پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دیگری
.: 1388/07/26 :.


دروغ چرا این چند روزه رشته افکارم بوسیله چند نفر از هم گسسته شده بود بعضی ها نیک و زیبا مثل مادرم و خواهرم و دوستانی خوب و از طرفی دیگر کسانی که بی خیال گفتنش خوب نیست اما بهرحال افکارم مثل قطبهای مثبت و منفی در حال نوسان بود تصمیم داشتم دو تا ترانه که در ذهنم بودند را رو کاغذ بیاورم اما به دلیل هدفی که ذهنم رو اون زوم کرده منصرف شدم. دروغ چرا دلم برای ترانه و موسیقی تنگ شده حتی با بعضی از دوستان ترانه سرا و آهنگساز گپ میزنم حسرت میخورم که چرا کاری نمیکنم در حالی که از دستم بر میاد اما با این حال باید امسال فعل  خواستی رو صرف کنم که ده سال پیش باید می کردم و نکردم اما هر کاری کنم باز ار ترانه جدا نیستم این ترانه شاهکار بینش پژوه خیلی به دلم میشینه و این روزها دوستش دارم البته این ترانه چند سال پیش در کتاب کافه نادری شاهکار چاپ شده و در آلبوم ادبیاتی دیگر با صدای خودش منتشر شده بود اما خوندنش رو به دوستان توصیه میکنم. برداشت بد نکنید فقط از این ترانه خوشم میاد حالا هر کی یه برداشتی دارد شاید اون دیگری اونی نیست که همه فکرش رو میکنند شاید همونی است که هستیم بیشتر بخوانید و بیاندیشید:


دیگری


باز با آن دیگری دیدم تو را
جای قهر و اخم خندیدم تو را

باز گفتی اشتباهت دیده ام
گفتمت باشد ، بخشیدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد
با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من
از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را

زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را


شاهکار بینش پژوه




* عکس تزئینیه هیچ ربطی به مطلب نداره و همین جوری خوشم اومد اینجا گذاشتم. البته اگه الان آب انار باشه ازش نمیگذرم.


باران پائیزی
.: 1388/07/02 :.

تو که می باری، خوش به حال پائیز

تو این روزای بی غروب و سبز ریز

وقتی تو هستی، خوش به حال پائیز

ببار، بر سرمون اشک سبز بریز


سرودن
.: 1388/06/12 :.

تورا مثل یک ترانه

می سرایمت خط به خط

حقیقت بودنم باش

در این زمانه غلط

 

آخرین تاب و تبم باش

بوسه ای پاک به لبم باش

به گم شدن روشنی

فاتح بغض شبم باش


Error
.: 1388/06/01 :.

اینقده از این و اون «نه» شنفتم، می‌ترسم که یکی بهم بگه «دوستت دارم» قلبم «Error» بده.


نکته:این تیکه رو قبلا هم اینجا آورده بودم کپی رایت این جمله مال خودمه اینجا دوباره نوشتم فقط جهت یادآوری به خودم. منظور دیگه نداشتم همین. برداشت بد نکنید


نگرانی نیست
.: 1388/05/25 :.

میدانم چند وقتی است که خبری ازم نیست به سلامتی بدجوری خوش میگذرد، دروغ چرا  خوب هم خوش می گذرد. دوستانی را دیدم و شنیدم که مایه مسرتم بودند کسانی که معنای خوب بودن را خوب می دانند. نمیگویم کی هستند که نیازی به گفتن نیست اما خوشحالم که این روزها آرامش دارم. یقین دارم به لطف اوس کریم همه چیز روبراه خواهد شد و خوشحالم که هنوز هوایم را دارد.

راستی زندگی خیلی هم سخت نیست و نباید بهش سخت گرفت. این روزها خدا را جایی دیدم که انتظارش را نداشتم محبت را از کسانی دریافتم که هیچگاه فکرش را نمی کردم. این روزها سرشار از انرژی مثبت هستم به قول دوست نازنینی «این رنگ آبی کافی شاپ سرشار از انرژی است و الان با فول انرژی جای پارک هم پیدا میشود.» آره منم دارم جای پارک میکنم.

 امروز دیدم که هر چیزی می تواند برایت انرژی زا باشد به شرطی که خوب ببینی و خوب درکش کنی جای نگرانی نیست حالم خوب است عزیزم اما دلتنگ نیستم عزیزم شاید برای این است که فرصتی برای دلتنگی نداشتم یا شاید عزیزم عزیزی نبوده که دلتنگم باشد تا دلتنگش شوم.

جای نگرانی نیست ولی کامپیوتر ندارم و موبایلم هم خیلی وقتها خاموش است یا از دسترس خارجم و غیر از معدود افرادی که بهشان اعتماد دارم کسی نمی تواند باهام ارتباط برقرار کند. آره این روزها خیلی راحت رد تماس میدهم و خجالت نمیکشم که از دستم دلخور باشند این روزها از دست مردم گم شدم تا خودم را پیدا کنم.

جای نگرانی نیست عزیزم خودم را پیدا کردم راستی دلم برای اتاق آبیم تنگ شده است اما نه عزیزم مگه بالا نگفتم نمیخوام دلتنگ شوم دیگر فرصت دلتنگی نیست باید پیدا شوم که دارم میشوم.


ذوق
.: 1388/05/24 :.

گفت:

توی ذوقش نزنید

گفتمش:

ذوق اگر داشته باشد، باشد!



نسُریدم (nasoridam)
.: 1388/05/04 :.

میخوام یه داستانی رو براتون بگم، یه زمونی یه پسری عاشق یکی از خودش مغرورتر شد براش می مرد اما صداش رو در نمیاورد همه جا لاف میزد که نه فقط دوسش داره و عاشقش نیست اما برای دختره تب میکرد همه جا اونو میدید خداش شده بود، آره عاشق بود اونم چه عاشقی یه عاشق مغرور که تحمل کوچیک شدن رو نداشت و اگه دختره هر جا کوچیکش میکرد هیچ جا صداش رو درنمیاورد تا این که با یکی دیگه مثل خودش آشنا شد اونم عاشق بود اما یه فرق اساسی با پسره داشت اونم این بود که اون عاشق، دختر بود. هر دو هم دانشگاهی و همشهری بودند و دردشون مشترک بود. پسره درد خودش رو فراموش کرد همدم دختره شد، دختری که حس میکرد پسره داداش بزرگشه کسی که میتونه بهش تکیه کنه و اونو به عشقش برسونه اما از اونجایی که حسادت همسایه دیوار به دیوار عشق است کار دست هر دوتاشون داد معشوق داداش فهمید که آقای عاشق بهش همه حقیقت رو نگفته و با یه دختر دیگه هم همکلام است اونو به دست تقدیر حواله داد و تقدیر هم نامردی نکرد و دختره رو از دست داداش پروند و دست یک پولدارتر از پسره داد و بعد از چهار سال همه چی تموم شد. خواهر کوچیکه هم شش ماه بعد به سرنوشت داداش بزرگه مبتلا شد و هر دو تاشون تنها شدند.

روزی که پسره عهد اخوت با دختره بست عهد کرد که تو این بازی دلش سُر نخوره و نلرزه اما خوبیهای آبجی کوچیکه کار دست دل داداش داد، حالا داداش عاشق نشده بود بلکه برای آبجی کوچیکه میمیرد اگه یه روز نمیدیدش روزش شب نمیشد. به آبجی گفت که عاشقشه اما آبجی گفت که تو داداشمی و نمیتونم عاشقت باشم و اونجوری دوستت داشته باشم.

بازم سرنوشت پا در میونی کرد و تا مشکل حل بشه. داداش رفت سربازی و وقتی برگشت کارت عروسی آبجی رو میز تحریرش بود. دو دل بود که بره یا نره آبجی زنگ زد و گفت حتما عروسیم بیا نمیخوام بدون دیدنت به خونه بخت برم، داداش قول داد که میره. اما داداش یه اخلاق بدی داشت و اونم این بود که بدقولیش شهره خاص و عام بود، آبجی تا آخر مراسم چشمش به در بود که داداشش بیاد اما داداشش بیرون تالار عروسی تو ماشینش نشسته بود و گیتار میزد و اشک میریخت و به تقدیر لعنت می فرستاد.

داداش برای همیشه از اون دیار رفت و قصه عاشقیش رو با یه گیتار شکسته جا گذاشت و دفتر خاطراتش رو آتیش زد و رفت سراغ سرنوشتش و هر جا هم که می نشست و ازش می پرسیدند عاشق شدی؟ میگفت:«نه!!!»


 چیه تعجب داره؟ خب منم بلد داستان بگم. یه زمونی چنین داستانی سر خودم اومده بود با کمی پس و پیش با این تفاوت که من دیگه سُر نخوردم یعنی داشتم میخوردم ولی نخوردم یا شاید هم خوردم و خودم خبر ندارم.بهرحال هر چی که بود گذشت «مخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته»

خیلی وقته که یه ترانه درست و حسابی ننوشتم و دلیلش هم اینه که شاید عاشق نیستم و ترانه هم همدم عاشق است و بس. اما چند بیتی از قدیمی تر را انتخاب کردم که خوندنش خالی از لطف نیست(الان که این ترانه رو دوباره خوندم کمی باروش برام سخته که اینو من نوشتم زیر ترانه نوشتم که این ترانه رو 12 بهمن سال گذشته در کافه دانشجو تحریر کردم کمی باورش برام سخته بی اغراق بگم این کار من نیست شاید یکی تو زبونم گذاشته و من نوشتم ولی انصافا کار زیبایی از اب دراومده، همیشه با نگاه بی رحمی به شعرام نگاه میکردم ولی نمیدونم این ترانه این وقت شب خیلی بهم حال داد):

 

توبغض شبونه‌هام

ترانه رو لبام خشکید

تو زندون شب چشمات

اشک روی گونه‌هام دوید

 

خونه خالی از ترانه

بی تو آواره‌ای ویران

به شب بگو سحرگاهان

وضو میسازم با باران

 

ببار بر من ای تو عاشق

تا خدا را از سر بگیرم

در این غربت‌سوزی حق

پای ذوالفقار بمیرم

 

اگر چه قصه‌هام بی تو

یعنی تکرار و باز تکرار

ختم این آوازه خوان باش

در این شبای بی سوار

 

از دست شب می‌‌دزدمت

به خاطراتم مهمون باش

از غربت ترانه‌هام

همسفر آسمون باش

 

خداحافظ شب زندونی

تو شاعر لحظه‌هامی

سلام ای بغض رهایی

تو همنشین شبامی

 


فروشنده
.: 1388/04/13 :.

صُب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش میاد
می رم و فوری درُ وا می کنم

داد می زنم:
- آی نسیم سحری!
 یه دل پاره دارم
      چن می خری؟

عمران صلاحی


اعتراف می کنم که در نوشته قبلی (نیارمندیها) زیادی شیطنت کردم، از باز خورد کامنتها و اس ام اس فهمیدم که هنوزم هستند کسانی دادشون از کارهای به آسمون بره. ولی آن گونه نوشتن رو به دو دلیل اساسی بیشتر دوست دارم یکی اینکه راحت می تونم چند لایه بنویسم تا هم حرف خودم رو زده باشم و هم اینکه از جواب دادن در برم. اصولا یکی از کسانی هستم که اصلا اهل پاسخگویی نیستم. اما این شعر عمران را بی نهایت دوست دارم. تو این مدت شعرهای عمران صلاحی رو کشف کردم و خوب هم دارم باهاشون زندگی میکنم. هوس کردم بعد از سالها سری به شعر نو بزنم کاری که تا قبل از سال 82 انجام میدادم و مدتهای مدیدیست که ازش دور افتادم. شعرهای عمران یه طنز خاصی داره که خوب ذهن رو قلقلک میده انتظار نداشته باشید که از شعر عمران قهقهه بزنید بلکه از خواندنش لذت بسیار برده و انبساط خاطر خواهید داشت کاری که تو شعر کمتر شاعری دیدم. قیصر و عمران رو بینهایت دوست دارم شاید به این دلیل که با خواندن شعرشان حس خوبی بهم میده و همین برای دوست داشتن یه شاعر کافیست.
امروز حکایت منم همین شعر است. خیلی وقته دارم به این فکر میکنم چرا ما آدما عاشق و دلبسته اشیا نو هستیم. دوست داریم اول هر چیزی مال خودمون باشه از مد گرفته تا عشق و قلب هر کس. به این اندیشه میکنم ارزش یه دل شکسته شاید بیشتر از یه قلبی است که برای اولین بار میخواد مال تو باشه، یه دل شکسته قدر تورو بیشتر میدونه واسه اینکه یه بار خودش شکسته و مسلما دوست نداره قلب تو هم مثل اون بشکنه چون دوست داره و تحمل اینکه تو همون دردی رو تحمل کنی که اون کرده رو نداره. این روزها خوب دارم واسه خودم فلسفه میبافم اما تنها مشکل این فلسفه بافی اینه که آدمی مثل من داره از تجربیاتش میگه که کمی تا زیادی با بقیه تفاوت داره و راه و روشش راه خیلیا نیست. یه دوستی دارم که همیشه میگه: اکبر سرنوشت تو با بقیه یه فرق اساسی داره و اونم اینه تو با تقدیر سر جنگ داری و باهاش لج میکنی و مثل بقیه به سرنوشت گردن نمی نهی.
نمیدونم شاید حق با اینه ولی واقعا به این تجربه ای که از مراودت با آدمها بدست آوردم خیلی ایمان آوردم باید به غایت هر فردی بهش ارزش گذاشت نباید به خوک به اندازه یه اسب ارزش قائل شد یا یه اسب رو به اندازه یه خوک بی ارزش کرد. (این مثال رو از خودم در کردم به قول یکی مرده شور مثال زدنم رو ببره  خب بهتر از این تو این وقت شب به ذهنم نرسید)
من مشکلی که داشتم این بود که تو گذشته درگیر بودم اما الان می بینم که بعضیا خیلی راحت گذشته شون رو از یاد می برن و به زندگی جدیدشون طوری می بالن که انگار مادرزاد همین جوری به دنیا اومدن، پس دلیلی نداره غصه آدمهای گذشته ام رو بخورم که الان دارن چیکار میکنن. اما با این همه هیچگاه گذشته خودم رو فراموش نمیکنم و مطمئنم که اگه گذشته هام در آینده برام تکرار بشه بدجوری تلافی گذشته رو سرشون در میارم.(عجب جمله حکیمانه از خودم در کردم، خب چیکار کنم کسانی ازم تعریف می کنند که بی نام و نشون هستند بهتره که خودم واسه خودم نوشابه وا کنم که تو این روزهای گرم یه کوکای تگری خوب حال میده)
باور کنید فقط امروز همین یه تیکه شعر رو بنویسم و تحت موضوع «شعر و ترانه» پست کنم اما نمیدونم چی شد که «همین جوری» از آب در اومد.

سر این کوچه
.: 1388/02/07 :.

در خستگی آخر شب یک صدای دلنشین و با یک ترانه خوب حال هر کسی را بجا می آورد. امشب سی دی جدید افشین سپهر رو گرفته بودم  به این ترانه که رسیدم هم اشک ریختم و هم آروم شدم امروز روز بدی بود خسته شده بودم خیلی حرفها شنیدم اما واقعا خسته بودم اما این ترانه با اینکه برایم یه جور خاصی بود اما بهم انرژی داد. از اینجا هم میتوانید گوش کنید.

سر این کوچه
تو رو کم دارم و امشب ، می نویسم تا سپیده
مثل چشمای قشنگت ، می دونم کسی ندیده
می دونی مثل من این جا ، کسی چشم برات نبسته
می دونم که بر می گردی ، سر به زیر و دل شکسته
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

سر این کوچه یه روزی ، می رسیم به هم دوباره
اشتیاق دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

رفتی و خبر نداشتی ، یه نفر هم سفرت بود
توی تنهایی و غربت ، دل من در به درت بود
جای پاهای تو مونده ، روی قلبی که اسیره
نگو دیره واسه فردا که دلم بی تو می میره

رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

سر این کوچه یه روزی ، می رسیم به هم دوباره
اشتیاق دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی


تیکه تیکه کردن جمعه
.: 1388/01/21 :.
اینکه الان جمعه است و باید به کارهای عقب افتاده رسید حرف کاملا بجایی است پس بنابراین یکی از کارهای عقب افتاده من جبران کمبود خوابم در طول هفته است من که از شنبه تا پنج شنبه باید دو نصفه شب بخوابم و هفت صب پاشم اگر تا لنگ ظهر جمعه هم بخوابم بازم این کمبود رفع نمیشه.
نوشتن برنامه برای هفته یکی از کارهایی است که آخر شب جمعه انجام میدم و هیچوقت هم این برنامه رو کامل اجرا نمیکنم.
این روزها دوستان خوبی را دوباره پیدا کردم و خوشحالم که هنوز هستیم.
واسه آخرای اردیبهشت با بچه های دانشگاه یه قراری داریم که بریم بیرون از همین حالا براش لحظه شماری میکنم.
اینکه هنوز میتونم فعال باشم و با انرژی خوشحالم با اینکه در لحظه هایی احساس میکنم خیلی تنهام و کلا هنگ میکنم اما نمیذارم کسی از درونم باخبر بشه خرسندم با اینکه باید بیشتر تلاش کنم اما ...
یه زمونی خیلی «بی خیال بابا» میگفتم ولی نمیدونم این روزها چرا بی خیالی وجود نداره.
این روزها همه اخراجیها۲ رو دیدن اما گفتم حیف پول و حتی حیف سی دی که مصرف این آش بلبشور بشه. دست خودم نیست گذشته افراد رو نمیتونم فراموش کنم و بدتر از اون اینه که همون آدم بگه من تغییر نکردم اما بقیه به زور به همه بقبولانند که اون تغییر کرده.
این روزا موسیقی خوب چیزی نشنیدم به غیر موسیقی گروه هفتم بقیه رو فقط میشه یکی دو بار شنید. هنوز هم میشه به گلپا و داریوش امیدوار بود و از شنیدن موسیقی خوب لذت برد. راستی کسانی که هنوز لئونارد کوهن رو گوش ندادند یک لذت زیبا رو از دست دادند. هنوزم که هنوزه و طبق یک ماه گذشته از «آرامین» لذت میبرم. آرامین شنیدن داره بخصوص برای آخر شب خستگی.
برای آرامش آخر شب این نسخه رو به دوستان توصیه میکنم:
آسان تو رو به دست آوردم،آهسته آهسته و روی برگی بنویس عشق با صدای گلپا
راهی، آواز پریها، شقایق و فریاد زیر آب با صدای داریوش
famous blue raincoat ، I'm Your Man، lady midnight با صدای Leonard Cohen
و دو سه تراک بخصوص تراک آرامین از آلبوم آرامین با آهنگسازی سارا نجفی

این روزها با اینها دلخوشم و خوش میگذرونم.
یه دوربین دیجیتالی سونی H50 گرفتم از عکاسی باهاش خیلی لذتبخشه شاید در آینده هم یه فتوبلاگ راه بندازم یا شاید هم همینجا یه چیزهایی بذارم.


<< 1 2 3 4 5 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.