این روزها نمیشود از هر چیزی نوشت شاید من نمیتوانم آنگونه که هست بنویسم و به همین خاطر ترجیح میدهم سری به تاریخ بزنم و حکایاتش را دوباره بخوانم و بیاموزم. چند صباحی است که دارم دفاعیات دکتر مصدق رو میخونم و این حکایت پائین رو هم چند روز پیش توسط ایمیل برات فرستاده شده بود رو برای امروز مناسب دیدم. بهرحال اسفند ماه ماه دکتر مصدق و دکتر فاطمی و تمامی آزادیخواهان ایران زمین است. در این ماه از اینان بیشتر خواهم نوشت.

در روزهایی که دکتر محمد مصدق را در بیدادگاه فرمایشی شاه در لشگر ۲ زرهی محاکمه می کردند ، کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند.خبرنگاران مطبوعات و عده ای از ماموران امنیتی .دریکی از جلسات، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد وموضوع جلسه آن روز ، دفاع دکتر مصدق و وکیل مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعا نامه دادستان ارتش، سرهنگ حسین آزموده بود.
هنگامی که دکتر مصدق باشور و هیجان از خدمات صادقانه اش به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش راحرکت می داد ، ملکه اعتضادی که در ردیف تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند ، رو به دکتر مصدق گفت:«یک پیر مرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده ، نباید در دادگاهی که به خیانت های او رسیدگی می کند، بترسد و بلرزد.»
زنده یاد دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گویندۀ این جملات را شناخت و گفت: خانم! منارجنبان اصفهان، قرنهاست می لرزد و هنوز پا بر جاست .
شاز این پاسخ صریح و ابهام دار ، اکثر حضار ، حتی رئیس و منشی های دادگاه نیز به خنده افتادند و "خانم ملکه " با سر افکندگی بسیار در جایش نشست وپس از لحظاتی دیگر سالن دادگاه را ترک کرد .











