نوشته پائینی رو یه زمونی برای دلتنگی خودم نوشته بودم تو پانوشتش تاریخ زدم شهریور ۸۶ اما این چند روزه که نمیتوانستم زخمهای درونم رو باز کنم تا کسی باورم کنه بهترین بهونه است بیشتر نپرسید که نگفتنم برای بودنم است:
تو هم برو به سلامت
خیلی وقتها احساس می کنم که کاش بیشتر نگاه می کردم تا حرف بزنم کاش بیشتر
سکوت می کردم کاش فقط زندگی میکردم. اما نمیدونم چرا دلتنگیامو فقط غیر از خودم
هیشکی دیگه باور نکرد.
زندگی شاید همین باشه همین اومدن و همین رفتن. باختن !!!!!!نه باورم نمیشه
یعنی منم یه روزی باختم؟ نه من هنوز نباختم باید بجنگم باید ثابت کنم که من بهتر
از همه هستم لیاقتم بیشتر از اینی هست که هستم باید صاحب بهترینها بشم باید حاکم
بشم من باید فرمان بدم من از فرمانبرداری بیزارم متنفرم از اینکه کسی بهم بگه این
کارو بکن یا اون کارو نکن.نه من متنفرم.
شایدم عاشقم عاشق خودمم. آره تو هم برو، تو هم بهونه بیار، تو هم به خودت
دلخوش باش، تو هم مثل خودم مغروری و خودخواهی تو نیمه گمشده من نیستی تو خود خودم
هستی با اون خودخواهی خاص خودت. آره بهونه بیار که نمیتونی.
خیلی وقته که گوشم به این کلمات عادت نکرده بود یادم رفته که یکی بهم میگفت
نمیدونم، نمیتونم، نه، نمیشه.
اما حالا بازم انگار داره گوشم عادت می کنه: عزیزم نمی تونم.
پنجشنبه گردی
.: 1387/12/08 :.
بعد از مدتها یک پنجشنبه گردی دیگه برام رقم خورد. از اون قدم زدنهایی بود که
شنیدم و دیدم. آخرش هم تلپ شدن تو یه کافی شاپ و یه چیزی خوردن و آخرش هم دیدن
کسانی که این سالها از اون چهرهها دور بودم.
وقتی پا به خیابون میذارم گوشی هدفونم را تو گوشم میذارم تا زمزمههای مردم رو
نشنوم. نسبت به یه چهار سال پیش چهرهام خیلی عوض شده، عینکی شدم، موهام بلند شده
و سپیدتر، اسپرت میپوشم و بیشتر سر به زیر شدم.
دغدغه هام فرق کرده، بیشتر از اونکه به فکر خودم باشم به فکر کسانی هستم که به
فکرم نیستند. روزگاری احساس در وجودم جاری بود اما این روزها برای بدست آوردن باید
از دست دادن رو تحمل کنم.
بعضی موقعها کسانی رو میبینم و یا صداشون رو میشنوم که برایم یادآور چیزهایی
هستند که تکرارشان برایم قابل قبول نیست.
امروز یکی از دوستان بهم میگه برای اینکه اخلاقت درست بشه باید از تنهائی
دربیایی و به جای اینکه هدفون به گوش تو خیابونها ول بچرخی با یکی دیگه دست در دست
هم باشی تا بهتر از این شوی. دست از این حاضر جوابیبرداری و کمتر ولخرجی کنی. اما چه کنم که آدم
مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه. اگه بگم الان حتی به چشمام هم اعتماد
ندارم دروغ نگفتم چه برسه به اینکه به کس دیگهای فکر کنم.
مشکل من برای بعضی چیزها اینه که متاسفانه حافظه خیلی خوبی دارم که همه چیز به
خاطرم است و با دیدن یک نشانه اعصابم بهم میریزد، برای همین تو این هفته تصمیم
گرفتم به گذشته نگاه نکنم و برای کسانی که در گذشته بودند اهمیتی قائل نشم و آروم
آروم ذهنم را از خیلی چیزها پاک کنم. از کسانی که سوهان روحم بودند، از کسانی که
به پای غرورم قربونیشون کردم، از کسانی که سخره محفلشان شدم، از کسانی که تحمل
دیدن و شنیدنم رو نداشتند از این آدمها خالی خواهم کرد.
راستی این روزها از شیندن کاست جدید سروش لذت بسیار میبرم. خدا رو شکر میکنم
که سیگاری نیستم و تنها اعتیادم این روزها موسیقی و کتاب است. خوندن دوباره ابوذر
و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی و قمار عاشقانه دکتر سروش و ماجراهای شرلوک هلمز به
همراه گوش دادن به ابرو گوندش و گونل و سروش و احسان خواجه امیری و داریوش لذتی
دیگر و بس دست نیافتنی برایم داشته است.
یه روزی و روزگاری خوب ترانه مینوشتم اما خیلی وقته که حوصله ترانه رو ندارم
روزگاری در سر کلاس یا آموزش سربازی یا تنهاییم خوب سیاه مشق میکردم، روزگاری بود
برای دلم نوشتم:
بده دستاتُ به دستام
هرم نفساتُ میخوام
تکیه گاه گریه هام باش
تا پای جون باهات میام
تو بذار آروم بگیرم
به مامن گرم تنت
برم به سوی آسمون
از عطر خوش پیرهنت
تو به من نزدیکتر از من
نگیر سایهتو از سرم
حوصله کن گلایه هامو
ای همیشه هم باورم
راستی منم یه زمونی عجب دل خوشی داشتم.
داغونم
.: 1387/11/28 :.
این روزها با خودم بد شدم. اخلاقم سگ شده به کوچکترین بهونه جر و بحث میکنم. وسط بحث با دیگران با تیکه پرانی خودم رو آروم میکنم. شدیدا دوست دارم یکی حالم رو بگیره، اما نه انگار حالم گرفتهتر از اونه که بشه بازم بگیرنش. من آدم سیاست نیستم اما نمیدانم چرا دارم کارهایی رو میکنم که نباید انجام بدم. خیلی وقته که احساس و ترانه دور شدم خیلی وقته که دیگه آهنگی زمزمه نمیکنم. از این بزرگتر شدن متنفرم. از همه بیشتر از بحث ازدواج متنفرم. دیگه به این واژه آلرژی پیدا کردم.
این تیکه رو هم نه ماه پیش نوشتم اما حال و روز امروزم شده. دارم شبیه ترانههام میشم. سرد و بیخیال میشم. تحمل شنیدن حرفهای دیگران را ندارم و نمیخوام یه مدتی صدای کسی رو بشنوم.
از چشات شعر بارونُ میخوندم ولی نشد به موندن دل ببندم رفتم و زخمامو ترانه کردم نشد که به سادگیام بخندم
میدونم ترانه هام تکراریه نخوندش برای تو سنگین تره نگاه نکن که دیگه رفتنیم بدون که موندنم ختم خطره
بی تو باز مسافر شب شدم تو کوله بارم یه دنیا رفتنه تو باش که موندن، قسمت نگاته بمون تا بغضت با شبم نشکنه
خدا حافظ برای آخرین بار این شب بارونی ختم قراره پایان گناهی نابخشودنی ختم بی صدایی این گیتاره
به خودم که میرسم دیر میشوم
.: 1387/10/28 :.
دو سه روز بود که این نوشته پائینی را نوشته بودم اما مردد بودم که در وبلاگ قرار دهم اما بالاخره تصمیم گرفتم کمی از احوالات امروزم خبردار شوید تا شاید کسانی از نگرانی خارج شوند که چرا من به مردان سیاست و آشپزی گیر دادم، این هم شرح احوال چند وقت من که در پیش دوست و آشنا کم پیدا شدم.
این روزها همه میگن چرا اینقدر بی خیالی!!! نمیدونم چی بگم شاید برای اینه که زیادی حالم خوبه. از کار جدیدم راضی هستم یه جورایی ارضایم میکنه. دو تا از دائیهام و دو تا از عموهام راننده کامیون بودند و الان من در نمایندگی ایران خودرو دیزل به عنوان مدیر تعمیرگاه مشغول شدم به یه عبارتی ماها همگی از قوم بنی هندل هستیم و الان من هم قاطی اینها شدم. . تا اونجایی که بتونم برای ارشد هم میخونم با اینکه امید زیادی ندارم اما قبول بشم هم بد نمیشه. تو این مدت به چیزهایی رسیدم که کاش شش هفت سال پیش میرسیدم، اگه اون موقع رسیده بودم شاید الان بهتر بودم. کاش به جای بهونه آوردن برای همدیگه حقیقت رو روشن کنیم اگر کسی رو دوست نداریم تو رودرواسی گیر نکنیم و نتونیم حرفی بزنیم و بهونه بیاریم کاش رک و روراست بگیم من با یکی دیگه هستم با تو نمیتونم باشم نه اینکه بگیم که نه من از دخترا یا پسرا متنفرم و از چنین روابط و دوستیها خوشم نمیاد. هیچ چیز تو زندگی به اندازه دروغ گفتن عذابم نمیده. شاید از خیانت و نارو و تهمت و از پشت خنجر زدن ناراحت نشوم اما با دروغ احوالاتم بهم میریزه، نمیدونم چرا دارم این حرفها رو اینجا مینویسم. شاید زیادی تکراری شدم. راستی از خوندن «تقاص» یکه نخورید که زندگی همین است. میخوام بدونم بازخورد این ترانه برایم چگونه است، شاید تصمیم بگیرم که برای اجرا واگذارش کنم ولی فعلا دست نگه داشتم ببینم چی میشه.
تقاص
باور کن هیشکی حریفم نمیشه زدم و شاخ تقدیرُ شکوندم رفتم و ننگ و نام عاشقی رو به پیشونی فلک نشوندم
نکنه هنوزم باورت شده پاسوز چشمهای پرفریبتم نه عزیز، دیگه از این خبرا نیس مال خودت اون دل غریبتم
یادت میاد گفتی خیلی کوچیکی؟ ماها رو هم که دیگه ریز میبینی حالا که مارو قابل ندونستی چرا با کوچیکتر از ماها میشینی؟
میدونم اینا کار اوس کریمه تقاص دلمو ازت میگیره خیال میکردی که تموم شد و رفت به جهنم دل یکی میمیره
نه جونم، دل مام خدایی داره واسه خودش برو بیایی داره تو برو فکر خودت باش که موندی فلک باهات چه بازیهایی داره
اون لحظه که تموم کردی یادته؟ گفتی با هر کی باشم با تو عمراً گفتم که خیالی نیست، مبارکه خب بگو کی مقصره؟ تو یا من؟
ما که پای حرف دلمون موندیم تو بودی که هیش کدومُ نشنیدی نفرین من پشت سرت نیست اما تو هیچوقت کار تقدیرُ ندیدی
از همین الان براش هم آهنگش رو در نظر گرفتم یه آهنگ شش هشت تروتمیز که خیلی حال میده. زندگی یعنی همین. یعنی در اوج سرخوشی چیزی را بنویسی که در بدترین لحظه هم به ذهنت نمیرسه و باید از گوشه ذهنت پاکش کنی نمیدونم ولی شاید این ترانه یه عقدهای بود که شش هفت سال گوشه دلم خونه کرده بود و الان رها شده. این ترانه رو بدون منظور و به هیچ دلیلی نوشتم و از روی بیکاری تو گوشه ذهنم با بعضی از جملهها و دیالوگهای فیلمفارسی قدیمی بازی میکردم و وقتی تموم شد خیلی به دلم نشست و وقتی ترانهای به دلم میشه شاد و آروم میشم و تو این یه ساله شاید برای اولین بار بود که از نوشتن واقعا لذت بردم. به چیزی متهمم کنید که قبلا به جرم خیلی گناههای نکرده محکوم شدم و حبسم رو کشیدم. اما اینبار میخواهم فقط لذت ببرم. همین اما از هر چی که بگذریم از این جمله که حاصل تراوشات چند روزهام هست نمیشه گذشت: «به خودم که میرسم دیر میشوم»
حماقت
.: 1387/10/11 :.
فقط دو چیز هستند که نهایت ندارند، جهان و حماقت انسانها، تازه در مورد اولی هم مطمئن نیستم.
آلبرت انیشتین
آذرگردی
.: 1387/09/05 :.
امروز لذت جدیدی را کشف کردم که تابحال حسش نکرده بودم.
امروز عصر، دم غروب با شنیدن یک موسیقی آرام بخش به نام sunset که رسیتال یک پیانوی آرامبخش بود در خیابانهای پائیزی شهر شروع به پیاده روی کردم و سرخوشانه قدم زنان از این شنیدار و این دیدار لذت بردم.
هیچوقت تو عمرم اینقدر از اینکه تنها بودم خوشحال نبودم. خوشحالم که اینقدر امروز تنها بودم و کسی را در این لذت شریک نکردم.
فکر میکنم که دیگر نیازی به این یک بسته قرص لورازپام ندارم و آن را باید در جوی آب بیندازم.
آذر عزیز ممنونم از اینکه تو این روزهای آخر پائیزی این چنین شادم کردی.
ماه مهربون
.: 1387/09/03 :.
گریه نکن که انگار یه کوه غصه رو دوشمه بارون اشکات نباره که دلم دریای غمه
کی میتونه از اون چشات نگاه منو بگیره بذار تو گرمی دستام تموم غمات بمیره
ماه مهربونم با تو دلم همیشه شاعره به آبی ترین لحظه هات عاشق ترین مسافره
پیگرد قانونی
.: 1387/08/27 :.
هیچکس نمیتواند،
رو دیوار ما یادگاری بنویسید
برای اینکه؛
نوشتیم،
نوشتن هر گونه یادگاری
و
نصب آگهی
پیگرد قانونی دارد.
دگردیسی در خدمت سربازی
.: 1387/08/01 :.
دو سال پیش درست یک روز مانده به پایان ماه رمضان برای خدمت سربازی به پادگان آیت الله خاتمی یزد اعزام شدم. خاطرات خوبی از دوران آموزشی برایم ماند. دوران خدمت هم با همه خاطرات خوب و بدش گذشت. برای یادآوری آن 19 ماه چهار عکس از دوران قبل و حین و بعد از سربازی را در اینجا میگذارم.
عکس مربوط به یک ماه قبل از خدمت سربازی است.
وقتی که برای مرخصی میان دوره آمدم این عکس را گرفتم.
در حین سربازی برای کارت پایان خدمت این عکس گرفته شد.
یک ماه بعد از سربازی این عکس پرسنلی را گرفتم.
پی نوشت: در اثر متلک پرانی های دوستان از طریق اس ام اس و بعضا از همین وبلاگ تصمیم گرفتم تا آخرین پرتره خودم را که محصول دسترنج یکی از دوستان بود را اینجا عرضم کنم. گفتنی است که این عکس دو روز بعد از عید فطر گرفته شده است. (۴/۸/۸۵)
آره، مجرم من بودم
.: 1387/07/14 :.
نه رد می شی نه می مونی تبت بدجور واگیره منو با دست کی کُشتی که پای هردومون گیره
منو کُشتی و آزادی نه زندونی نه تبعیدی میون ما دو تا مجرم به کی حبس ابد می دی
امیدی نیست پیدا شیم من این دستا رو می بوسم بذار همدست هم باشیم
یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هر جای این دنیا بهت شک می کنن بی من
تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست خودت باید ازم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست
عذاب با تو سر کردن برای من یه تسکینه تو چی می فهمی از من که عذابم با تو شیرینه
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
توضیحات
حال من دریاب که من بیمار عشقم یا علی خسته ای درمانده ای در کار عشقم یا علی گوهر دل را به دستت می سپارم یا علی عاشق ناچیز و بی مقدار عشقم یا علی
پس چرا باید پناه از خویشتن برده اند دگر گر چه دست رد زنی بر سینه من یا علی صد هزاران التماسم باشد و ای وای من در شب قدرم اگر پاسخ نباشد یا علی