Man: God
God: Yes?
Man: Can I ask you something?
God: Of course!
Man: What is for you a million years?
God: A second.
Man: And a million dollars?
God: A penny.
Man: God, Can you give me a penny?
God: Wait a second

پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ همراه با تسهیلات بانکی |
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
Man: God
God: Yes?
Man: Can I ask you something?
God: Of course!
Man: What is for you a million years?
God: A second.
Man: And a million dollars?
God: A penny.
Man: God, Can you give me a penny?
God: Wait a second
درگوشی یه چیزی بهت بگم به کسی نگی ها:
عزیزم سر سفره عقدت از سبز و سبزی استفاده نکن آخه میگن شگون نداره.


ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
حضرت حافظ
بعد از چندی تفالی به دیوان حضرت حافظ زدم و این غزل آمد و چقدر حالم مثل این غزل خوب است نیتم نه برای خودم که برای سرزمینم بود این روزها خودم را فراموش کردم. دلم برای وطنم می تپد و می سوزد از این شب رنگی که بر آسمانش گرفته است.
دلم برای آذربایجان می تپد برای کردستان می سوزد و برای گیلان و مانزندرانش پر می زند. دلم برای اصفهان و شیراز و یزد و کاشان ضعف می رود. دلم بلوچستان و کرمان و بندر بعباس و جنوب با صفایش تنگ میشود. دلم برای تهران و لرستان و سمنان و بختیاری خون میشود. این روزها به هر بهانه ای به نام ایران اشک می ریزم.
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
این روزها ایران غریب است غریب تر از غربت مولایمان حسین و چقدر دلم برایش می سوزد کاش زودتر از این شب مرگی رها شود و آرام گردد که ورد زبانم نام زیبای ایران است.
نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه ی جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
ایران همیشه سبز و سرفراز باشی.

این روزها یک توفیق اجباری پیدا کردم و می نشینم سریال «سالهای مشروطه» را دنبال می کنم. کارهای قبلی محمد رضا ورزی را دنبال می کردم اما دیدن این سریال مرا به سالهای دبیرستانی پرت میکند که با خواندن داستان امیر کبیر بزرگوار اشک می ریختم و بسیار دوستش می داشتم و دارم.
بازی دکتر محمد صادقی* در نقش این مرد بزرگ یاران زمین بسیار ستودنی است و از انصاف نگذریم که سرکار خانم آزیتا حاجیان نیز یکی از بهترین نقشهایش را در قالب نقش مهدعلیا ارائه کرده است بازی داریوش کاردان نیز در نقش میرزا آقا خان نوری (اعتماد السلطنه) نیز بسیار زیبا و درخور است.
امشب یک دیالوگ بسیار زیبا از زبان محمد صادقی در نقش امیرکبیر شنیدم:« برای آبادانی ایران مرد میخواهیم نه نامرد»
بهرحال اینان باعث شدند تا دوباره یاد امیر کبیر بیفتم مردی که شاید تاریخ ایران به ندرت به چشم خود دیده است. مردی که از نظر اخلاقی پاک بود و مقید و در عین حال دلسوز ایران و ایرانی.
در مورد اقداماتش خیلی از کتابها سخن گفتند اما به نظرم بزرگترین خدمتی که امیر کبیر کرده است مبارزه با خرافه پرستی و استفاده ابزاری از دین بوده است در این مورد می توان به قمه زنی و سنت بست نشستن اراذل و اوباش در تکایا یا عدم واکسیناسیون بیماری آبله نام برد که امیر با اینان مبارزه میکرد و جلویش می ایستاد. انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه ازبزرگترین اتفاقات دوران امیر بود. از این لحاظ باید امیر را روشنفکر ترین و مترقی ترین سیاستمدار ایرانی دانست که از زمان خودش جلوتر بود.
با اینکه امیر پایه گذار دارالفنون بود و عمرش کفاف این را نداد تا افتتاحش را ببیند اما بزرگترین خدمتی بود که در حق جوانان ایرانی کرد و بعدترها کسانی نظیر مهندس بازرگان و دکتر سحابی و دکتر قریب و خیلی از مشاهیر و بزرگان ایران معاصر از این مدرسه بیرون آمدند.
مطمئنا همانگونه که از اول پیدایش حکومت قجر تا کنون دست روباه پیر به خون بزرگانی نظیر امیر کبیر آلوده نمی شد به وطر جد ایران و ایرانی سری بلند در جهان داشت.
متاسفانه با فرهنگهای غلطی که امیر کبیر با آنها مقابله می کرد از همان زمان خشکانده میشد دیگر کسی در جهل و تعصب خشکه مذهبی باقی نمیماند و مذهب آلت دست عده ای برای کسب قدرت بیشتر نمیشد.
امیر کبیر در حمام فین کشته نشد و راهش توسط کسانی نظیر ستارخان،دکتر مصدق، دکتر سحابی، دکتر فاطمی، آیت الله طالقانی، مهندس بازرگان، آیت الله منتظری و مهندس موسوی ادامه یافت و مهمترین خصلتی که این عزیزان داشتند دل در بند ایران و ایرانی داشتند و با زندگی پاک و اخلاقی نیک به سربلندی ایران می اندیشیدند به مطالعه گذشته و تاریخ این سرزمین به راحتی می توان پی به این مساله برد که چه کسانی به فکر ایران و ایرانی بود و چه کسانی به فکر پر کردن حسابهای بانکی خود بودند.
متاسفانه چند سال پیش به افرادی لقب امیر کبیر زمان را میدادند که به هیچ عنوان افرادی پاک نبودند و در ازای خدمتی که کرده بودند انتظار چیزهایی داشتند که بیشتر به صنف معامله گرها و بنگاه معاملات ملکی می خورد.
شاید تنها چیزی که از امیر باید یاد گرفت این بود که کسی که وارد سیاست می شود باید زیپ و جیپ شلوارش باشد که خدای ناکرده کار دستش ندهد. اما همین رعایت نکردن این نکته بسیار ساده باعث بروز فساد مالی و اخلاقی زیادی رد بین شاهان قاجار و پهلوی شد و متاسفانه کم کسانی نیستند که در عصر حاضر مواظب این دو ناحیه شلوارشان نشدند و خود و گروه و حزبشان را به باد فنا دادند.
همیشه که به امیر می رسم یاد این شعرش می فتم که در لحظه مرگش بر زبانش جاری شده بود:
روزگار است گهی عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
متاسفانه کسانی که در منظر قدرت هستند هیچگاه به این حرف امیر توجه نداشتند و همیشه خیال می کردند که دولتشان همیشه پاینده است در حالی که چنین نیست.
این روزها بد نیست کمی تاریخ بخوانیم تا اشتباهات گذشته نیاکانمان را تکرار نکنیم تا فردا برخلاف پدرانمان نزد فرزندانمان خجل نباشیم.
همیشه سبز و سرفراز باشید.
*عکس بالا مربوط به آقای دکتر محمد صادقی در نقش امیر کبیر می باشد.

مولای سبز پوش ای اعتبار عشق
بعضی از ترانه ها توضیح و شرح ندارند این ترانه ایرج جنتی عطایی عزیز نیز همین گونه فقط باید خواند و لذت برد.
شاید چند روزی نباشم. مشغله کاریم خیلی زیاده و نمیتونم به وبلاگ برسم اما به دوستان سر خواهم زد.

کسی از روزگارم خبر نداره
نمیدونم دارم با کی لج میکنم
کجائی تو که خیلی ادعات میشد
ببین راهمو از همه کج میکنم
تو کار خودم و سرنوشت موندم
دیگه نه راه پیش دارم نه راه پس
دل شکسته مو میدم دست گیتار
به خدا شکوه میکنم از این قفس
به چی دلخوش بشم تو این بی بهاری
تو این روزای تن سوزی و آتش بار
ای خدا چقدر غریبی تو این روزا
سرخی لاله مونده رو تن رگبار
رو به قبله ی یاس نماز می گذارم
به سجاده خاکت در سجده ی خونم
ای خدا تا کی غریبی و جدائی
این ترانه ی سرخُ تا کی بخونم
.
.
.
خیلی وقته که دست به ترانه نبرده بودم بیشتر دارم رو داستان کار میکنم البته با اوضاع کاری و فکر پریشانی که دارم همین که بنویسم کار بزرگی انجام میدم.
این نیمچه ترانه ای که می بینید قرار بود اولش عاشقانه بنویسم برای دل خودم اما نمیدونم چرا نمیتونم عاشقانه بنویسم و هر چیزی که می نویسم آخرش به شب و ستاره و جدائی ختم میشه. سعی میکنم زبان نیشدارم رو در ترانه بیش از اینها وارد کنم.
دو سه شب بود که گرفتار این واژه ها بودم شاید ادامه اش دادم اما بالاخره بعد از مدتها تونستم ریتم و وزن رو پیدا کنم.
با دوس آهنگسازی صحبت میکردم که چرا اینطوری شدیم و هر دوتامون فقط داشتیم به هم دلداری می دادیم که این فصل هم تموم میشه و امیدوار میشویم. دوباره باز هم دوباره شروع می کنیم. اما واقعیتش دلم برای ساز زدن خیلی تنگ شده است.
دروغ چرا دلم برای روزهایی تنگ میشه که هنوز بزرگ نشده بودیم. میگفتیم و میخندیدیم و سرخوش بودیم الان که به دور و برم نگاه میکنم می بینم اکثر دوستانم رفتن سراغ زندگی خودشون و ازدواج کردن و دارن بابا و مامان میشن و من هنوز دارم واسه خودم می چرخم و با خودم دعوا دارم. بهرحال خوبه. هنوز چیزهایی مهمتر هم وجود داره که با دیدن رفقا به حالشون حسرت نخورم.
اما چقدر خوبه که خدا این روزها کنارمه و با احساس تر از گذشته حسش میکنم. وای چقدر مشتاق لحظه های نماز خوندن و شبا هستم.
چقدر زود دلتنگ نیمه شب میشم تا قرار آیة الکرسی زودتر برسه. چقدر این روزها با همگی خستگیم با این دوپینگها خوش میگذره.
میدونم که روزهای بهتری برام در انتظاره و هر روز که میگذره بیشتر وجودش را در خودم احساس میکنم.
گفته بودم که حضرت عشق لطف عجیبی بهم داره و اینو دارم با تمام وجودم احساس میکنم.
پی نوشت: عکس اصلا تزئینی نیست. گفتم که یادتون باشه.

بچه که بودیم ، دخترا عاشق عروسک و پسرا عاشق مردای قوی بودن. حالا بزرگ شدیم .... دخترا عاشق مردای قوی و پسرا عاشق عروسک شدن.
این اس ام اس رو سالها پیش یکی برام فرستاده بود امروز دوباره دستم رسید. خیلی حرفه.
امروز این اس ام اس رو تو یه وبلاگ دیگه هم دیدم تصمیم گرفتم اینجا بیارمش یعنی میخواست خونده بشه ما هم گفتیم چشم.

خوشـــا آنـانکه با عـزت ز گیتـی
بســـاط خویــش برچـیدند و رفتند
ز کــــالاهای این آشفتـــه بــازار
محـــبـت را پـســندیدند و رفــتند
خـوشــا آنـانکه از پیمانه دوسـت
شــراب عشق نوشیدند و رفـتند
خـوشــا آنـانکـه با ایمان و اخلاص
حـریـم دوسـت بوسیدند و رفتند
خـوشــا آنـانکـه در راه عــدالـــت
به خون خویش غلتیدند و رفتند
خـوشــا آنـانکــه بـار دوستی را
کشیــــدنـد و نـرنجیـدنـد و رفـتند
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را
که هر عضوی به درد آید به جایش دیده میگرید
خـوشــا آنـانکـه در راه عــدالـــت
به خون خویش غلتیدند و رفتند
خـوشــا آنـانکــه بـار دوستی را
کشیــــدنـد و نـرنجیـدنـد و رفـتند
خـوشـــــا آنـانکــه بــذر آدمـیـــت
در این ویـــرانـه پـاشیدند و رفتند
خوشـــا آنـانکه با عـزت ز گیتـی
بســـاط خویــش برچـیدند و رفتند
ز کــــالاهای این آشفتـــه بــازار
محـــبـت را پـســندیدند و رفــتند
با صدای: گلپا
آهنگساز : انوشیروان روحانی
ترانه از دکتر رسا
گلپا رو بسیار دوستش می دارم و حتی به گفته خودش استاد هم خطابش نمیکنم که که نمیخواهد اینگونه بین خودش و دوستدارانش فاصله ای باشد. این ترانه اش را این روزها خیلی گوش میکنم متاسفانه کیفیت خوبش را در اختیار نداشتم تا در اختیار دوستان قرار دهم اگه فرصتی شد و به آرشیو موسیقی خودم در کامپیوترم در خانه دسترسی پیدا کردم حتما در اختیار دوستان قرار میدهم.
یه نکته ای هم است در مورد تغییر ظاهری اینجا که باید بگویم تا آخر عمر زخمه در بلاگ اسکای شاید این قالب باشد اما از آنجایی که میخوام تا دو سه ماه دیگه به ورد پرس نقل مکان کنم و در حال حاضر هم مشغول مقدمات انتقال اینجا به اونجا هستم و اگه دوستان ایراد و گله ای می ببینند به بزرگی خودشان ببخشایند.
تصمیم سختی بود که گرفتم من بلاگ اسکای را دوست دارم و نسبت به مدیران جوان و انرژیکش ارادت دارم اما خب از اونجایی که برای آپلود فایلها با مشکل مواجه هستم تصمیم گرفتم به یه محیط حرفه ای تر بروم و بعد از مدتها بررسی وردپرس را از همه جا بهتر دیدم. وقتی مقدمات کار انجام شد خبرش را اینجا اعلام میکنم.
یک زمانی وبلاگ نویسی برایم تفریح بود اما الان برایم حکم اعتیاد را پیدا کرده و از آنجایی که بازدید کننده کمی هم ندارم تصمیم دارم حرفه ای بنویسم و ادامه بدهم در وبلاگ جدیدم (البته جدید که نه با همین اسم و آدرس خواهد بود اما محیطش فرق خواهد کرد) حتی فتوبلاگم رو هم راه اندازی خواهم کرد.
همیشه سبز و سرفراز باشید.
پی نوشت:
امروز صبح که این نوشته را آپ کردم نمیدونستم که همزمان با ۷۷ سالگی مرد حنجره طلائی و مرد آواز ایران اکبر گلپایگانی است. اما دوستی بهم ایمیل زده بود و بهم یادآوری کرده بود این خودش یه نشانه است برای منی که کم به این چیزها اهمیت میدم.
آقای اکبر گلپایگانی بابت تمامی لحظه های خوشی که با صدایت داشتم ازت ممنونم و امیدوارم که سالیان سال باشی تا از هنرت نصیب بریم یکی از بزرگترین آرزوهایم دیدن کنسرتتون در ایران است و امیدوارم روزی این طلسم شکسته شود.
با اینکه میدانم از اطلاق استاد خرسند نمیشوید که این از روح والایتان نشات میگیرد اما اجازه دهید اینبار استاد خطابتان قرار دهم و با دلی شادمان بگویم:
استاد عزیز تولدتان مبارک
صد سال به این سالها
