روز جمعه ات رو با دیدن چند فیلم خوب شروع کنی ببین آخرش چی میشه. هر وقت دم دمای ماه رمضون میشه جنون منم گل میکنه انگار یکی دیگه ام. یه بار یه رفیقی بهم گفت میدونی چرا تو زودتر به پیشواز ماه رمضون میری به خاطر اینه که میدونی روزه سه روز آخر ماه شعبان ثواب یه ماه رو داره. برگشتم با خنده بهش گفتم من تو کار خودم با خدا اهل حساب کتاب نیستم. دیوونه ها حساب کتابشون خوب نیست بلد نیستن که دو دو تا چهارتا بکنن. از اون وقت به بعد می ترسم نکنه بگن اهل حساب کتابم اما اوس کریم خوب میدونه که چرا عاشقشم و خوب میدونه که ماشین حساب ندارم و باهاش اهل چک و چونه زدن نیستم.
داشتم میگفتم که با دیدن چند تا فیلم روزم شروع شد اما دیدن چند باره «سوته دلان» دوباره هواییم کرده البته قبلش «مارمولک»رو دیده بودم که اون هم هوای اهلی شدن رو به سرم زده بود اما دیدن سوته دلان یعنی انتهای جنون. نمیدونم چرا مجید سوته دلان رو بی نهایت دوست دارم شاید به خاطر این دیالوگ زیباش دوسش دارم :«خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت علیل بدبخت که در حقشون دشمنی کردی.» آخ که آق مجید نگو که دلم خونه. راستی خدا چقدر رو زمین غریبی و خیلیا وقت حساب کتاب و معامله یادت میفتن.
ماه رمضون هم یه ماه است مثل بقیه ماهای دیگه فرقش فقط اینه که کسانی که سوته دل هستند با شمیم این ماه مست و دیوانه میشن و بس.
همه چی مون رو مصادره کردن بابا دیگه بی خیال این حال و هوامون شین.
آخ آق مجید که گل گفتی:«خوش به سعادتتون که میرین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجید تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، وگرنه خودت مصیبتی ، دلت کربلاس»
راستی رفیق یادته وقتی گذشته اقدس رو شنیدی و تو حجره حالت بهم خورد چی گفتی من که همیشه ورد زبونمه :«بلا روزگاریه عاشقیت.».
اما هیچکدوم مثل جمله آخر حبیب آقا وصف حال من نیست همون جایی که میگه:«همه عمر دیر رسیدیم .» آره منم مثل تو حبیب آقا همیشه دیر رسیدم.
که چی بشه ؟
.: سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1388 :.
قصد داشتم تا ماجرایی رو که برایم رخ داده بود رو اینجا تعریف کنم اما بنا به دلایلی فعلا منصرف شدم اما یه نکته ای برایم جالب بود.
دور و برم پنج شش نفر تا ساعت 5 صبح نشستند و گفتن و گفتن و از مزایای پولدار شدن و اهداف مادی زندگی گفتند اما آخرش فقط یه جمله گفتم :«که چی بشه؟» به همین جمله متهم شدم که شخصیت پوشالیه و مغرورم و دیوانه ام. آره خوشحالم که اینگونه اعتراف می کنند که دیوانه ام اما راستی بدو بدو می رویم که زود پولدار شویم زود ازدواج کنیم زود صاحب بچه شویم اونا رو بزرگ کنیم و باز هم همان چرخه «که چی بشه».
در مورد اون حادثه سعی میکنم تو روزهای آینده با کمی تحقیقات و مستندات بیشتر صحبت کنم اما به این سوال فکر کردید این همه آز و طمع و حرص برای رسیدن به قدرت و ثروت و شهرت «که چی بشه»؟
میدونم هر کس دلایل خاص خودش رو داره اما یه چیزی من واسه دو روز اومده بودم مسافرت اما الان دیگه حسابش از دستم در رفته که کی ممکنه برگردم به خونه تازه برگردم خونه «که چی بشه».
بعدا بیشتر خواهم گفت.
پی نوشت: یه مژده هم به دوستان هنردوست و اهل موسیقی هم میخواهم بدهم قصد دارم طی روزهای آینده تعدادی از آلبومهای خوب را برای دانلود اینجا قرار دهم در اولویت اول هم آلبومهای آقای مهندس زمان هستند که دوستان دسترسی به این آلبومها ندارند البته من سی دی اکثر کارهای ایشان را طی چند روزه گذشته پیدا کردم اما چون فعلا به اینترنت دسترسی دائمی ندارم هنوز موفق به آماده سازی آنها نشدم سعی میکنم که به زودی در وبلاگ قرار دهم. راستی تعدادی آهنگهای قدیمی و جالب از هنرمندان مختلف را سعی میکنم که در اختیار دوستان قرار دهم.
نیازمندیها
.: پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388 :.
ده روزی بود
که تو خونه کامپیوتر نداشتم و بیشتر مواقع تو کافی نت بودم اما از امروز که
کامپیوتر آپ گریت شده ام رو آوردم و با سرعت خیلی خوبش دارم حال میکنم. نوشته
پائینی رو چند روز پیش تو دفتر یادداشتم نوشته بودم و از اونجایی در حال حاضر بنده
در حرفی در باب مسائل روز بنویسم یا باید به شونصد نفر جواب پس بدم و یا آخرش باید
حذف بشه ترجیحا نمیشه حرفی در مورد این مسائل زد و از آنجایی که این روزها دهانت
رو می بویند که مبادا .... اه بابا بی خیال شید. به قول گفتنی «ما خودمون آخر
مصیبتیم روضه خون نداریم». البته امیدوارم متن پائینی به کسی بر نخوره در صورتی که
خورد خب جا خالی بدین تا نخوره مگه بیکارین که همین جوری بیاد و بخوره بهتون.
راستی این روزها از دیدن فیلمهای بسیار زیبایی لذت فراوان بردم بخصوص که کرکره
رسانه میلی رو هم کشیدم پائین. چون با هر بار دیدنش مجبور میشدم با یه ژلوفن سر
دردم رو تسکین بدهم. گفتم که نمیخوام در این مورد حرفی بزنم ولی نمیدونم چرا دیدن
رای های تا نخورده حالم رو بهم میزنه. فقط همین.
همین جوری
عادت به نوشتن ندارم، از دیدن و خواندن خسته نمی شوم شاید باورت شود که در این دو
هفته به اندازه دو سال کتاب خواندم، روزی چهار کتاب برای من شاید خیلی زیاد بود
اما این روزها می خوانم و لذت می برم.
از دیدن
دوستان متاهلم لذت می برم اما هیچگاه نمی توانم خودم را در جایگاه آنها قرار دهم
واقعا خیلی سخت است که ازدواج کنی و در قید و بند باشی، بخصوص برای آدمی مثل من که
تحمل هیچ قید و بندی را ندارد و مثل یه اسب وحشی رام نشدنی هستم و لجام گسیخته.
روزی که به خانه برگشتم واحدم تمیز و مرتب بود اما الان مثل بازار شام شلوغ و درهم
ریخته است. شاید به زودی از اینجا هم نقل مکان کنم اما مطمئنم که هیچگاه نظم را
دوست نداشتم و بهش پایبند نبودم، تو این دو هفته دو روز نشده که یک ساعت خاص از
خواب بیدار بشوم. اعتراف میکنم که تو این مدت لذت خوابیدن و بیدار شدن در تمامی
ساعات شبانه روز را امتحان کردم و بسیار نیز مشعوف شدم.
این روزها به
عشق فکر میکنم و فلسفه وجودیش، یک زمانی می گفتم که عشق با خودش انرژی می آورد با
خودش هنر و شعر و شور و ترانه و خلاقیت می آورد، خوب یادم است که به دوستان می
گفتم عاشق باید جسور و با جسارت باشد، عشق جسارت می آورد نه ترس و زبونی. این
روزها به این سخنان گهربار خودم فکر میکنم که باعث شدم خیلیها را با این حرفهایم
از راه به در کردم و سر خودم هنوز بی کلاه مانده است. واقعیتش این است که ما
ایرانی ها برای باغ دیگران خوب بیل می زنیم اما نوبت خودمان که می رسد حس و حال و
وقتش را نداریم. کاری که این روزها می کنم سرکار شدن ملت است به آسانی هم میشود
این کار را کرد به بعضی ها زیادی رو میدهم و به خیلیها کم محل هستم خب دیگر تنهایی
است و کامپیوتر هم نیست باید یک جورایی زندگی را سر کرد یک عمری ملتی ما را سرکار
گذاشتند و «نه» و «نمیشه» و «نمیتونم» شنیدیم حالا کمی هم از خودمان خرج کنیم.
انگاری حساب
بانکیم خالی می شود پول فیش موبایل را هم خرج کردم به فکر کار هستم اما ...
روزی یک ساعت
ورزش می کنم فارغ از هر غمی که دارم یک ساعت می خندم یک ساعت داد می زنم و آخر سر
خسته و وامانده رو تختم دراز می کشم.
این روزها
دنبال دوستان قدیمی هستم چه دختر و چه پسر، تو گوگل اسم همه را جستجو می کنم اما
نشانی از کسی نمی یابم اما با دیدن اسم خودم وحشت می کنم راستی چقدر راحت می شود
مرا پیدا کرد ولی نمیدانم چرا خودم گم شدم !!!
این روزها به
سلامتی کامپیوتر ندارم قرار است به روز شود و پرسرعت، تا راحت باهاش کار کنم این
روزها دلم میخواهد ترانه بنویسم اما برای کی و چی؟! نه عاشقم که از عشق بنویسم و
نه حرفی برای این روزهای تلخ میهنم میتوانم منتشر کنم پس بگذار تو سینه ام محبوس
شوند.
اعتراف میکنم
که آرزو دارم این روزها دوست دختری داشتم کاش کسی را داشتم که م یتوانست با من به
سینما بیاید و در خیابان بگردیم (اما عمرا با زن جماعت به دشت و دمن بروم صحرا و
کوه فقط برای تنهایی مرد است و بس) آره فقط یک دوست دختر یک ساعته میخواستم که فقط
یک ساعت برایم اراجیف ببافد تا بعدا به ریش نداشته اش بخندم و کیفور شوم، دوست
دختر بیشتر از یک ساعت شود ضرر دارد حداقل به مذاج من یکی سازگار نیست آخه من
بیشتر از یک ساعت قابل تحمل نیستم، خب تو این زمانه هیچکس برای یک ساعت رفیق کسی
نمیشود پس بیخودی آرزوی چرند نکنم.
حس کار کردن
دارم اما با سابقه ای که برای خودم ساختم (اصلا هم به هیچ عنوان پشیمان نیستم)
انگار برای پادویی سر از یک جایی از جزایر گومور در بیاورم از سر صدقه دولت مهرورز
و عدالت پرور قرار نیست ما برای کار استخدام شویم، محض اطلاع بگویم که پرونده هایم
در واحد های کاریابی در عرض این مدت گم شده است !!! به جهنم که گم شده است بالاخره
آن قدری دارم که شب گرسنه نخوابم.
آگهی ویژه:
برای سر کردن روزگارم برای یک ساعت به یک دختر خانم زیبا و خوشگل و دیوانه مثل
خودم و قد بلند مثل درخت چنار و آشنا به اینترنت و با قدرت بالای شر و ور گفتن
نیازمندم اگر کسی داوطلب است می تواند دلخوش باشد که یک پسری یک روزی بهش نیاز
داشت اما نتوانست پیدایش کند.
پی نوشت:
گفتم که اینجا دیکتاتور هستم از ظهر که این مطلب رو اینجا گذاشتم تا الان یعنی ساعت سه بعد از ظهر نزدیک ده تا کامنت را با بی رحمی تمام پاک کردم. گفتم که بحث سیاسی اینجا قدغن.
در ضمن دوستانی که پیشنهاد تیمارستان و مشاور و روانپزشک و این مسائل رو دادند بهتر است یاد آوری کنم که «دنیا رو دیوونه ها می سازن و عاقلا نگهش میدارن» ما در حال ساخت و ساز هستیم شما دو دستی بهش بچسبین که یه وقت به زور ازتون نگیرن .
فقط سه سال مونده
.: دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388 :.
«یه سال دیگه هم پیر تر شدم» این کلیشه ای ترین جمله ای است که تا حالا در مورد روز تولد شنیدم. اما باید در مورد خودم بگم نه یه سال دیگه هم دیوونه تر شدم. چه دلیلی داره کودک درونم عاقل بشه. امسال هم گذشت شدم ۲۷ ساله تا سی سالگی فقط سه سال مونده تا موسم جوانی نیز بگذرد اما نه من هنوز یاد نگرفتم جوانی کنم همیشه اعتراض کردم همیشه نق زدم همیشه غز زدم همیشه ناراضی بودم همیشه شاکی بودم هیچوقت آرام نداشتم همیشه با استرس میخوابم و با اضطراب از خواب بلند میشم. پس تموم شد؟ نه هنوز هیچی تموم نشده.
هر چقدر هم بگن بازم به جاده خاکی میزنم. بازم به سیم آخر میزنم و میرم. بازم تو خلوت شب گیتار میزنم و میزنم زیر آواز تا نشون بدم که پایبند قانون «یه سال دیگه هم پیر شدم» نیستم.
مشکل از خودم است تو محیط کارم فقط تحمل میکنم من آدم اینجا نیستم شاکی هستم نه از این و آن که از خودم شاکیم که تحمل خیلی از صحبتها و رفتارها رو ندارم. تحمل همرنگ شدن رو ندارم. تحمل دروغ رو ندارم. تحمل فیلم بازی کردن رو ندارم. پس استفا بهترین راه حله.
من پایبند اصولم هستم اصولی که میگه «پول همه چیز نیست». به آدمها ارزش میدهم تا برای خودم گوهری شوم.
وقتی به دینی پایبندم که کتاب آسمانیش با نام خدا شروع میشه و به مردم ختم میشه یعنی مردم خود خدا، پس آقای فلانی، آقای مدعی رهبریت، آقای مدعی جامعه شناسی من بلد نیستم مثل تو بر سر مردم منت بگذارم.
سه سال مونده تا تموم بشه حکایتی که خودم با خودم داشتم. فقط سه سال فرصت بده.
نمیهراسم
.: شنبه 29 فروردین ماه سال 1388 :.
هنوز به جنون ایمان دارم و به سوی قبله لیلی نماز میگذارم که لیلی من تنهاییم
است. اگر این روزها کمی عاقل شدم دل من منو ببخشای که عاقلی و جنون در هم جمع
نمیشوند.
خدایا این روزهای عاقلی را زودتر تمام کن که بدجوری تشنه دیوانگی هستم. من هنوز
به این زخمه گاهم ایمان دارم و مطمئنا هیچ وقت از این دوران پشیمان نخواهم شد اما
خدایا مرا بیشتر طاقت بده برای تحمل بی صبریهایم.
خدایا خودت مرحمتی کن تا آلوده بی اخلاقی نشوم.
خدایا عزتم بخش تا زندگی را بیمار نسازم.
خدایا طاقتم ده تا صبوری کنم.
خدایا آرامم کن تا از هجوم سایه ها نهراسم.
خدایا تسکینم بخش تا زخمهایم را تحمل سازم.
ا
ا
ا
ا
ای خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو
از خودت پراکنده نکن.
۸۷ لعنتی
.: جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 :.
سال 87 هم تموم شد، خیلی ساده این جمله رو میگم تحویل 87 رو گنجنامه همدان
بودیم اونقدر گرم فیلم برداری برای فیلم مستند ناقصم بودم که یادم رفت چیزی آرزو
کنم و الان که به پایان رسیدم میبینم چیزهایی که از دست دادم ارزشش بیشتر از اون
چیزهایی بود که به دست آوردم. چند وقتیه که وبلاگم از اون حالت اولیه دراومده و
خیلی از دوستان از دستم شاکی بودند برای همین این آخرین نوشته 87 هم یک دلمشغولی
برای خودم هست یه تعدادی تک نوشته و تصویر از 87 است که برای خودم نوشتم:
خیلی از دوستیها رو
امسال از دست دادم بعضا دوستانی بودند که در سال 83 پیداشون کرده بودم و الان
دیگه نیستند و بر حکم اخلاق دیگر نمیخواهم سراغی ازشون بگیرم و راحت شماره
تماسشون رو از تلفنم پاک کردم.
خدمتم تموم شد با
همه دودره بازیها و شیطنتهایی که کردم. چیزهایی رو از سربازی یاد گرفتم که در
هیچ دانشگاهی قابل پیدا نبود در دانشگاه یاد گرفتم که نباید دوستدار هر کسی
باشی و در خدمت یاد گرفتم که نباید به هر کسی اعتماد کنی. در شرکتی مشغول به
کار شدم در حین کار هم فهمیدم که به هیچکس نباید اعتماد و اطمینان داشته
باشی.
بعضیها رو دوباره
پیدا کردم یا آشتی کردیم و یا دم در خونهشون و یا در خیابون سرمو برگردوندم
و اعتنایی نکردم همون طوری که این سالها بهم اعتنا نکردند.
به شدت اهل تلافی
شدم در مقابل هر ضربهای که خوردم یکی هم میزنم.
به این بیت ایمان
آوردم«در این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترن/ قحطیه عشق عاشقاست قلبای سنگی
میخرن»
اونقدر اعتماد به
نفس دارم که دیگر به راحتی میتوانم اعتقادم رو بیان کنم و به این اعتقاد و
ایمان رسیدم «اینقدر نه از این و اون شنیدم که اگه یکی بهم بگه دوستت دارم
قلبم Error می زنه»
امسال فهمیدم که
آدم سیاست نیستم اما درگیر شدم چون میخواهم برای اولین بار کاری را به سامان
برسانم حتی به قیمت تمام شدن خودم.
به ترانه دیگر
ایمان ندارمچون عاشق نیستم و وقتی
هم عاشق نباشم ترانه یعنی جفنگ بافی.
دیگر به کسی از
آرزوهام نخواهم گفت که گفتن همان و بر باد رفتن همان اما امسال آرزو دارم که
حتما در کنار خانوادهام باشم برای همین به تقویت زبان انگلیسیم پرداختم.
ایمان دارم که روز
به روز تنهاتر از قبل میشوم طوری که حتی مادرم را نیز دیر میشناسم و حرفهایش
برایم مفهوم ندارد و باید یکی برایم ترجمهاش کند.
87 هم مثل 83 مثل 79 مثل 75 و مثل تمامی کبیسههای
دیگر از من کسی را گرفتند. 75 عمو نعمتم رو گرفت، 79 دانشگاه و عزیزی را که
بعدترها دیر فهمیدم که باید میفهمیدمش رو ، 83 خودم و احساسم رو ازم گرفت،
امسال هم فرصت دوباره عاشق شدن رو ازم گرفت(در این چهار سال چهار نفر را با
چهار احساس متفاوت را از دست دادم)
امسال در کل برایم
سال بدی بود که نه از کار شانس آوردم که نه از زندگی که در همه حال یک بازنده
تمام عیار بودم و مهم تر از همه، همه را دادم و تنهایی را در آغوش گرفتم و
انگار تا 91 یعنی 30 باید اینرا هم که مانده ازم بگیرد و از الان میدانم
کبیسه دیگر ازم چه میخواهد.
هنوز 13 عدد شانس
من است با همه بدبیاری دوستش دارم حداقل 87 این یکی را هنوز نتوانسته ازم
بگیرد.
این روزها خودم را درگیر کردم تا سال نو رو تبریک نگویم اما با همه عذابی که
از این لحظههای تلخ دارم باز به همه دوستان آغاز سال 1388 خورشیدی تبریک میگویم
و امیدوارم که همیشه آبی و سرفراز باشید.
عاشورای خاطره
.: چهارشنبه 18 دی ماه سال 1387 :.
دیروز وامروز خوشبختی محض را حس کردم. با اینکه تصمیم گرفته بودم ادامه فیلم مستند سال قبلم را بسازم اما دلم نیامد این حال خوشم را با لانگ شات و کلوزآپ و لنز و میکروفون خراب کنم. حال غریبی داشتم. دیروز صبح بر مزار بابابزرگ و عموم نعمت و مامان بزرگ بودیم و سر ظهر هم رفتیم جمالآباد از آنجا هم به سلماس رفتیم. امروز هم که همش در جمالآباد و قوشچی گذشت.
دیروز با دیدن کوچهای که زمانی خانهام پدری بود کل خاطرات کودکیم زنده شد. همان کوچه خاکی با خانههای کاگلی. لذت اینکه فهمیدم نام خانوادگیم از روی اسم پدربزرگ مادری بابابزرگ نشئت گرفته برایم دلنشین بود.
دیروز فرصتی داشتم تا غروب تاسوعا را از زادگاه ببینم. خیلی دلم میخواست که عکسهای بیشتری میگرفتم اما اینقدر سرم گرم نوستالژی و غرق در عزای حسینی بودم که یادم میرفت باید عکسی هم بگیرم.
چرا دروغ بگویم امروز به هر بهانهای اشکم جاری بود و چقدر خوب بود که داخل ماشین نشسته بودم و با هر یا حسینی دلم هوایی میشد.
امسال زیاد تو جو صداهای محرم نبودم اما صدای یک مداح قدیمی و همولایتی که بعد از سالها برای نوحه خواندن به جمالآباد آمده بود بدجوری دلم را هوایی میکرد. صدایی که خاطره دوران کودکیم بود و حالا بعد از سالها دوباره گوشم را نوازش میداد. با اینکه چند روز گذشته اصلا حالم خوب نبود و به شدت روحیهام را باخته بودم و هنوز هم درگیر خودم هستم اما امروز را طور دیگری سپری کردم عاشقانه آنگونه که میخواستم سپری کردم. به قول رفیقی انگار سفری در پیش دارم که اینگونه همه خاطراتم در برم گرفتهاند.
روضه خون
.: پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387 :.
«خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید. کیه ما رو ببره روضه؟ آقا مجید تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه کن نداری، وگرنه خودت مصیبتی، دلت کربلاس.»
پی نوشت: یک روز با افشین سرفراز در باب سینما بحث میکردیم و بهم گفت که بهترین فیلم ایرانی «سوته دلان» است حتما ببینش.
در اولین فرصت دیدمش و چقدر لذت بردم به نظرم هر کی که عشق فیلم باشه و سوته دلان رو ندیده باشه نصف عمرش به فناست.
با این دیالوگ بهروز وثوقی در نقش مجید همبغض شدم و بدجوری داغونم کرده بود.
عشق قدیمی
.: جمعه 6 دی ماه سال 1387 :.
قرار بود برای امروز مفصل بنویسم. از خاطرات کودکی با تو در جمال آباد، از تمام دلتنگیهای این سالها، از روزهای آخر که من و اصغر میآمدیم و با تو ورق بازی میکردیم، از حسرت روز آخر که همیشه و تا قیامت با من خواهد بود که چرا نتوانستم برای آخرین بار ببینمت، از روز آخرت که ملافه سفید رو تنت کشیده بودند و تو آسوده آرمیده بودی، آره حاج حسین، بابابزرگ نازنینم، هیچوقت نمیتوانم شش دی را فراموش کنم. ببخش که این روزها بارانی هستم، این روزها باز خستهام، خسته از شنیدن و دیدن و یادآوری چیزهایی که تو ندیدی و اما من این سالها دیدم و کشیدم.
این عکس را که میبینم اشکم جاری میشود، چه روزگار خوشبختی من و اصغر با تو داشتیم. چه لذتی داشت در تراکتوری نشستن که رانندهاش تو باشی.
همه خاطرات کودکی من با چهره و یاد تو نقش بسته، همیشه به یادت هستم.
یادت به خیر بابابزرگ خوبم
تویی که واسه من بودی یه دنیا
یه دنیا عشق و معرفت و صفا
با یه کوباری از مهر و وفا
تو اون خونه یه رنگ و کاگلی
با هم چه روز و روزگاری داشتیم
با رقص گلای گندم و سنبل
واسه هم یه یار غمخواری داشتیم
بابابزرگ، دیگه ازم نمونده
شور و حالی برای همزبونی
دیگه از این من تنها گذشته
حسرت اون همه نامهربونی
بابابزرگ، از دنیا گله دارم
بی همزبونم و یاری ندارم
به رسمش یه دشنه ای تو قلبمه
واسه بی کسیم غمخواری ندارم
یادش به خیر چشمه سار دهمون
شمیم اون شکوفه های بادوم
مرزعهیسبز ترانه هامون
ستاره شمردنای پشت بوم
چی بگم باز از اون عشق قدیمی
عشق دویدن تو صحرای غزل
همنشین با قصه های یکدلی
از اون عاشقای پاک و بی بدل
پانوشت: این روزها داغونم، تحمل خودم را ندارم. بگذار هر کس هر چی میخواهد بگوید. دارم به نشنیدن و ندیدن عادت میکنم. دارم یاد میگیرم که سکوت کنم، چیزی نگویم که سکوتم بلندترین فریادم است. این روزها بارانی هستم به بهانههای دلتنگی، به بهانه کودکانه، این روزها چه ساده هوایم ابری میشود و میبارم. از فرهاد ممنونم که این روزها با «کودکانه»اش روزهایم را کودکانه کرده است. دلم برای آغوش بابابزرگم تنگ شده، دلم برای نشستن بر روی زانوهایش تنگ شده، دلم برای همه کودکیم تنگ شده است.
شرم ارگ «به یاد زلزله بم»
.: پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 :.
پنج سال پیش یک روز جمعه که از خواب بیدار شدیم از ظهر شبکه خبر تصاویر دلخراشی را نشان میداد. آن موقعها تازه تارنه را کشف کرده بودم و یک ریز اشک ریختم و نوشتم. هیچوقت این ترانه را ویرایش نکردم تا بماند. تا خاطرش برای همیشه در وجودم زنده باشد که روزگاری با اشک ترانه نوشتم. این ترانه بی وزن تقدیم به همه هموطنانی که زیر آوار ماندند و رفتند.
راستی ایرج بسطامی چه ساکت و آرام رفت «گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد/ خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد/...»
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
چه زود امیدوار می شوم زودتـــــر ناامید می شوم به آسمانـــــــــم نگاه کن چـــــگونه ندید می شوم