
این روزها یه فرصتی به دست آوردم تا خوب فیلم ببینم اما نمیدونم چرا دیدن پالپ فیکشن و بیل را بکش 1 و 2 و بازهم حرومزاده های لعنتی را بیشتر دوست دارم. عاشق این دیوانه بازیهای تارانتینو هستم. البته هنوز سگهای انباری و از بم تا شام و جکی براون رو ندیدم (هر کی اینا رو داره خبرش رو بده تا بیام ازش بگیرم). خیلیا در مورد کونتیئن حرف زدن اما من فقط عاشق دو چیز این مرد هستم یکی عریانی ذهن و زبانش است و دیگری هم ساعتهای فیلمش. زمان در این فیلمها ممترین نقش رو دارند انگار که کیو تی همیشه میخواد یادآوری کنه که دنیا بر اساس زمان می چرخه و خودش خیلی وقتها همین قاعده رو میشکنه و با فلاش بک یا رفتن به آینده میگه که حرف آخر رو اون میزنه اونچوری که دوست داری و من عاشق این اخلاق گندش هستم.
از همه اینا بگذریم بازی اوما ترومن در پالپ فیکشن یه چیز دیگه است.خیلی محشر بوده. البته به دوستانی که علاقه ای به قصابی و خون و خونریزی ندارند توصیه میکنم هیچگه سراغ کیو تی نرند بهرحال تارانتینویی دیدن آدمی میخواد که تارانتینویی باشه.
این چند خط رو به احترام دیوانه ای نگاشتم که از یه سال گذشته درگیرش شدم و درمورد میخونم و فیلمهایش رو می بینم. و بیراه نگفتم که یکی از آرزوهام اینه که یه روز ببینمش و بشینم باهاش در مورد فقط و فقط فیلمای وسترن اسپاگتی باهاش گپ بزنم و اونم با همه معلومات بگه که چی به چیه.
پی نوشت: به زودی از خجالت ده نمکی و اخراجی های ۳ در خواهم آمد. منتظر باشید.








