جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش
از یه دوست خوب

بورس کارتون های قدیمی
سنباد؛پسر شجاع؛جودی آبوت ؛ بلفی رامکال ؛ یوگی و... |
شبهای برره !
سریال شبهای برره ۹۰ قسمت کامل با کیفیت عالی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش
از یه دوست خوب

ساغر هستی
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست
رهی معیری
این روزها آرامین گوش میدهم (باز نگین که چقدر از این آرامین میگه بخدا خیلی لذت بخش و دوست داشتنیه) تا خستگیم از تن در بره و آرام باشم. منوچهر طاهرزاده را با آهنگهای قدیمی و سنتیش تازه پیدا کردم و چه زود رفت که کاش بیشتر میماند و بیشتر از «پائیز» می خواند.
دلم برای تعدادی از موسیقیهایی که تو هارد کامپیوتر خونه ام دارم خیلی تنگ شده بخصوص که خیلی هوای پینک فلوید و لئونارد کوهن و سلن دیون رو کردم.
موسیقی رو دوس دارم و قراره چند ماهه دیگه سازم رو نو بکنم و برای خودم گیتاری تازه بخرم تا دلتنگیامو باهاش قسمت کنم و با صداش اشکام رو جاری کنم و با زخمه بر تارش دلم رو قرص و استوار کنم.
من موفق میشوم و روزی می رسد که به هدفم خواهم رسید و بعدش .......
آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده تر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دونده تر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند.
معلم شهید دکتر علی شریعتی

این عکس رو پسر عموی مادرم در وبلاگش آنایوردوم قوشچو تقدیم به من کرده است که امروز کلی خوشحال شدم خیلی وقته که سری به جمال آباد نزدم و بدجوری دلتنگش شدم و یاد خاطرات کودکیم در نظرم زنده شد. حیف که فعلا ازش دورم و واسه تاسوعا و عاشورا لحظه شماری میکنم که حتما برگردم اونجا که دوران پاک کودکیم و خاطرات بابابزرگ عزیزم حاج حسین اونجا برام رقم خورده است.
پسرعمو ازت ممنون بابت این هدیه ارزشمندت.
سال قبل عمو خسرو رفت و الان خبرش اومد که کارگردان خانه سبز مسعود رسام پر کشید و رفت.
راستی خانه سبز یادتون است؟ همون خونه سبزی که خسرو شکیبایی (رضا)پدر و مهرانه مهین ترابی(عاطفه) مادر خانه بودند که هر دو وکیل بودند و چقدر هم زیبا و موندنی بود راستی رامبد جوان با نام فرید رو که یادتون است همسرش هم آتنه فقیه نصیری (لیلی) بود.پدر بزرگش داریوش اسدزاده بود و مادربزرگش نادره خیر آبادی. راستی اکرم محمدی و اسماعیل محرابی یادتون است با اون پسر بچه کوچیک که پدر داشت و موقع دلتنگی پیش دائیش می رفت.
یه قسمتی داشت که حبیب رضایی به عنوان جانباز شیمیایی اومده بود با همه طنزی که داشت اشک همه مون رو در آورد.
راستی همسران که حتما یادتون است فردوس کاویانی و مهرانه مهین ترابی و فرهاد جم و الهام پاوه نژاد.
چاق و لاغر چطور اونو دیگه همه همسن و سالهای من خوب یادشونه.
چهارشنبه های خوب نوجوانیم با این تصاویر پر شده است نمیدونم چرا تا اسمی این چنین میاد یاد خاطراتم میفتم.
مسعود رسام خاطره ساز نه چندان دورمون هم رفت مثل باقی رفتنهایی که امسال رفتند مثل پارسال و پیارسال رفتند مثل پرویز مشکاتیان و سیف الله داد و خسرو شکیبایی و همه کسانی که خاطره ساز لحظه هامون بودند
روحش شاد و یادش گرامی

سبز سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم
سبز سبزم ریشه دارم
در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شادیم را
از خدایم هدیه دارم
هرچه هستم هرچه باشم
چشمه ام پاکم زلالم
سبد سبد ستاره
از آسمون می باره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظاره
بارون داره میباری
بوی تو رو میاره…
نکته: واسه خاطره دوستان من موسیقی تیتراژ اولیه سریال خانه سبز را با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی و ترانه سبز سبزم را که در تیتراژ انتهایی اجرا میشد را اینجا گذاشتم.

دقیقا یادم نمیاد کی بود ولی فکر کنم حوالی سال 71 بود که شبکه سه تازه افتتاح شده و پنج شنبه شبها ساعت 20 سریالی رو نشون میداد که من بینهایت عاشقش بودم و آن هم ماجراهای شرلوک هلمز بود. شرلوک هلمز داستان کارآگاه خصوصی بود که همراه دوست پزشکش آقای واتسن در خیابان بیکرز لندن در طبقه دوم با خدمتکاری پیرزن زندگی میکرد و به ماجراجویی می پرداخت هلمز عاشق پیپ و عصایش بود و متاسفانه به کوکائین هم معتاد بود اما ریز بین و دقیق بود و با یک نگاه یه محیط می توانست کلی اطلاعات ریز و درشت بدست بیاورد. خوشبختانه یا بدبختانه به دلیل علاقه مفرطم به این شخصیت جالب داستانی در بیشتر سالهای زندگیم به نکات ریز دقیق بودم و سعی میکردم از روی لباس و تیپ و حرف زدن افراد در موردشان قضاوت کنم.
بماند که من خودم عاشق تیپ شرلوک هلمز بودم و بالاخره پنج سال پیش وقتی که از تمامی تیپ زدنها خسته شده بودم تصمیم گرفتم مثل شرلوک هلمز بارانی بپوشم و تیپم رو مثل اون بکنم و خجالت نمیکشیدم اگه عصا و کلاهش رو پیدا میکردم و با بارانی مشکیم ست میکردم.
هنوز هم همون تیپ رو دوست دارم و دوست دارم با بارانی زیر باران مغرورانه و با سر بالا قدم بزنم و همیشه خودم رو شبیه اون بدونم هنوز عاشق تیپ جرمی برت هنرپیشه نقش شرلوک هلمز هستم اما متاسفانه ایشان در 12 سپتامبر سال 1995 درگذشتند اما از همه این مهمتر تاثیری بود که شرلوک هلمز بر روی زندگی من گذاشته است منی که به دلیل حافظه قوی که در ضبط وقایع و جزئیات داشتم و می توانستم از آن به نحو بهتری استفاده کنم که متاسفانه از اطلاعاتی و معلوماتی پر شدند که به هیچ عنوان به دردم نمیخوره. یکی دو پست قبل گفته بودم در مورد شباهتم با یه بازیگر هالیوودی خواهم گفت و در اینجا خواهم آورد اما الان فکر میکنم فایده ای ندارد بهرحال با اینکه از این موضوع رضایت خاصی ندارم اما هنوز ترجیح میدم که شبیه شرلوک هلمزی باشم که سالها با فکرش زندگی کردم اما دیگر قرار نیست شرلوک هلمز وار زندگی کنم در قرن بیستم با وجود فلشهای 32 گیگی و گوشیهای موبایل با دوربین 5.4 پیکسلی نیازی باشه تا وقایع یا افرادی را به ذهن سپرد باید خیلی از کسانی رو که از گذشته و حال در کنارمون بودند رو شیفت دیلیت کنیم تا آسوده زندگی کنیم . دیگه نیازی نیست برای هر فردی که اسمش رو می شنویم فیش برداری کرده و در اعماق ذهنمان برایش پرونده سازی کنیم. زندگی باید جاری باشه همانگونه که است. از خودم شرمیگنم که یه زمانی در احوال افراد تجسس می کردم که کی هستند و چی هستند و چیکاره اند و امیدوارم که زین پس چنین اخلاق مذمومی رو در خودم راه ندهم.
از جناب سر آرتور کانن دوئل بابت تمامی لذتهای نوجوانی و جوانی سپاسگزارم که نوجوانیم را با شخصیت شرلوک هلمز نازنین رقم زد. با احترام فراوان برای جرمی برت که مجسم کننده شرلوک هلمز بود.

سه شنبه هشتم آبان ماه هشتاد و شش است و من در مرخصی از یگانم خدمتم در دوره خدمت سربازی رو داشتم می گذروندم صبح ساعت 10 جلوی تلویزیون لم دادم و از خواب ناز بیدار نمیشوم تلویزیون رو روشن میکنم و تا ببینم دنیا دست کیه اما زیر نویس تلویزیون حالم رو دگرگون کرد «قیصر هم رفت» نه باورش سخت است مگر میشود به دوستان اس ام اس می زنم و از فرط ناراحتی سوتی میدم که «چه زود دیر می شود» و در انتها به نام امین قیصر پور امضاش میکنم و می فرستم و اس ام اس ها پشت سر هم میان که پسر خوب این دیگه کیه و من باز مجبور شدم بنویسم که ببخشید قیصر امین پور رفت.
8/8 برای من همیشه یادآور هجرت قیصر است و دل کندن از این خاطره برایم دردناک است قیصر را بی نهایت دوس دارم اما چه کنم که منم مثل خودش دچار غم هستم با اون هم ترانه ام.
امروز صبح بعضیا برام تبریک فرستادن اما جواب هیشکی رو ندادم اما برای دل خودم می نویسم که امروز دو سال است که بی قیصر شدیم. بازم میگم همسن بابام بود و زود بود که اینگونه برود.
ببخشید که هنوز دارم تو گذشته سیر میکنم اما قیصر رو نمیشه فراموش کرد و نمیدونم بگم خوشحال باشم یا غمگین که نموند تا تعبیر شعرش را این روزها ببیند:
«من به چشم های بیقرار تو
قول میدهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم ...»
اما هر چه باشد عاشق این غزلش هستم که میدانم مثل خودم است و غزل خودم است و چقدر از بابت این غزل از قیصر سپاسگزارم:
غزل محال
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
«دکتر قیصر امین پور»
دو سال بی قیصر گذشت وقتی که هشت هشت رقم خورد اما دل من بی قیصر نمی گذرد که قیصر هنوز زنده است ونظاره گر
پس یادش گرامی و روحش شاد
سوگند
حضور عاشق تو
سوگند یک ترانه
بارون اشکای من
یه عکس عاشقانه
تو خلوت یه جاده
حضور بودن من
سرخی یک گل عشق
شاهد این خسته تن
شکستن بت عشق
پایان یک انتظار
پائیز این ترانه
سرآغاز یک بهار
آخرین نگاه تو
امید موندن من
گرمی دستای تو
جرات خوندن من
سوگند یک ترانه
اون دل صادق توست
بدرقه راه من
چشمای عاشق توست
«اکبر یارمحمدی»
این روزها از ترانه خالی هستم اما همیشه چندتایی دارم تا یادی کنم از زمان ترانه گوئیم. این ترانه محصول سه سال پیش تو دوران آموزش خدمت سربازی در پادگان آیت الله خاتمی یزد است. یه عاشقانه تر و تمیز که خیلی دوستش داشتم. دوست داشتم و دارم که همیشه زیر باران با یه شاخه گل سرخ در فصل پائیز به دیدارش برم اما هیچگاه چنین صحنه ای برام اتفاق نیفتاده و انگار نمیخواد هم بیفته همیشه به کسانی که دوس داشتیم نتوانستیم یه شاخه گل بدهیم نکنه آبرویش برود و رسوا شویم هم اینک نیز اینگونه ایم وقتی که بر خلاف امیالم دارم مینویسم و باید به نگفتن و ننوشتن و سکوت مومن باشم که این نگفتنها رشدم داده و هنوز هم دارم یاد می گیرم که سکوت بهترین ترانه است.
همیشه شازده کوچولو همرام است و هر از گاهی میخونمش این یه تیکه اش رو خیلی دوس دارم با اینکه خیلی وقت پیش میخواستم اینجا بذارم اما امروز فرصتش رو داشتم تا هم آپ کنم و هم سرکی به دوستان بزنم. درگیری ذهنی و کاریم زیاد شده از خیلی از گرفتاریها خلاص یافتم و فکرم رو تقریبا آزاد کردم. اما هنوز هوای موندن رو ندارم. شازده کوچولو یادآوریم میکنه که بزرگ شدن زیاد هم خوب نیست آدم بزرگا اهل حساب کتاب و اهل و عیال میشن اما من نیستم و دوس ندارم به این زودی به جرگه آدم بزرگا بپیوندم من اون اکبر ۵ ساله کوچولو و لجباز و یه دنده رو خیلی دوس دارم عاشق اون اکبر هستم. یه یادداشتی رو در مورد شباهتم با یه بازیگر هالیوودی نوشتم اما فرصت تایپ ندارم و مطمئنا به زودی میذارم تا مطمئن باشم هنوز همون جنون رو دارم. زندگی میگذره و منم دوش دارم. اما توصیه میکنم هر از چند گاهی شازده کوچولو با ترجمه محمد قاضی رو حتما بخونید.
اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت : سلام
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت :من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت : من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش! اما پس از کمی تامل باز گفت : اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت :آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده اشان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: در سیاره دیگری است ؟ -بله
در آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه
چه خوب... مرغ چطور؟ -نه
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها یکسان. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن.!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکانها می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید کمی صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سو تفاهم است.ولی تو هر روز می توانی قدری جلو تر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی.تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آنوقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند که کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه .....من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت : درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت : البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت :به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود:یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است....آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
-آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم...

بعضی وقتها ترانه هایی برای دیگران نوشتم که بعدترها خودم بیشتر دلبسته شون شدم. این ترانه هم جزو همونهاست. این روزها زیادی ترانه هایی از این دست می خونم و البته شاید واسه چند روز آینده یه چیزی تو این مایه ها اما بهترش رو بنویسم فعلا که با ترانه گفتن میونه خوبی ندارم یه ترانه سفارشی داشتم که اونم با هزار مصیبت تمومش کردم اما ازش رضایت ندارم دلیلش بماند.
این ترانه تقاص سر خودم نیومده اما خیلی دوسش دارم با اینکه اهل نفرت و حسادت نیستم اما این ترانه دوست داشتنی رو دوس دارم.
تقاص
باور کن هیشکی حریفم نمیشه
زدم و شاخ تقدیرُ شکوندم
رفتم و ننگ و نام عاشقی رو
به پیشونی فلک نشوندم
نکنه هنوزم باورت شده
پاسوز چشمهای پرفریبتم
نه عزیز، دیگه از این خبرا نیس
مال خودت اون دل غریبتم
یادت میاد گفتی خیلی کوچیکی؟
ماها رو هم که دیگه ریز میبینی
حالا که مارو قابل ندونستی
چرا با کوچیکتر از ماها میشینی؟
میدونم اینا کار اوس کریمه
تقاص دلمو ازت میگیره
خیال میکردی که تموم شد و رفت
به جهنم دل یکی میمیره
نه جونم، دل مام خدایی داره
واسه خودش برو بیایی داره
تو برو فکر خودت باش که موندی
فلک باهات چه بازیهایی داره
اون لحظه که تموم کردی یادته؟
گفتی با هر کی باشم با تو عمراً
گفتم که خیالی نیست، مبارکه
خب بگو کی مقصره؟ تو یا من؟
تو هیچوقت کار تقدیرُ ندیدی
«اکبر یارمحمدی»