پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله ISI از پایان نامه،ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوستالژی آموزشی سربازی
.: یکشنبه 1 دی ماه سال 1387 :.

زمان: 30 آذر 1385

مکان: کیلومتر 20 جاده یزد به میبد، پادگان آموزشی آیت الله خاتمی (ره)

«دیگه صفر شد این یعنی اتمام، یعنی رهائی، یعنی آزادی. آره امروز تموم شد، آذر تموم شد، پائیز تموم شد، دوره 124 مرکز آموزشی آیت الله خاتمی زد هم تموم شد و من به عنوان ستوان دوم وظیفه اکبر یارمحمدی دارم به ارومیه میرم، به خونه میرم، میرم به تموم دلبستگیام برسم اما برنامه‌هام تماما بهم خورد. مجبور شدم به دلیل حماقت محض فرمانده پادگان با اتوبوس همراه بچه‌ها به خونه برگردم، بلیط قطارم رو کنسل کردم. نتونستم ... رو ببینم، در اولین فرصت به دیدارش می‌روم. قول دیروزم یادم نرفته و الان هم دارم در راه اردستان – کاشان این حرفها رو تو اتوبوس می‌نویسم. روز آخر روز جالبی بود، جشن پایان دوره فوق العاده بود اما ختم این ترانه،‌اشک و گریه بود. دلم می‌خوست فراموششان نمی‌کردم اما باید عادت کنم به این آمدن و رفتن‌ها که زندگی همین است. زندگی یعنی این یعنی اشک و لبخند، گریه و خنده، بودن و نبودن پس زنده باد زندگی» 

آخرین یادداشت من از دوران آموزشی در پادگان آیت الله خاتمی یزد

قرار بود این یادداشت یادبود را دیروز بنویسم اما فرصتش را نداشتم از طرفی نوبت دندانپزشکی داشتم و از طرفی هم مهمانی شب چله بود برای همین امروز فرصت کردم تا بنویسم. دو سال پیش همین موقع بود که تازه از یزد رسیده بودم و باید فردایش خودم را به یگان مربوطه معرفی می‌کردم. چه راحت این دو سال گذشت و هنوز باورم نشده که چه خاطراتی از پادگان خاتمی داشتم و الان دلتنگ آن لحظه‌ها هستم و دوست دارم باز هم همان بچه‌ها را ببینم. دیروز جهت یادآوری مرتضی عزیزی یک اس ام اس زده بود که بدجوری ته دلم را قلقلک می‌داد. چه روزهایی داشتم، چه مصیبتی از دندان درد و سرما خوردگی کشیدم. چه روزهایی که یکی مهربانانه دلداریم می‌داد و محرم رازم بود، چه خنده‌ها و شادیهایی بود. یادش به خیر بچه های گروهان 13، به رجز گروهی ترانه «خونه مادربزرگه» را میخواندیم و چهار ضرب می‌رفتیم. چه تعداد آمارگیری و مسجد رفتنها و ورزش صبحگاهی را دودره کردم. همش خاطره بود. فقط هفته اولش سخت بود و بقیه واقعا هتل خاتمی بود.

یادش بخیر روز آخر از سخنان گهرباری که بریا بچه‌ها خرج میکردم یکیش این بود:«‌ من نمیدونم شماها فردا با چه رویی میخوائید به خونه برگردید؟‌میخوائن در مورد چی صحبت کنید؟ از کلاغ پرها و پا مرغیهای نرفته یا از اضافه نخوردنها؟ خجالت نمی‌کشید فردا با چه رویی میخواهید تو روی باباتون نگاه کنید و بگین که ما هم سربازی رفتیم. اون اردو بود که رفتین، صبح تا غروب اردو بود و شبش هم تو آسایشگاه، واقعا که خجالت هم خوب چیزیه» و بچه‌ها هم که شنیدن این حرفها از خنده روده بر شده بودند. یادش بخیر شنیدن و خواندن ترانه «گلپونه‌ها» با صدای مرحوم ایرج بسطامی بود که جمعه شبها را یک جور دیگر کرده بود. یادش بخیر من جزو معدود بچه‌هایی بودم که ملاقاتی داشتم حضور پسر دائیم حجت عزیزم تو روزهای اول دلتنگی یک چیز دیگر بود. من یک جورهایی بچه ننه بودم و هستم، هر روز پای ثابت تلفن بودم و باید با مامان صحبت می‌کردم. یک دوستی هم بود که در آن روزها بدجوری پایۀ دیوانگیهایم بود و بدجوری رفیق راه بود خدایش زنده دارد و همیشه در پناهش باشد.

این یادداشت را امروز نوشتم تا یادم باشد که دو ماهی دور از همه چیز بودم کسانی وبدند که همیشه به یادم بودند و هیچوقت آن روزها را فراموش نخواهم کرد.


برنگرد
.: پنجشنبه 21 آذر ماه سال 1387 :.

گفتم که برو، برو و دیگه برنگرد، اگه دلت مال  دیگری است خیالی نیست، برو اما باور نکن که من تنهایت گذاشتم. برو اگر خودم و خودت را دوست داری دیگر برنگرد. برنگرد که باورم کردم که تو حدیث ترانه‌ام نبودی. برنگرد که اگر برگشتی دیگر نمیشناسمت مگر نشنیدی که شکسپیر بزرگ میگوید:«اگر عاشق کسی هستی بگذار برود اگر قسمت تو بود به پیشت برمیگردد» اما تو برنگرد تا قسمت شرمنده اشکهایم نشود.


مردودی
.: جمعه 17 آبان ماه سال 1387 :.

اما
   با این همه
تقصیر من نبود
                  که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم!


جمعه ها از عشق می‌میرند
.: جمعه 3 آبان ماه سال 1387 :.

 بالایی قبر بابابزرگم (حاج حسین یارمحمدی) پائینی قبر عمو نعمت  است

 

به غربت این ترانه 

جمعه‌ها از عشق می‌میرند 

در حسرت رقص باران 

به خواب گلها اسیرند 

 

در حسرت با تو بودن 

جمعه از عشق تو می‌میرد 

شب چشمات سُر می‌خورد 

در نبودت گُر می‌گیرد 

 

 

 

پی نوشت: این جمعه فرصتی دست داد تا دیداری با بابابزرگ و عمونعمت داشته باشم و همان لحظه هم این شعر بر لبم جاری شد. منتظرم تا یک روزی تمامش کنم.


خداحافظ به همین تلخی
.: یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387 :.

اینم همون قهوه لیوانی که خیلی حال میده!!!!!  

 

خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام 

خداحافظ ، خداحافظ
 همین حالا ، خداحافظ ...


دلم من عیدی نمیخواد
.: چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387 :.

سه سال پیش نوشتم:
نه، دیگه موندنی نیستم تو این هوای عاشق سوز
خسته ام خسته از این شبای سرد شقایق سوز
.
.
.
نه، دیگه موندنی نیستم تو این شهر ترانه سوز
با خستگیام میرم به یه سفر بهانه سوز

حالا این روزا میخوام برم، خسته‌ام. از دست سادگیام خسته‌ام.
این روزا نه هوای کسی در سرم هست و نه حال و حوصله کسی رو دارم. فقط به فکر رفتنم. نمیدونم کجا؟ اما شاید از همین حالا تا یه سال دیگه.
در فکرشم. هیچوقت مثل این روزا در فکر رفتن نبودم. از این آدمهای پست و دورو متنفرم. از همه افراد خود راضی بدم میاد. متنفرم از اینکه یه عده فکر میکنند راحت میشه زرنگی کرد و کسی نفهمید.
من کسی نیستم که برای رفتنم یه نفر اشک بریزه.
تا حالا هم از کسی جمله «دوستت دارم» نشنیدم که بخوام دلبسته‌اش باشم.
تا دلتون بخواد «نه» شنیدم. گوشم با آهنگ این واژه غریبه نیست.
راستی قفل دلم یه جایی تو یه زمونی گم کردم کسی هم دلش نمیخواد اونو پیدا کنه و چقدر از این گم شدن خوشبختم.
امشب شب عیده اما دل من بیشتر هوای غم رو داره. امروز عیدی گرفتم. لگدمال کردن شخصیتم عیدی عزیز من بود.

 دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی
تا به کی خرابه محبتی
همنشین این و اون میشی
خسته و پریش و خون میشی
دشت وقت تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر میشه
ربروت سراب
پشت سر خراب
روبروت سراب
پشت سر خراب
ساده و صبوری دل من
مثل بوفه کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
توی خون نشستی دل من
بی صدا شکستی دل من
ساده و صبوری دل من
مثل بوفه کوری دل من

منتظرم تا زودتر راهی بشم.


یکی را دوست میدارم
.: شنبه 16 شهریور ماه سال 1387 :.

این ترانه رو دوست دارم که این روزها وصف حالم خودم. میداند اما خودش را به ندانستن زده است و این درد بزرگتری هست نسبت به ندانستن. درست مثل کسی که خودش را به خواب زده و با هیچ تلنگر و صدایی از خواب بیدار نمیشود با اینحال «یکی را دوست میدارم» 

 

یکی را دوست می دارم ،
ولی افسوس، او هرگز نمی داند .
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که
 او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که
 او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب،
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
 او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت،
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم،
ولی افسوس،
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،
یکی را دوست می دارم ،
ولی افسوس،
او هرگز نمی داند!!!


روی خط دیوونگی (1)
.: دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387 :.

پرشیای سفید مامانی من

لذت هیچ دیوانگی به پای رانندگی و ویراژ دادن در شهر نمی‌رسه بخصوص که ماشینت هم تک باشه و هر کاری بکنی در جیک ثانیه پخش بشه. پژو پرشیا همیشه یک ماشین موقر و متین بوده که رانندگان خیلی قانونی و با وقار رانندگی می‌کنند شما تابحال دیدی که یک راننده پرشیا دستی بکشه یا لایی بکشه؟

خب ندیدین و اینم ایراد از شما نیست چون کسی با پرشیا این کارها رو نمیکنه.

ولی یکی دو روزه که رانندگی تو این شهر که بیشتر رانندگانش از گاری پیاده شدند و سوار اتول شدند و فرق بین الاغ و ماشین رو نمیدونن خیلی حال میده. وقتی که یه خیابون کاملا با ترافیک مسدود شده رو در لای مخالف با 140 کیلومتر در ساعت رانندگی کنی چه حالی میده، تازه با همین پرشیای سفید مامانی هم تو این دو روز اینقدر لایی کشیدم که دیگه حدی نداره. وقتی داشتم این کارارو میکردم یکی از بچه‌ها بهم زنگ زد و میگه: اکبر الان فلان جایی؟ گفتم آره از کجا فهمیدی؟ برگشته میگه: آخه تو کل ارومیه فقط یه پرشیای سفید رنگ هست که دیوونه‌ای مثل تو اونو میرونه و با پرشیا لایی میکشه و تو لاین مخالف با سرعت باد رانندگی میکنه، اینقدر به این حرفش خندیدم که حدی نداره، انگار این روزا خیلی خوبم که دیوونگیم باز گل کرده. اه‌ه‌ه‌ه ... منو چه به حساب و کتاب زندگی؟ چند وقت بود که بدجوری سرم تو حساب کتاب و این حرفا بود، یادم رفته بود که از زندگی لذت ببرم. دیشب برقها رفته بود و رفته بودم رو تراس و داشتم واسه خودم گیتار میزدم و از تاریکی شب نهایت لذت رو می بردم. به نظرم زندگی رو عشق است، ما زنده‌ایم که لذت زندگی کردن رو ببریم نه اینکه زندگی رو واسه خودمون جهنم کنیم.

خوشحالم که حالم خیلی خوبه حتی اونقدر خوب که قبول نشدم در کنکور رو هم به هیچ جام حساب نکنم. اما مطمئنم که امسال قبول میشم. با وضع سال قبل که این نتایج رو بدست آورم مطمئنم که امسال حتما از دانشگاه سراسری هم قبول میشم. راستی تو این جریان به عدل خدا پی بردم بماند که جریانش چیه، یه کلمه تو کارنامه باعث شد که بفهمم که خدا خیلی عادل هست و بابت این نامردیم خوب تنبیه‌ام کردم و منم اینجا اعتراف میکنم که اساسی متنبه شدم.


<< 1 2 3
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.