طراحی سایت طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
هر فیلم فقط 140 تومان
مجموعه 95 فیلم 2009 با کیفیت عالی
به همراه زیر نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
باید برم
.: چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 :.


بعضی وقتها دلم برای خودم میسوزد برای کسی که همیشه در محاکمه بوده است و بیشتر این دادگاهها آخر شبی برگزار می شود که متهمش وکیل مدافعی ندارد و مجبور است زیر بار شماتتهای دادستان وجدانش آرام بخوابد.

دلم برای این دل می سوزه دلی که همش بی قراره دلی که فقط میخواد پر بزنه اما نمیدونه کجا. همش داره فرار میکنه نمی دونه از کی و از کجا. یه روز از شهرش میره یه روز دیگه از وطنش مقصدش نمیدونه کجاس فقط همینقدر میدونه که شعر رفتنش رو خیلی وقته سروده و منتظره تا آروم آروم زمزمه کنه.


برو

اگه زخمیم تو درمونم نباش
رو زخم تنم دیگه نمک نپاش

رویای خوابمو، تو تعبیر نکن
دیگه دل زخمیمو اسیر نکن

با تو ام که باز بغض شقایقی
تو لحظه های بی کسی عاشقی

بدون که هنوزم تنهای تنهام
هنوز تو شب نگات چه  بی صدام

بودنمو  باور نکن عزیزم
ترانه مو ازبر نکن عزیزم

من میمیرم تو این شب ناتموم
عزیزم پر بکش از سر این بوم

دل نبند به اونی  که باز مسافره
بی قرار مث  مرغی مهاجره

برو که آسمونم بی ستاره اس
شاهزاده تو چه بی سواره اش


این شعری که واسه هجرتش سروده و دلش براش تنگ میشه وقتی خودش میره. چه دل بی رحمی دارم که اینقدر راحت می سوزونه و آروم و بی صدا میره و صداش در نمیاد. وای از کجای این شب تار بگویم که باید برم.


خیلی وقته که دلم میخواد شخصی بنویسم اما نمیدونم چرا انتظار دل نوشته هام دیگه برام سخت شده. نمیدونم چرا دلتنگی یادم رفته شاید ... بی خیال بابا. این یه تیکه شخصی است و شخصی حسابش کنید... آره بابا بی خیال

میخوام برقصم
.: سه شنبه 15 دی ماه سال 1388 :.

چیه مگه بده شش هشت گوش بدم. اصلا دوس دارم با این آهنگهای بزنم و برقصم. به چه کسی چه مربوطه که چرا باید همیشه سنگین و باوقار بود. اصلا دوس دارم تا صبح خروسخونش آذری بزنم و برقصم. با ساز و دهل کردی پایکوبی کنم. اصلا میخوام با جلال همتی بابا کرم برقصم. عاشق ویولون و شش و هشتهای بیژن مرتضوی هستم. اصلا میخوام داد بزنم که برای ای یار ای یار و جونی جونم لیلا فروهر می میرم به کسی چه مربوطه که من مهندسم یا نیستم؟ مگه قراره تمامی تحصیل کرده ها آهنگهای سنگین و موقر گوش بدن. میخوام تا هر زمانی که دلم میخواد تو محشری امید و بیقرار معین گوش بدم و باهاش بندری برقصم.

دوس دارم زندگی کنم اونجوری که خودم میخوام و برای خودم. می خوام یکی باشه که باهام سالسا برقصه. میخوام یکی گیتار بزنه و منم لامبادا برقصم. از رقص عربی بدم میاد. عاشق لزگی و داغلی رقصی و ساری گلین و چوبان رقصی هستم.



گریه نکن
.: سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388 :.


گریه نکن

وقتی که می رفتم نگات نکردم

گفتم شاید دوباره برمی گردم

تلخی غربتُ به جون خریدم

کاش این رفتنُ باور نمی کردم


حالا که تنهائیمو رج می زنم

عهدی رو که با تو بستم میشکنم

با تو بودن که برام محال شده

باید که از رنگ چشات دل بکنم


تنهائی رسم روزگارم شده

توی غربت تنها غمخوارم شده

واسه ترانه های منِ غریب

باز آهنگ خوش گیتارم شده


پشت سر مسافر گریه نکن

عزیزم رفتن تقدیر من شده

اشکاتُ پای غرورم نریز

چشم شور فلک اسیر من شده


باور بکن غم غصه عمریه

شادی رو از دلم فراری کرده

تو اسیر این دل داغون نشو

آخه رفته، دیگه برنمیگرده


پشت سر منِ تنها گریه نکن

عمریه من و تنهائی هم مسیریم

آرزومه تو دیگه تنها نباشی

حیف نمیشه پیش هم آروم بگیریم

«اکبر یارمحمدی»


خیلی وقته که از ترانه دور بودم خیلی از کسانی که در ترانه هایم زنده شدند روزگاری از کنارم رفتند این ترانه هم دو ماه پیش تو اتوبوس نوشته بودم و تصمیم نداشتم که منتشرش کنم شاید به وقتش اما امروز دیدم بهتره اینم مثل خیلی از ترانه هایی که متولد شدند و کسی ندیدش بذار دیده بشه ترانه خوبیه با اینکه تو این مدت چند بار واژه هایش را عوض کردم اما بدون شک شبیه ترین ترانه به خودم است و میدانم که خودم جزو این ترانه ام.

این روزها آرامم و این بیشتر از بقیه خودم را نگران میکنه به دلیل اینکه میدانم پشت این ظاهر آرام و متین چه طوفانی خوابیده و فقط منتظره یه فرصته تا وزش کنه.

این روزا کسانی رو می بینم که بیشتر از همیشه به سادگیم لعنت می فرستم و میگم چرا من حسود نیستم یا نمیتونم از کسی متنفر باشم اما متاسفانه چه زود تو دادگاه دیگران به جرم نکرده محکوم میشم و نمیتونم از خودم دفاع کنم با اینکه از خود دفاع کردن رو کار افراد ضعیف میدونم اما از محکوم شدنم می ترسم می ترسم دوباره همین روند تکرار بشه و من نتونم کاری انجام بدم.

زندگی رو سخت نمیگیرم اما این ترانه برایم عقده اینو آورده که هیشکی نبوده پشت سرم گریه بکنه چون قبلش تو دادگاهش محکوم شدم و یه اعدامی هم نیازی به دلسوزی و اشک نداره و این درد بزرگیه.

تا روزی که محرمی و سنگ صبور تحملت می کنند اما تا وقتی که حافظه ات به یاریت میاد محکوم میشم و این برام سخته با اینکه سعی میکنم که بشنوم و فراموش کنم اما نمیشه. بخصوص این روزها که جا و مکانم جایی بود تا رو بعضی از نقاط ضعف اخلاقیم سرپوش بذارم.

دیگه زیاد دغدغه ازدواج و بچه رو ندارم. دروغ چرا هنوز نتونستم به این سوال جواب بدم «که برای چی ازدواج میکنم؟» برای پول، عشق، ارضای حس مرد شدن، رفع نیاز جنسی و .... نمیدونم جوابی برای این سوال ندارم و اینو خوب میدونم برای پسری در سن و سال من این ضعف بزرگیه اما چه کنم که من مثل بقیه نیستم و نمیتونم مث بقیه فکر کنم.

همیشه عشق بچه داشتم اما الان به جایی رسیدم میگم که واسه چی؟ مثلا پدر شدم چی بشه، رو بچه حساس بودم اما اگه یه وقت هیچوقت صاحب بچه نشم چی؟ درست مثل بقیه چیزهایی که میخواستم و بهشون نرسیدم اینم مثل اونا پس نباید غصه اش رو بخورم.

هنوز دغدغه هایی دارم که نمیتونم به زبون بیارم و به قول دکتر سرمایه های یه دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهایی که فقط به خود خدا میشه گفت و چه سخته از آدم انتظار شنیدن حرفی رو داشته باشن که بهش ایمان نداری و باید برخلاف میل و خواسته ات گام برداری که محکوم به فنا نشی اما من این گونه نیستم ترجیح میدم فنا بشم و داغون اما خودم باشم و حرف خودم به کرسی بشینه.

یه دختری بهم گفت میدونی چرا تو غیر قابل تحملی؟ گفتم نه، گفت برای اینه که تو آروم و خوب به نظر می رسی اما وقتی نزدیک میشی و صمیمی ، وحشی و بی پرده همه چی رو می دری و چیزی برای ادامه نمیذاری بمونه و این برای دخترا خوشایند نیست. البته الان خودم معتقدم این رفتارم برای هیشکی چه پسرا و چه دخترا خوشایند نیست اما من همینم که هستم اگه کسی نمیخواد خب نخواد زوری که نیست.

تازه از بعد اجتماعی هم یه جورایی خار چشم برادران ارزشی و به اصلاح اصولگرای این محیط سایبرم با اینکه ماهها از هر گونه اظهار نظر در مورد مسائل جامعه خودداری کردم اما عده ای از این مجاهدین با اسامی مستعار از نهادهای نظامی کامنت میذارن تا حالمو بگیرن که هیچ کدومش رو به هیچ جام حساب نکردم.

به قول اخوان ثالث :«لحظه دیدار نزدیک است»

خواهیم دید که آخرش قصه به کجا ختم میشه.


زادگاهم همه عشق من
.: دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388 :.



این عکس رو پسر عموی مادرم در وبلاگش آنایوردوم قوشچو  تقدیم به من کرده است که امروز کلی خوشحال شدم خیلی وقته که سری به جمال آباد نزدم و بدجوری دلتنگش شدم و یاد خاطرات کودکیم در نظرم زنده شد. حیف که فعلا ازش دورم و واسه تاسوعا و عاشورا لحظه شماری میکنم که حتما برگردم اونجا که دوران پاک کودکیم و خاطرات بابابزرگ عزیزم حاج حسین  اونجا برام رقم خورده است.

پسرعمو ازت ممنون بابت این هدیه ارزشمندت.


اهلی کردن یعنی چه؟
.: یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388 :.

 همیشه شازده کوچولو همرام است و هر از گاهی میخونمش این یه تیکه اش رو خیلی دوس دارم با اینکه خیلی وقت پیش میخواستم اینجا بذارم اما امروز فرصتش رو داشتم تا هم آپ کنم و هم سرکی به دوستان بزنم. درگیری ذهنی و کاریم زیاد شده از خیلی از گرفتاریها خلاص یافتم و فکرم رو تقریبا آزاد کردم. اما هنوز هوای موندن رو ندارم. شازده کوچولو یادآوریم میکنه که بزرگ شدن زیاد هم خوب نیست آدم بزرگا اهل حساب کتاب و اهل و عیال میشن اما من نیستم و دوس ندارم به این زودی به جرگه آدم بزرگا بپیوندم من اون اکبر ۵ ساله کوچولو و لجباز و یه دنده رو خیلی دوس دارم عاشق اون اکبر هستم. یه یادداشتی رو در مورد شباهتم با یه بازیگر هالیوودی نوشتم اما فرصت تایپ ندارم و مطمئنا به زودی میذارم تا مطمئن باشم هنوز همون جنون رو دارم. زندگی میگذره و منم دوش دارم. اما توصیه میکنم هر از چند گاهی شازده کوچولو با ترجمه محمد قاضی رو حتما بخونید.



 اهلی کردن یعنی چه؟ 

 

 

روباه گفت : سلام
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت :من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت : من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش!  اما پس از کمی تامل باز گفت : اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت :آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده اشان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: در سیاره دیگری است ؟             -بله
در آن سیاره شکارچی هم هست؟                                                    -نه
چه خوب... مرغ چطور؟                                                                    -نه
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها یکسان. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم  زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن.!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکانها می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید کمی صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سو تفاهم است.ولی تو هر روز می توانی قدری جلو تر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی.تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آنوقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند که کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه .....من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت : درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت : البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت :به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود:یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و  من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است....آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
-آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم...


بلا روزگاریه عاشقیت
.: جمعه 30 مرداد ماه سال 1388 :.

روز جمعه ات رو با دیدن چند فیلم خوب شروع کنی ببین آخرش چی میشه. هر وقت دم دمای ماه رمضون میشه جنون منم گل میکنه انگار یکی دیگه ام. یه بار یه رفیقی بهم گفت میدونی چرا تو زودتر به پیشواز ماه رمضون میری به خاطر اینه که میدونی روزه سه روز آخر ماه شعبان ثواب یه ماه رو داره. برگشتم با خنده بهش گفتم من تو کار خودم با خدا اهل حساب کتاب نیستم. دیوونه ها حساب کتابشون خوب نیست بلد نیستن که دو دو تا چهارتا بکنن. از اون وقت به بعد می ترسم نکنه بگن اهل حساب کتابم اما اوس کریم خوب میدونه که چرا عاشقشم و خوب میدونه که ماشین حساب ندارم و باهاش اهل چک و چونه زدن نیستم.

داشتم میگفتم که با دیدن چند تا فیلم روزم شروع شد اما دیدن چند باره «سوته دلان» دوباره هواییم کرده البته قبلش «مارمولک»رو دیده بودم که اون هم هوای اهلی شدن رو به سرم زده بود اما دیدن سوته دلان یعنی انتهای جنون. نمیدونم چرا مجید سوته دلان رو بی نهایت دوست دارم شاید به خاطر این دیالوگ زیباش دوسش دارم :«خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت علیل بدبخت که در حقشون دشمنی کردی.» آخ که آق مجید نگو که دلم خونه. راستی خدا چقدر رو زمین غریبی و خیلیا وقت حساب کتاب و معامله یادت میفتن.

ماه رمضون هم یه ماه است مثل بقیه ماهای دیگه فرقش فقط اینه که کسانی که سوته دل هستند با شمیم این ماه مست و دیوانه میشن و بس.

همه چی مون رو مصادره کردن بابا دیگه بی خیال این حال و هوامون شین.

آخ آق مجید که گل گفتی:«خوش به سعادتتون که می‌رین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجید تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، وگرنه خودت مصیبتی ، دلت کربلاس»

راستی رفیق یادته وقتی گذشته اقدس رو شنیدی و تو حجره حالت بهم خورد چی گفتی من که همیشه ورد زبونمه :«بلا روزگاریه عاشقیت.».

اما هیچکدوم مثل جمله آخر حبیب آقا وصف حال من نیست همون جایی که میگه:«همه عمر دیر رسیدیم .» آره منم مثل تو حبیب آقا همیشه دیر رسیدم.


که چی بشه ؟
.: سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1388 :.

قصد داشتم تا ماجرایی رو که برایم رخ داده بود رو اینجا تعریف کنم اما بنا به دلایلی فعلا منصرف شدم اما یه نکته ای برایم جالب بود.

دور و برم پنج شش نفر تا ساعت 5 صبح نشستند و گفتن و گفتن و از مزایای پولدار شدن و اهداف مادی زندگی گفتند اما آخرش فقط یه جمله گفتم :«که چی بشه؟» به همین جمله متهم شدم که شخصیت پوشالیه و مغرورم و دیوانه ام. آره خوشحالم که اینگونه اعتراف می کنند که دیوانه ام اما راستی بدو بدو می رویم که زود پولدار شویم زود ازدواج کنیم زود صاحب بچه شویم اونا رو بزرگ کنیم و باز هم همان چرخه «که چی بشه».

در مورد اون حادثه سعی میکنم تو روزهای آینده با کمی تحقیقات و مستندات بیشتر صحبت کنم اما به این سوال فکر کردید این همه آز و طمع و حرص برای رسیدن به قدرت و ثروت و شهرت «که چی بشه»؟

میدونم هر کس دلایل خاص خودش رو داره اما یه چیزی من واسه دو روز اومده بودم مسافرت اما الان دیگه حسابش از دستم در رفته که کی ممکنه برگردم به خونه تازه برگردم خونه «که چی بشه».

بعدا بیشتر خواهم گفت.



پی نوشت: یه مژده هم به دوستان هنردوست و اهل موسیقی هم میخواهم بدهم قصد دارم طی روزهای آینده تعدادی از آلبومهای خوب را برای دانلود اینجا قرار دهم در اولویت اول هم آلبومهای آقای مهندس زمان هستند که دوستان دسترسی به این آلبومها ندارند البته من سی دی اکثر کارهای ایشان را طی چند روزه گذشته پیدا کردم اما چون فعلا به اینترنت دسترسی دائمی ندارم هنوز موفق به آماده سازی آنها نشدم سعی میکنم که به زودی در وبلاگ قرار دهم. راستی تعدادی آهنگهای قدیمی و جالب از هنرمندان مختلف را سعی میکنم که در اختیار دوستان قرار دهم.


نیازمندیها
.: پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388 :.

ده روزی بود که تو خونه کامپیوتر نداشتم و بیشتر مواقع تو کافی نت بودم اما از امروز که کامپیوتر آپ گریت شده ام رو آوردم و با سرعت خیلی خوبش دارم حال میکنم. نوشته پائینی رو چند روز پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم و از اونجایی در حال حاضر بنده در حرفی در باب مسائل روز بنویسم یا باید به شونصد نفر جواب پس بدم و یا آخرش باید حذف بشه ترجیحا نمیشه حرفی در مورد این مسائل زد و از آنجایی که این روزها دهانت رو می بویند که مبادا .... اه بابا بی خیال شید. به قول گفتنی «ما خودمون آخر مصیبتیم روضه خون نداریم». البته امیدوارم متن پائینی به کسی بر نخوره در صورتی که خورد خب جا خالی بدین تا نخوره مگه بیکارین که همین جوری بیاد و بخوره بهتون. راستی این روزها از دیدن فیلمهای بسیار زیبایی لذت فراوان بردم بخصوص که کرکره رسانه میلی رو هم کشیدم پائین. چون با هر بار دیدنش مجبور میشدم با یه ژلوفن سر دردم رو تسکین بدهم. گفتم که نمیخوام در این مورد حرفی بزنم ولی نمیدونم چرا دیدن رای های تا نخورده حالم رو بهم میزنه. فقط همین.

 

همین جوری عادت به نوشتن ندارم، از دیدن و خواندن خسته نمی شوم شاید باورت شود که در این دو هفته به اندازه دو سال کتاب خواندم، روزی چهار کتاب برای من شاید خیلی زیاد بود اما این روزها می خوانم و لذت می برم.

از دیدن دوستان متاهلم لذت می برم اما هیچگاه نمی توانم خودم را در جایگاه آنها قرار دهم واقعا خیلی سخت است که ازدواج کنی و در قید و بند باشی، بخصوص برای آدمی مثل من که تحمل هیچ قید و بندی را ندارد و مثل یه اسب وحشی رام نشدنی هستم و لجام گسیخته. روزی که به خانه برگشتم واحدم تمیز و مرتب بود اما الان مثل بازار شام شلوغ و درهم ریخته است. شاید به زودی از اینجا هم نقل مکان کنم اما مطمئنم که هیچگاه نظم را دوست نداشتم و بهش پایبند نبودم، تو این دو هفته دو روز نشده که یک ساعت خاص از خواب بیدار بشوم. اعتراف میکنم که تو این مدت لذت خوابیدن و بیدار شدن در تمامی ساعات شبانه روز را امتحان کردم و بسیار نیز مشعوف شدم.

این روزها به عشق فکر میکنم و فلسفه وجودیش، یک زمانی می گفتم که عشق با خودش انرژی می آورد با خودش هنر و شعر و شور و ترانه و خلاقیت می آورد، خوب یادم است که به دوستان می گفتم عاشق باید جسور و با جسارت باشد، عشق جسارت می آورد نه ترس و زبونی. این روزها به این سخنان گهربار خودم فکر میکنم که باعث شدم خیلیها را با این حرفهایم از راه به در کردم و سر خودم هنوز بی کلاه مانده است. واقعیتش این است که ما ایرانی ها برای باغ دیگران خوب بیل می زنیم اما نوبت خودمان که می رسد حس و حال و وقتش را نداریم. کاری که این روزها می کنم سرکار شدن ملت است به آسانی هم میشود این کار را کرد به بعضی ها زیادی رو میدهم و به خیلیها کم محل هستم خب دیگر تنهایی است و کامپیوتر هم نیست باید یک جورایی زندگی را سر کرد یک عمری ملتی ما را سرکار گذاشتند و «نه» و «نمیشه» و «نمیتونم» شنیدیم حالا کمی هم از خودمان خرج کنیم.

انگاری حساب بانکیم خالی می شود پول فیش موبایل را هم خرج کردم به فکر کار هستم اما ...

روزی یک ساعت ورزش می کنم فارغ از هر غمی که دارم یک ساعت می خندم یک ساعت داد می زنم و آخر سر خسته و وامانده رو تختم دراز می کشم.

این روزها دنبال دوستان قدیمی هستم چه دختر و چه پسر، تو گوگل اسم همه را جستجو می کنم اما نشانی از کسی نمی یابم اما با دیدن اسم خودم وحشت می کنم راستی چقدر راحت می شود مرا پیدا کرد ولی نمیدانم چرا خودم گم شدم !!!

این روزها به سلامتی کامپیوتر ندارم قرار است به روز شود و پرسرعت، تا راحت باهاش کار کنم این روزها دلم میخواهد ترانه بنویسم اما برای کی و چی؟! نه عاشقم که از عشق بنویسم و نه حرفی برای این روزهای تلخ میهنم میتوانم منتشر کنم پس بگذار تو سینه ام محبوس شوند.

اعتراف میکنم که آرزو دارم این روزها دوست دختری داشتم کاش کسی را داشتم که م یتوانست با من به سینما بیاید و در خیابان بگردیم (اما عمرا با زن جماعت به دشت و دمن بروم صحرا و کوه فقط برای تنهایی مرد است و بس) آره فقط یک دوست دختر یک ساعته میخواستم که فقط یک ساعت برایم اراجیف ببافد تا بعدا به ریش نداشته اش بخندم و کیفور شوم، دوست دختر بیشتر از یک ساعت شود ضرر دارد حداقل به مذاج من یکی سازگار نیست آخه من بیشتر از یک ساعت قابل تحمل نیستم، خب تو این زمانه هیچکس برای یک ساعت رفیق کسی نمیشود پس بیخودی آرزوی چرند نکنم.

حس کار کردن دارم اما با سابقه ای که برای خودم ساختم (اصلا هم به هیچ عنوان پشیمان نیستم) انگار برای پادویی سر از یک جایی از جزایر گومور در بیاورم از سر صدقه دولت مهرورز و عدالت پرور قرار نیست ما برای کار استخدام شویم، محض اطلاع بگویم که پرونده هایم در واحد های کاریابی در عرض این مدت گم شده است !!! به جهنم که گم شده است بالاخره آن قدری دارم که شب گرسنه نخوابم.

آگهی ویژه: برای سر کردن روزگارم برای یک ساعت به یک دختر خانم زیبا و خوشگل و دیوانه مثل خودم و قد بلند مثل درخت چنار و آشنا به اینترنت و با قدرت بالای شر و ور گفتن نیازمندم اگر کسی داوطلب است می تواند دلخوش باشد که یک پسری یک روزی بهش نیاز داشت اما نتوانست پیدایش کند.


پی نوشت:

گفتم که اینجا دیکتاتور هستم از ظهر که این مطلب رو اینجا گذاشتم تا الان یعنی ساعت سه بعد از ظهر نزدیک ده تا کامنت را با بی رحمی تمام پاک کردم. گفتم که بحث سیاسی اینجا قدغن.

در ضمن دوستانی که پیشنهاد تیمارستان و مشاور و روانپزشک و این مسائل رو دادند بهتر است یاد آوری کنم که «دنیا رو دیوونه ها می سازن و عاقلا نگهش میدارن» ما در حال ساخت و ساز هستیم شما دو دستی بهش بچسبین که یه وقت به زور ازتون نگیرن .


فقط سه سال مونده
.: دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388 :.

«یه سال دیگه هم پیر تر شدم» این کلیشه ای ترین جمله ای است که تا حالا در مورد روز تولد شنیدم. اما باید در مورد خودم بگم نه یه سال دیگه هم دیوونه تر شدم. چه دلیلی داره کودک درونم عاقل بشه. امسال هم گذشت شدم ۲۷ ساله تا سی سالگی فقط سه سال مونده تا موسم جوانی نیز بگذرد اما نه من هنوز یاد نگرفتم جوانی کنم همیشه اعتراض کردم همیشه نق زدم همیشه غز زدم همیشه ناراضی بودم همیشه شاکی بودم هیچوقت آرام نداشتم همیشه با استرس میخوابم و با اضطراب از خواب بلند میشم. پس تموم شد؟ نه هنوز هیچی تموم نشده.

هر چقدر هم بگن بازم به جاده خاکی میزنم. بازم به سیم آخر میزنم و میرم. بازم تو خلوت شب گیتار میزنم و میزنم زیر آواز تا نشون بدم که پایبند قانون «یه سال دیگه هم پیر شدم» نیستم.

مشکل از خودم است تو محیط کارم فقط تحمل میکنم من آدم اینجا نیستم شاکی هستم نه از این و آن که از خودم شاکیم که تحمل خیلی از صحبتها و رفتارها رو ندارم. تحمل همرنگ شدن رو ندارم. تحمل دروغ رو ندارم. تحمل فیلم بازی کردن رو ندارم. پس استفا بهترین راه حله.

من پایبند اصولم هستم اصولی که میگه «پول همه چیز نیست». به آدمها ارزش میدهم تا برای خودم گوهری شوم.

وقتی به دینی پایبندم که کتاب آسمانیش با نام خدا شروع میشه و به مردم ختم میشه یعنی مردم خود خدا، پس آقای فلانی، آقای مدعی رهبریت، آقای مدعی جامعه شناسی من بلد نیستم مثل تو بر سر مردم منت بگذارم.

سه سال مونده تا تموم بشه حکایتی که خودم با خودم داشتم. فقط سه سال فرصت بده.


نمیهراسم
.: شنبه 29 فروردین ماه سال 1388 :.

هنوز به جنون ایمان دارم و به سوی قبله لیلی نماز میگذارم که لیلی من تنهاییم است. اگر این روزها کمی عاقل شدم دل من منو ببخشای که عاقلی و جنون در هم جمع نمیشوند.

خدایا این روزهای عاقلی را زودتر تمام کن که بدجوری تشنه دیوانگی هستم. من هنوز به این زخمه گاهم ایمان دارم و مطمئنا هیچ وقت از این دوران پشیمان نخواهم شد اما خدایا مرا بیشتر طاقت بده برای تحمل بی صبریهایم.

خدایا خودت مرحمتی کن تا آلوده بی اخلاقی نشوم.

خدایا عزتم بخش تا زندگی را بیمار نسازم.

خدایا طاقتم ده تا صبوری کنم.

خدایا آرامم کن تا از هجوم سایه ها نهراسم.

خدایا تسکینم بخش تا زخمهایم را تحمل سازم.

ا

ا

ا

ا

ای خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو از خودت پراکنده نکن.

 


1 2 3 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.