبیدن. اما وقتی الان از اکبر میپرسم کو آمریکات؟ میگه: تو کاناداست و این یعنی آوار شدن من. این برای من خیلی دردناکه. همه جوانهای همسن و سال اکبر و حتی من نیز باید در ایران بمانیم اما وقتی هیچ بهانه ای نیست برای موندن چرا باید ماند. شاید من به هر دلیلی ماندم اما اینکه امثال اکبر در این سرزمین مانده اند به هر بهانه ای، نباید این بهانه را از آنها گرفت. این شعر را برای امروز اکبر نوشتم. خیلی خوب میشناسمش. میدونی روزی که داره میره نمیذاره کسی برای بدرقه اش فرودگاه بره میدونم چقدر احساساتیه میدونم که چقد زود اشکاش جاری میشه. اینو برای اکبری نوشتم که برام همیشه عزیز بوده است و دعا میکنم که این روزا بهتر بشه و بهانه اش که نه در کانادا که در همین تهران خودمان باشد.
پسر خوب رفتن به تو نیومده ترانه ام را بخوان و خوب بخوان و با گیتار بزن و ملودی سازی کن تا بدانی که اگه رفتنی هستی دو دل نباش برو برو برو برو برو تا منم برای بهانه ات بخوان "اگر مانده بودی ....."
اما اگر ماندنی هستی بمان و بجنگ و بهانه ات را همیشه داشته باش. شاعر باش و مهندس باش و دیوانه باش و برایم آواز بخوان. فلسفه بافی کن که فلسفه ات را دوس دارم وقتی به کل نظریه های رایج عالم گند میزنی و حال میکنم به قول خودت با ادبیات گسترده ات. ادبیاتت را گسترده کن که به بقول خودت زر زدن هایت را بینهایت دوس دارم. سوتی هایت را دوس دارم هم تنهائیت را دوس دارم و هم اون نقش دلقک مآبی و شادی الکی که بازی میکنی را دوس دارم آقای بازیگر.
یادت نره
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی .............
ارس آزادی






