روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
خودکار نامرئی (تقلب) !
نوشته هایتان را فقط خودتان ببینید !
همراه بااشعه مخصوص (UV)فقط4000ت
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
تنها تو می مانی «قیصر امین پور»
.: پنجشنبه 17 دی ماه سال 1388 :.


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد


قیصر امین پور


خیلی وقت بود که دلتنگ قیصر بودم و امروز مجموعه اشعارش رو که دوست نازنینی بهم هدیه داده بود رو باز کردم و برای اولین بار به قیصر تفال زدم و این غزل زیباش اومد. حس خوبی باهاش دارم با اینکه این روزها مشغله ام زیاده اما این شعر خیلی حال داد و انرژی زیادی بهم داد. قیصرجان ممنون که همیشه عالی بودی.


میخوام برقصم
.: سه شنبه 15 دی ماه سال 1388 :.

چیه مگه بده شش هشت گوش بدم. اصلا دوس دارم با این آهنگهای بزنم و برقصم. به چه کسی چه مربوطه که چرا باید همیشه سنگین و باوقار بود. اصلا دوس دارم تا صبح خروسخونش آذری بزنم و برقصم. با ساز و دهل کردی پایکوبی کنم. اصلا میخوام با جلال همتی بابا کرم برقصم. عاشق ویولون و شش و هشتهای بیژن مرتضوی هستم. اصلا میخوام داد بزنم که برای ای یار ای یار و جونی جونم لیلا فروهر می میرم به کسی چه مربوطه که من مهندسم یا نیستم؟ مگه قراره تمامی تحصیل کرده ها آهنگهای سنگین و موقر گوش بدن. میخوام تا هر زمانی که دلم میخواد تو محشری امید و بیقرار معین گوش بدم و باهاش بندری برقصم.

دوس دارم زندگی کنم اونجوری که خودم میخوام و برای خودم. می خوام یکی باشه که باهام سالسا برقصه. میخوام یکی گیتار بزنه و منم لامبادا برقصم. از رقص عربی بدم میاد. عاشق لزگی و داغلی رقصی و ساری گلین و چوبان رقصی هستم.



قرار عاشقی گذاشتیم
.: دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 :.

بعد از انتشار آلبوم قرار عاشقی آقای زمان خیلی از دوستان ازم خواستند که نقدی بر این کار بنویسم اما دو سه بار که با خود مهندس صحبت کردم و نظرات خودم رو گفتم و آ[رش به این نتیجه رسیدم که نقد هر آلبومی بیشتر مبتنی بر نظرات شخصی هر فرد است و علایقش به آن اثر هنری. در مورد حسین زمان هم من به دلیل علاقه وافر شخصیم نمیتوانم بر اساس منطق تحلیلی خوبی انجام دهم در ثانی به دلیل اینکه از بعضی از افرادی که در این آلبوم با مهندس زمان کار کردند خوشم نمیاد و رفتارشون رو نمی پسندم می ترسم در ورطه حب و بغض بیفتم و به همین خاطر چیزی ننوشتم اما نظرات خودم را در صحبتهایم با خود مهندس در میان گذاشتم. اما دوست خوب و نازنینم مسعود قربانی عزیز نوشته نقد گونه بر این آلبوم نگارشته است که به تلافی ننوشتن من اینجا میارمش.




نیم‌نگاهی به قرار عاشقی حسین‌ زمان


مهندس‌حسین‌زمان از معدود هنرمندانی است در این ملک، که می‌داند برای‌چه و کجا از ابزاری که خداوند به ودیعه به او داده است استفاده نماید. آن‌گونه که استاد مسلم آوازمان (محمد رضا شجریان) بعد از آن‌که هجوم بر بی‌دفاعان دیارش را دید نتوانست آرام بنشیند؛ و «زبان آتش» را خواند. حسین‌زمان نیز از همان آغاز  فعالت هنریش، آن‌گونه که بارها گفته و نوشته است، هنر را نه برای هنر، که برای آرمان‌های والای انسانی و الهی می‌خواسته و هم‌واره در مسیر فعالیت‌هایش سعی به انتخاب چنین راهی نموده است. «زمان» دردکشیده است، و می‌فهمد آن‌چه را بر مردمان ملکش می‌رفته و می‌رود را باید چگونه با زبان هنر فریاد کشد. و همان‌گونه که «مرحوم‌قیصرامین‌پور» به هنرمندان توصیه می‌کرد، هیچ‌گاه به قصد هنرفروشی پا به این عرصه نگذاشت:

« این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید... » قیصرامین‌پور – دستور زبان ‌عشق

همین نوع دید به هنر بود که باعث شد، با «زمان» زمانه نسازد و هر روز عرصه براو تنگ و تنگ‌تر شود. تا این‌اواخر که کار به بند کشدنش نیز کشید! اما می‌دانیم که ممکن است؛ امروز بر هنر و هنرمندان بستیزند و با هر حربه‌یی که به‌دستشان می‌رسد بخواهند که منزویشان نمایند! ولی آن‌چه به ما تاریخ و روزگار آموخته است؛ رفتن و پوسیدن و خریدن لعن است برای حاکمان، و ماندگاری است برای هنر و هنرمند. کاش می‌فهمیدند این را!

در این اوضاع، آلبومی به‌نام «قرارعاشقی» که کاری بود برای چهارسال پیش، باصدای حسین‌زمان به بازار عرضه شد. هرچند فضای حاکم بر این اثر «محوریت عشق» را به یدک می‌کشد، اما صدای محزون و غمگین مهندس، ناخودآگاه حس «دل‌گیری» و «نارضیاتی‌» او از اوضاع، را در شنوند‌ه‌ القا می‌کند. این مجموعه دارای هشت اثر است که با تیمی‌ حرفه‌یی و آگاه که پیشینه‌یی روشن در عرصه‌ی موسیقی پاپ دارند ساخته شده است. یغماگلرویی، عبدالجبارکاکایی، افشین‌یدالهی و مرحوم رهی‌معیری ترانه‌سرایان ‌آن و محمدرضاچراغعلی، میثم‌مروستی، امیرقدیانی، بهروزصفاریان، تورج‌شعبان‌خانی، بهرام دهقان‌یار، تیم پرقدرت آهنگ و تنظیم آن را به عهده داشته‌اند.

قطعه‌ی «یکی لیلی؛ یکی مجنون» از یغما، با آهنگ و تنظیم دکترچراغعلی؛ در قالبی نو «تکنو» از حسین‌زمان ارایه شده است. رویه‌یی که در کارهای گذشته‌ی زمان کمتر شنیده بودیم. شاید این کار می‌توانست بهتر از این ارایه شود. هدف گیری ترانه که گویا آشفتگی وادی عشق را نشانه رفته است در این قالب قابل دفاع است ولی حرکت آهنگ، به خصوص در ابتدا و پس از پایان یافتن ریتم تند و آغاز خوانش، چندان جذابیتی در شنونده برای پی‌گیری آن ایجاد نمی‌کند. به نظر می‌رسید اگر شروع آن در قالبی،که همان قدرت ترجیع بند ترانه: "یکی لیلی یکی مجنون، یکی خوشحال یکی داغون ..." را می‌داشت، می‌توانست ضعف مورد اشاره را برطرف سازد. ضمن آن‌که باتوجه به حزن ذاتی در صدای زمان، لازم است در استفاده از این نوع کارها دقت بیشتری نمود. به هر روی این قطعه از معدود قطعات این آلبوم است که نسبت به کلیت حاکم بر آن دارای تفاوت‌های اساسی است که می‌توان تجربه‌یی نو برای حسین‌زمان به حساب آورد.

آن‌چه به عنوان «کلیت حاکم بر آلبوم» نام برده شد، «آرامش» و «آزار ندیدن» شنونده است؛ که در هنگام شنیدن این اثر در او القا می‌شود. البته که این می‌تواند موافق یا مخالفانی با خود همراه داشته باشد. افتادن در وادی تکرار یکی از آسیب‌های چنین قالبی است و از سوی دیگر نرفتن در ورطه‌ی ابتذال شاید قوتش باشد. به هر روی اگر چنین اصلی را برای این آلبوم در نظر بگیریم به نظرم، قله‌ی آن را در دو قطعه‌ی «لالایی» و «وقتی تنها تو را دارم» می‌توان یافت.

قطعه‌ی «لالایی» با ترانه‌ی عبدالجبار و ملودی و تنظیم امیرقدیانی، شروع و پایانی عالی دارد. کلام و ملودی کاملن به هم می‌آیند و عدم‌تجانسی در آن دیده نمی‌شود. محوریت گیتار و استفاده به‌جا از سازهای الکترونیکی از نکته‌های قابل توجه‌ی این قطعه‌ است. ضمنن حرکت آهنگ کاملن حساب شده و در یک روند منطقی اوج می‌یابدو سپس فرو می‌نشیند. این روند به هنگام شنیدن این دوگوشه از ترانه: «1- نمی‌شه باغ بی‌شبنم بخوابه ...» و «2- تو بیداری و شب از غصه بیدار...» کاملن محسوس است؛ به طوری که با آن‌که این دو در یک روند صعودی قرار دارند ولی خواننده با ظرافت، گویی از پیش هریک را در طبقه‌یی خاص گذاشته است، به خوانش آن‌ها می‌پردازد. تنها آسیبی که ممکن است بر این نوع قطعات وارد شود طولانی شدن آن‌هاست که شاید بر این قطعه نیز محتمل باشد که البته، اگر این را ضعف بنامیم، در قطعه‌ی «وقتی تنها تو را دارم» کاملن مرتفع گردیده است. نکته‌ی دیگری که در خصوص این آهنگ می‌توان اضافه نمود: ابتکاری بود که بعضی از شنوندگان ـ هرچند از لحاظ فاصله‌ی زمانی قرابتی با مسایل دهشتناک امروز میهنمان نداشت ـ ولی «لالایی» را به مادران داغ‌دیده‌ی وقایع اخیر تقدیم نمودند؛ که به نظر می‌رسد انتخاب به‌جا و با مسمایی نیز بوده است.

آتش حسرت از مرحوم رهی‌معیری و آهنگ و تنظیم دکترچراغعلی، شروع غافل‌گیر کننده‌یی دارد و آن‌گاه که چاشنی تار را نیز به خود می‌بیند زیبایی آن دو چندان می‌شود. در ضمن به نظرم گذاشتن ترانه‌ی رهی در چنین فضای آهنگینی شجاعتی می‌طلبیده همراه با ترس! که به نظر می‌رسد تاحدودی زمان از پس اجرای آن برآمده باشد و مجموعن این قطعه با محوریت آکاردیون و تار فضایی لطیف و نویی را در شنونده ایجاد نموده است و جزو قطعات بسیار خوب این مجموعه است.

اما «وقتی تنها تو را دارم» یکی از موفق‌ترین کارهای این آلبوم است که در آن ترانه‌ی زیبای کاکایی، ملودی و تنظیم خوب صفاریان و صدای مخملین زمان، دست در دست هم می‌دهند تا کاری با محوریت وطن که به نظر یکی از متفاوت‌ترین کارهای ارایه شده در این چند ساله‌ی اخیر باشد را عرضه کنند. این قطعه با نوای زیبای ویلون آغاز می‌شود که به درستی صدای آوازین خواننده به آن اضافه می‌شود: «وقتی تنها تو را دارم/تو را تنها نمی‌گذارم...» سپس همراه با کوبش به‌جا، ترانه ادامه می‌یابد: «... اسم تو ترانه‌ی ما- زیر گنبد کبوده/قصه‌ی کودکیامون- یکی‌بودیکی نبوده...» حرکت این قطعه: شروع، اوج و فرود به درستی پیاده شده است. به نظرم این ترانه یکی از زیباترین ترانه‌های این مجموعه است؛‌ از آن نوع کارهای عبدالجبار که گویی تنها و تنها به صدای حسین زمان می‌آید و این ویژگی به درستی از سوی بهروزصفاریان درک شده و چنین کار زیبایی را عرضه گشته است. آن‌گونه که قبلا نیز متذکر شدم و این‌جا نیز تاکید می‌کنم فراز و فرود عالی این قطعه است که برای مثال می‌توان به آن قسمت از ترانه اشاره کرد که زمان به زیبایی از نخل‌های جوان وطن می‌گوید: «اسم تو نفس کشیدن زیر خاک خیس خونه/ گریه‌ کردم گریه کردم واسه‌ نخلای جونت ...» به هر حال این کار موفقیت در هم‌راهی زمان و صفاریان را نیز گویاست که امید داریم ادامه یابد.

قرارعاشقی که نام آلبوم نیز از آن گرفته شده است، ترانه‌یی از دکتریدالهی دارد و آهنگ و تنظیم آن رامیثم مروستی به عهده گرفته است. ملودی این اثر زیباست ولی در جاهایی حس تکرار و دِمده شدن این ملودی‌ها در شنونده ایجاد می‌شود، و آدمی را یاد کارهای احسان خواجه‌نوری می‌اندازد. شروع عالی است و اضافه شدن سازها به‌جاست. هم‌چنین به نظرم طولانی شدن آهنگ در ابتدا و دیر اضافه شدن صدای خواننده خود یک حسن برای این اثر است. شاید بتوان این قطعه را به سه قسمت تقسیم نمود:

اول شروعی عالی که قبلن درموردش گفتیم. دوم اوج گرفتن آن است که این‌گونه شروع می‌شود: «آخه بی عشق دنیا سوت و کوره...» به نظرم اوج تا آن‌جایی خوب است که به این بیت می‌رسد: «درسته عشق و چشم انتظاری/ولی بی عشق بازم بی‌قراری ...» که می‌شد این‌جای ترانه را با مکثی خواننده ارایه می‌داد نه این‌که بعد از دوبار تکرار: «دلت دنبال یک سنگ صبوره» پی می‌گرفت.  فکر می‌کنم این‌جای کار به روند مطلوب اثر لطمه وارد کرده است؛ مخصوصن که چنین ضعفی بعد از خوانش بیت «همه دنیا اگه مال تو باشه...» دوچندان به نظر می‌رسد. اما قسمت سوم که با «خدا با ما قرار عاشقی بست... » آغاز می‌شود،  پایان خوبی را برای اثر رقم می‌زند و باز این‌که پایان را تم ابتدایی باعث شده یک ویژه‌گی خاص به آن بخشیده است.

در قطعه‌ی ششم «تو تنها ماندی» که با تمی افغانی و محوریت طبلا و کمانچه پیش می‌رود کاری بی‌نقص از سوی حسین زمان، چراغعلی و البته عبدالجبار ارایه می‌شود. این هم نمونه‌ی جدیدی است که زمان با این‌گونه ملودی‌ها تجربه می‌کند که به نظرم موفق هم از آن بیرون می‌آید. به نظرم آمیختگی لطافت صدای زمان و موسیقی افغانی نتیجه‌ی قابل قبولی ارایه داده است.

دو قطعه‌ی آخرین این اثر مرا به یاد اولین کارهای حسین زمان که در کاستی هم‌راه با افشار ،اعتمادی، شادمهر و عصار ارایه شده بود می‌اندازد، دقیق یادم نیست ولی کاری بود که ترانه‌ی آن را گویا علی معلم گفته بود. به هرحال در این دو قطعه باید نمره بالا را به ترانه‌های عبدالجبار داد، که آن‌ها از سوی زمان سرراست ارایه شده است و در آن نوآواری دیده نمی‌شود.در این دو کار آخری شاید بهتر باشد از زبان ترانه سرای آن یعنی عبدالجبار بشنویم:

« آلبوم جدید حسین زمان منتشر شد پنج ترانه به حسین دادم حاصل کار خوب درامد صدای سنتی حسین رو می پسندم حزن حماسی همون احساسیه که باهاش زندگی می کنم و یه جورایی تو صدای حسین هست ترانه" کاشکی "از کارای خاص منه که رفتار تدریجی و نزول عشق رو در زندگی های غیر واقعی نشون می ده با استفاده از کهن الگوی داستان آدم و حوا . بخوانید زمزمه عاشقانه آدم برای حوا:

کاشکی چشمای قشنگی که داری

منُ از قصه‌ها بیرون نمی‌کرد

دست دنیا رو تو دستم نمی‌ذاشت

دلمُ مثل دلت خون نمی‌کرد...

یکی دیگه از ترانه هایی که به حسین زمان دادم یه اسم ساده‌ست تلاش ناکامی برای اثبات عشقی متفاوت ما در مقدرات و قابلیتهای وجودمان توان عرضه احساسات عاشقانه داریم هر کدام در تصرف اسمی هستیم و رنگ صدا هایمان به هم نزدیک است اما توهم داشتن عشقی متفاوت وا میداردمان تا قلبمونو دستمون بگیریم تازه با چشمهای خجالت زده تا باورمان کنند عاشقیم  از ته ته ته دل .جرئت گریز از خودمان را نداریم یه اسم ساده ایم مثل اسمهای همدیگه این تلاش ناکام رو به ترانه گفتم:

 یه اسم ساده ام مث اسم تموم آدما

یه دل بریده از همه  یه دل شکسته ی شما... » +

به هرحال آن چه عنوان شد، جسارتی بود از یکی از کوچک‌ترین دوستاران حسین زمان که از او بسیار آموخته است و می داند چه تفاوت‌های اساسی با دیگر هم‌صنفانش در عرصه‌ی موسیقی دارد. زمان در این روزها حتمن به یاد مردمانش است و می‌دانم باید منتظر بمانیم تا هم‌راهی و هم‌آوایی او را با مردمش ببینیم و بشنویم.

مسعود قربانی 88/09/28


بدترین تنبیه
.: دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 :.

تو دوره آموزش سربازی برایم تنبیهی بدتر از اینکه برای دریافت اخبار روز مجبور بودم کیهان بخونم نبود. آدم اضافه خدمت بخوره یا تجدید دوره بشه اما مجبور نباشه هر روز کیهان بخونه.


سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
.: شنبه 12 دی ماه سال 1388 :.

روح بابک در تو
در من هست
 مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
 سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش
 دشمن
 گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
 از جغد شود پاک و
گلستان گردد


زنده یاد خسرو گلسرخی


پ.ن: عجب حکایتی دارد سرزمین من. سرزمینی که هنوز مردمانش را نشناخته ام. مردمانی که هنوز حیرت را به زانو در می آورند.

نمیدانم اگر قیصر هم زنده بود اینگونه می سرود. گلسرخی جلوتر از زمانش سروده است باید دوباره قیصر بخوانم شاید قیصر هم سروده است شعری از جنس زمان

آری این روزها همه جا سرخ است از کربلای شصت تا ایران 1388. این سرخی مبارک باید. که پرچم ثارالله برافراشته و سرخ است به قامت تاریخ.


دینِ جنون
.: جمعه 11 دی ماه سال 1388 :.



مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
نو و تنهایی و آن چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر بگذر
دین دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

باده نوشیده شده پنهانی


افشین یداللهی



مرز بین عقل و جنون یا کفر و ایمان چقدر است؟ میشه حدی قائل شد؟ به نظرم هر کدوم از این موضوعها چنان در هم تنیده شده اند که نمیشه مرزی بینشون قائل شد. حر صبح یزیدی بود و به لحظه ای حسینی شد شاید این ملموس ترین حادثه تاریخی برای مثال زدن باشد اما در بین خودمان چنین نبوده است تا حالا شده بین عقل و جنونتان مرزی قائل شوید؟ یا تا به حال وقتی با خود تنها شدید و به حساب خود رسیدید دیدی چقدر فاصله ای بین کفر و ایمان نیست یه ناشکری در لحظه ای سخت نمود کفر است یا خوشحالی بی موقع در لحظه دست یابی به موفقیتی می تواند مصداق کفر باشد، نیست؟ نمیگویم حتما بعد از هر موفقیتی باید دو رکعت نماز شکر به جا آورد اما همین که از قلبمان بگذرد خدایا شکرت این یعنی ایمان، ایمان گفتن شهادتین و اعتقاد به وجود خدا نیست بلکه جاری شدن خدا در زندگی انسان است. این تجربه خودم است شده خیلی وقتها باهاش حرف می زنم اما نمازم قضا شده یا نخوانده ام خیلی وقتها نماز خواندم و بعدش رو به قبله گیتار زدم و پرواز کردم و میدانم که بعضی از نمازهایم مصداق کفر است زیرا رو به خدا برای غیرخدا ایستاده و نماز خوانده ام که این یعنی  کفر.

ایمان به داشتن حجاب و ریش و جای مهر بر پیشانی نیست ایمان در قلب آدمهاست نمودش در پندار و گفتار و کردارش است. به همین خاطر به دین و مسلک هر موجودی در روی زمین احترام می گذارم و هیچگاه کسی را به خاطر دین و آئینش مذمت نکردم و جالب اینجاست که خیلی از دوستهای غیر همکیشم رفقای خوبی برایم بودند. من مسلمانم آن هم سنی محمدی و شیعه علوی اما همه ادیان را دوست دارم و برای پیروانش احترام میگذارم و هیچگاه در این دنیا برای کسی دادگاه الهی تشکیل نمیدهم و به جهنم و بهشتش نمیفرستم شاید آن دوست زرتشتی یا آن دوستی که پیرو دین یاری یا مسیحی یا یهودی یا حتی بی دین است خدا را بهتر از من شناخته است ما که از قلب آدمها خبر نداریم پس حق قضاوت نداریم.

عاشقی هم همین گونه است شاید دو نفری را که باهم هستند و ما نمی پسندیم قلبهایشان از قلبهای ما به همدیگر نزدیکتر است. هر قدر نگاه میکنم و مقایسه میکنم می بینم هیچگاه عشق را تجربه نکردم فقط یه شمایلی زیبا از دور دیدیمش و رهایش کردم و ترسیدم سراغش بروم ترسیدم وقتی نزدیکش شدم کار دست خودم بدهم ترسیدم به مجنون بودن متهمم کنند در حالی که جنون در رگهایم جاری است خوب یادم است وقتی در سالهای نه چندان دور به دختری پیشنهاد دوستی دادم و جواب رد داد و بر سر لج و لجبازی به کس دیگه ای اهمیت ندادم بهم توصیه کرد که دنبال کارشناسی ارشد باشم و سربازیم را درست کنم و کار درست و حسابی داشته باشم عقلم میگفت اگر میخواهی به چنگش بیاوری تلاش کن تا خواسته هایش را برآورده کنی اما جنونم گفت که او تو را نمیخواهد بلکه مدرک تحصیلی و کارت پایان خدمت و فیش حقوقت رو میخواهد پس همان بهتر که نباشد درسم تمام شد و سربازی هم به سر شد و فیش حقوق به دست شدم اما من عوض نشدم و همان دیوانه شش سال پیش بودم و هستم پس این ورقه ها چیزی به من ندادند بلکه فقط چشم عاقلان را باز کرد که ایول این کیس خوبی برای مزدوج شدن میباشد اما تا بهش نزدیک میشوند و جنونش را می بینند از او فرار میکنند چون آواز دهل از دور خوش است. عاقل بودن خوب است اما برای اهلش نه برای ما که جزو قوم مجانین هستیم دوستانی را که از سر جنون پیدا کردم دوام بیشتری داشتند تا دوستانی را که از سر عقل انتخاب کردم و انتخابم کردند. حیف که نمیشود از اینان اسم برد اما جنون را بر عقل ترجیح میدهم زیرا عاقلان همیشه مصلحت طلبند و موقعیت سنج، و این برای من یعنی خودکشی.

هنوز بر همان عهد قدیمی پایبندم اما حیف و صد حیف که روزگار همان روزگار نیست. از شنیدن این آهنگ فردین خلعتبری که با صدای زیبای علیرضا قربانی همراه است خشنود میشوم و بیشتر این ترانه دکتر یدالهی را وصف حال خود میدانم و می پذیرمش.


به یاد اسیران «استاد شهریار»
.: سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 :.
محرم آمد و آفاق مات و محزون شد
غبار محنت ایام تاب گردون شد
 
به جامه هاى سیه کودکان کو دیدم
دلم به یاد اسیران کربلا خون شد
 
از این مبارزه بشکفت خاندان على
چنانکه نسل پلید امیه مرهون شد
 
بنى امیه و آن دستگاه فرعونى
همان فسانه فرعون و گنج قارون شد
 
ولى حسین علمدار عشق و آزادى
لقب گرفت و شهنشاه ربع مسکون شد
 
چون نیک مى نگرى زنده آن شهیدانند
وگرنه هر بشرى زاد و مرد و مدفون شد
 
کنون مقابل ایشان بود زیارتگاه
کدام زنده به این افتخار مقرون شد
 
سر و تنى که رسول خدایش مى بوسید
به زیر سمّ ستوران خداى من چون شد
 
به خیمه گاه امامت چنان زدند آتش
که آهوان حرم سر به دشت و هامون شد
 
رسید نوبت زینب که شیرزاد علیست
جهان به حیرت از این سربلند خاتون شد
 
به دوش پرچم آتش گرفته اسلام
به کاخ ابن زیاد و یزید ملعون شد
 
حسین غافله با خود نبرد بى تدبیر
که غرق حکمت او فکرت فلاطون شد
 
تو شهریار به مضمون بلند دار سخن
هرآن سخن که جهانگیر شدبه مضمون شد

استاد شهریار


پ. ن: هر کاری میکنم که بنویسم نمیتونم و خدایا شکر میکنم که هنوز شعر نمرده است و خدایا شکرتر که شهریار شاعرتر از من و بقیه بوده است و این غزل زیبا رو بسیار زیبا گفته است چقدر این غزل به حال و روز امروز من می خورد.


روضه شب عاشورا «دکتر شریعتی»
.: شنبه 5 دی ماه سال 1388 :.
” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “
” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند... “
” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟... “

 شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند،
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
*  برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»

پ.ن: به اینترنت دسترسی آنچنانی ندارم و فقط بابت قولی که دادم میام و این مطالب رو پابلیش میکنم فردا چون اصلا به نت دسترسی نداشتم از این اینترنت زاقارت استفاده کردم و این مطلب رو اینجا بیارم که امشب بدجوری حالم مثل این نوشته دکتر است. خدایش زنده داردش که زیبا گفته است.

یه صنوبر «داود ناقور»
.: شنبه 5 دی ماه سال 1388 :.
یه صنوبر لب یک آب
قد کشیده  قد آفتاب

روی پاهاش بوسه ماه
روی شونش سر مهتاب

چند تا قمری هراسون
بودن از طوفان گریزون

توی قلبش خونه کردن
شد صنوبر جون پناشون

باد نامرد بی امون بود
قمریا هم تشنشون بود

برای چیکه آبی
به صنوبر چشمشون بود

دید که  برکه رفته تو خواب
شاخه اش و زد به دل آب

چند تا قطره روی یک برگ
واسه قمری آی بی تاب

یهو پیچید باد ولگرد
دور شاخه مثل یک درد

شاخه می شکست و انگار
از تن افتاد دست یک مرد

همه شاخه ها شدند خرد
قامتش هم تاب نیاورد

رو زمین شکست و  طوفان
قمری ها رو با خودش برد

یکی داد و یکی بیداد
قصه شونم نرفته از یاد

بوده مردی از صنوبر
بود نامردی ام از باد


داود ناقور

پ.ن: دیروز به دلیل عدم دسترسی به اینترنت نتونستم مطلبی بذارم این ترانه زیبا هم به خاطر روز تاسوعا تقدیم به خدای احساس، حضرت عباس.


داغ جوان «ایرج میرزا»
.: پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 :.
رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ‌دیده را
یک‌ دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
القصه هرکسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را
آیا که داد تسلیتِ خاطرِ حسین
چون دید نعشِ اکبرِ در خون طپیده را؟
آیا که غمگساری و انده‌بری نمود
لیلای داغ‌دیده و زحمت‌کشیده را؟
بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانه مرغِ پریده را

 ایرج میرزا



پ.ن : تعجب نکنید ایرج میرزا کم شعر برای واقعه کربلا نگفته است اما این یکی رو من بیشتر از بقیه دوست دارم و دوسش دارم. یه جورایی زیادی برای من خودمانی است و چقدر سعادت خوبی دارم که هم اسم با جوان اول کربلا هستم و این خوشبختی بزرگی است و دوستش دارم. این روزها همه کسانی که اسمهای عاشورایی دارند از همه خوشبخت ترند، حسین، زینب، اکبر، اصغر، حبیب، رقیه، سجاد، عباس، ابوالفضل و .....

خوش به سعادت همگی.

یه زمونی سروده بودم:


الله اکبر آهنگ شب ماست
یا حسین یا حسین ورد لب ماست

با شبای بدر و خیبر خفته ایم
با باکری یا حسین گفته ایم


حیف که نمیشه همشو منتشر کنم اما این بیتش رو خیلی دوس دارم.



<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.