اکشن ، رزمی ، ترسناک و... اکشن ، رزمی ، ترسناک و...
۹۵ فیلم ۲۰۰۹ به همراه زیرنویس
هر فیلم فقط 140 تومان
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
تکیه گاه، حکایت عاشقی
.: دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 :.
 



سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
بذار رو سینه ام سرت رو
چشم های خیس و ترت رو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنت رو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دس بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره


1. سال اول دانشگاه بودم اوایل عید بود عید نوروز 81 بود بچه ها تازه سرکلاسها جمع میشدند و می نشستیم و حرف می زدیم. بعضی از بچه های که صدای خوبی داشتند ترانه هایی را زیر لب زمزمه می کردند. من که آن موقع ها عاشق صدای امید بودم این ترانه را زیر لبم زمزمه می کردم. از آنجایی که صدایم هم بد نبود بچه ها باهام همصدایی می کردند. اون روزهای اول خیلیها عاشق شدند الا من.

2. ترم تابستانی شد و باز هم یه عده رو دور و برم خودم جمع میکردم  و تیم تشکیل می دادیم از سرکار گذاشتن اساتید معارف بگیر تا دست انداختن دختران پر فیس و افاده تا تابستان 81 تموم شد و آخر تابستان زیر لب زمزمه می کردم « سرت رو بذار رو شونه هام ....» که یهویی دیدم ای دل غافل ما هم آره ...

3. چهار سال دانشگاه و سر زمین عملیات کشاورزی، تو اردوهای دانشگاهی، همش همین بود. تو یه اردویی که به دریاچه مارمیشو رفته بودیم یکی از بچه ها برگشت گفت تو چرا چیزی نمیخونی در حالی که همه بزن و بکوب بپا بود زیر یه درختی که پنج شش تا دختر و پسر نشسته بودیم باز زیر لبم زمزمه کردم یکی از دخترا که سه سال بود منو می شناخت برگشت گفت خیلی نامرد بودی که این مدت نمی خوندی.

4. تابستان 85 قبل از خدمت سربازی سر کار بودم شهریور که رسید به جای اینکه بخونم «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش ....» باز زیر لب زمزمه می کردم « سرت رو بذار رو شونه هام ...»

5.دوران خدمت آموزشی رسید و تو آموزش هم خیلیا صداشون از من بهتر بود اما من فقط همین رو می تونستم بخونم.

6.گذشت و من هنوز زیر لبم می خونم «سرت رو بذار رو شونه هام ...»


کم و بیش حکایت من با این ترانه اینگونه بود این آهنگ و ترانه جادویی دارد که همیشه مجذوبش بودم و عاشقش. هنوزم این ترانه را دوس دارم.

قرار بود در مورد این ترانه و حکایتهایش بگویم اما نمیدونم چطور شد پرت شدم به خاطراتی که برایم جذابیت خاصی نداشت. تازه خیلیاشو از 85 به این ور کات زدم.

همه یه حکایتی با یه ترانه ای دارند اما من این ترانه را بیشتر دوست می دارم چون قبل از دوست داشتن و عاشق شدن این ترانه باهام بود و هنوزم دوسش دارم. تنها آهنگی است که همیشه در گوشی های موبایلم وجود داشته و دارد و خواهد داشت.


چرا طنز؟!
.: شنبه 3 بهمن ماه سال 1388 :.

از بس بهم گفتن غمگین می نویسی و رو اعصابمون خط میری تصمیم گرفتم که طنز بنویسم(با خودم میگم یعنی میشه من دوباره طنز بنویسم؟ وجدانم می گه آره تو میتونی تو موفق میشی).

خب از کجا شروع کنیم مامانم گفته در مورد قورمه سبزی و سبزه و سبزوار و سبزی خوردن نباید جایی حرفی بزنی از اونجایی هم که من بچه حرف گوش کنی هستم میگم چشم مامان جونم.

بابام هم نصیحتم میکنه میگه حق نداری بنویسی که برادرت متولد 63 است یا در مورد 13 بدر یا سبزه گره زدن چیزی بنویسی.

یکی از دوستانم هم گفته حق نداری در مورد .... و .....و.... و ..... چیزی بگی والا باعث میشه کارت رو از دست بدی.

تازه دختر خاله ام اس ام اس زده میگه یه روز یکی از همشهری های علیرضا افتخاری (آخه خودم تو فیس بوک یه گروهی درست کردم به نام «گفتن جوک قومیتی موقوف» خب بده من از این جوکها تعریف کنم) در قسمت تحتانی بدنش که برای تزریق آمپول عضلانی مناسب است یک میخی فرو می رود پیش یه پزشکی می رود و آقای دکتر هم بهشون میگن اگه 6300 تومن بدی می تونم برات درش بیارم. خب این همشهری آقای علیرضا افتخاری در جوابش برمیگرده میگه: خب آ دکتر 1300 تومن بهت میدم آ یه خورده خمش کن تا بیشتر تو نره. (خب این چه ربطی داشت؟) همین جوری نوشتم تا بگم بلدم جوک از این و اون کش برم.

اما بریم سر طنز فاخرمان که قرار است به کسی توهین ننمائیم و فقط نیشتر بزنیم.

نمیدونم چرا باید طنزی بنویسیم که نمیشه حرف زد.

در مورد سیاست اصلا حرفش رو نزن که بوی قورمه سبزی و کو کو سبزی های خوشمزه مامان جونم بلند میشه و بیا و ببین که چه خوردن داره.

قدیما پسرا می رفتن دانشگاه یا سربازی که زود زن بگیرن اما تو این دوره زمونه زن میگیرن تا زود دانشگاه برن و راحت سربازی بکنن. عجب دوره زمونه ای شده. اینا رو گفتم که مجردی رو در هر صورت عشقه.

آهان بالاخره پیدا کردم سوژه مورد نظر رو، در مورد مجردی حرف می زنیم:

مزایای مجردی

1. ..... (سانسور شد غیر قابل گفتنه)

2. تا دلت بخاد ........ (اِ این چه حرفیه که میزنی)

3. ..... ( اصلا به کسی که ربطی داره که تو مجردی چیکار میکنیم)

4. اووووف تا دلت بخاد میتونی ....... ( اوا خدا مرگم بده این چه حرفیه عزیزم)

5. ..... (وای نگو که داغ دلم رو تازه کردی کجایی جوانی که قدرت رو ندونستیم)

6. وای یه شیشه ...... با یه کیس هلو برو تو گلو باهم تو یه شب فقط بشینی PC3  بازی کنی آی چه حالی میده (آخه یکی نیست بگه بلد نیستی بنویسی مجبوری منکراتی بنویسی)

7.

8.

9.

10.

11.

12.

13. بقیه مزایا رو باید تجربه کرد گفتنی نیستند.

دیدین مجردی 13 تا مزیت داره اما معایب مجردی دقیقا 2+61 تا است که اصولا گفتن فساد و فسج و فجور از گناهان است و نباید این کارها رو رواج داد  آقا جان تو برو زنت رو بگیر چرا دنبال بهونه میگردی. (من به ریش باجناقم که میخوام سر به تنش نباشه خندیدم اگه بخوام به فکر ازدواج باشم)

اه بابا اینم شد سوژه فرتی تموم شد.

خب از چی بنویسیم

سر به سر دخترا بذارم؟ (بچه خوبیت نداره بشین سرجات تو کی میخوای آدم بشی)

اما در اینجا بهتر است این مطلب را با تعریف کردن یک جوک بالای هیجده سال که برای افراد زیر هیجده سال قابل درک باشد به اتمام می رسانیم:

خب یه روز یه نفری میخواست به یه شهری بره که ....

اه ول کنید بابا هر کی میخواد جوک بالای هیجده سال بخونه تو گوگل سرچ کنه خوباش گیرش میاد مثلا

یه روز یه زنه میخواست حال شوهرش رو بگیره (البته اصلا نمیگم تو کدوم شهر بودن) هیچی دیگه حالش رو میگیره و بهش شام نمیده. 


ساقی
.: جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 :.


سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هوادار قدیمی
هنوز همون خراباتی و مستم
ولی بی تو سبوی می شکستم
همه نشسته ایم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه سبوی می شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی
اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر
تو محراب دل ما ، تویی تو مرشد و پیر
همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می جوییم سر ساقی سلامت
یک روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید
پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم

آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

اردلان سرفراز


مطمئنا خیلیها مث خودم من این ترانه را با صدای زنده یاد هایده شنیده اند ترانه ای به غایت زیبا با آهنگی زیبا از فرید زولاند که با صدای جاودانی زنده یاد هایده ابدی شده است.

خانم هایده از خوانندگان محبوب پدر و مادرم است هر وقت تلویزیون یکی از ترانه های ایشون رو پخش میکنه بابام میگه ساکت و بعد شروع به تعریف و تمجید از صدای ایشون و اینکه هیشکی مثل ایشون نیست و مامان و خالم از خاطره هاشون با صدای ایشون میگن که زمون جوونی شون خیلی هایده رو دوس داشتند هنوز مادرم خیلی از خواننده ها رو میگه صدا ندارن و فقط صدا صدای هایده بود. نمیدونم چه رازی تو این صدا و حنجره بوده که هنوزم بعداز بیست سال از درگذشتش باز هم صدایش در بین جوون و پیر طرفدار دارد.

جادوی ترانه های زیبای اردلان سرفراز با صدای هایده بیشتر بر این علاقه افزوده است فکر نکنم تا حالا کسی ترانه شانه هایت را شنیده باشد و دوستش نداشته باشد.

اما این ترانه از جهتی دیگر دوس دارم و اون حس زیبایی است که این ترانه دارد من که شراب نخورده مستم همیشه با این ترانه زندگی کردم. یه مستی خاصی در این ترانه جاری است که در بقیه ترانه های این چنینی وجود ندارد  و اون هم چیزی نیست جز مستی عشقی که شاعر داشته است که در این ترانه اش جاری و نمایان است.

بیست سال پیش هایده رفت اما هنوز صدایش خلوت تنهائیامون رو پر کرده است. با شنیدن صدای هایده یاد پدر و مادرم میفتم که دلم براشون تنگ شده است.

حس مشترکی که با این صدا دارم فقط دیدن روی زیبای بابا و مامان نازنینم است.

بابا و مامان جونم شما که همیشه ساقی من مست و خراباتی بودید دوستتان دارم بی نهایت.


باید برم
.: چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 :.


بعضی وقتها دلم برای خودم میسوزد برای کسی که همیشه در محاکمه بوده است و بیشتر این دادگاهها آخر شبی برگزار می شود که متهمش وکیل مدافعی ندارد و مجبور است زیر بار شماتتهای دادستان وجدانش آرام بخوابد.

دلم برای این دل می سوزه دلی که همش بی قراره دلی که فقط میخواد پر بزنه اما نمیدونه کجا. همش داره فرار میکنه نمی دونه از کی و از کجا. یه روز از شهرش میره یه روز دیگه از وطنش مقصدش نمیدونه کجاس فقط همینقدر میدونه که شعر رفتنش رو خیلی وقته سروده و منتظره تا آروم آروم زمزمه کنه.


برو

اگه زخمیم تو درمونم نباش
رو زخم تنم دیگه نمک نپاش

رویای خوابمو، تو تعبیر نکن
دیگه دل زخمیمو اسیر نکن

با تو ام که باز بغض شقایقی
تو لحظه های بی کسی عاشقی

بدون که هنوزم تنهای تنهام
هنوز تو شب نگات چه  بی صدام

بودنمو  باور نکن عزیزم
ترانه مو ازبر نکن عزیزم

من میمیرم تو این شب ناتموم
عزیزم پر بکش از سر این بوم

دل نبند به اونی  که باز مسافره
بی قرار مث  مرغی مهاجره

برو که آسمونم بی ستاره اس
شاهزاده تو چه بی سواره اش


این شعری که واسه هجرتش سروده و دلش براش تنگ میشه وقتی خودش میره. چه دل بی رحمی دارم که اینقدر راحت می سوزونه و آروم و بی صدا میره و صداش در نمیاد. وای از کجای این شب تار بگویم که باید برم.


خیلی وقته که دلم میخواد شخصی بنویسم اما نمیدونم چرا انتظار دل نوشته هام دیگه برام سخت شده. نمیدونم چرا دلتنگی یادم رفته شاید ... بی خیال بابا. این یه تیکه شخصی است و شخصی حسابش کنید... آره بابا بی خیال

لالایی
.: دوشنبه 28 دی ماه سال 1388 :.
لالا ... لای لای ... گل پونه
بابات رفته نگیر بونه
 ستاره های می گن فردا
با یه خورشید می آد خونه
از تاریکی نمی ترسید
تو شب رفته پی خورشید
 برامون داره می آره
یه کوله بار نور امید
 ببین از تیرگی شب
چه خورشیدی زده جوونه
زیر خاکسترای سرد
چه آتیش ها که پنهونه
او مرغ حق رو شاخه ها
 داره واسه تو می خونه
از اون روزن نظر بنداز
 توی باغچه پر از خونه
 ببین این لاله های ما
چه داغی تو دلاشونه
 ولی با این همه روشون
 چه خندون و چه گلگونه

رسول نجفیان


این روزها هوس لالایی کرده بودم میخواستم للایی بنویسم اما نشد ولی رسول نجفیان چه خوب این لالایی رو نوشته. آخ که چقدر این ترانه رو دوس دارم این ترانه رو رسول نجفیان در کاست کوچه پس کوچه اش اجرا کرده است.

خب این روزها زبان ترانه بهترین زبان برای گفتن نگفتنی هاست.



قیصر؛ مانیفست ناموس‌پرستی
.: یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 :.

همیشه قیصر رو دوس داشتم و باز می دارمش. این مطلب رو دیروز در سایت بی بی سی خیلی ازش خوشم اومد از آنجایی که خیلیا به این مطلب دسترسی ندارند گفتم بهتر است اینجا بیاورم تا دوستان نیز استفاده کنند. دیگه حسابش از دستم در رفته که دست بار قیصر رو دیدم و هنوز هم مشتاقم که باز ببینمش عاشق دیالوگهایش هستم. هوش کردم که امشب هم باز دوباره ببینمش. اگه قیصر رو تا حالا ندیدین حتما ببینین.


بهروز وثوقی


نمایش فیلم سینمایی قیصر حدود چهل سال پیش، از دهم دی ۱۳۴۸ در دوازده سینمای تهران شروع شد. کارگردان فیلم مسعود کیمیایی نام داشت که پیش از قیصر فیلمی به نام "بیگانه بیا" ساخته بود، که با موفقیت همراه نبود.

در مقطعی که سینمای ایران، از جمله به خاطر فشار سانسور، به بحرانی سنگین فرو رفته بود، قیصر به روی پرده آمد و همه را غافلگیر کرد. در آشفته بازار فیلم‌های مبتذل و بی مایه، قیصر از داستانی گیرا و ساختی نسبتا سنجیده برخوردار بود.

فیلم قیصر که بسیاری آن را پیشرفتی مهم در سینمای ایران ارزیابی کردند، داستانی ساده را روایت می‌کند. بیشتر ماجراهای فیلم در محلات قدیمی جنوب تهران می‌گذرد: دختری به نام فاطی سم خورده و خود را کشته است. از نامه‌ای که به جا گذاشته درمی‌یابیم که یکی از اوباش محل به نام منصور به او تجاوز کرده، و دختر از این ننگ خود را کشته است. برادر بزرگ فاطی به نام فرمان (با بازی ناصر ملک مطیعی) که خود زمانی چاقوکش و "بزن بهادر" بوده، برای انتقام به سراغ منصور می‌رود، اما در نزاعی نابرابر به دست او و دو برادرش (کریم و رحیم) کشته می‌شود.

برادر کوچک فرمان به نام قیصر (با بازی هنرمندانه‌ی بهروز وثوقی) که در آبادان کار می‌کند، برای دیدار خانواده به تهران می‌آید. در صحنه‌ای پرتنش قیصر از خودکشی خواهر و قتل برادر باخبر می‌شود. او تصمیم به انتقام می‌گیرد، در روزهای بعد به سراغ سه برادر قاتل می‌رود، و آنها را یکی پس از دیگری با چاقو به قتل می‌رساند؛ اولی را در حمام، دومی را در کشتارگاه و سومی را در انبار راه آهن. در پایان قیصر به دست مأموران پلیس از پا در می‌آید.


"تولدی تازه برای سینمای ایران"

فیلم قیصر با فروش بسیار بالا به رکوردی تازه در سینمای ایران رسید و با محبوبیت فراوان در میان جوانان، به صورت یک "موج فرهنگی" درآمد. دهها فیلم جاهلی به تقلید از قیصر ساخته شد.

افزون بر تماشاگران عادی سینما، بیشتر روشنفکران و منتقدان سینمایی نیز از قیصر ستایش کردند، و آن را "تولدی تازه برای سینمای ایران" دانستند.

پرویز دوایی (پیام) یکی از سرشناس‌ترین منتقدان سینما، نقدی مفصل در ستایش قیصر نوشت به عنوان "مرثیه‌ای برای ارزش‌های از‌دست‌رفته". در این مقاله آمده است: «قیصر قصۀ مرگ دورانی است که ارزش‌هایش آخرین رشته‌ای بود که جامعۀ ما را به زندگی خاص و ناب ایرانی می‌پیوست...»

دوایی می‌گوید که قیصر به "پیروی از فرمان خون و غیرت و انسانیت" دست به عمل زده است. او می‌افزاید: «انتقام قیصر انسانی‌ترین، سالم‌ترین و لذت‌بخش‌ترین عملی است که از مردی چون او می‌توان انتظار داشت.»

دوایی بر نکته‌ای انگشت می‌گذارد که برای امروزیان بسیار روشنگر است: «دید و برداشت او (کارگردان فیلم) از این محیط، به رنگ فرهنگ غرب آلوده نشده است.»

ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز نامی، در نوشته‌ای بلند سخت از فیلم قیصر ستایش کرد.

فیلم قیصر

نجف دریابندری، نویسنده و مترجم سرشناس، در نقدی مفصل به نام "قیصر پس از بیست سال سیاه مشق" چنین نوشت: «برای اولین بار یک فیلم فارسی خوب تصویر شده و خوب اجرا شده است... قیصر در حقیقت نخستین فیلم فارسی است. فیلم‌های قبل از قیصر را اکنون می‌توان در حکم سیاه مشق صنعت سینمای ایران دانست..."


"ارتجاعی‌ترین فیلم سینمای ایران"

زمانی که فیلم قیصر به نمایش درآمد، اختناق سیاسی بر جامعۀ ایران سنگینی می‌کرد. سانسور و کنترل دولتی زندگی و کار را بر مردم به ویژه هنرمندان و روشنفکران، دشوار کرده بود. روحیۀ نافرمانی و سرکشی که در فیلم آشکار بود، به مذاق تماشاگران خوش آمد. بسیاری از تماشاگران، از جمله خود کارگردان، قیصر را اثری در ستایش "مبارزه" دانستند.

در معدود برخوردهای منفی به فیلم، به ویژه دو نقد بر نکاتی اساسی انگشت گذاشتند. نخست نقدی بود از هوشنگ کاووسی. این منتقد و فیلم‌شناس در مقاله‌ای به عنوان "از داج سیتی تا بازارچۀ نایب گربه" به شدت به فیلم حمله کرد. کاووسی نوشت: «وقتی قیصر را تماشا می‌کنم وصلت آن را با فیلم فارسی عیان می‌بینم و در می‌یابم که این فیلم ثمر پیوند "بیگانه بیا" و غول بیابونی است که در قهوه‌خانه‌ی قنبر اتفاق افتاده...»

هوشنگ طاهری، از منتقدان هنری، در مقاله‌ای تند به فیلم تاخت: «قیصر بدون شک ارتجاعی‌ترین فیلمی است که تا کنون در سینمای ایران ساخته شده است. کیمیایی با این فیلم خود، درست در حساس‌ترین لحظه‌ای که سینمای مبتذل بومی ما در آخرین مراحل حیات خود دست و پا می‌زند و می‌رود که به یکباره در ابتذال روزافزون خود خفه شود، به یاریش می‌شتابد و با انتخاب موضوعی اشک‌انگیز و پرداختی احساساتی، بار دیگر حیاتی نو به این کالبد فاسد می‌دهد...»

این صداهای پراکنده در برخورد جدی با فیلم قیصر، در غوغایی که در ستایش فیلم به پا خاسته بود، پژواکی اندک داشت.

تسلط ارزش‌های سنتی

در بازخوانی متن قیصر، پس از چهل سال، وجه اصلی این فیلم، و بی‌گمان علت اصلی موفقیت آن را، تسلط ارزش‌های سنتی جامعه می‌بینیم. فیلم در طرح مسائلی مانند تجاوز و غیرت و انتقام، به تائید و بازتولید باورها و پیش‌داوری‌های دیرین جامعه روی می‌آورد.

مضمون اصلی فیلم "انتقام ناموسی" است. ناموس مقوله‌ایست که یکراست از دل اخلاقیات جامعۀ مردسالار بیرون آمده است. این مردان هستند که حافظ ناموس (حرمت جنسی زنان) به شمار می‌روند و باید از آن دفاع کنند.

انگیزه‌ی اصلی "ناموس‌پرستی" نیز غیرت است (تعصب و آبرو)، که به مردان تکلیف می‌کند از "حریم" خود در برابر تعرض بیگانه دفاع کنند.

در این برداشت سنتی، تجاوز مصیبتی نیست که بر جسم و جان زن وارد می‌آید، بلکه تعرضی است که به "ساحت مقدس" مرد ایرانی صورت می‌گیرد. زنی که مورد تجاوز قرار گرفته، همان بهتر که خودکشی کند، و گرنه تردیدی نیست که "فاطی" به دست برادران غیور (فرمان و قیصر) خود کشته خواهد شد.

از دیدگاه حقوقی نیز (کدام حقوق؟!) مدعی اصلی "زن" نیست، بلکه مردان (پدر و برادر و همسر) او هستند که باید پا پیش بگذارند و "ناموس به بادرفته‌ای را با یک دو سه" نیش چاقو بخرند.

انتقام قبیله‌ای در برابر مسئولیت فردی

مشکل فیلم قیصر آن است که در جامعه‌ای شهری و با مظاهر مدرن، به اخلاق سنتی (فئودالی) تکیه می‌کند. گفته‌اند که قیصر از "انتقام فردی" دفاع می‌کند، اما بدتر از آن این است که در قیصر از مسئولیت فردی (بنمایه‌ی فرهنگ مدنی مدرن) خبری نیست: به دنبال تجاوز به زن، دو خانواده (قبیله یا کلان) به جان هم می‌افتند و شش نفر از دو طرف جان می‌دهند.

در ایران پس از نهضت مشروطه، با رشد نسبی نهادها و ترتیبات مدرن، "آیین جوانمردی" پایه‌ها و سپس مشروعیت خود را از دست داد. اما وارث ناخلف این آیین در قالب "فرهنگ جاهلی" کمابیش ادامه یافت. پیامدهای فاجعه‌بار این ارثیه بر کسی پوشیده نیست. در فیلم قیصر از دوران ترکتازی اراذل و اوباشی که محله‌ها را قرق می‌کردند و باج سبیل طلب می‌کردند، با حسرت (نوستالژی) یاد می‌شود.

فرمان و برادرش قیصر به ظاهر شرارت و چاقوکشی را کنار گذاشته‌اند: فرمان به "مکه" تشریف برده، توبه کرده و حالا قصاب شده است، و قیصر به دنبال "کسب حلال" رفته است، اما روحیۀ لمپنی در هر دو برادر همچنان زنده است، و هر دو در هر فرصتی دست به چاقو می‌برند.

واکنش سنت به نوگرایی

سرگذشت ایران قرن بیستم سراسر در نبرد میان سنت و نوگرایی (بنای جامعۀ مدرن) گذشت و فیلم قیصر را باید در بستر همین برخورد ارزیابی کرد.

با تمهیدات رژیم پهلوی، مدرن‌سازی جامعه به شکل سطحی و به صورت تقلید از غرب انجام گرفت. لایه‌های سنت‌گرای جامعه در برابر آهنگ شتابان نوگرایی احساس خطر کردند و با پریشانی و نگرانی واکنش نشان دادند.

جامعه ایران در دهه ۱۳۴۰ بستر تخمیر واکنش بینش سنتی در برابر هجوم نوگرایی است. مظاهر گوناگون ناخرسندی را می‌توان از جمله در فرهنگ و هنر جامعه، به ویژه در بخش "غیررسمی" آن مشاهده کرد.

خمیرمایه‌ی این تفکر را جلال آل‌احمد در نقد "غرب‌زدگی"، در کتابی به همین نام، تشریح کرده است. در این اثر آل‌احمد مظاهر نوگرایی و زندگی مدرن را نفی کرده و آنها را با هویت و اصالت بومی ناسازگار دانسته است.

جلوه‌های گوناگون و گاه ناخودآگاهِ واکنش به نوگرایی را می‌توان در فعالیت‌های هنری نیز دید، که البته برآمدها و دستاوردهایی متفاوت داشت: در تئاتر به صورت گرایش به تعزیه و اغراق در ارزش‌های نمایشی آن، در نقاشی با پیدایش مکتب "سقاخانه"، و در شعر و موسیقی و رمان به صورت‌های دیگر...

فیلم قیصر این زمینه‌ی ذهنی را به روشنی بازتاب می‌دهد. در قیصر ارجاعات گوناگونی به شناسه‌های فرهنگ سنتی (فئودالی و پیشامدرن) وجود دارد، که به صورت فرهنگ قومی (فولکلور) ارائه می‌شود.

تنها نزدیک ده سال پس از نمایش فیلم قیصر بود که این نبرد فرهنگی در عرصه سیاسی نیز به فرجام رسید: با پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ آخرین میخ به تابوت نوگرایی جامعه ایران کوفته شد.

علی امینی نجفی

پژوهشگر مسائل فرهنگی


منبع


زندگی یعنی ...
.: شنبه 26 دی ماه سال 1388 :.


در هم نگریستنند اما سرشار از مهربانی.
چشمهاشان هر کدام پیاله ای از شراب سرخ
که در کام تشنه ی چشمان هم میریختند
و کم کم بر هردو لب
لبخندی آهسته باز میشد
لبریز از محبت
سیراب از دوست داشتن
نه عشق
دوست داشتن
لحظاتی این چنین
خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

دکتر علی شریعتی


خب دیدن این عکس و این شعر هیچ ربطی به هم ندارد. درست است ربطی ندارد. اما چرا ما در زندگی باید طوری باشیم که باید همه چیزمان به هر چیز دیگرمان ربط داشته باشد. از ورزش و سیاست گرفته تا دین و علایق شخصیمان.

امروز فرصتی دست داد تا به دل طبیعت بروم با اینکه کاری طوری است که تو طبیعت هستم اما این بار از منظری دیگر به این آبشار بلند نگریستم و لب پرتگاه نشستم بر روی چمنهای تر دراز کشیدم و به ریش صاحب کاپشن تازه از خشکشویی در آمده ام خندیدم که گلی شد. چرا باید از لذتهای زندگی دل بکنیم مبادا متهم شویم که طرف دیوانه و خل است. چه ایرادی داره یه پسر بیست هفت و هشت ساله مثل بچه ها سرسربازی کنه؟

تنها این نیست همیشه این گونه است. امروز جمعه بود و واقعا همه چیز رو تعطیل کرده بودم از درس و اینترنت و حتی اس ام اس را. رفتیم به دامان طبیعت و به بارون خوردیم و اومدیم تا می تونستیم خوردیم بعدش هم نشستم بازی استقلال با تراختور رو دیدم و برای اولین بار هر تیمی که گل میزد جیغ میزدم و خوشحال بودم.

زندگی همین است. تازه این شعر دکتر رو امروز جور دیگری دیدم این بار زندگی بهم لبخند زد و شادی کردم.

آروم آروم میخوام نوشتن رو شروع کنم کاری که چند سالی است تعطیلش کردم نمیدونم از کجا؟ اما بیشتر شاید مثل داستان کوتاه و داستانک بنویسم اینجا هم منتشر خواهم کرد. ترانه رو هم دوباره جدی میگیرم منتظرم تا به زودی پیانو و گیتار زدن رو هم دوباره شروع کنم.

در کنار اینها برنامه های دیگه ای دارم که آروم آروم پیش می برم.

راستی این پلیور سبز چقدر بهم میاد.


یاشاسین تراختور
.: چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 :.


از وقتی که یادم میاید عاشق رنگ آبی بودم و به طبع طرفدار استقلال. دلیلش را نمیدانم شاید به دلیل آرامشی که آبی داشت دوستش داشتم. تا زمان 20 سالگی پر از شور و شر نوجوانی و جوانی بودم و با رفقا و اطرافیان سر سرخ و آبی کل کل داشتم و بماند که هیچ وقت از رو نمی رفتم. ناصر حجازی را دوست داشتم عابدزاده را دوست دشاتم حتی با پرسپولیسی شدنش هم از علاقه ام بهش کم نشد. عاشق بازی منصوریان و فرهاد مجیدی بودم. دوست داشتم مثل علیرضا اکبرپور بازی کنم و برای سانترهای بکهامی نوازی می مردم. با گل زدنهای عنایتی بالا پائین می پریدم، برهانی را بهترین مهاجم حال حاضر ایران میدانم و معتقدم پاسوری مثل جباری و هافبکی مثل حیدری بعید است در فوتبال ایران ظهور کند. مگر میشد استقلالی باشم و زرینچه را از یاد ببرم. عاشق حرکات ژانگولر برومند بودم. همه اینها را گفتم تا بگویم چقدر استقلالی بودم و با اینکه به آن شدت الان نیستم اما باز دوستش دارم. از باختش ناراحت میشوم و با پیروزیش شادمان. اما این چند هفته گذشته و با دیدن بازیهای استقلال ناامید شدک. دلیلش ساده است من از آدمهای ترسو بدم میاد و مرفاوی با اینکه اسطوره مهاجمان آبی بود، اما آدم ترسویی است. کاریزمای لازم را برای رهبری استقلال را ندارد و واعظ آشتیانی از چنین آدمی حمایت میکند. از واعظ آشتیانی خوشم نمیاید چون از آدمهای دورو خوشم نمیاد. ایشان ادعا اخلاق گرایی میکنند اما در برنامه نود نشان داد که پایش بیفتد ادبیاتش دستکمی از ادبیات چاله میدونی ندارد و در مقابل منطق به زبان تهدید و زور  رو می آورد و این بهترین دلیل برای تنفر از ایشان است که اصولا آدمی هستم که از اجبار و دیکته کردن بدم میاد و در طول زندگیم نتوانستم به این مورد تن بدهم.

جمعه تراختور میهمان یا شاید میزبان! استقلال در آزادی است، بله تعجب نکنید اگر روز جمعه دیدید آبی در مقابل تراختور کم آوردند و احساس غریبی کردند چیز عجیبی نیست همانطوری که چند ماه پیش چنین اتفاقی برای پرسپولیس در استادیوم آزادی رخ داد. دوست دارم این بازی را استقلال نبرد و تراختور پیروز باشد برای اینکه تراختور را پاک ترین تیم لیگ میدانم که در مقابل تیمی قرار گرفته است که مربیش ترسو و مدیرش ریاکار است و این بهترین بهانه برای پیروزی است.

دوست دارم تراختور برنده شود تا آذربایجان نشان دهد که هنوز میتواند، آذربایجانی که این چند ساله غریب بوده است و هر اتفاقی افتاده است کمتر بهش پرداختند. تراختور به ظاهر تیم تبریز است اما اینگونه نیست و تمامی کسانی که به زبان شیرین آذری تکلم میکنند به این تیم ارادت دارند تراختور تیم ارومیه، سلماس، خوی، میاندوآب، مراغه، اردبیل، خلخال، زنجان، ابهر و تمامی شهرهای آذربایجان است.

جمعه هر نتیجه ای که رخ دهد شاید من تنها کسی باشم که خوشحالم با اینکه از دست استقلال دلخورم اما هیچوقت از پیروزیش ناراحت نشدم. اما جمعه هر کس هم بازنده باشد یه نفر بازنده نیست و آن هم آذربایجان است که نشان خواهد داد که هویتش را هیچگاه تنها نمی گذارد.


اردلان سرفراز نیست
.: یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 :.



از ورود اولین سایت شبکه اجتماعی یعنی اورکات شش سال می گذرد و در این مدت سایتهای مشابه زیادی به عرصه اومدند از قبیل hi5 و gazzag و 360 و My space و محبوبترینشان نیز facebook بوده است که پا در این راه گذاشته اند البته بماند که سایت ایرانی کلوب هم (متاسفانه به دلیل عدم دسترسی به این سایتها نمیتوانم لینک بدهم) از محبوبیت زیادی برخوردار است. حضور این سایتها باعث شده تا ارتباطات گذشته و حال و در عین حال آینده خیلیها در این سایتها رقم بخورد. اما در همین زمینه بعضی ها هم بودند که به کلاه برداری از این سایتها و اعضای آنها پرداختند و با ساخت پروفایلها و pageهای گوگناگون با افراد مشهور سعی داشتند از موقعیت این افراد سواستفاده کنند، البته بماند که خیلی از این افراد من جمله رئیس جمهور آمریکا، آقای باراک اوباما با استفاده از همین شبکه ها توانست برنده انتخابات سال 2008 ایالات متحده گردید اما بعد از ورود به کاخ سفید اقدام به بستن صفحه شخصیش در فیس بوک و مای اسپیس کرد، اما هنوز این کلاهبرداریها ادامه دارد و خیلی از افراد با استفاده از نام و عکسهای افراد مشهور اقدام به این کار میکنند اما تعدادی از هنرمندان بودند که از این سایتها استفاده میکنند البته هنرمندان ایرانی که من در فیس بوک میشناسم بیشتر کسانی هستند که در زمینه موسیقی و سینما هستند که می توان به این موارد اشاره کرد: حسین زمان، محمد مهدی گورنگی، سارا نجفی، پگاه آهنگرانی، مهراوه شریفی نیا، نیما شاهرخ شاهی، امید سلطانی، فرید زولاند، مهدی پاکدل، بهاره رهنما، شبنم طلوعی،پانته آ بهرام، شهرزاد سپانلو، آیت نجفی، سیامک انصاری، اروین خاچیکیان، شوبرت آواکیان، هلن متوسلیان، بابک امینی، کارن همایونفر، یغما گلرویی، بابک زرین، ترانه مکرم، بزرگمهر حسین پور، توکا نیستانی، مانا نیستانی، فرنار قاضی زاده، ابراهیم نبوی، نیک آهنگ کوثر و ...

به این لیست می شود خیلیها را اضافه کرد اما کسانی که من میدانم و موثق بودند این عزیزان هستند اما تکلیف کسانی که نیستند چگونه روشن می شود؟

این همه مقدمه نوشتم تا در مورد یکی از بزرگان ترانه این سرزمین بگویم من مثل خیلی از دوستان از ترانه های اردلان سرفراز خاطره داریم و دوستشان داریم و اردلان سرفراز هم همیشه محبوب بوده و همیشه خواهان زیادی داشت. تو یکی از همین فیس بوک گردی که داشتم چشمم به page با نام اردلان سرفراز خورد خب ناخودآگاه add اش کردم و بعدش هم که ایشان منو confirm کردند تا اینجا مشکلی نبود وخود پیج با دادن اطلاعاتی در زمینه اردلان سرفراز و روابط خانوادگیش واقعی به نظر می رسید اما منی که تا حدودی اردلان سرفرار را به واسطه برادر نازنینش افشین سرفراز می شناختم بعضی از کامنتها را دور از شخصیت ایشان می پنداشتم تا اینکه فرصتی شد تا با آقای افشین سرفراز صحبت کنم و جریان را بهش بگویم و ایشان با خنده گفتند که اردلان اصلا در چنین سایتهایی عضو نیست و بیشتر مکاتباتش هم با ایمیل است و در ارتباطیم و چنین چیزی وجود ندارد و در ثانی ایشان الان در یکی از روستاهای ترکیه مشغول کار بر روی یک ترجمه است و در یک جایی که آرامش در آنجا حاکم است مشغول کار بر روی ترانه و ترجمه است و حتی گفت که با گوگوش و امید هم در آلبوم جدیدشان همکاری خواهد داشت و همونطوری که در مورد دزدی ترانه های ایشان از این وبلاگ به اطلاع دوستان رساندم این مساله رو هم به اطلاع دوستداران ایشون برسان که اردلان سرفراز در فیس بوک عضو نیست و هیچگونه صفحه ای ندارد و هر کسی که این کار را کرده است قصد شیادی و کلاهبرداری را دارد.

خب دوستان تکلیف یکی از این page های قلابی مشخص شد بقیه چگونه خواهد شد؟ امیدوارم که خود هنرمندان و ورزشکاران و کسانی که در جامعه از مقبولیتی برخوردار هستند مردم را آگاه کنند.


راهی*

در تب و تاب رفتنم، به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس، هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس، همیشه تنها بنویس
به آب و خاک، آتش و باد، برای فردا بنویس

 

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو

 

نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من، نام و نشان من تو باش

 

بگو حکایت مرا، قصه هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش، راه زیارت مرا

 

تو جان من باش و بگو، جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو، میلاد من باش و بگو

 

نفس اگر توان نداد، مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام، زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو، زبان من باش و بگو
بر سر گلدسته عشق، اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی، به پای عشق سر نداد
از آن سوی آبی آب، خبر نشد خبر نداد

 

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو….


* در ضمن آقای  سرفراز این ترانه تقدیم میلاد اقبالی پسر داریوش خواننده میهن پرستمان کرده است.


شبهای گلوبندک «رسول نجفیان»
.: جمعه 18 دی ماه سال 1388 :.



شبهای گلوبندک چه ناتمومه

همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق
خستگی کارو از تن می رونه
گپ زدنای تلخ با کل محمد
از بی وفایی دوره زمونه
آه غم مشتی تو دود سیگار
از اون ته های دل به آسمونه
شهرا می شه آباد با دستای ما
چه جاده ها می سازیم چه قدرا خونه
نصیب مون اما از این همه هیچ
نه خونه ای داریم و نه آشیونه
غریب و تو غربت دور از ولایت
شعریه که صادق همش می خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
از دوری شون پنهون اشکها روونه
به زیر لب پرسید یکی با حسرت
از ماها چی بعدها می خواد بمونه
جواب دادش یاور کی گفته دنیا
به کام ما این جور تلخ باید بمونه
این شبای سرد چله بزرگه
با همه یلداییش باز بی دوومه
شبهای گلوبندک چه ناتمومه
همه کنار هم تو قهوه خونه
یه استکان چایی از دست صادق

خستگی کار رو از تن می رونه


رسول نجفیان



نمیدونم زیر آسمون شهر یادتون است یا نه؟خشایار مستوفی که یادتون است؟ زیر لبش همیشه این ترانه رو زمزمه می کرد. الان چند وقتیه که این ترانه رو زیر لب زمزمه میکنم به نظرم یکی از آهنگهایی است که خیلی مظلوم واقع شده است و بیشتر از اینها می توانست مورد توجه قرار بگیره ترانه ها و آهنگهای رسول نجفیان ساده و بی غل و غش هستند و اینا رو خیلی دوس دارم. این ترانه کلی حرف داره امید و انرژی توش موج میزنه.

برای دانلود این ترانه به این صفحه برید (+)

هر از چند گاهی با بعضی از آهنگهای نایاب اینجا میام البته این سایتی که ازش برای آپلود استفاده میکنم امکان پخش در وبلاگ رو هم میده به شرطی که رو سیستمتون فلش پلیر نصب شده باشه.



<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.