Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
God is good *
.: 1390/06/26 :.



بعضی وقتها اتفاقاتی برای آدم میفتد که تازه میفهمی خدا چقدر دوستت داره و بد جوری بغلت کرده و خودت خبر نداری. جمعه اصلا خوبی رو نداشتم یعنی از عصر پنج شنبه اش برایم خوب نبود . صبح جمعه هم سر کار بودم اما حادثه ای باعث شد که زودتر به خونه برگردم و به کارام برسم حال و حوصله داربی رو نداشتم از بس که خبرهای بد بهم میرسید و در همین حین هم یه حادثه ای دو سه ساعت منو از دنیا ولم کرد. بازی رو نگاه میکردم و هیچ حسی نداشتم همیشه واسه دربی استرس داشتم اما اینبار هیچی برام نبود. مجیدی گل زد اما فایده ای نداشت وسطش هی خبر بد میرسید. رفتم دوش گرفتم و اومدم که اس ام اس اومد و یه خبر خوب داده شد و در همین حین جباری هم گل دوم رو زد تلفن رو ول کردم و یه جیغ بنفش اساسی کشیدم . همسایه بغلی اومده میگه چی شده میگم شادی در شادی که میگن یعنی این. اما اینا رو گفتم که برسم به اصل کاری خودم رو آماده کردم تا به اصل ماجرا و اونم کنسرت آنسامبل مسایا بود. شک داشتم از صبح برم اما از بس خوب بودم آماده شدم و رفتم.

وای عجب کنسرتی بود. اجراهایی بی نظیر از ترانه هایی در مضمون عشق و خدا و محبت و صلح و کمک به بشریت. جناب هانیبال یوسف که از دو سال پیش به ایشون ارادت دارم واقعا رهبریشون عالی بود بعد از کنسرت که دیدمش هر دومون سرشار از انرژی بودیم هر دو پر از محبت و دوست داشتن و من که برای اولین بار این مرد نازنین رو میدیدم انگار سالهاست که میشناختم و چقدر خوب و عالی بودند. اما همه اینا به کنار و دیدن بانوی شعر ایران "سیمین بهبهانی" اونقدر بهم انرژی داد که حدی نداشت. وقتی هانیبال عزیز ایشون رو معرفی کردند مردم ده دقیقه بی وفقه تشویقش میکردند و من با دیدن این بانوی بزرگوار با اشک و بغض دست میزدم و چقدر این بانو برازنده و تاج سر شعر معاصر ماست. خدایش همیشه زنده نگه دارد.

من برای این کنسرت دو تا بلیط داشتم چون از اول به نیت اینکه دو نفری میرم به کنسرت از هفته پیش دو تا سفارش داده بودم و وقتی دستم رسید و دیدم کسی پایه نیست به پیک سپردم که برگردونه به بتهوون و رایگان به یکی بده تا از کنسرت لذت ببره و چقدر خوشحالم که به تنهایی از این کنسرت زیبا لذت بردم و جالب این بود که صندلی بغلیم خالی بود و من اونجا واقعا معنی تنهایی با عمق وجود حس کردم. ایرادی نداره این کنسرت اونقدر خوب بود که واسه دو ساعت موبایلم رو خاموش کنمو به هیچی فکر نکنم و فقط از واژه های زیبای آشوری و انگلیسی و فارسی در مدح انسانیت و خدا لذت ببرم. من امشب خدا رو دیدم و اونم در کنار دستان هانیبال عزیز بود که محبتش رو ازم دریغ نکرد. نمیشه خیلی چیزها رو عمومی گفت ولی این دو روز بدجوری خدا بغلم کرده بود و الان سرشار از این انرژی خوبم. هانیبال بزرگوار از بابت امشب ازت سپاسگزارم.

* نام یکی از قطعاتی بود که بدجوری به دل من نشست حیف که نشد ترانه اش رو حفظ کنم ولی عالی بود و محشر.

عکسهای اجرای امشب را از اینجا ببینید.


مسافر برو
.: 1390/06/13 :.

این نوشته رو امروز ارس برام ایمیل کرد و گفت حتما در زخمه بذارم با اینکه اینو شخصی میدونم و دوس داشتم فقط ترانه اش را اینجا بذارم اما به اصرار خودش کل نوشته اش را اینجا میذارم. در مورد حالم سوال نکنید فعلا جوابی برایش ندارم.از ارس عزیزم سپاسگزارم که همیشه در همه حال به دادم رسیده است. دوستت دارم عزیز :دی


مسافر برو

تقدیم به رفیق تنهائیام "اکبر"


تو که هم آغوش مرگی

تو که به رفتن مومنی

به کدام عذر و بهانه

به این موندن مطمئنی


هنوز پابند این خاکی

تو گریز این دقایق

دل به ترانه ها نبند

با چشمی همیشه عاشق


با اینکه عاشق ترینی

از دل ما ساده بگذر

دل دل نکن مسافرم

دلُ بده به دست سفر


گریه نکن وقت رفتن

اشک تو نجیب ترینه

مردونه رها شو عزیز

چشات غرور زمینه


وقتی که یکی از ایران میرود دلم میگیرد از سال گذشته که اکبر عزم رفته کرده بیشتر دلم میگیرد حالا واقعا برود من نمیدونم چی باید بگم. هی به خودم میگم اون که نمیره. اما این روزا که می بینمش و صداش رو میشنوم میگم کاش سال گذشته رفته بود و من این رو اینگونه نمیدیدم. رفیق تنهائیام دیگه حتی حوصله خودش رو نداره و این برام سنگینه. تحمل اشکها و صدای خسته اش رو ندارم. یه زمونی تن صدشا دلم را می لرزاند و بهم آرامش میداد با واژه هاش. با صدای گرمش برام آواز میخوند، اما این روزا صدای لرزانش پشت تلفن خودم رو هم داغون میکنه. وبلاگش رو میخونم دلم میگیره ، دلم میگیره که دیگه نمینویسه دیگه ترانه نمیگه دیگه آواز نمیخونه.

به موبایلش زنگ میزنم میگه در دسترس نیست به خونه زنگ میزنم جواب نمیده ایمیل میزنم میگه حال و حوصله کسی رو نداره. این روزاست که میخوام اونم مسافر بشه و نباشه حداقل دلم خوشه که ازش دورم و به همین ایمیل و چت راضی باشم. خیلی هم دلم بگیره میرم یه فیس بوک باز میکنم و عکساش رو در کنار ساحل و تو پارتی ها میبینم و شاد میشم.

اکبر جامعه ماست، جامعه ای که حتی خودش رو تحمل نمیکنه. حتی با نیش از خواب پا نمیشه . اکبرهای زیادی تو این جامعه هستند که دارن میرن و بی بهانه هم میرن و انگار نه انگار که سرمایه های این سرزمین دارن میرن

نمیدانم به کدام بهانه ماندنی میشوند. همیشه یاد سکانس آخر ممل آمریکایی میفتم که نسرین به ممل گفت:نمیخوای سوار هواپیما بشی و بری آمریکا؟ ممل برگشت گفت: آمریکای من اینجاست آمریکای من تویی. تا شش ماه پیش اکبر و خیلی از دوستانم اینطوری بودند و چنین حالی داشتند و آمریکاشون ایران بود و به بهانه های مختلف رفتن را کنار میذاشتن و به آمریکاشون میچسبیدن. اما وقتی الان از اکبر میپرسم کو آمریکات؟ میگه: تو کاناداست و این یعنی آوار شدن من. این برای من خیلی دردناکه. همه جوانهای همسن و سال اکبر و حتی من نیز باید در ایران بمانیم اما وقتی هیچ بهانه ای نیست برای موندن چرا باید ماند. شاید من به هر دلیلی ماندم اما اینکه امثال اکبر در این سرزمین مانده اند به هر بهانه ای، نباید این بهانه را از آنها گرفت. این شعر را برای امروز اکبر نوشتم. خیلی خوب میشناسمش. میدونی روزی که داره میره نمیذاره کسی برای بدرقه اش فرودگاه بره میدونم چقدر احساساتیه میدونم که چقد زود اشکاش جاری میشه. اینو برای اکبری نوشتم که برام همیشه عزیز بوده است و دعا میکنم که این روزا بهتر بشه و بهانه اش که نه در کانادا که در همین تهران خودمان باشد.

پسر خوب رفتن به تو نیومده ترانه ام را بخوان و خوب بخوان و با گیتار بزن و ملودی سازی کن تا بدانی که اگه رفتنی هستی دو دل نباش برو برو برو برو برو تا منم برای بهانه ات بخوان "اگر مانده بودی ....."

اما اگر ماندنی هستی بمان و بجنگ و بهانه ات را همیشه داشته باش. شاعر باش و مهندس باش و دیوانه باش و برایم آواز بخوان. فلسفه بافی کن که فلسفه ات را دوس دارم وقتی به کل نظریه های رایج عالم گند میزنی  و حال میکنم به قول خودت با ادبیات گسترده ات. ادبیاتت را گسترده کن که به بقول خودت زر زدن هایت را بینهایت دوس دارم. سوتی هایت را دوس دارم هم تنهائیت را دوس دارم و هم اون نقش دلقک مآبی و شادی الکی که بازی میکنی را دوس دارم آقای بازیگر.

یادت نره

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی .............


ارس آزادی



ادعا نمیکنم
.: 1390/06/12 :.

خیلی وقتها که به گذشته بر میگردم و نگاه میکنم میبینم میتوانستم رفتار بهتری داشته باشم و میتوانستم به خیلیا اجازه ندم که وارد زندگیم بشن. بعضی از احساسها مزخرف هستند یعنی توهم عشق هستند و هیچی نیستند. در آستانه سی سالگی تازه فهمیدم آن چیزی که نه سال پیش باهاش درگیر بودم فقط یه حماقت محض یود که میخواستم همه رو پای غرورم قربانی کنم. به همین خاطر است که الان نه عاقلانه که سعی میکنم حداقل منطق زندگیم را بر اساس آنچیزی بنیان نهم که خودم میخوام نه خواسته دیگران.

اگه تا حالا ادعای عاشقی کردم ادعایی بیش نبود چون اصلا عشقی وجود نداشت. اون لحظه و اون زمان به یه حسی نیاز داشتم مث خوردن و خوابیدن و بس

اینا اعتراف نیست واقعیت زندگی است. باید با خیال راحت زندگی کرد بی دغدغه و با آرامش.

این ماه رمضان به خدا خیلی نزدیک شدم خیلی بهم امیدواری داد دلیلش این بود که این بار خودم میخواستم باهاش باشم چون ازش خواسته داشتم. به این واقعیت رسیدم که از عشق مجازی میشه به خدا رسید. نمیخوام ادعا کنم که اگه ادعا کنم عقوبتش را خواهم دید اما مطمئنم که دیر یا زود به خواسته ای که از خدا داشتم خواهم رسید. سالها قبل هم ازش خواسته داشتم و بهش وقتی نرسیدم بعدها بهم نشون داد که چه لطفی در حقم کرده است. الان هم حالم اینگونه است.

میدونم اینجا رو خیلیا میان و میخونن و ساکت رد میشن اما دوست دارم از این به بعد حتی فحش هم میدین بدین و برین. بی تفاوت نگذرین.

راستی خدا جون نه بهشت رو باور دارم و نه جهنمت را به دلیل اینکه اگه اینا رو باور داشتم تورو به خاطر پاداش بهشتت و دوری عذاب جهنمت میخواستم وقتی که اینا رو باور ندارم پس خودت رو به خاطر خودت و خودم که جزیی از وجودتت هستم میخوامت. اگه اینو نمیگفتم شاید بگن لال از دنیا رفتم.

خیلی مخلصتم اوس کریم


یاشاسین تورکین غیرتلی قیزلاری
.: 1390/06/11 :.


زنده باد دختران با غیرت آذربایجان

ستارخان در فتح تهران در میان قشونش یک زخمی را دید که خون زیادی از او رفته بود، ولی در برابر بسته شدن زخمش مقاومت می کرد و اصرار داشت به حال مرگ رهایش کنند

ستارخان به روی سرش آمد و علت را جویا شد. جوان گفت: ستارخان بیر قیزام سنین قوشونوندا. روا بیلمیرم لباسیم چیخا نامحرم قاباغیندا درمان اوچون( من دختری هستم در قشون شما، روا نمی بینم لباسم را برای مداوا دربیاورند)

ستارخان در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود گفت : قیزیم من اولا اولا سی نیه گئلیبسن میدانا(دخترم من که زنده ام، تو چرا برای جنگ آمده ای)

دختر جواب داد: بو توپراق منیم ده یوردوم دور( این خاک، وطن من هم هست)


پی نوشت: با شنیدن این روایت نمیتوانم مانع از جاری شدن اشکام شوم. همیشه زنان و دختران آذربایجان این دیار مادریم برایم قابل احترام بودند و هستند. یاشاسین تورکین غیرتلی قیزلاری


می بلاگم پس هستم
.: 1390/06/09 :.

از مهر ماه سال 82 شروع به وبلاگ نوشتن در پرشین بلاگ کردم. وبلاگی که توش از دلتنگیام مینوشتم اما نمیدونم چی شد که یهو اونجا رو حذف کردم و از آذر ماه به بلاگ اسکای نقل مکان کردم و این همه سال اینجا موندگار شدم. اما از اردیبهشت 83 بنا به دلایلی آرشیو قبلی را پاک کردم و روال دیگه ای پی گرفتم تا به اینجا رسیدم که کم و بیش الان روزی 200، 300 تا بازدید کننده دارم. برام خیلی مهم نبود که مطالبم چقدر بازدید کننده داره مهم این بود که من از نوشته های خودم اینجا استفاده میکردم. یه زمانی شاعر بودم یه زمانی منتقد فوتبال یه روزی منتقد سینما و موسیقی. مقاله های سلامتی و هر چی که فکرش رو بکنید در این وبلاگ نوشتم و امروز 31 آگوست روز وبلاگ نویسی است و 16 شهریور هم روز وبلاگ نویسی فارسی. و همین امروز بهانه ای شد تا بتوانم باز اینجا یک چیزی بنویسم.

متعقدم هر کسی باید وبلاگی داشته باشد تا بهتر بشود آن را شناخت. وقتی یه نفر وبلاگ مینویسد یعنی خیلی اعتماد به نفس بالا دارد و اگر با اسم واقعی مینویسید یعنی آخر اعتماد بنفس است. این وبلاگ به آدم انرژی خوبی میدهد. امروز روز ما بلاگرهاست . ماها که وجودمون با وبلاگمان است و وبلاگمان را مث فرزندانمان دوس داریم. این زخمه پسر خوب من است که خیلی وقتها همراهم بوده است. امیدوارم روزی برسه که بتوانم بعضی از مطالب دوست داشتنی رو که هیدن کردم تا دوباره پابلیشش کنم تا دوباره آزادانهو راحت اینجا بنویسم بی هیچ واهمه و دغدغه.

به امید آزادی بیشتر تا بیشتر بنویسم و راحت بنویسم.


من و تو
.: 1390/06/04 :.

نوشتن را دوس دارم و بهش علاقه دارم. هر از گاهی یعنی هر دو سه سال یه بار برمیگردم و نوشته های قبلی وبلاگم رو نگاه میکنم برام خاطرات جالبی را تداعی میکنند. این متن پائینی را ۵ سال پیش نوشته بودم و در اسفند ۸۵ در زخمه منتشرش کردم. ۴ سال طول کشید تا این نوشته برایم تعبیر شد و بهش رسیدم. نمیدونم چرا الان دارم در زخمه این رو مینویسم اما اون موقعها ساده تر از این مینوشتم و راحت بودم. الان کمی اهل حساب کتاب شدم تا حرفام به کسی بر نخوره. اما از اونجایی که از این نوشته خیلی خوشم اومد بازم اینجا منتشر میکنم. اون موقعا ترانه هم میگفتم. ترانه هام مخاطب خاصی نداشتند فقط برای دل خودم مینوشتم و الان بعضیاشون رو براحتی میتونم تقدیم کسانی که دوسشون دارم بکنم. «من و تو» از اون ترانه هاست. الان که دوباره خوندمش به خودم امیدوار شدم که بازم میتونم بنویسم و باشم.

....با تو هستم با تویی که شاید یه روز زیر باران باید ببینمت یا چه میدونم تو یه دشت سرسبز با یه دامن گلی و چین چین بشناسمت میخوام که حرفامو بشنوی نمیدونم اهل کجایی و یا به چه زبونی باید باهات حرف بزنم و هر جایی که هستی باید خودت کلید قفل قلبمو پیدا کنی تا توش بشینی کنار آتیش و صاحب ابدیش بشی با تو هستم با تو که باید شریک صدام بشی سهامدار شرکت مروارید اشکام بشی وامدار شادیام بشی آهای با تو هستم !!!!!!!!!!!!! یعنی صدامو می شنوی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من و تو

ای هم نفس روزای بی کسی

با من بیا با من به زیر بارون

یه سکوت بغضای نشکسته

بیا با من از غزل عشق بخون


بیا از قلندر خسته بخون

از چشمای تر و بارونی بخون

بیا تکیه کن بر شونه های من

بیا در دست مهربونم بمون


به شب ترانه و بارون قسم

منو نسپار به دست حادثه

به سرخی شرم گونه‌هات قسم

نذار لبام لب مرگُ ببوسه


من و تو مثل دو مرغ اسیریم

که به زندون تردید پا بسته ایم

سالها تو طلاق عشق و رهایی

برای ترانه‌ای دل خسته ایم


بیا با من با غزل تنهایی

تا ترانه خون شهر غم بشیم

تو این آشفته بازار کنایه

من و تو هق هق بغض هم بشیم


راستی کسی نشونی از این آدم داره یا نه؟ میخوام ببینمش میخوام نشنومش بلکه با سکوت آرامشمو از نو بنا کنه یکی رو میخوام که منو زندونی سکوت کنه من به این خفقان محتاجم.

 

زندگی را عشق استُ همراه تمامی زیباییهای آن

من به آبی عشق می ورزم و دریا رو دوست دارم

قبله گاهم آسمان هست

ستاره جانمازم هست

صحرا مسجدم

گل سرخ کعبه چشمانم هست




دوستت دارم
.: 1390/06/01 :.


تو را به جای همه کسانی که، نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر نخستین نگاه دوست می دارم

برای عطر نان گرم و برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم، دوست می دارم

تو را به خاطر اولین نگاه دوست می دارم


برگرفته از سریال مدار صفر درجه


این نوشته رو خیلی دوس دارم. نمیدونم دلیلش چیه اما میدونم که اگه دوست دارم را از ته دلت بگی به جان و دل طرف مقابلت مینشیند. این روزها خیلی کم تو زخمه نوشتم. دلیلش اینه که فیسبوک و گودر تنبل بارم آورده و دست به نوشتنم نمی رود. اما تصمیم دارم به کمک دوست خوبم ارس آزادی بیشتر از این اینجا باشم و بنویسم. وقتی که تو این چند وقته نبودم و می بینم که هنوز روزانه 100 الی 150 نفر بازدید کننده است. دلگرم میشم که هنوز هستند عزیزانی که زخمه رو از یاد نبرده اند. این نوشته باعث شد تا دوباره به سراغ زخمه عزیزم بیام که همیشه همراهم بوده.


مداد رنگی
.: 1390/05/22 :.
از خودم می پرسم  عشق چه رنگیه با صدای بلند داد می زنم :
عشق به رنگ آبی دریاست؛ به آدم آرامش میده
عشق به رنگ سفیدی برفاست؛ پاک و معصوم
عشق به رنگ سبز چمنزار است؛ باهاش حس میکنی خوشبختی
عشق به رنگ سرخی گل سرخ است؛ آتشین و گرم
عشق به رنگ سیاهی شب است؛ باشکوه و تموم نشدنی
عشق به رنگ نقره ای هست؛ درخشان و گیرا مثل آینه
عشق به رنگ طلاست؛ نایاب و کم پیدا
عشق به رنگ چشمان عسلی توست؛ که تو بساط هیچ نقاشی پیدا نیست
عشق به رنگ دل هست؛ به رنگی که دیدنی نیست بلکه حس کردنی هست
(از سخنان بی نهایت گهربار بنده ( حال کن این همه اعتماد به نفس رو ) در خواب و بیداری!!!)

آب  خطرناکه
.: 1390/05/12 :.


گیتارم میگه: یه وقت نری آب بازی ها خطرناکه، دین و ایمون ملت رو به باد میدی. اما رفتی چاقو کشی و تجاوز گروهی و این حرفا خیالی نیست همه جا امن و امانه .

میگم: خب یعنی چیکار کنیم؟ 
میگه: یعنی همین که شنفتی بیخیال آب بازی و این وجفنگ بازیا باش. خوبیت نداره. امنیت ملی رو به خطر ننداز. علما ناراحت میشن. خون بریز اما آب نریز. آب خطرناکه عزیزم

میگم:چشم

میگه: این سوریه هم واسه خودش یه فلسطینی ها

میگم: چطور؟
میگه: هیچی مگه ندیدی استکبار جهانی تانکهاش رو فرستاده و مردم سوریه رو قلع و قمع کرده و بشار اسد هم خیلی ناراحت بود
میگم: چرا شعر میگی؟ کدوم استکبار کدوم فتنه؟ خودشون زدن و ملت رو کشتن.
میگه: نشنوم از این حرفا بزنی ها علما ناراحت میشن. سوریه کشور برادر است

میگم:خوبه کشور خواهر نیست والا علما چی میگفتن؟
میگه:انگار کله ات بوی قرمه سبزی میده ها؟
میگم: آخ جون قورمه سبزی. منم میخوام
میگه: کوفت
میگم:من کوفته میخوام
.

.

.

.

و این مکالمه بی نتیجه من با گیتارم تا صبح ادامه داشت.


آه اگر آزادی ...
.: 1390/05/06 :.


آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

همچون گلوگاه ِ پرنده یی،

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

سالیان ِ بسیار نمی بایست دریافتن را


که هر ویرانه نشانی از غیاب ِ انسانی ست

که حضور ِ انسان

آبادانی است.

همچون زخمی

همه عُمر

خونابه چکنده


همچون زخمی

 همه عُمر

به دردی خشک تپنده،


به نعره یی

چشم بر جهان گشوده


به نفرتی

از خود شونده،-

غیاب ِ بزرگ چنین بود

سرگذشت ِ ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می خواند


کوچک


       کوچک تر حتا


                        از گلوگاه ِ یک پرنده! 


احمد شاملوی بزرگ


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.