Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
مداد رنگی
.: 1390/05/22 :.
از خودم می پرسم  عشق چه رنگیه با صدای بلند داد می زنم :
عشق به رنگ آبی دریاست؛ به آدم آرامش میده
عشق به رنگ سفیدی برفاست؛ پاک و معصوم
عشق به رنگ سبز چمنزار است؛ باهاش حس میکنی خوشبختی
عشق به رنگ سرخی گل سرخ است؛ آتشین و گرم
عشق به رنگ سیاهی شب است؛ باشکوه و تموم نشدنی
عشق به رنگ نقره ای هست؛ درخشان و گیرا مثل آینه
عشق به رنگ طلاست؛ نایاب و کم پیدا
عشق به رنگ چشمان عسلی توست؛ که تو بساط هیچ نقاشی پیدا نیست
عشق به رنگ دل هست؛ به رنگی که دیدنی نیست بلکه حس کردنی هست
(از سخنان بی نهایت گهربار بنده ( حال کن این همه اعتماد به نفس رو ) در خواب و بیداری!!!)

خرداد بد من
.: 1390/03/10 :.


از دو سال پیش خرداد دیگه برای من ماه ماتم شده است و امسال که انگار بیشتر روی سیاهش رو به ما نشان داده است. همان قدر که اردیبهشت برام زیبا و دلنشین و خوب بود، خرداد برایم دلگیر کننده است. اون از دوم خردادش که با خبر درگذشت ناصر خان اینگونه شروع شد و اینم از امروزش که تولد مادرم بود و صبح با شنیدن خبر مرد اخلاق سیاست ایران مهندس عزت الله سحابی حالم گرفته شد. تو یه هفته شده به طور فشرده حرفهایی شنیدم که کاش هیچ وقت نمیدیدم و نمیشنیدم.

کلا خرداد رو از دو سال پیش دوس ندارم. هر چی که به آخرش نزدیک میشیم باز یه "ندا" میگه که یادت نره "ما به خرداد پر حادثه عادت داریم"

خدائیش بچه های نسل بعدی وقتی بخوان حوادث خردادهای گذشته را بیاموزند کلی دهنش مورد عنایت قرار خواهد گرفت که چرا تو هی ماه این همه حادثه.

سر در وبلاگ رو به دستخط ناصرخان حجازی اختصاص دادم تا عمری به یاد مردونگیش باشم. هنوز با مرگ کنار نیومدم. هنوز باور نشده که عزت ایران هم رفت. مردی که آزادگی و ایرانخواهی را همیشه در زندگیش الگو قرار داده بود. ده سال پیش زنده یاد دکتر یدالله سحابی رفت و حالا پسر آزادمنشش هم به او و رهبر همیشه دلبسته اش دکتر مصدق پیوست.

روحشان شاد و یادشان سبز.



پی نوشت: هاله سحابی هم در اثر ضرب و شتم ماموران در هنگام تشییع پیکر عزت الله سحابی دچار ایست قلبی شد و در بیمارستان به پدرش عزت سحابی پیوست. خدایش بیامرزاد و چقدر خوشبخته آقا عزت که حالا هاله اش هم در کنارش است. امروز خیلی غمگینم حالم از این روزهای غمبار بهم میخوره. یازده خرداد نود چقدر غمباره.


یه روز معمولی
.: 1390/02/12 :.


خیلی وقته که میخوام اینجا راحت بنویسم و کمی خودمانی بشم. احساس میکنم که زخمه دیگه زیادی داره جدی میشه. تصمیم دارم در نوشته های آینده در مورد تکنولوژی های جدید هم بنویسم اما عجالتا یه امروز رو میخوام خودمونی بشم. امروز روز معلم است البته به روایتی. چون من شهادت دکتر شریعتی رو روز معلم میدونم و همیشه هم اینو میگم. تصمیم داشتم مث همیشه یه زنگ به بابا بزنم و بهش تبریک بگم (البته سر ظهر زنگ زدم و گفتم) میخواستم به دو سه تا از اساتید هم اس ام اس بدم که یادم افتاد ای دل غافل تمامی کانتکتام پاک شده است و عجالتا دکتر شهیدی رو تو فیسبک دیدم و اونجا تبریک گفتم.اما از همه اینا مهمتر خبر کشته شدن اسامه بن لادن بود.یادمه ده سال پیش هم وقتی تلویزیون حمله به برجهای دو قلو رو نشون میداد من همین طور گیج و منگ بودم که این یعنی چه. و حتی اعدام صدام حسین رو هم باور نکردم. امروز هم چنین حالتی داشتم. از یوتیوب خبرها رو دنبال میکردم و صحبتهای آقای اوباما رو نگاه میکردم و بعدش احساس رضایت عجیبی داشتم. این مرد به نظرم زیادی باهوشه. فوق العاده بود صحبتهاش بخصوص آخراش که گفت بن لادن رهبر مسلمانان نبود و بلکه این فرد به قتل عام مسلمانان می پرداخت و آمریکا هیچ دشمنی با اسلام ندارد. حداقل از کلامش بوی جنگ به مشام نمیرسید برخلاف سیاستمداران ما که اگه روزی یه بار آرزوی مرگ و جنگ و جدل و تهدید کردن نکنند انکار شب راحت نمیتونند بخوابند. با این همه روز عجیبی بود که این گونه شروع شد. برنامه کاریم طوری شده که صبح ساعت پنج بیدار میشم و میرم سر کار تا شب که خسته و کوفته فقط یه جسد رو تحویل تختخواب میدم.

از طرفی هم رفتنم به کلاس هم بعضیا روزا واقعا خسته کننده ام میکنه. من عادت دارم که اکثر مواقع با خودنویس بنویسم و تنها دلیلش هم بدخطی ذاتی که دارم است. امروز هم یادم رفته بود درپوشش رو بگذارم و الان هم همه انگشتام سبز رنگ شده که برای اولین بار دلم نمیاد این جوهر رو پاک کنم.

اما در کنار اینا خبر بستری شدن دوباره ناصر حجازی هم حالمو گرفت. عزت اله سحابی هم که دچار عارضه سکته مغزی شده است و این چنین دو تا از مردان نیک ایران زمین در بستر بیماری افتاده اند. امیدوارم به زودی هر دوی این عزیزان از بستر بیماری برخیزند و به سلامت در کنار هموطنان عزیزمان بمانند.

راستی واسه نوشته بعدیم که چند روز دیگه اینجا میذارم یه سورپرایز ویژه از موسیقی آذری دارم که کلی باعث کیفور شدن دوستان خواهد شد.


اردیبهشت خوب من
.: 1390/02/08 :.


این دومین باری بود که دور از خانواده تولدم رو جشن میگرفتم. سال گذشته تنها بودم اما امسال اونقدر دور و برم دوستان بودند که واقعا نمیدونم چی بگم. سال گذشته تو فیس بوک دوستان زیادی بهم تبریک نگفتند اما امسال دیگه آمارش از دستم در رفت. دروغ چرا، بیست و نه سالگی برام زیاد سال خوبی نبود. اما وقتی که تموم شد خوب بود. امسال اصلا اردیبهشت یه حال و هوای دیگه ای برام داشت. خوشحالم که دوستان خوبی دارم بهتر از گل. باید زودتر مینوشتم اما از بس درگیر کار و عوض کردن خونه هستم که فرصت نکردم به اینجا یه سری بزنم. این زخمه رو هم مث یه بچه یتیم ول کردم به امون خدا. هفت سال پیش همین جا شروع به نوشتن کردم و از 83 با نام زخمه نوشتم و زخمه من هم هفت ساله شد. واقعا هفت سال باهام بوده خیلیا اومدن و رفتن اما این پسر دوست داشتنی من هنوز است و دوستش دارم.

امسال دو تا کادوی عجیب و زیبا گرفتم که هنوزم ذوق مرگشون شدم و اونم عروسکهای کلاه قرمزی و پسرخاله است. هنوز باور دارم که تو بیست و نه سالگی کودک درونم سرزنده و بازیگوش است .طوری که با دیدن این دو تا از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم. با اینکه شب تولدم یکی تا حدودی ازم حالگیری کرد اما از دوستان خوبم که برام کلی مرام گذاشتن سپاسگزارم که اینگونه شادم کردند. خدایا این اردیبهشت 90 عجب اردیبهشت خوبیه. کاش تا آخر اسفند اردیبهشت بمونه. هنوز کودکیم رو دوست دارم. با اینکه دیگه خیلی وقته زادگاهم رو فراموش کردم و به این غربت عادت کردم و خودم رو جزئی از اون میدونم اما هنوز کودکیم را خاطر است و دوستش دارم.

حالا دیگه گیتارم تنها نیست و تو خونه جدیدم دو تا یار خوب هم بهم اضافه شدن که هنوز دلگرم باشم که اگه تنهام هنوز هم خدا است و هنوزم خود خدا کنارم است و وجود دارد و هوامو داره و اینا همش یه نشانه است که ناشکری نکنم و صبور باشم که در پی هر سختی آسایش و آرامشی هم است.


... و اما کلاه قرمزی
.: 1390/01/05 :.


اصولا من آدمی هستم که در مقابل بعضی چیزها تاب و تحمل زیادی ندارم و زود عنان از کف میدهم و نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم به عنوان مثال دیدن کوکا کولا و شکلات و شرلوک هلمز و تام و جری و کلاه قرمزی و استقلال. خب با دیدن اینان به راحتی دین و ایمانم را از کف مینهم و با اینکه دکتر گفته تا یک مدتی نوشابه و شکلات نخور و رژیم بگیر اما مگر میشود؟

الان حکایت هم اینگونه است چند روز اول عید را به مسافرت گذراندم و هر جا میرسیدم باید سر ساعت هشت حتما پای تلویزیون می بودم تا کلاه قرمزی را از دست ندهم. کلاه قرمزی برای نسل من نماد است یه کالت است که هنوزم  دوستش داریم و عاشق شیرین زبانی هایش هستیم. همین پسر خاله را مگر میشود با آن قیافه تخس و با مزه اش از یاد برد. دروغ چرا من خودم خیلی شبیه کلاه قرمزی هستم و هنوز هم خیلی از رفتارهایم آنگونه است. عاشق شیطنت هایش هستم. همیشه از دیدن آقای مجری لجم می گرفت و میخواستم اگر دستم بهش رسید خفه اش کنم اما نمیدانم چرا ته دلم همیشه بهش حق میدادم که با کلاه قرمزی دعوا بکند.

یادم است که یازده ساله بودم که کلاه قرمزی را در سینما دوباره دیدم عاشق اون ترانه خواندنش بودم و آخر سر هم وقتی چکمه هایش رو پیکان آقای مجری بود باهاش گریه کردم و بعدش هم با خوشحالی و برگشتنش بالا و پائین پریدم. دروغ چرا از کلاه قرمزی و سروناز زیاد خوشم نمی آید. یک جورایی انگار کلاه قرمزی بزرگ میشود. اما سال 88 که دوباره با پسر عمه زا و گیگیلی برگشتند خیلی خوشحال شدم و باز هم دوباره شیطنتهای کلاه قرمزی باز هم معنی اینکه چقدر کودکی خوب است.

امسال زیاد نتونستم کامل ببینمش چون یا ماشین بودم یا جایی بودم که به تلویزیون دسترسی ندارم اما حتما دی وی دی هایش را تهیه میکنم و کامل میبینمش. چقدر این پسره با اون چشمای ور قلمبیده اش به دل آدم میشینه. من اهل پوستر و یادگاری نگه داشتن نیستم اما مطمئنا اینبار یکی از این عروسکهای کلاه قرمزی را می گیرم و جلوی آینه میذارم که هر شب بهم یادآوری کنه که هنوز کودکی هم وجود دارد و این کودکی است که صداقت را خوب بلدند.

میخواستم این مطلب را برای کلاه قرمزی بنویسم اما بیشتر برای خودم شد. چه کنم که دوست دارم اولین نوشته وبلاگم در سال جدید پر از خوبی و خنده و شادی باشه و چه بهانه ای بهتر از کلاه قرمزی که همیشه سرشار از انرژی و شادی است و حتی اسمش هم بیشترین انرژی مثبت رو داره.

این پسر عمه زا هم خیلی باحاله، این فامیل دور هم اساسی جا افتاده است.راستی پسر خاله رو نباید از یاد برد. نماد کامل صداقت و انسان دوستی است. به همان میزان که در وجودمان شیطنتهای کلاه قرمزی وجود دارد کمی هم پسرخاله قاطیش کنیم. جای دوری نمیرود.

 


چند تا پیشنهاد بی شرمانه نوروزی:

به شدت به دوستان توصیه میکنم که به دیدن اخراجیهای 3 نروند بهرحال تا چند وقته دیگه سی دی هاش به بازار میاد و خیلی راحت تو یه مسافرت بین شهری و تو اتوبوس خواهید دید (حیف نیست آدم پول بابت این چرندیات بده)

«به خاطر سنگفرشی که تو را به من میرساند» یک آلبوم بی کلام فوق العاده زیبا است که ساخته هنرمند خوب کشورمان فردین خلعتبری است به شدت این را توصیه میکنم برای شنیدن و لذت بردن از یک موسیقی خوب.

باز به شدت توصیه میکنم که دی وی دی فروشیهای میدون انقلاب را در بیابید با این چیزی که من از توریست و تلقین و سرخ و مکانیک رو دیدم خوشحالم که اصلش رو قبلا دیده بودم و با این چیزی که رسانه میلی پخش کرد حالمو بهم زد.

راستی میگن تو سوریه خبر مبر هایی است در اندازه های بحرین. خب چرا رسانه میلی لال مونی گرفته؟ چرا زبونش واسه تونس و مصر و بحرین و عربستان و لیبی درازه؟ هر کسی که جواب این سوال را پیدا کرد به من هم خبرش رو برسونه.

آلبوم جدید ابی رو هنوز نشنیدم اما با این تیکه هایی که شنیدم فکر کنم همون کار نوازش هیت آلبوم شود البته تعریف جهانبینی رو هم شنیدم اما میگن بقیه تعریفی نداره. ابی برای من در ستاره های سربی مانده است و اوجش همان است نمیدانم چه اصراری به خراب کردنش خودش دارد.

«همدم» معین هم با ترانه افشین مقدم فوق العاده است از دستش ندهید.غفلت موجب پشیمانی است.

از کران نوروزی تصمیم دارم به دیدن «جدائی نادر از سیمین» برم. من از چهار شنبه سوری و درباره الی اصغر فرهادی رو دوست داشتم و شاید جزو معدود فیلمسازهایی است که فیلمش به شعورت توهین نمیکنه.


گریه نکن
.: 1389/05/25 :.

این وقت شب که بیداری زده پس کله ام فقط این ابیات رو میتونم زیر لبم زمزمه کنم، خیلی نامردم که اینگونه نوشته ام:


پشت سر منِ تنها گریه نکن
عمریه من و تنهائی هم مسیریم
آرزومه تو دیگه تنها نباشی
حیف نمیشه پیش هم آروم بگیریم

حالا که تنهائیمو رج می زنم
عهدی رو که با تو بستم میشکنم
با تو بودن که برام محال شده
باید که از رنگ چشات دل بکنم


چه حالی دارم من !!!
.: 1389/04/19 :.


اگه می دونستم کی سر نوشته آدما رو می بافه ... بهش می گفتم ماله من و بشکافه*


دنیای این روزای من یه دنیایی دسوت داشتنی است که فقط خودم میدونم که لذت چیه. یه چند روزی پدر و مادرم مهمونم بودند هیچگاه فکر نمیکردم مستقل شدنم و تنهائیم باعث بشه که بابا و مامان مهمونم بشن انگار همین دیروز بود که سر دیر اومدن به خونه دلواپسم میشدن. عجب دنیایی شده.

هیچوقت رضایت نداشتم و ندارم نیمدونم دلیلش چیه اما شاید دلیلش اینه که شصت و یکی هستم و اردیبهشتی. مغرور و از خود راضی و خودخواه.

بیشتر وقتها تو فیس بوک پلاسم و می چرخم. یه زمونی بانک اس ام اس بچه ها من بودم همیشه یه چیزهایی تو چنته داشتم واسه رو کردن تو مناسبتها بعضی از دوستانم منتظر من بودند تا من اس ام اسی بزنم تا اونا هم برای بقیه فوروارد کنند اما این روزها اس ام اس هایم رو تو  wall فیس بوکم می نویسم تا شاید یه عده بهش like بزنند اما دوستان صمیمیم زیاد با این محیط آشنا نیستند و همیشه میگن ها این فیس بوکی که وگفتی یعنی چه؟؟


دیشب داشتم یه شعر از عمران میخوندم که میخواستم بریا دوستان اس ام اس کنم اما دیدم خیلی وقته که از دوستان خبری ندارم واسه دل خودم خوندم و بعدش هم نعشه اون شعر دلنشین بودم که شامم سوخته و جزغاله شد. مجردی خیلی خوبه اما این قسمت آشپزیش مصیبه اعظمه.


آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است
**


بعدش هم پیش خودم زدم زیر آواز و به سبک گلپای عزیز خوندم:


پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
***


آره تو فیس بوک میگردم و خاطراتم رو خط خطی میکنم و ترانه هامو آتیش میزنم. انگار دوباره دارم شاعر میشم. دلم یه گیتار میخواد. اولین پولی که دستم بیاد گیتار میگیرم تا حالم خوب بشه.


بعضا تو فیس بوک عکسهایی رو میبینم که دلم رو هوائی میکنه. مثل عکسهایی که ..... ای بابا بی خیال دست رو دل بی صاحابمون نذارید که خونه و واسش روضه خونی نیس.

این روزهای گرم هم حسابی دمار از روزگارمون درآورده. هر کاری کنیم باز گرما است. بخصوص تو محیط کارگاهی ما که دیگه وحشتناکه.


* دیالوگی از خانه ای روی آب ساخته  بهمن فرمان آرا

** عمران صلاحی

*** عماد خراسانی

راستی این تصویر نیز از استاد کاتوزیان می باشد


آخرین نگاه
.: 1389/02/28 :.


باید تحمل کنی اگه که هنوز عاشقترینی

باور کنی که میتونی بازم آسمونو ببینی

به نگاهم دل نبند که چشام واسه تو حرومه

گرمی دستای عاشقم دیگه رو به تمومه



دو سال پیش تو دفتر یادداشتم اینو نوشته بودم و امروز بدجوری دلم گرفته بود و اینو اینجا نوشتم.

بعضا ترانه سراغم میاد که خودمم نمیدونم چرا. هیچوقت این دو بیت رو ادامه ندادم و خوشحالم که اون حس خوب رو با اضافه نویسی خراب نکردم.


چوب حراج
.: 1389/01/18 :.

وقتی که کسی صاحبت شد با خیال راحت میتونی چوب حراج به خودت بزنی.

قابل توجه کسانی که می گفتن احساس فروشی نیست.

این روزها هر چیزی فروشی است حتی احساس و عقل و شعور و حتی آزادی.


آتیش داری؟
.: 1388/12/24 :.

یه فندک گرفتم و گذاشتم تو جیبم تا وقتی پیرمردی ازم خواست:جوون پیر شی آتیش داری؟ اونوقت نگم دودی نیستم و سیگارش رو با لبخند روشن می کنم.

زندگی به همین راحتیه. نباید زیاد سختش گرفت.

آخرین فال حافظم رو چند روز پیش تو میدون هفت تیر گرفتم و حضرت حافظ هم گفت زندگی رو سخت نگیرم همه چی آرومه عزیزم

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


ممنونم جناب حافظ.

هیچوقت از باخت هیچ تیمی اینقدر خوشحال نشده بودم که امروز پاس همدان باخت. کاش دسته پائین تر سقوط کنن.

هنوز در سفرم و چقدر خوشحالم که ساکن یه جا نیستم و خوب دارم می روم.

شاید سال بعد سال هجرتم باشه. امیدوارم که آنگونه شود که هم تو پسندی و هم من.


1 2 3 4 5 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.